گفتمان متون در آثار " چوبک "
 

 

‏جواد اسحاقیان
 


چند و چون درباره تاثیرپذیری در آثار ادبی

" هر کتاب، مجموعه ای از ارجاعات به کتاب ها، منابع، متون و گزاره هاست. "
میشل فوکو

   اگر تأثیرگذاری نویسنده ای چون " هدایت " با چهل اثر داستانی خود بر همروزگاران و نسل های بعد، نشانه ی " نبوغ " اوست، تأثیرپذیری دیگر نویسندگان از این آثار، امکاناتی برای دخل و تصرف و برخورد خلاق با آن ها فراهم می آورد. امروزه دیگر " نظریه ی ادبی " به چنین تأثیرپذیری هایی به عنوان " سرقت ادبی " و معادل های آن (انتحال، اقتباس ) نمی نگرد؛ بلکه تأثیرپذیری را مانند تأثیرگذاری به عنوان یک روند ادبی، طبیعی می شمارد، زیرا واژه ی عربی " متن " و معادل آن ( Text ) به معنی " بافت " و " نسج " به آثار ادبی و فرهنگی به عنوان " منسوج " ( Textile ) ی نگاه می کند که تار و پودش از بافته های دیگر گرفته شده است. به نوشته ی " غنیمی هِلال " هنرمندان " به سان زنبوران عسلند که شیره ی گل های گوناگون را می مکند؛ آنگاه از درون خود، شهدی می تراوند که هرکدام، عطر و رنگی خاص دارند. " (1)
    آنچه برای منتقد ادبی و خواننده ی ژرف نگر اهمیت دارد، نفس تأثیرپذیری نیست؛ بلکه چند و چون آن است. " عبدالحسین زرین کوب " ارزش تأثیرپذیری را " تحقیق در کیفیت تجلی و انعکاس " و نوع " تصرف و تدبیر... در آنچه از آثار ادبی اخذ و اقتباس می کند " می داند. (2) در نظریه ی ادبی امروز کسانی که از اصطلاح " بیناـ متنی " سخن می گویند، چنین برخوردی با مقوله ی " تأثیرپذیری " دارند. " ژولیا کریستوا " ـ که اصطلاح " بینا ـ متنی " ( Intertextuality ) به نامش سکه خورده است ـ می نویسند چون بسیاری از خوانندگان از این اصطلاح بیش تر به یاد " بررسی سرچشمه ها " ی اثر می افتند، بهتر است از واژه ی " جایگشت " ( Transposition ) استفاده کنیم، زیرا " مشخص می کند که گذر از یک نظام دلالتی به نظام دلالتی دیگر، تبیین جدیدی از امر نهاده ای... را مطالبه می کند. " (3) " راجر وبستر " از این اصطلاح، گونه ای " بازیافت ناهمگون " ( Discursive recycling ) برداشت می کند که حاوی " روابط تازه ای میان گفتمان ها " ست که " در کنار هم قرار می گیرند؛ به هم می پیوندند و نوشته ی ادبی حاصل از این متن ها، هرگز همان متن کاملا ً تکراری گذشته نیست. " (4)
     1. از زن اثیری و لکاته تا گوهر : آنچه در " سنگ صبور " تا اندازه ای زیر تأثیر " بوف کور " هست، خالص نیست؛ به عبارت رساتر، " چوبک " هم به این اثر " هدایت " نظر دارد و هم به خشم و هیاهو و اصولا ً " چوبک " به خاطر آشنایی با ادبیات داستانی آمریکا همیشه نظری به آن سو هم دارد. تلفیق خلاقانه میان بن مایه ها، شگردهای روایی و در عین حال سبک فردی، داوری را دشوار می کند. باری " گوهر " در این رمان برجسته، تلفیقی میان سه زن اثیری، لکاته و " کدی " است. در باره ی تأثیرات رمان " فاکنر " بر سنگ صبور در جای خود به شرح تر خواهیم نوشت؛ اما در این نوشته تنها به گفتن این دقیقه بسنده می کنیم که " گوهر " به اعتبار نقش مادری، شباهتی به مادر راوی " بوف کور " دارد که رقاصه ی معبد " لینگم " در " بنارس " هند است و سیمایی روحانی ـ عرفانی و چیزی از " زن اثیری " در خود دارد. " گوهر " یادآورمادرراوی است که از میان همگان، تنها به او وابستگی و چیزی از جاودانگی، حوّا و بهشت مفقود در خود می داشته است. راوی در جایی به او می گوید : " حالا بیا لخت بشیم؛ مثه اوّلا که ننه باباهامون تو جنگلا بودن. تو بوی ننم رو میدی. من از هیچ زنی قدّ ننم خوشم نمیومد. " (5)
     تفاوتی که میان برخوردهای راویان در دو اثر وجود دارد، این است که در " بوف کور " لکاته با فاسقان طاق یا جفت خود مهربان و با شوهر بر سرِ عتاب و خطاب است؛ در حالی که در " سنگ صبور " نه تنها راوی با آمیزش دو سیمای مادر ـ معشوقه در " گوهر " مشکلی ندارد، بلکه " گوهر " برخلاف " لکاته " توانسته میان " به صیغه رفتن " خود به عنوان شغل (ص 16) و عشق به راوی رمان، پلی ایجاد کند. افزون بر این برای راوی، " گوهر " سیمایی روحانی چون حضرت " مریم " دارد و او در حالی که پسر کوچک خود " کاکل زری " را در آغوش دارد، بهشت را ترک می کند. در این حال این صحنه برای راوی شباهت به تابلوی به نام " عیسی و مریم " دارد که " رافائل " کشیده است. (ص325) در " خشم و هیاهو " نیز شخصیتی به نام " بنجی " هست که به خاطر طبع و " قلب سلیم " خود به حضرت " عیسی مسیح " مانند است (6) و " کدی " مانند " گوهر " هم به کوی ناشایست رفته و مطرود خانواده ی " غیرتمند " است؛ در همان حال هم از برادر کودک مان خود " بنجی " مراقبتی مادرانه می کند.
     اما تنفر راوی " بوف کور " از " لکاته " بیش تر به خاطر رنگ عرفانی ـ فلسفی اثر است. " لکاته " برای راوی، رمزی از جسم حقیر است و به همین دلیل با گزلیک دسته استخوانی به سراغ او می رود (7) اما انزجار راوی " سنگ صبور " از " گوهر " صبغه ی اجتماعی دارد و وجودچنین کسانی را برای جامعه زیانبار می داند؛ با این همه نویسنده چنین نقشی را به شخصیتی دوگانه به نام " سیف القلم " وامی گذارد. " سیف القلم " از راوی می خواهد که در جهاد مقدس " فاحشه کشی " با او انباز شود. (ص46) " سیف القلم " به اعتبار " سیف " خود، رمزی از جنبه ی منفی " آنیموس " است و به اعتبار " قلم " جنبه ی مثبت " آنیموس " زن در مرد است که به خلق آثار هنری و معنوی کمک می کند. ادغام شخصیت های زن و مرد در یکدیگر، باز یادآور ویژگی دیگر " بوف کور " است. " سیف القلم " سویه های متضاد و پیچیده ی راوی داستان است، زیرا چوبک همانند " موپاسان " در تپلی از جمله مدافعان اجتماعی چنین زنانی است و در دیگر آثار خود از این لایه ی اجتماعی ـ طبقاتی به شدت دفاع و حمایت اخلاقی ـ اجتماعی می کند. چنین به نظر می رسد که راوی " چوبک " از آمیزش و اجتماع نقش " معشوقه ـ مادر " نگران است و به همین دلیل به جای این که مانند راوی " بوف کور " خود به سراغ بخش " لکاته " ای زن اثیری برود و با کارد دسته استخوانی او را قطعه قطعه کند (صص 44ـ43) این مهم را به سویه ی دیگری از ناخودآگاه خود می سپارد که همان " سیف القلم " است. راوی " بوف کور " به صراحت می گوید : " حالا این چشم ها را داشتم؛ روح چشم هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی خورد. " (ص41) نگاه " هدایت " به زن " اثیری " و ذهنی اما رویکرد " چوبک " به " گوهر " عینی و " کاربردی " است.
     2. از " افسانه ی آفرینش " تا " زروان و اهریمن " : " چـــــوبک " در آخـــرین بخش " سنگ صبور " در زمینه ی خلقت زروان و اهریمن، زیر تأثیر افسانه ی آفرینش " هدایت " است. " هدایت " این اثر سی صفحه ای را در قالب خیمه شب بازی در سه پرده در 18 فروردین 1309 در پاریس نوشته و در 1325 به همت دکتر شهید نورایی در 105 نسخه در انتشارات " آدرین مزون نوو " در پاریس منتشر ساخته است.
     هدف آفرینندگان از خلقت، سرگرمی است : هدف " زروان " ( زمان نامتناهـــی ) در خـــلقت  " مشی " (آدم) و " مشیانه " (حوّا) گونه ای تفنن است. در افسانه ی آفرینش وقتی " بابا آدم " از یکی از مقربان " زروان " می پرسد : " بگو ببینم برای چه این جانوران را آفریده؟ " پاسخ می دهد : " میان خودمان باشد؛ خودش هم نمی داند. " (ص26) در سنگ صبور هم " زروان " به " اهریمن " می گوید : " بیا تو هم دستی بالا بزن یه جفتی براش درست کن؛ بندازیمشون به هم و خودمان بنشینیم تفریح کنیم. " (ص340)
   مشی و مشیانه از بودن در بهشت ناخرسندند : این دو، احساس می کنند که پیوسته زیر نگاه کارگزاران بهشت، آزادی عمل ندارند؛ پس زندگی آزاد در زمین را برمی گزینند. در افسانه ی آفرینش زن در توجیه بیرون آمدن اختیاری خود از بهشت می گوید : " ما نمی خواهیم برگردیم تو بهشت. آنجا آسوده نبودیم. " (ص26) و در سنگ صبور نیز " مشیا " می گوید : " من و تو اینجا، جامون نیست. بیا از اینجا فرار کنیم بریم یه دنیای دیگه؛ یه جایی که خودمون باشیم. آقا بالاسر نداشته باشیم. " (صص382ـ381)
     زروان به آن دو هشدار می دهد : در افسانه ی آفرینش " زروان " به " مشیا " می گــوید : "
ترا می فرستم به بهشت غذاهای خوب خوب بخوری اما مبادا گندم بخوری... که می دهــم از بهشت بیرونت کنند. " (ص21) در سنگ صبور، درخت دانش خود از " مشیا " می خواهد که از آن برگیرد : " بیا بخور تا همه چیز را بفهمی. " (ص350)
     بر قلم صنع، خطایی رفته : هدایت را در حق " زروان " ارادت و اقراری نیست و می کوشد نشان دهد که سامان کار از دست او به دررفته است. یک بار " زروان " می شنود فلان حوض در بهشت ترک برداشته و مأموری برمی گمارد تا مخارجش را برآوردکند. (ص11) در " سنگ صبور" هم مخارج تهیه ی هیزم برای دوزخ، زیاد است و اصلا ً اقتصادی نیست. (ص373) در داستان " هدایت " میمونی گستاخ وار درآمده در خمیره ای که زروان باید آن را به " آدم " تبدیل کند، تصرف می کند و می گریزد. (ص20) در نمایش نامه ی " چوبک " نیز مسخرگی اهریمن گل می کند و در آفرینش فیل دست می برد و عاجش را می کشد :" حالا دیگه به درد هیچ نمی خوره. " (ص389)
      میان داستان آفرینش و نمایش نامه ی زروان و اهریمن تفاوت بیش از شباهت است. " هدایت " بیش تر سرِ هزل و شوخی دارد و می خواهد از سرِ بی باوری و طعن به خلقت نگاه کند و به همین دلیل، خرده هایش عمق ندارد اما نمایش نامه ی " چوبک " از سرِ آگاهی نوشته شده است. دیدگاه راوی " روشنفکرانه " است و آنچه را از رهگذر عادت و تواتر به ذهن خواننده راه یافته، مورد چون و چرا قرار می دهد. زیرساخت ذهنیت " چوبک " در این اثر بیش تر بر پایه ی منابع یهـــودی ( تورات، تلمود ) استوار است. اهریمنی که نویسنده ترسیم کرده، سیمایی مثبت، خردمند و انسانگراتر دارد و یادآور سیمایی است که از " عزازِل " در منابع یهودی در باره اش هست. این نمایش نامه، دقیقا ً مصداق " مدرنیسم " ادبی است و بر نمونه ی پیشین خود برتری دارد.
     3. از کوچک انگاری تازی تا بزرگ پنداری تاجیک : چنان که نوشته ایم " هدایت " نسبت به تازیان و انیران و آنچه به آنان وابسته است، حالت انکار دارد و در ستایش ایرانیان، گزافه می بافد. به لحن این عبارت در پروین، دختر ساسان دقت کنیم : " از هنگام جهانداری مهابادیان تا کنون به کشور ایران چنین گزندی نرسیده؛ گویی فرمانروایی هرمز سپری شده. اهریمنان و دیوان به بنگاه او جایگزین شده اند؛ تازیان بیابان نورد سوسمارخواری که سال ها زیرِ دست ما بودند و به ما باج مـــی پرداختند. " (8) " چوبک " نیز در سنگ صبور به راه تعصب او می رود و از زبان " یعقوب لیث " از تازیان با تعبیراتی چون " از سگ کم تر " و از سفیر خلیفه ی عباسی به " مردک موشخوار " تعبیر کرده است. (ص307) در نخستین صفحه ی این رمان، راوی از تباهی میراث فرهنگی گذشته ی ایران یاد می کند : " این مملکت هیچ نداشت ؟ هخامنشی و اشکانی و ساسانی از زیر بته دراومدن ؟ این ها رو کی نابود کرد ؟ بی شرفا ! عرب برای ما هیچ نیاورد؛ هرچیم داشتیم، نابودکرد. " (صص12ـ11) و در جایی دیگر در مورد نگاه تازیان به زن و خطاب به " بلقیس " می گوید : " بیچاره ی بدبخت ! تو همون وختی تو عربستون به دنیا می اومدی، زنده زنده خاکت می کردن، چون که زن ارزش یه شتر گر هم نداشته؛ حال کار نداریم که همون سال و زمونه تو این مملکت پادشاهاش پوران دخت و آزرمی دخت بودن. " (ص283)
   4. از آن سنگ صبور تا این سنگ صبور : " هدایت " روایت فولکلــوریک سنگ صبور را در مهر ماه 1320 در مجله ی موسیقی ( شماره    های ششم ـ هفتم، سال سوم ) منتشرکرده. در این داستان از دختری به نام " فاطمه " سخن رفته که " هر روز که می رفت مکتب،    سرِ راه صدایی به گوشش می آمد که " نصیب مرده، فاطمه ". یک بار که او درِ باغی را می زند تا از ساکنانش برای خود و خانواده   
  
چیزی بخواهد. در خود به خود باز و سپس پشت سرش بسته می شود. دختر جوان در یکی از اتاق ها " جوان خوشگلی مثل پنجه
   ی آفتاب " را روی تختی خوابیده می بیند. روی تکه کاغذی در کنار جوان نوشته شده : " هرکس چهل شب و چهل روز بالای سرِ این
   جوان بماند، روزی یک بادام و یک انگشتانه آب بخورد، این دعا را بخواند و به او فوت کند و روزی یک دانه از این سوزن ها را [ از روی
   شکم جوان ] بیرون بکشد، روز چهلم جوان عطسه می کند و بیدار می شود. " (9)
   " فاطمه " ـ که از تنهایی به جان آمده ـ دخترکی کولی را به عنوان همدم به خانه می آورد و بر اثر یک ساعت غفلت ناشی از کم خوابی در واپسین روز و بیداری جوان، کولی خود را به جای " فاطمه " جا می زند و او را کنیز خود معرفی می کند. اکنون شاهزاده ی جوان در آستانه ی سفر خود می خواهد برای کنیز هم ارمغانی بیاورد. " فاطمه " از وی " سنگ صبور " می طلبد. مغازه داری که دانای راز است به شاهزاده ی جوان رهنمود می دهد که خواهان این سنگ " درد دل داره... [ کلفت ] همان شب که کارهای خانه را تمام کرد، می رود کنج دنجی می نشیند و همه ی سرگذشت خودش را برای سنگ نقل می کند. " (ص137)
     " چوبک " نام این داستان را بر رمان خود نهاده که بی وجه نیست. در این رمــان، کسان داستان برای درد دل، سنگ صبوری یافته اند. راوی داستان، عنکبوتی را به نام " آ سید ملوچ " به عنوان همدم و سنگ صبور خود برگزیده با او راز می گوید : " تو آخه ناسلامتی سنگ صبور منی. هرچی دارم به تو می گم. آخرش یا تو باید بترکی یا من. " (صص208ـ207) " گوهر " ـ که آمیزه ای از مادر ـ معشوقه ی راوی است ـ برای راوی تعریف می کند که پس از مرگ زودرس برادر، تا مدت ها با سنگ قبر او درد دل می کرده : " قبر حمید، سنگ صبور من شده بود. می رفتم سر قبرش و تمام غصه هام و قصه هام ِ براش می گفتم. " (ص232) " کاکل زری " پسر " گوهر " نیز از تنهایی و بی کسی با ماهیان حوض درد دل می گوید : " من خواهر ندارم؛ کاکا هم ندارم. من تهنام. تهنای تهنا. " (ص87) چنان که پیداست " چوبک " با خلاقیت تمام توانسته یک داستان عامیانه و مردمی را به عنوان پس زمینه ی رمان خود مورد بهره جویی قرار دهد و انواع مختلف ادبی ( شعر، نمایش نامه، رمان، مقاله ی تاریخی ) را به هم بیامیزد.
     5. از عقده ی اودیپ آن تا عقده ی اودیپ این : چنان که می دانیم به باور " فــــروید " این عقده هنگامی در مرد بالغ پدید می آید که
     نتوانسته عشق خود را به مادر در روزگار کودکی به زنی جز او " جا به جا " کند و همچنان به او عشق می ورزد و در نهان و
     ناخودآگاه، پدر را رقیب خود می پندارد و در همان حال، خود را به خاطر این مهر و کیب بی جا، سرزنش می کند. در بوف کور
     نمودهایی از این عقده هست. راوی، عمه (دایه، مادرِ لکاته ) را بیش از اندازه و مادر خود دوست داشته : " از وقتی که خودم را
     شناختم، عمه ام را به جای مادر خودم گرفتم و او را دوست داشتم. به قدری او را دوست داشتم که دخترش، همین خواهر شیری
     خودم را ـ بعدها چون شبیه او بود ـ به زنی گرفتم. " (ص85) در جایی دیگر راوی اعتراف می کند که در نبودِ مادر، دایه و عمه بوده که
     به راوی می رسیده (ص121). از سوی دیگر، شوهر عمه ی راوی ( پدرِ لکاته، پدرزن ) پیرمردی خنزرپنزری است که پیوسته خنده
     های خشک و رعب آور او مایه ی بیم راوی است. او شبیه پدر و عمو و خودِ راوی نیز هست و به یک تعبیر اینان همگی یک تن بیش
     تر نیستند. (صص 17، 78) نتیجه ی طبیعی این صغری و کبری جز این نیست که راوی، پدر، عمو و شوهر عمه را دشمن و رقیب خود
     در عشق به مادر می یابد و به همین دلیل یک بار در عالم خواب، او را به دار می کشد و رقیب را از میان برمی دارد. این که عمه یا
     دایه او را از " داروغه " ها می ترساند، نشانه ی این است که راوی به خاطر این مِهر بی جا، خود را سرزنش و شایسته ی مجازات
     می داند : " چشم هایم که بسته شد، دیدم در میدان محمدیه بودم. دارِ بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری ِ جلو اتاقم را به
     چوبه ی دار آویخته بودند. مادرزنم... دست مرا دست مرا می کشید؛ از میان مردم رد می کرد و به میرغضب... نشان می داد و می
     گفت : اینم دار بزنین. من هراسان از خواب پریدم." (ص112)
     " میرغضب " رمزی از " من ِ برتر " ( Super-ego ) است؛ یعنی آن بخش از " خودآگاهی " که بر سویه های اخلاقی، دینی و اجتماعی رفتار شخص نظارت می کند و لباس سرخ وی، تلویحا ً به معنی " بایدها " و " نبایدها " ست. راوی و پیرمرد خنزرپنزری نیز یک تن بیش نیستند، زیرا در آخرین صفحه های رمان، راوی به همین پیرمرد تبدیل می شود. (ص175) پس آن که به دار کشیده شده، به یک معنی، شخص راوی است که اینک دیگر کودک نیست و حق ندارد پدر، عمو، شوهر عمه و پدرزن را رقیب عشقی خود بداند. پس راوی خود را به دار کشیده تا عذاب وجدان ( نفس لوّامه ) را در خود خنثی کند.
     در رمان مورد بررسی ما نیز " چوبک " به گونه ای جدّی تر به آن پرداخته است. " احمـد آقا " راوی این رمان، پدر را به خاطر تجدید فراش هایش دشمن و مهر مادر به دل می دارد. او در مورد کامخواهی پدر می گوید : " بابام مثه گربه نره شب رو پشت بوم حموم، دنبال ماده می گشت. " (ص181) تنفر راوی هنگامی افزون می شود که پدر، همسرش را طلاق می دهد : " او دیگه برای من بیگانه شده بود و دیگه اونو بابای خودم نمی دونسّم. وقتی ماچم کرد، گوشت تنم ریخت. " (ص205) و در " گوهر " سیمایی از مادر خود می بیند؛ سیمایی که از انگیزه های کامخواهی برکنار نیست : " تو بو ننم رو میدی. تو خودِ ننمی. من از هیچ زنی به قد ننم خوشم نمیومد. " (ص104)
     چنین به نظر می رسد که با آشنایی هنرمندان و نویسندگان با آرای " فروید " نظریه ی " عقده ی اودیپ " جاذبه ی خاصی می یابد و در ادبیات داستانی بازتاب گسترده ای می یابد. این جاذبه هم در نقش غریزه ی جنسی در حیات روانی ریشه دارد که پیش از این مورد غفلت قرار گرفته بود و هم اصولا ً ادبیات داستانی به عنوان " نوع ادبی " ظرفیت و استعداد بیش تری برای بازتابیدن نظریات روان شناختی دارد. گذشته از این ها، ترجمه ی برخی از آثار غربی در زمینه ی ادبیات داستانی بر ادبیات فرویدگرای ما بی تأثیر نبوده است؛ چنان که از تأثیر برخی داستان های " استفان تسوایگ " و " آرتور شنیتسلر " بر داستان های " بزرگ علوی " و محوریت " عقده ی اودیپ "، نقش غریزه ی جنسی در حیات روانی و رابطه ی جنسی با محارم آگاهی داریم.
     6. از " داش آکل " تا " کفترباز " : داستان کوتاه داش آکل در مجموعه ی سه قطره خون (1311) آمده و برای ارزیابی، بهتر است از همانندی های آن با داستان کفترباز در مجموعه داستان چراغ آخر (1344) آغاز کنیم که بیش تر به چشم می آیند و مایه ی گمراهی نیز می شوند :
     هر دو شخصیت، سرشناسند : خواننده نخستین بار هنگامی با " داش آکل " آشنا می شود که او را در پاتوق همیشگی اش " قهوه خانه ی دومیل " می بیند که " چندک زده و با سرِ انگشتش یخ را در کاسه ی آبی می گرداند. " (10) در داستان " کفترباز " نیز " دایی شکری " در " قهوه خانه ی تل عاشقان " زیر چناری تناور و سنگین سایه نشسته. " (11) همان گونه که " داش آکل " در " شهر شیراز " مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی ای پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد " (ص39)، " دایی شکری " هم در بازی قمار همتا ندارد و " از آن نقش بازان ماهری بود که در شهر شیرازتا نداشت. " (ص83) " داش آکل " زخم های چپ اندر راست قمه " به صورت دارد (ص44) و " دایی شکری " هم رد زنجیری از دایی رحمان بر چهره. (ص87)
     کاکا رستم و دایی رحمان، منشی تباه دارند : " کاکا رستم " شخصیتی " بی غیرت " و " باج بگیر " معرفی می شود که هرشب " جلو راه مردم را می گیرد. " (ص40) و " دایی رحمان " هم " گرفته، اخمو، بامبول زن و نالوطی است. " (ص84)
     قهرمانان تنهایند و با پرنده انس گرفته اند : " داش آکل " با طوطی راز می گــوید : " شب ها از زور پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش، یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد می کرد. " (ص46) " دایی شکری " نیز با کبوتری به نام " قلمکار " انس گرفته است : " ای بابا زن چیه ؟ من همین قلمکار رو نمیدم به صد تا زن. " (ص89)
     • قهرمانان با ضد قهرمانان، تعارض دارند : " کاکا رستم " پیش از کشاکش نهـــایی، بارها با
" داش آکل " درگیر شده : " دو بار از دست او زخم خورده بود و سه ـ چهار بار هم رو سینه اش نشسته بود. " (ص39) " دایی شکری " هم حسابی از جلو " دایی رحمان " درآمده است : " دایی شکری وقتی از قهوه خانه بیرون آمد، بارش سبک بود. او زده بود. دایی رحمان را خوب زده بود و خون و مالینش کرده بود. " (ص86)
    شخصیت ها متحول می شوند : تحول درونی " داش آکل " هنگامی رخ می دهد که به عنوان
وکیل و وصی به اندرونی " حاجی صمد " راه می یابد : " همین که سرش را برگردانید، از لای پرده ی دیگر دختری را با چهره ی برافروخته و چشم های گیرنده ی سیاه دید... در هر صورت، چشم های گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون کرد. " (ص43) " دایی شکری " هم برای گرفتن کبوتر فراری از پشت بام خانه ها می گذرد " ناگهان چشمش به دریچه ی خانه ای افتاد که از پشت شیشه ی آن، زنی با موهای افشان... و یک جفت چشم سیاه سرمه سای نگران او بود؛ دایی دگرگون شده بود؛ مست بود؛ گم بود. " (صص97ـ96)
   همانندی های میان کسان داستان، رخدادها، زمینه و بن مایه ها اندک نیست، با این همه " کفترباز " جاذبه ها و مفترقاتی خاص خود دارد :
     • نخستین دقیقه در داستان " چوبک " معرفی تیپی تازه در ادبیات داستانی است که ضرورتاً همان تیپ " قهرمان " و " جوانمرد " از نوع " داش آکل " نیست. " داش آکل " گذران و اسباب معاش دارد؛ ملاک زاده است و به فراخی زندگی می کند. (ص44) درحالی که " دایی شکری " شاغل نیست و از رهگذر کبوترداری و تصاحب کبوتر رقیبان (ص87) یا گونه ای حیات انگلی روزگار می گذراند. او خود نه تنها به " بیکارگی " خود اشاره می کند، بلکه احساس خودکم بینی اش را در قبال دیگران نیز نشان می دهد و به مادر ـ که او را به ازدواج برمی انگیزد ـ می گوید : " آخه کیه که بیاد دخترشو اسیر... موسیر کنه و به یه کفترباز شوورش بده ؟ من مردِ زن، کجا بودم ؟... ما اهل کاسبی کجا بودیم ؟ " (صص92ـ91) او برخلاف " داش آکل " نمی تواند مسئولیت خانوادگی و اجتماعی قبول کند. مردی است کودک مان، وابسته و پخته خوار که هنوز عمرش را روی پشت بام ها می گذراند و با کبوتران سرخوش افتاده است. او هنوز به بلوغ فکری نرسیده و دلخوشی هایی بچگانه دارد : " همین قرّ و فرّ کفترام و ناز و نوازشونو به دنیا نمی دم. تو، تو این چشای خوشگلشون نگاه کردی ببینی چه جوری آدمو مس می کنن ؟ همین پاهای سرخشو با لبای صد تا زن عوض نمی کنم. " (ص91)
     • کشاکش او با " دایی رحمان " فردی و از نوع خرده حساب های شخصی میان جاهل های محل
است و خاستگاه طبقاتی و اجتماعی ندارد. " کاکا رستم " ـ هرچه هست ـ پیش کرده و سردسته ی یک طبقه ی انگلی دیگر است که دستشان از مال " حاجی صمد " کــوتاه شده است. " کاکا رستم " به این اعتبار معرف نیروهای اهریمنی و باطل و " داش آکل " نماینده ی نیروهای اهورایی و حق است. " دایی رحمان " انگلی از نوع " دایی شکری " است و ویژگی های شخصیتی آن دو، آن اندازه زیاد نیست که میان آن دو فاصله و امتیازی ایجاد کند. پس کشاکش میان آن دو نه از نوع حماسه و نه از گونه ی تراژدی است؛ یک تصفیه حساب شخصی و بی شکوه است.

·     تحول درونی و رسیدن به نوعی خودآگاهی، بلوغ فکری و جنسی در " دایی شکری " ارزشی به مراتب بیش از استحاله ی " داش آکل " دارد. تحول " داش آکل " تحولی عشقی ـ عاطفی است و به خاطر منش " فتوت " و آزادگی اش، نمی خواسته خود را به زن و زندگی وابسته کند. ازدواج نکردن او عمدتا ً در " وارستگی " او ریشه دارد و خودآگاهانه است؛ در حالی که طفره رفتن " دایی شکری " از ازدواج بیش از آنچه به خاطر بیکاری و حتی احساس کهتری اش باشد، به دلیل نرسیدن به آستانه ی خودآگاهی، خودباوری و باقی ماندن در مرحله ی کودکی و نوجوانی است. او اصلا ً به زن  عشق و زندگی خانوادگی نمی اندیشد و از قبول نقش اجتماعی هراس دارد.

·         داستان های " چوبک " خواننده گراست؛ یعنی پس از اتمام داستان، خواننده را به تأمل برمی انگیزد تا خود در ذهن، آن را به اتمام برساند. این داستان نیز به اصطلاح " باز ـ پایان " است. این حکم هرگز به این معنی نیست که " داش آکل " با آخرین جمله به پایان می رسد. این داستان هم باید در ذهن خواننده ادامه یابد. در " کفترباز " خواننده با توجه به استحاله ی " دایی شکری " درمی یابد که آرزوی مادر پیر به زودی تحقق می پذیرد، زیرا پسر میان سالش دیگر نمی تواند مانند گذشته " باری به هر جهت " زندگی را بگذراند. در " داش آکل " خواننده با گریه ی " مرجان " پس از کشته شدن ناجوانمردانه ی او، درمی یابد که نخست، " مرجان " نیز " داش آکل " را با وجود سن و سال زیاد و زخم های چپ اندر راست صورت، دوست می داشته و دوم، شکست " داش آکل " در کشاکش با       " کاکا رستم " اختیاری بوده است، زیرا از این پس دلیلی برای ادامه ی زندگی " قهرمان " وجود ندارد. قهرمان با ایفای نقش و اتمام مأموریت خطیر خود، باید بمیرد و یا از میانه برخیزد. او در رویارویی با رقیب، از خود شور و حرارتی نشان نمی دهد؛ حتی یک بار به حریف اجازه می دهد از نو قمه ی خود را ـ که از دستش افتاده ـ بردارد به شرط این که " این دفعه قرص تر نگه داری. " (ص53) این " مرگ اختیاری " دقیقه ای است که خواننده باید به آن برسد.

·         در پهنه ی زبان شناختی، آنچه " کفترباز " را برجسته تر می کند، نخست شاعرانگی آن است

و این، دقیقه ای است که " رضا براهنی " به حق بر آن تأکید ورزیده است : " حتی گاهی به زبان بخش های شاعرانه ی " بوف کور" نزدیک شده است. " (12) به عنوان نمونه به این عبارت ـ که نقد حال شخصیت داستان پس از دیدن " سیه چشم " است ـ دقت کنیم : " همچون چینه ی گِلی خیس خورده ای رو زمین پهن شد اما چشمانش تو دریچه، در چهر و چشمان زن لحیم شده بود. چشمان زن، دلش را به زنجیر نگاه کشسده بود. همه چیز تو سرش گم شده بود. فکر و اراده اش خفته بود. تنش به تنی راه یافته بود و داغی هرگز نبوده ای سر تا پایش را می سوزاند. چشمانی که در پناه ِ ابری از موی سیاه آشفته آرمیده بود، او را به سوی خود می کشید. " (صص97ـ96)

·         نکته ی دیگری که به اعتبار زبان شناختی در این داستان هست " ثبت  کلامی "( Register ) است. کثرت واژگان جاهل های محله با اصطلاحات خاصی که برای نامیدن، اوصاف و نعوت کبوترها به کار می برند، به نوشته جنبه ی " استناد " ی می دهد. این واژگان خاص لایه های خاصی در طبقه ی اجتماعی و شغلی و حرفه ای است و بر غنای زبان و ارزش سبک شناختی نوشته می افزاید. به این عبارت دقت کنیم که " دایی شکری " برای توجیه طفره روی خود از ازدواج و کار به مادر می گوید : " می خوای همین یه ذرّه آبرویی هم که میون داییای محل داریم پاک بریزه بره پی کارش ؟ می خوای فردا بر و بچه های دروازه سعدی و زیر بازارچه ی فیل، به پر و پای زنمون نگاه کنن و واسش دسّک و شافوت بزنن ؟ من حالا یک الف آدمم. زیر سنگم که شده رزق و روزیمو بیرون می کشم. فردا که زن گرفتم و یه جوخه کور و کچل دورم ریخت، برم دسّامو پیش کدوم ناکس درازکنم ؟... این کارا واسیه ی لوطی افته. " (صص94ـ93)

·         دقیقه زبان شناختی دیگر، بهره جویی از" گویش محلی " (  Regional Dialect) و شیرازی

است که " چوبک " از آن در بسیاری از آثار خود استفاده می کند و بر ارزش استنادی و " برجستگی " ( Foregrounding ) زبان می افزاید؛ مانند این عبارت از زبان مادر : " ماشالو تو دیگه بچه نیستی ننه؛ بیس سالته؛ بلکم بیش تر. اگه یه پسر داشتی حالو وخته زنش بود. " (ص89)

     7.   از " علویه خانم " تا " چراغ آخر " : بن مایه ها، رخدادها و شخصیت های همانند در علویه خانم " هدایت " و چراغ آخر " چوبک " اندک نیست؛ با این همه مفترقاتشان بیش از مشترکات می نماید. در هر دو داستان " پرده دار " جوان و سیدی است که شال و عمامه ی سبز بر کمر و سر دارد و صورتی بشاش و پرخون و چشمانی درشت و سیاه. هر دو در بزنگاه نقل، آن را قطع می کنند تا نیاز دعای خود از تماشاگران بستانند. در هر دو اثر، پرده داران سخت تر آلوده دامن افتاده اند. در     " علویه خانم " پرده دار و آقا موچول روابطی آزاد با " علویه خانم " و" صاحب سلطان " دارند و در " چراغ آخر " هم آن که پیوسته از ائمه و عذاب دوزخ می گوید، پنهان به شرب خمر مشغول است و سالوسانه و مصلحت جویانه برای اغوای مردم، نماز می گزارد. به سه مورد همانندی تطبیقی اشاره می کنیم :

علویه خانم                                                                

  "جوان پرده دار شال و عمامه ی سبز داشت. به نظر می آمد   الگوی لباس خود را از مد لباس اسرای روی پرده برداشته بود. صورت چاق و سرخ او مثل صورت قمر بنی هاشــم از جوش غرور جوانی، پوشیده شده بود. " (ص11)               

 چراغ آخر

"فرمانده سپاه، سیّدی بود درست شبیه سیّد صاحب پرده؛ گویی آن را عینا ً از روی شکل سیّد صاحب پرده، شال سبز به سر و دور کمرش پیچیده بود. "(ص26)

علویه خانم

 " ای زوّار حضرت رضا، این صاحب پرده را ببین. دستت  رو بگیر جلو صورتت. هرچه من می گویم، تو هم بگــو             

 حروم زاده ها نمیگن. بگو یا صاحب شمایل، بگو یا خضر پیغمبر، یا ابوالفضل، فوت کن به دستت. حالا هرچه به دلت       

 برات شده، بنداز تو میدون. " (ص12)                                 

چراغ آخر

" حالا می خوام دعات کنم. دسّاتو این جوری جفت بگیر جلو صورتت. هرچه من گفتم، تو هـم کلمه به کلمه بگو اللهم...حالا دسّاتو بکش به صورتت حالا واسیه ی این که دعا اثر کنه، باید نیازشو بدی ؛ یعنی اگه ندی، اثر نمی کنه." (صص41ـ40)

علویه خانم

" این ها مصائبی بود که به سرِ خاندان رسول آوردن؛ حالا از این به بعد مختار میاد و اجر اشقیا رو کف دسّشون می ذاره  .اگه شیعیونی که اینجا واسّاده ن بخوان باقیشو ببینن، نیازصاحب پرده را میندازن تو سفره. چهار جوون مرد می خوام .که از چهار گوشه، چهار تا چراغ روشن بکنن تا بعد بریم سرِ  باقی پرده و ببینیم مختار چطور پدر این بدمروت صاحاب ها رو  درمیاره. " (ص11)                                                            

 چراغ آخر

آهای شیعیون علی، من مـــی خوام امروز مولات علی را بت بشناسونم.می خوام بدونی که شفیع روز قیومتت کیه. حالا چهار نفر می خـــوام ازچهـــار گوشه ی این مجلس که این چار تا نیاز رو تصدق کنن. کو آن نفر چارم تا من برم سر اصل حدیث؟ آن نفر چارم که می خواس با علی مرتضی معامله کنه ؟ " (صص 43ـ42)

                         

     با وجود این همانندی ها، دخل و تصرف خلاق " چوبک " از این شهد گل، عسلی آفریده که از مواد خام سازنده اش بسی فراتر است :

·         رئالیسم تلخ، یک سویه و گرایش غالب ناتورالیستی بر " علویه " خانم جای خود را به واقع

گرایی راستین داده است. در داستان " چراغ آخر " از آن همه تلخی، یک سونگری، جهان غریزی و روابط نامشروع، انفعال و چیرگی محض خرافه ها کم تر می توان یافت. تصویرهای هنری " هدایت " بدون " روتوش " و برکنار از عاطفه ی انسانی و توصیف های " چوبک " سرشار از عوالم انسانی است و زندگی و واقعیت با همه ی سایه و روشن آن ترسیم شده است.

·         " علویه خانم " قهرمان نداشت؛ ناگزیر " کشاکش " ی هم میان شخصیت های داستان نبود.

همه چیز و کس، یکدست، مطلق و یک جانبه بود و در اثر " چوبک " میان " جواد " به عنوان جوانی تحصیل کرده و دانشگاهی و " سید پرده دار " به عنوان " ضد قهرمان "، شخصیتی ریاکار، ناسالم و خرافی برخوردی روشنگرانه وجود دارد. " جواد " این اندازه " قلب و دغل " او را برنمی

تابد و در فرصتی مناسب، پرده و وسایل کار شیاد را به دریا می اندازد و سپس به تأمل در کار خود می پردازد : " تو این کشتی، کار دیگه ای از دسّم ساخته نبود. هرکی این جور کارا از دسّش میاد، نباید فروگذار کنه. " (ص72)

*      *      *

     پس از " هدایت " رمان خشم و هیاهو ی " فاکنر " در سنگ صبور حضوری آشکار دارد و این تأثیر نه تنها در پهنه ی همانندی میان شخصیت های اصلی است، بلکه در زمینه ی شگردهای روایی  نیز هست که بررسی آن را به فصل بعد وامی گذاریم. درواقع " چوبک " کوشیده در آخرین اثر داستانی خود از تازه ترین شگردهای روایی سود جوید؛ هم چنان که احتمالا ً اصرار دارد برخی از شخصیت های داستانی خود را به گونه ای دیگر در این رمان زنده کند؛ مثلا ً نیمرخی از " عذرا " ی نفتی را در " بلقیس " و سایه ای از " جیران " را در زیر چراغ قرمز در " گوهر " می توان یافت. به برخی از این مشترکات و مفترقات اشاره می کنیم.

1.      هر دو اثر، اشاراتی دلالتگر دارند : " سنگ صبور " در حالی آغـــاز می شود که راوی از

شدت زلزله هایی که در خانه اش می شنود، بیمناک است : " در و دیوار و سقف و درخت و آب حوض میخواد از زمین ریشه کن بشه؛ اما وختی زمین لرزه میاد، آب حوض تماشاییه ! " (ص9) با این همه، این زلزله استعاره ای از دل آشوبی راوی است و از رخدادهای شومی ( قتل " گوهر "، مرگ " جهان سلطان " و غرق شدن " کاکل زری " ) خبر می دهد که در شرف اتفاق افتادن است. در خشم و هیاهو خانه ی اربابی آقای " کامپسن " هم ساعتی نمادین دارد. ساعت چوبی بالای گنجه، رمز  جالبی برای معرفی ذهنیت این خانواده ی در حال زوال است : تنها در روز قابل دیدن است؛ فقط با جمع و متمرکز کردن تمامی توان خود قادر به نشان دادن زمان است؛ یک عقربه بیش تر ندارد و افزون بر این ها، سه ساعت هم عقب است : " بعد با پیش درآمدی که گویی سینه اش را صاف می کرد، پنج بار زنگ زد. دیلسی گفت : ساعت هشته. " (13) آنچه از نشانه های زوال در این خانه رخ می دهد، نخست بیماری " بنجی "، دوم خودکشی " کونتین " پسر بزرگ تر، سوم طرد " کدی "

از خانه پس از حاملگـی نامشروع به اشاره ی مادر متعصب و سرانجام فرار " کونتین " دختر " کدی " از خانه است. " دیلسی " ـ که فرابین ترین زن شاغل سیاهپوست در این خانواده ی اشرافی است ـ زوال محتوم این خانواده و نظام اشرافیت پوشالی آن را پیش گویی می کند : " تو کاریت نباشه. اولشو دیده ام؛ حالام آخرشو می بینم. " (ص331)

2.      رخداد های هر دو رمان، در چهار روز می گذرد : چهار فصل " خشم و هیاهــو " در چهار

روز و به ترتیب در هفتم آوریل 1928، دوم ژوئن 1910، ششم و هشتم آوریل 1928رخ می دهند و ناظر به رخدادهای زندگی اعضای خانواده ی " کامپسن " در طی هجده سال پایانی زندگی آنان است. 

     رمان " چوبک " بیست و چهار فصل دارد و ناظر به رخدادهای زندگی راوی از دوران کودکی تا بیست و پنج سالگی اوست که تقریبا ً بیست سال طول می کشد و معادل حیات یک نسل از خانواده ی     " کامپسن " است؛ اما خواننده تنها با چهار روز پایانی حیات شخصیت ها همراه است. رمان با زلزله ای خیالی و دلالتگر آغاز و به زلزله ی خیالی و دلالتگر دیگری در سه ـ چهار روز بعد پایان می یابد :       " مشیا، شیشه را بر زمین می کوبد. رعد و برق و توفان برمی خیزد. صداهای درهم به گوش می رسد... زمین می لرزد و ستارگان خرد می شوند و بر زمین می افتند. " (ص400) " گوهر " در هیئت " مریم " در حالی که نوزاد خود " کاکل زری " را ـ که یادآور " عیسی مسیح " است ـ در آغوش گرفته، دیگربار بازمی گردد تا حیات دوباره ای را از سرگیرد. (ص325)  

3.      هر دو اثر، چهار زاویه ی دید دارد : در خشم و هیاهو، نخستین فصل از دید و ذهن " بنجی"

کودک مان سی و سه ساله ای روایت می شود که رفتاری چون کودکان سه ساله دارد و نمادی از فطرت سلیم و منش مسیح وار خانواده است. در سنگ صبور، چنین نقشی را با اندکی تغییر " کاکل زری " به عهده دارد و شش فصل از رمان از دید و خودگویی های او نقل می شود. در رمان " فاکنر " دومین فصل از دید و زبان " کونتین " برادر ذهنیت پرداز و اخلاقگرای " بنجی " روایت می شود که معادلش در رمان " چوبک " هشت فصل کتاب است که از زبان " احمد آقا " نقل می شود که ذهنیتی اندیشمندانه، انتقادی و فلسفی دارد. سومین دیدگاه در " خشم و هیاهو " از آن ِ " جیسن " برادر کوچک تر است که ذهنیتی پراگماتیستی، مادّی و غیراخلاقی دارد و تا اندازه ای با ذهنیت         " سیف القلم " همخوانی دارد که تنها به خود می اندیشد و بیستمین فصل رمان " چوبک " از دید او روایت می شود. با این همه باید بی درنگ افزود که وی سیمای مستقل و جداگانه ای از " احمد آقا " ندارد و سویه ی دیگر منش اوست؛ چنان که خواهیم گفت. پس خطا نیست اگر زاویه ی دید او را همان زاویه ی دید " احمد آقا " به شمار آوریم. چهارمین بخش " خشم و هیاهو " از دید نویسنده و     " دیلسی " روایت می شود که تنها شخصیت آینده نگـــر، واقع بین و فرانگر در این خانواده است و در

رمان " چوبک " این نقش را " جهان سلطان " به عهده دارد که اتفاقا ً او هم کلفت تاجر مرفهی به نام    " حاجی اسماعیل " بوده است و شخصیتی معتقد، مؤمن و فرابین دارد و چهار فصل کتاب از زبان و ذهن او نقل می شود.

4.      گوهر و کدی، شباهت هایی به هم دارند  :

·         هر دو نمادی از پاکی اند : خواننده نخستین بار " کدی " را هنگامی می بیند که دختربچه ای

بیش نیست و پیوسته در جوی، آب بازی می کند : " کدی خیس بود. تو نهر بازی کردیم و کدی چمبک زد و لباسش تر شد. " (ص20) " گوهر " از کودکی پیوندی با آب دارد. مادرش " خجسته " عمرش را به رخت شویی در خانه ی این و آن گذرانده و با آب، آلایش از جامه ها می زدوده :          " بعدها که بزرگ شدم، کمکش می کردم. او چنگ می زد و میشس؛ من آب می کشیدم و پهن می کردم. " (ص59) " جهان سلطان " در مورد او می گوید : " گوهر هیچ گناهی نداشت؛ مثه گل محمدی بود. وختی میومد تو خونیه ی حاجی، مثه صدف، دست نخورده بود. " (ص92). صِرف گزینش نام " گوهر" از جانب نویسنده، تا اندازه ای می تواند از تلقی وی نسبت به این زن حکایت کند.

·         کدی و گوهر از خانه رانده می شوند : هنگامی که " بنجی " سیزده ساله می شود، " کدی "

به کوی ناشایست می افتد و همه ی اعضای خانواده را با خود دشمن می کند. مادر، خانم کامپسن، او را با خود به یک چشمه ی آب معدنی به نام " فرنچ لیک " می برد تا شوهری مصلحتی برایش دست و پا کند. در حد فاصل 1909 تا آخر تابستان 1910 ـ که " کدی " به عقد " هربرت هِد " درمی آید ـ از عاشق خود " دالتون ایمِز " صاحب کودک نامشروعی می شود و چون مادر به اخلاقیات خشک اشرافی و کالونیستی خود پابند است ـ برخلاف میل شوهر و دیگران، او را از خانه می راند. مادر اعتقاد دارد دختر یا باید پاکدامن باشد یا به آن تظاهر کند : " دختر که بودم... یادم داده بودند بین        " خانم " بودن و نبودن یک زن [ زن نبودن ] حدِ وسطی وجود ندارد. " (ص95)

     در " سنگ صبور " هم " گوهر " با پسر خود به زیارت " شاه چراغ " رفته. تصادفا ً دست زائری به بینی پسرک خورده، از آن خون می آید. روضه خوان و عوام الناس این اتفاق ساده را بر حرامزادگی پسرک حمل کرده او را از امامزاده می رانند. شوهر به استناد همان داوری خطا و فتنه انگیزی زنان دیگرش، آن دو را از خانه ی خود می راند : " حالا که تو حرم دماغش خون افتاده، دیگه حتمه که بچه مال من نیس. " (ص97) و " بچه مال هرکیه، برو بده بزرگش کنه. " (ص175)

·         کدی و گوهر بر فرزندان خود مِهر می ورزند : " کدی " ـ که از خانه طرد شده ـ یکبار پس

از مرگ مادربزرگ، پنهانی نزد خانواده بازگشته تا برای لحظه ای حتی از دور، دختر خردسالش را ببیند. او حاضر می شود صد دلار به برادر " غیور " خود بپردازد به شرط این که اجـــازه دهد یک

لحظه او را ببیند. (ص185) چون " کونتین "، دختر کدی، بزرگ تر می شود، مادر حواله ای به

ارزش پنجاه دلار به نشانی مغازه ی " جیسن "، برادر مصلحت اندیش خود، ارسال می دارد تا برای رفع نیازهای دخترش هزینه کند. با این همه " جیسن " تنها ده دلار از این مبلغ را به خواهرزاده می پردازد. (ص195) آخرین بار، مادر هزار دلاری را که از رهگذر تن فروشی کسب کرده، به نام خانم " کامپسن " می فرستد اما مادر به این بهانه که " حاضر نیست صدقه ی زنی بدکاره را بپذیرد      " حواله را در حضور " جیسن " می سوزاند. (ص196)

     " گوهر " نیز فرزند خود را دوست می دارد و با تن فروشی، نیازمندی های " کاکل زری " را برمی آورد. می گوید : " من دارو ندارم همی کاکل زری بود. بش ظلم شد. من بچگی خودمو تو صورت این کاکل زری می بینم. " (ص228) وقتی " سیف القلم " مادر را به خانه ی خود برده، شربت نارنج آمیخته به سیانور به او می خوراند، مادر حال نزع و درد، نگران تنها فرزند خویش است : " تو را به خدا بذار برم. بچه م تنهاس. بیا گلوبندم واسیه ی خودت. کاکل زری تنهاس. خدایا ! جیگرم داره پایین میاد. " (ص320)

·         کدی و گوهر با یاری، سرخوش دارند : " کدی " دل به نزد " دالتون ایمِز " برده و در هفده

سالگی با او سر و سرّی یافته است. " ایمز " بازیگر تئاتر سیار ( " نمایشی " ) است و خانواده ی اشرافی و متعصب، رابطه ی دختر خود را با چنین " بی سر و پا " هایی برنمی تابد. برادر اخلاقگرا و " غیرتمند " از " ایمِز " می خواهد این شهر و " کدی " را ترک کند و برخوردی خشونت آمیز با  دوست " کدی " دارد اما خود زخمی می شود. " شریو " ـ که ناظر این برخورد بوده ـ می گوید :        " پدرت را با مشت درآورد. تمام تنت را گرفت دم ِ مشت... آن کهنه را بگذار روی چشمت. " (ص151)

     " گوهر " نیز بر " احمد " مِهر افکنده؛ به ویژه که " احمد " در " گوهر " سیمایی از مادر خود و در پسر " گوهر " با نام " کاکل زری " کودکی خویش را می بیند. در غیبت " گوهر " از خانه،        " احمد " اندوه او می برد. یک بار " گوهر " به او می گوید : " تو آقایی. می دونم کاکل زریم دوس می داری. " (ص227) با آن که احمد نمی خواهد با او ازدواج کند، حامی و نگران اوست و می گوید : " من گوهر رو دوسش می دارم. میخوام بگیرمش... می دونم که دلش با منه. خودش بِم گفت دوسم می داره. " (ص208)

     در هر دو شخصیت زن، گونه ای بلندنظری هست که با وجود حرفه شان، شگفت می نماید. در رمان " فاکنر " سه گونه زن هست. " دایان رابرتز " در Faulkner and Womanland خود بر این باور است که در ادبیات داستانی دهه های 1930ـ1920 آمریکا سه تیپ زن می توان یافت : نخست کسانی که به " خانم " از آنان یاد می شود. اینان دختران اشراف منش و به اصطلاح فرهیخته

و مبادی آدابی هستند که " منتظر می مانند تا آقایی از راه برسد و آنان را به زنی ببرد. دسته ی دوم آنان که آقایان، روزهای تعطیل سروقتشان می روند و دسته ی سوم زنان و دخترانی که که در خدمت آقایان و دسته ی نخست هستند. " (14)

     به عنوان مثال، خانم " کامپسن " ـ که از خانواده ای اشرافی است ـ در دسته ی اول، " کدی " و دخترش " کونتین " ـ که به چنین اصالتی باور ندارند و خود، دوست و شریک زندگی خویش را برمی گزینند و برضد این سنن شورش می کنند و مطرودند ـ در گروه دوم و شخصیت هایی چون " دیلسی " و " جهان سلطان " ـ که در عین کلفتی در خانه ی اشراف، فرابین و بزرگ منش می نمایند ـ جزء دسته ی سوم به شمار می آیند. پس از طرد " گوهر " از خانه ی شوهر، او دیگر نمی تواند " خانم " به معنی تعریف شده ی کلمه باشد و تنها می تواند " زن " اطلاق شود؛ اما او بر خود " صیغه " نام گذاشته و بدون ایراد خطبه ی صیغه به هیچ مردی نزدیک نمی شود و پیش خود می پندارد که آنچه می کند " شرعی " است. یک بار به " احمد آقا " می گوید : " به این شوم غریبون تا حالا بندم به حروم واز نشده. " (ص227)

     5.  کونتین و احمد آقا، همانندند : این شباهت ها را می توان طبقه بندی کرد :

·         هر دو اهل اندیشه اند : " کونتین " دانشجوی دانشگاه " هــاروارد " است و پیوسته با خـــود

درگیری ذهنی دارد. این ذهنیت، البته فلسفی است؛ اما بیش تر جنبه ی اخلاقی دارد و پیوسته نگران " اخلاقیات " ی است که در آستانه ی زوالند. چون " زمان " به سود اخلاقیات بورژوایی و سوداگرانه به پیش می رود، با " ساعت " سرِ جنگ دارد. یک جا ساعت جیبی و یادگار اجدادی خود را برداشته خرد می کند و قطعاتش را در زیرسیگاری می ریزد. (ص75). افزون بر این منشی سودایی چون     شخصیت های " صادق هدایت " دارد و با جسم مادی خود بر سر قهر و ستیز است؛ مثلا ً با سایه اش ـ که از تن مادّی او نشان دارد یا به نوعی " زمان " را تداعی می کند، بر سرِ کین است : " استخوان های سایه ام را با پاشنه هایم محکم توی بتون فروکردم. " (ص98)

     " احمد آقا " نیز آموزگار و روشنفکر است و می خواهد در آینده آنچه را نوشته، منتشر کند اما از ترس " آژان " همه را می سوزاند : " وختی از خونیه سیف القلم برگشتم، نفت ریختم روشون؛ گوشه ی حیاط  الوشان زدم. " (ص290) او نیز به گونه ای دیگر " گذشته گرا " ست و بسیاری از نمودهای پس افتادگی فرهنگی را در تازش تازیان به ایران زمین می داند و بر میراث فرهنگی گذشته حسرت می خورد : " از تو می پرسم : این مملکت هیچ نداشت ؟ هخامنشی و اشکــــانی و ساسانی از زیر بته

دراومدن ؟... عرب برای ما هیچ چی نیاورد؛ هرچیم داشتیم، نابود کرد. " (صص12ـ11)

·         هر دو پندار و رفتاری متناقض دارند : آنان که دیگران را به خاطر نقض " اخلاقیات " می

نکوهند، هرگاه فرصت یابند، خود در این پهنه یکه تازند. " کونتین ـ که این اندازه نگران پاکدامنی    " کدی " است، خود در کامخواهی، اندازه نمی شناسد. یک بار که " کدی " از برادر متعصبش می پرسد : " هیچ وقت آن کار را کردهای ؟ همان کاری را که من کردم ؟ " برادر پاسخ می دهد : " آره، آره، هزار دفعه؛ با خیلی از دخترها. " (ص138) یک بار دیگر، خواهر مطرود، برادر را در حال همکناری با " ناتالی " می بیند و غافلگیرشان می کند. (ص125)

     از این سو تنها کافی است " احمد آقا " خانه را از اغیار تهی یابد تا با بلقیس، زن مستأجر و همسایه، گِرد آید و سپس بگوید : " تمام تلخی ها از تو تنم دررفت. " (ص282) با این همه هر دو شخصیت از آنچه خود کرده اند یا کوتاهی هایی که در مورد دیگری داشته اند، سخت شرمنده اند و عذاب وجدان دارند. " کونتین " ـ که اندوه خواهر و بکارتش می برد، یک بار می گوید : " حتی از گریه کردن هم عاجزم. پارسال مردم. " (ص113) و سرانجام نیز خودکشی می کند. " احمد آقا " نیز هم از کوتاهی خود در قبال " گوهر " می نالد : " تو آدم پستی بودی. هر وقت دلت خواست می رفتی... می خوابیدی اما این فداکاری را نداشتی که دستش رو بگیری و از منجلاب... بیرون بکشی... خودت رو که دیگه نباید گول بزنی. " (ص292)

     با این همه در زمینه ی شخصیت سازی میان " فاکنر " و " چوبک " تفاوتی عظیم هست : سویه های استعاری و نمادین در " خشم و هیاهو " بسیار عمیق است : " کدی " سمبولی از " بکارت "،     معصومیت از دست رفته و نمادی از باروری و زایندگی زمین است که مورد دستبر و " تجاوز " بورژواژی سوداگر و سرمایه داری شمال آمریکا واقع شده و قداستش تباه شده است. " دالتون ایمِز " به اعتبار حرفه ی نمایشی اش، نیز رمزی از نظام سوداگری است و نه عاشقی صِرف. پس " کونتین " نیز دغدغه ای فلسفی و جامعه شناختی دارد؛ هرچند، از وی به عنوان یک شخصیت، کاری ساخته نیست و عقربه های ساعت زمان ناگزیر به جلو حرکت می کند. گفت و گوهای درونی " کونتین " به این اعتبار قابل توجیه و عمیق است؛ در حالی که گفت و گوهای " احمد آقا " با یک عنکبوت در گوشه ی اتاقش، ژرفایی ندارد. مخالفت وی با صیغه روی " گوهر " نیز قابل توجیه نیست و حتی خودش را نیز قانع نمی کند.

·         هر دو، بر سرگشتگان رحمت می برند : " کونتین " در مسیر رودخانه به دخترکی ایتالیایی

برمی خورد که گرسنه و سرگشته است. دخترک، یادآورِ " کدی " است و " کونتین " را بر سرِ رقت می آورد. از فروشگاهی برایش چند قرص نان می خرد؛ او را به خانواده اش می رساند و در این راه نیز آسیب ها می بیند. (ص133) " احمد آقا " نیز در " کاکل زری " ـ که در غیاب مادر، تنها و سرگشته است ـ دل می سوزاند : " وختی گوهر گم شد، دلم به کاکل زری خوش بود. به عشق او بود

که خونه میومدم که اونو تر و خشک کنم. " (ص281) و گاه غذا بیش تر می خرد تا او را هم سیرکند : " بیا این لقمه نون و کباب رو بگیر ببر با جهان سلطون با هم بخورین. " (ص89)

     6.  بنجی و کاکل زری همانندی هایی دارند :

·         هر دو نمادی از معصومیت و قداستند :" بنجی" مخفف" بنیامین " پسر" یعقوب " از همسرش         

" راحیل " است که مطابق نوشته ی قاموس کتاب مقدس (1928) پدر آن را " پسر دست راست من " معنی می کرد (15) و مطابق آنچه در کتاب مقدس تورات آمده، چون یوسف در قصر خود با برادران بر سر سفره می نشیند " برای بنیامین پنج برابر سایرین غذا می کشد. " (16) او برای " کدی " معیار " پاکی " و امر " نیک "، " شایسته " و اخلاقیات است. چون " کدی " به صواب رفتار کند، از دید برادر " بوی درخت " می دهد و چون خطا کند، برادر می نالد و اظهار ناخشنودی می کند. او سی و سه ساله است و مطابق تصریح فرهنگ فارسی و اشاره ی دایرة المعارف فارسی حضرت " عیسی " مسیح را ـ که در همین سن به صلیب کشیده شد ـ به ذهن می آورد. اختگی " بنجی " بر خلاف آنچه در باره ی او نوشته شده، نقص جسمی به شمار نمی آید و تلویحاً به این معنی است که نمی خواهد به ازدواج و زن بیندیشد و در انجیل ها نیز آمده است که : " عده ای نیز به خاطر پادشاهی آسمانی از ازدواج خودداری می کنند. بنابراین هرکس قدرت اجرای این تعلیم را دارد، آن را بپذیرد. " (17)

     اما آنچه شباهت " کاکل زری " را به آن حضرت به ذهن می آورد، اشاره ی کـوتاه و گذرایی است

که در یک جا از " سنگ صبور " آمده است. در فاصله ی میان پایان کار محاکمه ی " سیف القلم "، قاتل " گوهر " و چند زن دیگر و آغاز نمایش نامه ی زروان و اهریمن چنین می خوانیم : " گوهر به شکل و لباس تابلو مریم و عیسی، کار رافائل، کاکل زری را در بغل گرفته با شتاب وارد می شود. خشمگین و آشفته است. " (ص325) " گوهر " سپس به عنوان " حوا " و در حالی که " آدم " هم در پی اوست ـ از بهشت گریخته و از این که در بهشت به آدم و حوا و او گرسنگی می داده اند، شکایت دارد. (ص326)

     گذشته از این پیوند میان " مشی " و مشیانه " و " گوهر " در بهشت قابل توجیه نیست. ضمنا ً هیچ گونه همانندی میان این مادر و پسر و حضرت " مریم " و حضرت " عیسی " مسیح وجود ندارد و دانسته نیست نویسنده چه همانندی میان آنان یافته است. " کاکل زری " پای جامه ندارد و نیمه عریان در کوچه و خیابان می گردد. (ص125) و بارها مورد دستبرد پسر صاحبخانه قرار می گیرد (ص195) و با " خانم شوکت "، دختر صاحبخانه، رابطه ای شیطنت آمیز دارد. (ص127) مادر، از راه صیغه روی زندگی می گذراند. صِرف نمازخوانی (ص124) " گوهر " و جاری شدن صیغه ی عقد منقطع و مشروع (ص 227) نمی تواند از یک زن " مــریم " و از چنان پســری، حضرت " عیسی " مسیح بسازد. برای " چوبک " هیچ چیز و کس، قداست راستین ندارد.

·         هر دو نمادی از حساسیت اخلاقی اند : " بنجی " تبلور " من ِ برتر " یا هنجــــرهای اخلاقی

است و به همین دلیل چون بیگانه ای " کدی " را ببوسد، به نظرش او دیگر بوی درخت نمی دهد و چون " کدی " لبانش را با صابون می شوید و نشانه ی آلایش از خود می زداید، دیگر بار بوی درخت می دهد. (ص47) او مانند بادسنجی است که کوچک ترین وزش نسیم عاطفه و احساس را اندازه گیری می کند. اگر بی تابی می کند و می گرید، برای این است که ارزش های عاطفی را در آستانه ی تباهی می بیند؛ اما به محض این که شاهد روابط عاطفی پدر با خود و دیگر برادران و خواهران می شود، اظهار خشنودی و آرامش می کند. (ص70)

     " کاکل زری " نسبت به مردانی که شب هنگام به اتاق مادرش می آیند، چنین حساسیتی دارد. او چنین مردانی را در جهان قصه های کودکانه و خیالی خود " دیو " می نامد و به مادر می گوید : " من این بواهای که میاری چن شب می مونن، هی می زنن تنت سولاخ می کنن و گوشت تنت می جون، بعد می رن، نمی خوام... یه بوایی می خوام که پیش من بمونه. ننم گریه کرد. " (صص248ـ247) او از آنچه در خانه ی صاحبخانه بر او رفته، شرمگین است. او پیوسته با ماهی های حوض آب درد دل می کند، وقتی می بیند ماهی ها، روی آب نمی آیند، تصور می کند از خطای او آگاهند : " من دویدم رفّم سرِ حوض پیش ماهیا. می خواسّم باشون حرف بزنم؛ اما اونا ازم بدشون اومد. همهش می رفّن ته حوض و نزّیک پاشوره نمیومدن. اگه نزّیک میومدن، تو روم تف می کردن. " (ص198)

·         هردو زبانی کودکانه و رمزآمیز دارند : " بنجی " مردی سی و سه ساله اما " کودک مان " و

عقب مانده است و چون قادر به بیان ذهنیت خود نیست، به زبان اشاره مقصود خود را می فهماند و از رهگذر حسیات، عین و ذهن را القا می کند؛ مثلا ً به جای این که از واژه ی " غروب " استفاده کند، از کلمه ی " شفق " بهره می جوید که جنبه ی دیداری قوی تری دارد. (ص51) یا به جای جمله  ی       " چراغ خاموش شد " از معادلش " در، دوباره سیاه شد " استفاده می کند. (ص70)

     " کاکل زری " از نظر زبانی مشکلی برای ارتباط با دیگرای ندارد اما به حکم کودکی، زبانی فقیر دارد و به معادل سازی و بیان مجازی می پردازد؛ مثلا ً به جای " اشک " از واژه ی " گریه استفاده می کند : " از چشاش گریه بیرون ریخت ". (ص248) و به جای این که بگوید " کسانی پیوسته می آمدند و می رفتند " می گوید : " هی آفتاب کف ِ حیاط سیاه شد، هــی سفید شد و هــی آدما

توش راه رفتن. " (ص248)

      7.    دیلسی و جهان سلطان، همانندند :

·         هر دو کلفت هستند و منشی مادرانه دارند : " دیلسی " کلفت و دایه ی پیــــر و سیاه پــوست

خانواده ی " کامپسن " است و سامان کار ِ خانه با اوست. در برابر تن آسانی و ناتوانی خانم و آقای       " کامپسن " و دیگر فرزندان خانواده، او تنها عضو خانواده است که احساس مسئولیت می کند و از     " کدی " و دخترش " کونتین " و ستمی که بر دیگر اعضای ناتوان خانواده، به ویژه " بنجی " علیل  می شود، دفاع و حمایت می کند؛ به قول " لئون ایدِل " : " تنها دیلسی عهده دار وظیفه ای معین و باخبر از موقع و راه خویش است.  تنها او می داند چگونه با جیسن حرف بزند یا بنجی را آرام سازد. (18)

     " جهان سلطان " هم در خانه ی " حاجی اسماعیل " تاجر گمرک کلفتی می کرده و در میان دعوا و مشاجره ی هووها، جانب " گوهر " را می گرفته که محق بوده است. وقتی " زلیخا " خیز برمی دارد تا با زدن لگد به شکم " گوهر " بچه اش را سقط کند، او حایل می شود : " بعد زلیخا را می گیره می برد عقب. " (ص73) هنگام زایمان ِ " گوهر " اوست که تیمارِ بیمار می کند. (ص94) اکنون که        " جهان سلطان " در همان خانه ی " گوهر " زمینگیر شده و از انجام هر کاری ناتوان است، اوست که در غیاب " گوهر " از فرزندش مراقبت می کند : " من نونش می دم؛ تو اتاق خودم می خوابانمش تا ننش بیاد. " (ص55)

·         هر دو، باورهای دینی دارند و آینده نگرند : " دیلسی " به رستگاری اخروی باور دارد و به

شنیدن مواعظ کشیش سیاه پوست کلیسا رغبت نشان می دهد و در پایان رمان همراه " بنجی " و دیگر کارگران سیاه پوست خانواده، بهترین لباس های خود را پوشیده، به کلیسا می روند. (ص265)

     " جهان سلطان " نیز باورهای عمیق مذهبی دارد و معتقد است که " حاجی اسماعیل " به خاطر راندن " گوهر " و فرزندش به بی گناهی و انداختن خودش از روی پله ها به پایین ـ که او را فلج کرده ـ مکافات خواهد دید : " همش تو خونش جون کندم تا آخر به ای روز افتادم. من گذشتم؛ اما خدای من نمیگذره. او ترازو گذوشته و حق و ناحق رو خودش می کشه و سزای همه رو میده. " (ص55)

     با این همه، میان این دو شخصیت به اعتبار منش، تفاوت بسیار است. " دیلسی " به دلیل دایگی برای همه ی فرزندان خانواده، از احترام زیادی برخوردار است و اعضای مظلوم و بی پناه خانواده، به او پشتگرم هستند. تجربیات او در زمینه های مختلف چشمگیر است و تبلور همه ی دایه های سیاه پوست آمریکاست که ستم بردگی را تحمل کرده و در کوره ی تجربه، فولاد آبدیده شده اند. " جهان سلطان " چنین خصلتی ندارد. گذشته از این " دیلسی " در رمـــان " فاکنر " سیمـــایی چون حضرت

" مریم " و مادر مقدس دارد (19). زمینگیری " جهان سلطان " توان خدمتگزاری را از او گرفته و نمی تواند به عنوان همسایه ی " گوهر " نقش فعالی ایفا کند. غیبت چند روزه ی " گوهر " از خانه باعث شده کسی نتواند از " جهان سلطان " مراقبت کند و بدنش کرم آورده و عفونت همه ی خانه را فراگرفته است. چنین زنی با وجود خصلت های انسانی خود، نمی تواند همان سیمای " کاریزما " یی را داشته باشد که " فاکنر " به " دیلسی " بخشیده است.

 
 

------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :

1. غنیمی هلال، محمد. ادبیات تطبیقی، ترجمه ی دکتر مرتضی آیت الله زاده شیرازی، تهران : انتشارات امیرکبیر، 1373، ص 455.
2. زرین کوب، عبدالحسین. نقد ادبی، تهران : انتشارات امیرکبیر، 1354، ج1، صص 126ـ125.
3. مک آفی، نوئل. ژولیا کریستوا، ترجمه ی مهرداد پارسا، تهران : نشر مرکز، 1385، ص 49.
4. Webster , Roger. Studying Literary : An Introduction , Distributed in the USA by Routledge , Chapman and Hall, Inc. 1993 , p. 97.

5. چوبک، صادق. سنگ صبور، تهران : انتشارات جاویدان، 1352، صص 313ـ312.
6. اسحاقیان، جواد. از خشم و هیاهو تا سمفونی مردگان، تهران : انتشارات هیلا، 1387،
صص 109ـ103.
7. هدایت، صادق. بوف کور، تهران : امیرکبیر، چاپ دهم، 1343، ص 173.
8. هدایت، صادق. پروین دختر ساسان، تهران : انتشارات جاویدان، 1356، ص 20.
9. هدایت، صادق. نوشته های پراکنده، گردآوری : حسن قائمیان، تهران، بی نا. 1334، ص
133.
10. هدایت، صادق. سه قطره خون، تهران : جاویدان، 1356، ص 38.
11. چوبک، صادق. چراغ آخر، تهران، جاویدان، 1355، ص 82.
12. براهنی، رضا. قصه نویسی، تهران : نشر نو، چاپ سوم، 1362، ص 663.
13. فاکنر، ویلیام. خشم و هیاهو،ترجمه ی صالح حسینی، تهران، نیلوفر، چاپ چهارم، 1372
ص 306.
14. هنرمند، سعید. نقش زمان در شکل گیری رمان " خشم و هیاهو "، در آثار برگزیدۀ
پنجمین جشنوارۀ مطبوعات، تهران : ادارۀ کل تبلیغات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،
1378، ص 550.
15. هاکس، جیمز. قاموس کتاب مقدس، تهران : ( افست ) انتشارات اساطیر، 1377، ص
190.
16. تورات : ترجمه ی تفسیری، بی نا. بی تا. پیدایش، 43 : 34.
17. انجیل شریف یا عهد جدید، انتشارات انجمن کتاب مقدس ایران، چاپ چهارم، 1986،
متی، 12: 19.
18. ایدِل، لئون. قصه ی روان شناختی نو، ترجمه ی دکتر ناهید سرمد، تهران : شباویز،
1367، ص 236.
19. اسحاقیان، جواد. همان، ص 123.
 
  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما