واله و زرنگار

 

‏عليرضا ذيحق
 


از سری داستان های عاميانه ي آذربايجان
روزي روزگاري در سرزمين " قره باغ "، نوازنده و آوازخوان چيره دستي به اسم " عاشق واله " زندگي مي كرد كه در حكمت و فرزانگي، شهره ي عام بودو در ايل و محال، هيچ جشن و سروري بي حضور او برگزار نمي شد." عاشق واله " شاگردي داشت كه اسمش " صمد " بود و از كمال و استعدادِاستادش، بهره ها ي فراوان جسته بود. او روزي از راهي مي گذشت كه پيرزني مكار به تحريك حسودان راه بر او بست و چنان از ذوق و جمال و سخنوري و نوازندگي اش تعريف كرد كه صمد، به فكر اينكه الآن استادي تمام عيار است و محبوبيتي در بين خلق دارد، تصميم گرفت كه براي خود دسته و گروهي عَلَم كند واز شاگردي " عاشق واله " به يكباره دست بكشد.
" عاشق واله " كه عارفي عيّار بود و از هر اشاره، هزار راز ناگشوده مي فهميد، دانست كه كسي زير پاي صمد نشسته و پند و نصيحت فايده اي نخواهد كرد. اما خيلي مختصر گفت:
" مي روي و اما هنوز زود است و بايد كه سالها مي بودي و رمز و راز هنروري را نيك مي آموختي و از جام حكمت باده ها مي نوشيدي كه كسي در ساز و سخن به پايت نمي رسيد."
صمد گوش اش بدهكار نبود و با وداع از استاد، به فكر فرداهاي با شكوه اش بود كه خبري از ديار " دَمير قاپي دربند " به گوش اش خورد و آن هم اينكه، شاهدخت قصر دربند به نام " زرنگار" عهد بسته كه اگر كسي در ساز و سخن از عهده ي او برآيد به همسري او در خواهد آمد و اگر شكست خورد در بند و زنجير خواهد بود.
صمد هم مثل ده ها خنياگر مدعي، راهي منزلگه عاشقان شد و به جايي رسيد كه آنجا را ميدان اجل مي خواندند.به او گفتند كه اين جسارت تو را هلاك خواهد كرد و از راهي كه آمده اي برگرد كه همين حالا چهل عاشق مغلوب، با رنج و فلاكتي سخت در محبس اند. صمد كه سري آتشين داشت، هراسي به دل راه نداده و آماده ي مسابقه شد. اما طبق رسومات،" عاشق صمد " بايد ابتدا با زني سخندان و نوازنده از دوستان " زرنگار" به رقابت مي پرداخت و چنانچه بر او غالب مي آمد، تازه آن وقت بود كه زرنگار، خود به ميدان اجل پا مي گذاشت. صمد اما در همان مرحله ي اول شكست خورد و به زندان اش بردند.
در پايان هرهفته زرنگار به زندان مي رفت كه حال و روز حريفان را ببيند كه روزي خيلي اتفاقي، وقت تقسيم غذا ديد كه سهم صمد از همه بيشتر شد ورفت پيش او و از شانس او گفت و اينكه استادش كي بود كه او را چنين خام بارآورده است.
صمد كه تازه فهميده بود چه خاكي به سرش شده آهي كشيد و از " عاشق واله " سخن راند و پنجه ي اعجازگر او و نواي داوودي اش.
زرنگار كه در مه جمالي و زيبا رويي رودست نداشت و هزار عاشق دلباخته بخاطر او مي مردند از اينكه " عاشق واله " به ديدار او هوس نكرده، خيلي تعجب كرد و وقتي از نشاني او و نام آوري اش خبردارشد درنامه اي به او چنين نوشت :
" وصف و تعريف تو را از هر زباني مي شنوم و اگر واقعا چنان هستي كه مي گويند،سمندي زين كن و سازي بردوش گير و به ميدان اجل بيا.
چارقدي نيز هديه ي تو مي كنم كه اگر ترسيدي و نيامدي، آن رابر سر انداز و از مردي و هنر وري هيچ دم نزن. هفتاد عاشقِ دربند دارم كه صمد نيز يكي ازآنهاست. دوست دارم تو هفتاد و يكمي باشي و پوست ازكلّه هايتان كه كندم بدهم مناره اي درست كنند. اگر هم مرد ميدان بودي و شكستم دادي همه را آزاد كرده وبه همسري تو در خواهم آمد. هرچند كه مي دانم هنوز كسي زاده نشده كه بتواند در ساز و آواز به پاي من برسد. "
نامه را مي دهد دست قاصد و قاصدبعد از مدتها در راه بودن سراغ " عاشق واله " را در يك جشن عروسي گرفته و امانت زرنگار را تحويل اش مي دهد. وقتي " واله " نامه را مي خواند و خلعت اهدايي را مي بيند،ديوانه وار پاي در راه مي نهد. اما قبل از رفتن حلاليت از مادر مي گيرد و وداعي با نامزدش صنم مي كند كه همين امروز و فردا بايد جشن عروسي شان سر مي گرفت.
" عاشق واله " كه روز از شب نمي شناخت و به ديار زرنگار دختر خواجه يعقوب مي شتافت، خسته و تشنه به دشتي رسيد كه نوعروسان و دختران در آن چون گل مي درخشيدند. او با ساز و كلام اش از انها آب و ناني مي خواهد و دختران در عوض از او مي خواهند كه بگويد كدامشان دخترند و كدامشان عروس.
"عاشق واله" نغمه و نوا ساز مي كند و چون عروسان را باز مي شناسد دختري " ختايي" نام كه آوازه ي زرنگار و واله را شنيده بود، او را به منزلگاه خويش مي برد و وقتي پدراو " معصوم افندي" مي فهمد كه قصد و عزم او چيست، از ذوق و استعداد زرنگار مي گويد و اينكه از وقتي زرنگار، زبان به شعر گشوده او كه خود شاعري پرآوازه بوده قلم و دفتر را به يكباره كنار گذاشته است و مبادا كه ديوانگي كرده و به ميدان اجل برود." عاشق واله " نمي پذيرد و معصوم افندي مي گويد :
"حالا كه مي خواهي بروي بيا مباحثه اي كنيم و اگر توانستي كه مغلوبم كني آن وقت برو !"
واله و معصوم هفت روز تمام، با زبان شعر و موسيقي، از حكمت و دانش سخن مي گويند و در فرجام،" عاشق واله " پيروز مي شود واز " ختايي " و " معصوم افندي " اذن سفر مي گيرد.
" عاشق واله " تا به قصر زرنگار برسد به چوپاني بر مي خورد كه كنار رودخانه اي كم آب نشسته بود و او تا دست و پايي كند باراني سيل آسا در مي گيرد و گله آن ور رود مي مانَد و چوپان اين ورِ رود.
چوپان بر مي آشوبد و از واله مي خواهد كه شعري بخواند كه باران بند بيايد. " عاشق واله " اما تا مي گويد اين كار از من ساخته نيست چوپان با چوبدستي ميخ دارش به او يورش آورده و مي خواهد كه كلّه ي او را داغان كند كه واله مي گويد :
" دست نگه دار كه شوخي كردم و حالا يك سازي مي زنم كه نه تنها باران بلكه رودخانه نيز از جوش و خروش مي افتد."
" عاشق واله " كه دلي با صفا داشت، در كما ل واماندگي، با ساز و سخن، حكايت دل مي گويد و هنوز نغمه و نوايش پايان نيافته بود كه باران بند مي آيد و آب رودخانه كم مي شود.
" عاشق واله " به راه مي افتد و اما از قضاي روزگار همين كه او وارد " دمير قاپي دربند " مي شود، زرنگار نيز با چهل گيسو كمند غنچه دهان، در راه دشت و دمن به او برمي خورد و وقتي كه مي فهمند به مسابقه با او آمده، از اصل و نسب اش مي پرسد. زرنگار و دوستانش هم بي انكه چيزي بروز بدهند، از او مي خواهند كه سازش را كوك كرده و دهني براي آنها بخواند كه ببينند چند مَرده حلاج است. آواز واله، زرنگار را مدهوش كرده و او بي اختيار، از زلفان خود چند تارمو جدا كرده و با ناز انگشتان اش چنان نغمه اي ساز مي كند كه واله را ترسي عظيم مي گيرد و پيش خود مي گويد :
" اين ساز و نوا همه سِحر است و دارم طلسم مي شوم. حالا كه اين يكي اين جوري يه پس با زرنگار چه خواهم كرد."
واله با بدرودي دور شده و پا به ميدان اجل مي گذارد و وقتي كه از عهده ي مقدمات مسابقه بر مي آيد نوبت هما وردي با زرنگار مي رسد كه ناگهان مي بيند همان نگارين پيكر سحر انگيزِ دشت است و براي لحظه اي دست و پايش را گم مي كند.
روزان و شبني مي گذرد و هيچ غلبه اي حاصل نمي شود و خلق، با شور و هيجان چشم انتظار واقعه اي مي مانَند كه ببينند آخر عاقبت اين كار به كجا خواهد كشيد. تا كه روزي زرنگار، در پاسخ واله درمي ماند و همين كه در پاسخ معماي او عاجز مي شود، ساز از سينه برگرفته و بر زمين مي گذارد و مي گويد :
" از اين لحظه به بعد، اختيار من دست " عاشق واله " است و او هرچه بگويد همان خواهد شد."
" واله " كه رسم و شيوه ي وفا آموخته بود و دلبند سوگلي اش " صنم " بود، از عروسي با زرنگار سر باز مي زند و چون مي شنود كه " قره خان "، در عشق دختر عمويش زرنگار، مجنوني مفتون است از او مي خواهد كه اگر او نيز مهر قره خان را به دل دارد با او ازدواج كند.
در اين ميان هرچه خنياگر وآوازخوان نيز در زندان بود از بند رها مي شوند و " صمد" با پابوسي استاد، دوباره به شاگردي " عاشق واله " در مي آيد. زرنگار و قره خان هم با كمال حشمت و شكوه، با اذن خواجه يعقوب به عقد همديگر در مي آيند و با حضور" عاشق واله " و همه ي خنياگران، در جشن عروسي آنها چنان شور و غوغايي به پا مي شود كه تا بوده و بود چنان جشن و سروري را كسي در ان دياربه ياد نداشت.
 

    اول صفحه



 

یادداشت

بینش یک نویسنده و روايت او از مکان

زندگی نو پاموک و نوع رمان

مسيحي بي كليسا و سوسياليست بي حزب

ذكري در سپيد خواني هاي مفتون اميني

شعر

داستان

هنر و ادبيات با رويكردي آوانگارد

واله و زرنگار

سرزمين هاي دور

معرفی کتاب

ارتباط با ما