شعر
 







محمود معتقدی


گفتم : چمد ا ن خا طره هایت را
محکم ببند !

1

محبوب سپید ه ها ی با رانی !
چمد ا ن خا طر ه ها یت را
محکم ببند !
زیرا
خاموشی و/ فراموشی
به کمین تو ایستا د ه اند
همه چیز را
به سینه پنها ن کن ! حتی نا م مرا

2

عصر ها ی بی چر اغ و / تبسم کو د کی د ربر ف
و اینک / نگا ه خا موش زنی
که کوچه ها ی هرا ت
می آید و/ پا می کوبد

3

د ر خلوت رویا یی عا شقا نه
زیبا تر ازهنوز و / همیشه
قا یقفی سبز / به مهما نی چشم ها ی تو می اید
هرگز چنین ا ت ند ید ه ا م

4

مثل مهربا نی و/ با ر ا ن
چقد رحس گیسوا ن تو
د ر کوچه ها ی گیا ه
آ سما ن را / د وبا ره می خوا ند !

5

تا زه می شوی
مثل رنگین کما نی بر شا نه ها ی با د
برهنه تر ا ز صد ا ی اینه
اینجا / کسی
خطبه ها ی عشق را
به نا م تو با ز می گو ید

6

شکل بها ر و/ گوزنی که د رتو می د ود
گرم / شبیه گونه ها یت

7

با زما ند ه شنبه ها ی زمستا نی
روزت بخیر !
نگا ه کن
تصویر ها ی کو د کا نه
پس چگونه به سرا غت می آیند
رفیق !
د رمن نفسی تا زه کن
مشهد / تهرا ن
فرقی نمی کند

گفتم :
چمد ا ن خا طره ها یت را
محکم ببند !


بها ر 88


*********************************************





نصرت الله مسعودی

کسی می خواند چو امواج زاینده رود

توترانه ات را بخوان
كه كوك نمي شود اين ساز
وسر ريز كرده است اين ميز
كنار خاطرات ِتکه تکه ی من وُ
اين ليوان ِ خالي
كه تا " به سلامتي "
همين حالا هم ، سي تاكستان جا مانده است.
زير كدام سنگ وُخرسنگ می کوبند به سينه اين همه دل!
مگر مي شود در هزاره ي سوم
آن هم درست بغل ِ فصل انگور
آن ساقی این چنین
هیچ را کف دست ِمن گذاشته باشد!
من كه ديگر با زنگ ِ هيچ درسي كوك نمي شوم
كه تتق تق آن پاشنه ها
سه ده سال از مشق ِمدرسه ی من دیر کرده است
وسبزینه ها را
از سر را هم دو فصل عقب تر كشيده اند.
تو ترانه ات را...
نه ، تورا مي گويم كه هنوز
با شانه هات به این ماه ِ مورّب مي تابي
وساعت هاي خوش ِپرسه را اعلام مي كني.
اُ..هو..هی!
و چه قيامتي مي شوي ومي شود
مثل دست كسي برشانه یی
در ابتداي ِلاله و یا لاله زار
درست رو به روي ساعت دو
در انتهای « کژمژ»
که" چو امواج زاينده رود " را
با حنجره وُ آن يكي دست
بر كر كره هاي بسته بكشاند .
  هه ... هی !
از يقه ي بالا كشيده ي اين كُت
كه يادگار ِ خريد با هم است وُ ده يك تومني چانه
  همه ی پرسه ی سال هاي دورِ نه دور را بخوان!
كه آن پري ديگر
به قصه ي نمی تواند كه بيايد
و بكوب این بی رگی را بر لبه ي ليوان
تا با ياد شقايقي که فلق را نمی وزاند در باد
كناركسي كه با ما کوک نمی شود دیگر
بر لب جویهای بی صدا
سر بر شانه ي سرد ِ اين پياده رو
رو به حیرتِ عابران فردا
دراز، و یا دراز به دراز بكشم.
نصرت الله مسعودی


*********************************************


حسین اقبالیان

... و اما بعد
... و اما بعد
            داستانی که تکرار میشود
              مردی که تنها می ماند!
                       سیاهچالی که از غصه دق میکند!
... و اما بعد
            نامه هایی که پشت سر هم پاره میشوند!
               و نامهایی که از یاد میروند!
                        و یاد آن روزگاران دلخوشی!
                                      خوشیهای زودرس
                                       کال
                                       فراموش شده!
... و اما بعد
یک استکان چایی، یک نخ سیگار، و یک پنجره رو به خزان
شاعری که آماده میشود
و شعرهایش را میسوزاند:
" از حال من نپرس!
            فقط! تمام غم و غصه هایم را به پیوست ارسال میکنم!"
... و اما بعد
هیاهوی رهگذران
            و نعشی کنار خیابان
می بینی؟! چقدر ساده لهت می کنند!؟
راستی خودت را بیمه کرده ای؟
            و گرنه ممکن است کنارخیابان بنشینی و عدالت را گدایی کنی!
            و سهامت را به هیچ بفروشی!
            شبیه کسانی که آبرویشان را می فروشند؟!
... و اما بعد
داستانی که تکرار میشود
ترا از بالای برج میلاد دیدم
            ایستاده بر در ترمینال غرب
            بلیط یکطرفه در دستت
            بی هیچ چمدانی!
            معلوم نبود آنهمه پیوست را به کجا ضمیمه کردی!؟
فقط دستی تکان دادم
            شاید که دیدی!
راستی از این بالا چقدر کوچک بودی!
            شبیه یک مور کمر شکسته
            یا گنجشکی سربریده!
            یا ...
... و اما بعد
                        خداحافظی با تکرار !
                        تکرار خداحافظی!


*********************************************


بهروز پورعلی

*
لحظه ها
سُرب اند
اگر
تو نباشی.

*
مرد
فریاد زد
مرگ
سکوت کرد.


*
پدر
روزنامه است
و اندوه
مادر
تسبیح است
و سکوت.

*
او نیامد
اتوبوس
تنها شد.


*
پیرمرد
نشست
پیاده رو
خندید.
*
چشمش
را بست
جهان
راحت تر شد.

*
بن بست
مرا می خواند
تو
کجایی؟


*********************************************


سیده صدیقه حسینی

توی جهان می افتم از این بند ناف ِ ...
مثل پشیمانی بعد از اعتراف ِ ...
گم کردن یک حرف کوچک «عین» یک «شین»
تنها نشستن روی تنهایی «قاف ِ ....»
خسته شدن از دوستت دارم_ندارم
از نامه دادن با دو تا حرف اضافه
من را به خورد قرص ها می دادی/ از ترس
می مردم از این بی کسی های کلافه
از این همه دیوار دور زندگی مان
از دیدن این قاب عکس بد قیافه
***
دیشب ورم های تنم با تو/نخوابید
چیزی نفس می زد مرا زیر ملافه...



*********************************************


مريم افضلي


  حتی کمی به چهره بازش نمی رسد
  شلوار او به قد درازش نمی رسد
با آن صدای خوب و نفس های دلنشین
  حسی به سیم آخر سازش نمی رسد
 چشمان خیس و خسته او بر سر گذر
دیگر به داد سوز و گدازش نمی رسد
باران گرفته است زمان آب می رود
  فرصت برای رفع نیازش نمی رسد
  از حاصل تلاش همین روز رفته هم
پولی به قدر نان و پیازش نمی رسد
شب شد دوباره خستگی از پا در آمده
  دست جوان به زخمه سازش نمی رسد


*********************************************




حميد خصلتي(اميد گنابادي)

يك ديو يا فرشته؟

کار سکوت و ولوله بالا گرفته است

از بس که چشم راه تماشا گرفته است

از جنس درد نیست که همسایه ی غم است

بغضی که راه کوچه ی مارا گرفته است

دارد نهيب مي زند از هر كرانه غم

ابري كبود پنجره ها را گرفته است

تصوير خواب ناك غزل هاي كودكي

در لحظه هاي امشب من جا گرفته است

يك ديو يا فرشته؟چه گويم كه چيست اين

در هفت بند ناي تنم پا گرفته است

مي دانم اينقدركه دلم مثل جمعه ها

ازانتظارمردم اينجا گرفته است

  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما