بازنمايى تهديدهاى اكولوژيك شهرها در ادبيات داستانى امروز
جيمز گراهام بالارد معروف به جى .جى. بالارد نويسنده انگليسى چندی
پیش در سن 78 سالگى درگذشت. از او رمانهاى معروفى چون «جزيره
بتون»، «امپراتورى خورشيد»، «تصادف»، «شبهاى كوكائين»، و چند
مجموعه داستان از جمله «صداى زمان» به چاپ رسيده است. او طى پنجاه
سال نويسندگى حدود چهل جلد کتاب به چاپ رساند. ناگفته نماند كه
فيلمهاى «امپراتورى خورشيد» به كارگردانى استيون اسپيلبرگ و
«تصادف» به كارگردانى ديويد كرانتبرگ بر اساس همين رمانها ساخته
شدهاند.
بالارد يكى از جانبداران جدی حفظ محيط زيست بود و به عدالت اجتماعى
گرايش داشت. در ژانرهاى مختلف قلم زده است، اما بيشتر اعتبارش را
به خاطر داستانهاى علمى-تخيلى و علمى-تخيلى پستمدرنيستى كسب
كرده است.
مقاله زير به احترام اين نويسنده، كه همواره براى سعادت و آرامش
بشر دغدغه داشت، نگاشته شده است.
----
خانم مارگارت اتووود نويسنده كانادايى در رمان معروفش «غزال و
غراب»، فاجعه و درد و رنجهايى را بازنمايى مىكند كه پس از حمله
ويروس كشندهاى دامنگير بشر و كره زمين مىشود. براعت استهلالى
(شروع داستان) روى شخصيتى متمركز است كه آخرين انسان روى زمين است.
رمان، فرايند بقا و بهطور كلى مبارزه براى تداوم حيات و پديد
آوردن يك زيستمحيط جديد را به تصوير مىكشاند و چون به هستى بشر
بهطور عام مىپردازد، لذا از رويكرد فمينيستى دورى مىجويد و
اصولاً خصلتى فراملى پيدا مىكند. اتووود موضوع و مضمون اين رمان را پس از انتشار خبر ويروس سياهزخم
نوشت و اتفاقاً چاپ و توزيع كتاب همزمان شد با شيوع بيمارى سارس در
جهان. به اين ترتيب بار ديگر ثابت شد كه نويسندگان و شاعران نه با
زبان ارجاعى، بلكه از منظر هنرى دارند ادبيات را بهمثابه، فلسفه،
جامعهشناسى، روانشناسى و حتى زيستشناسى و انتزاعىترين علوم
«روايت» مىكنند. آثار ژول ورن، رابرت لوئى استيونسون، مرى شلى،
ادگار آلن پو، كافكا، زامياتين، بولگاگف، هاكسلى، اُرول، كريستوفر
فرانك، رى برادبورى، يكى پس از ديگرى دارند رخ مىنماياند. حالا
گويى اين واقعيت فردا است كه بايد ادبيات امروز را متجلى سازد نه
ادبيات امروز واقعيت ديروز را.
بحث ما، روى همين موضوع متمركز است و براى اين منظور سه داستان
بلند از بالارد را انتخاب مىكنيم تا نشان دهيم كه چگونه تخريب
عناصر اكولوژيك زمين، درنهايت به قربانىشدن خود انسان منجر
مىشود.
بالارد در داستان «مرغ توفان، خوابگرد توفان» در روايتى خيلى موجز
جان ِ كلام نابودى عوامل زيستمحيطى را به دست انسان و تهديد زندگى
انسانى بهدليل همين رويكرد به تصوير مىكشد. داستان از ميانه شروع
مىشود. اگر بخواهيم آن را طبق زمان معمول بگوييم، ماجرا از آنجا
شروع مىشود كه مسؤولين براى تسريع رشد كشتزارهاى ناحيه انگلياى
شرقى مواد شيميائى به كار مىبرند. پس از مدتى پرندگانى در حد
كبوتر، كاكائى و كلاغ، رشد غيرعادى پيدا مىكنند و حدود سه سال بعد
كه به مزارع برمىگردند، «طول بالهاىشان به سه تا چهار متر
مىرسيد و بدن و منقارهاىشان چنان نيرومند بود كه سگها را از هم
مىدريدند.» در چنين شرايطى عدهاى، از جمله شخصيت اصلى داستان
بهنام كريسپين سوار كشتى مىشود و بههمراهى موجودى عقبمانده و
گورزاد به اسم كويمبى به شكار اين موجودات مىرود. جنون كشتن در
شخصيت كريسپين نمود پيدا مىكند. او كه پس از اتمام خدمت سربازى به
كارهاى كماهميت در مزارع پرداخته بود، حالا بهدليلى كه نويسنده
در بيان آن كمكارى مىكند، از فشنگگذارى ديوانهوار مسلسلها و
به رگبار بستن «جثه پرندگانى كه بهمراتب بزرگتر از جثه انسان بود
و پهناى بالهاىشان به شش متر و حتى بيشتر مىرسيد، و آفتاب را
سياه مىكرد» لذت مىبرد. گرچه انگيزه كشتار جنونآميز او براى
خواننده بازنمايى نمىشود، اما خواننده درمىيابد كه «اشتباه و
خطاى اول يعنى كاربرد مواد شيميايى در مزارع، دارد با كشتار
سبعانهاى تكميل و بازتوليد مىشود؛ چيزى كه فقط آدم كندذهن، مخبط
و گورزادى مثل كويمبى را به وجد مىآورد و مدالى هم نصيب كريسپين
مىكند.» - موضوعى كه بىترديد هر يك از خوانندگان فيلمهاى متعددى
درباره آن ديدهاند.
تمام سطح مانداب با پر پرندگان كشتهشده پوشانده مىشود. در چنين
اوضاع و احوالى كريسپين زنى سپيدمو را مىبيند كه در خانهاى ساحلى
پرها را جمع مىكند. با پيش رفتن داستان مىفهميم كه اين زن جوان
كاترين يوركه نام دارد و «كبوترى كه سابقاً پرنده خانگى بود، پس از
رشد غيرعادى، شوهرش را كشته و تنها فرزندش را با خود برده است.» زن
حالتى نيمهمجنون دارد؛ نهتنها به اين دليل كه پر جمع مىكند و
خود و خانهاش را با پر مىآرايد، بلكه به اين علت كه مىفهميم او
هيچ تلاشى براى دور شدن از آن منطقه دهشتآور به خرج نمىدهد.
درواقع، او و بهمرور خود كريسپين جزيى از آن جهنم و كشتارگاه
همهروزه مىشوند. گرچه كريسپين احساسى نسبت به اين زن پيدا
مىكند، اما كشتار بىجيره و مواجبى كه فقط يك مدال احتمالى به او
ارزانى خواهد كرد، چنان شخصيت بىثباتش را بىثباتتر كرده است كه
«فكر تغيير وضع» به مخيلهاش خطور نمىكند؛ درست مثل كاترين. حتى
همشكلى و همخوانى با وضع موجود، كمكم كريسپين ِ متنفر از گورزاد
را كه در آن مكان پرتافتاده همزبانى ندارد، دچار اين توهم مىكند
كه چرا خودش «يك پرنده قوى نشود؟» با همين قصد و بهمنظور جلب توجه
كاترين، پرهاى زيادى به خود مىچسباند، از بالاى بلندى بالزنان
پايين مىپرد و كاترين كه «پرندهاى از پرندگان آدمكش را مىبيند»،
با تفنگ شكارى شليك مىكند و پس از اطمينان از مرگ او نزديكش
مىشود و «شروع به كندن بهترين پرهاى آن مىكند.» كه به اين ترتيب
«قربانىشدن جنونآميز يك قربانى مجنون» در شكلى موجز و كمحاشيه
بهتصوير كشيده مىشود. اما همين پايانبندى مختصر، تصوير كامل،
تجلى تمام و كمال و نتيجه محتوم راه يا در حقيقت بيراههاى است كه
از روز اول ديگر انسانها رفته بودند. به هم ريختن سامانه اكولوژيك
و دست بردن در قواعد زيستشناختى درنهايت چيزى كه بهجا مىگذارد.
«مرگ تحقيرآميز كشتارگر، جسد به تمسخركشيده او، يك زن روانپريش و
يك موجود راضى و شاد، اما كمعقل» نمادى است از «ماحصل شتابزدگى و
بهتبع آن غلبه نامعقول انسان بر قوانين زيستشناختى.»
بعدها شمار كثيرى از نويسندگان، فيلمنامهنويسها و كارگردانها
با همين رويكرد علمى- تخيلى بالارد، دست به نوشتن داستان و ساختن
فيلم زدند؛ طورىكه امروزه درصد بالايى از فيلمها به گونهاى با
اين داستان قرابت پيدا مىكنند.
بالارد در داستان «شهر» بهشكل ديگرى به دخالتهاى غيرعقلايى بشر
در طبيعت مىپردازد. اين داستان جذابيت داستان «مرغ توفان، خوابگرد
توفان» را ندارد، اما از حيث معنايى از ارزش كمترى برخوردار نيست.
در داستان شهر، خواننده نابودى سامانه اكولوژيك را پشت سر گذاشته
است؛ يعنى با مكانى روبهرو مىشود كه در سطحهاى مختلف فضا ساخته
شده است. نشانى از پرنده و درخت و ماه و ستاره نيست. سطحهاى مختلف
با ترنهايى كه سرعت بسيار زيادى دارند، با هم در ارتباطاند. هر چه
هست از فلز و بتون و شيشه
است. اينها نيز بهشكلى در هم تنيده
شدهاند كه گرماى دستگاههاى آشپزخانه نبايد از 21 درجه سانتىگراد
بالاتر برود. همهجا كانالهاى تهويه وجود دارد و محافظان شهر، نه
پليس معمولى كه »پليس آتش« است. بهمحض سهلانگارى يك خانواده،
پليس آتش براى ممانعت از پيشرفت آتش، بىرحمانه خانه را بدون توجه
به جان ساكنان آنجا تخريب مىكند. فرانتس ماتسون شخصيت اصلى اين
داستان كه دانشجوى بيست ساله و علاقهمند به تغيبر ساختارى شهر
است، دوستش گرگسون را در جريان ايده خود مىگذارد، اما گرگسون او
را همراهى نمىكند. فرانتس بهتنهايى سوار يكى از سريعترين ترنها
مىشود تا براى طراحى خود به فضاى مطلوب دست يابد، چون معتقد است
كه «انسانها بيش از هر چيز به فضاى باز حياتى نياز دارند.» اما پس
از مدتها تلاش، هم در بيدارى و هم در خواب، پليس او را به جرم
ولگردى دستگير مىكند و يك جراح هم از او بازجويى مىكند. نكته
جالب اينكه استادان دانشگاه، از جمله آقاى سانگر استاد برجسته
فيزيك، چنان محافظهكار شدهاند كه «وضع موجود را نهايى و
غيرقابلتغيير مىدانند» و از همكارى با فرانتس خوددارى مىكنند.
ساختار بىروح اين شهر نماد سردى روابط انسانهاست، نماد
ماشينىشدن تمام و كمال موجوداتى است كه همدردى را از ياد
بردهاند:«جمعيت انبوهى جمع شده بود. مردم مىكوشيدند در پنجرههاى
بالاى پل راهآهن جا بگيرند تا جوخه آتش را كه مىخواست وارد خانه
شود، بهتر تماشا كند... چرخ برقى مأموران شروع به كار كرد. مأموران
كابلهاى فولادى را دور ديوار خانه پيچيدند و آنها را محكم كردند
تا آن را از جا بكنند... در طبقه چهارم زن و مردى به دام افتاده
بودند. خانه از بالا تا پايين شكافت و مرد ناپديد شد... وقتى گرد و
خاك فرونشست، از خانه جز تلى از مصالح ساختمانى و تيرآهنهاى بههم
پيچيده، چيزى بر جاى نماند. يكى از چنگگها به مرد گير كرد و او را
كشاند.» و بعد جمعيت با خونسردى پراكنده مىشود. براى تفنن يك روزه
مردم، چنين اتفاقى كافى بود.
اين داستان و دو داستان ديگر مورد بحث ما و نيز شمار ديگرى از
كارهاى بالارد كه در دهههاى 1960 و 1970 نوشته شدهاند، گرچه
چشماندازى آخرزمانى (Apocalypse) به ما نشان نمىدهند، اما با
توجه به وضعيت كنونى جهان و ازدياد بىوقفه آسمانخراشها و
بلوكهاى تو در توى مرتفع، و همزمان با آن، بارزتر شدن سنگگونگى
روابط انسانها، از جمله آثار شاخص علمى - تخيلى جهان شدهاند. در
همين داستان شهر، رشد تكنولوژى يعنى رشد خصلت مكانيكى انسانها.
گفتگوهاى درون قطار كه خيلى هم كماند، دورى عاطفى - روانى مسافرها
از يكديگر با افزايش قطر ستونهاى غولپيكرى كه شهر روى آنها بنا
شده است، قرينهسازى شده است. درواقع تمام شهر يك ساختمان است و هر
شهر ديگرى هم يك ساختمان است، اما ساكنان ساختمانها به دلايل
ناگفته از هم دوراند و هيچ تلاشى براى نزديكى به هم در آنها ديده
نمىشود.
اما در داستان علمى- تخيلى «منطقه وحشت» بالارد گونه ديگرى از
كاركرد عوامل تخريب زيستمحيطى را بازنمايى مىكند. او «شهر موجود»
را براى شخصيتهايش كلافهكننده تشخيص مىدهد، بنابراين آنها را به
جايى مىكشاند كه پيشتر خصوصيت انسانى شهر از آنجا سلب شده است.
براى درك مفهوم اين داستان كه بهعنوان يكى از درخشانترين
داستانهاى بلند بالارد شناخته شده است، اجازه بدهيد ابتدا گريزى
بزنيم به بعضى نكات روانشناسى. به احتمال قريب بهيقين تا بهحال
در خواب ديدهايد كه روى تخت دراز كشيدهايد و كسى آن طرفتر
ايستاده است كه او هم خودتان است. گاهى حتى در عالم خواب هم حس
مىكنيد كه «اشتباه شده و نبايد اين جورى مىشد.» با احتمال كمتر،
گاهى حتى در عالم بيدارى با كسى حرف مىزنيد، ولى حس مىكنيد «آن
كس» كه حرف مىزند، يك نفر ديگر است و خودتان داريد صداى او را
مىشنويد و در ضمن بهطرف مقابل زل زدهايد. چهبسا كه حتى نفر سوم
بشويد: كسى كه دارد به حرفهاى آن «فرد» گوش مىدهد و به «زل زدن»
فرد ديگرى فكر مىكند. زياد وارد مباحث دقيق روانشناسى نمىشويم،
فقط اشاره مىكنيم كه روانشناسان و روانكاوان پرشمارى روى كليات و
جزييات اين مبحث كار كردهاند كه آخرينشان به لحاظ اعتبار ژاك
لاكان است كه از «منپريشى» سخن مىگويد و بهزبان ساده به ما
مىگويد در جمله «من فردا به سينما مىروم.»، آن «منى» كه در جمله
است، «فاعل گفتار» و خودى كه جمله را مىسازد «فاعل گوينده» است.
بهعبارت باز هم سادهتر، لاكان ساختار «من» را مىشكند و حتى
مرحله خيالى[دوره كودكى] را كه در آن ميان عين و ذهن تمايز مشخصى
وجود ندارد و فاقد يك «خودِ متمركز» است، بسط مىدهد. در نتيجه
مفهوم «خوديگانگى» به حوزه ديگرى كشيده مىشود: به توانايى همانند
شدن با واقعيتهاى موجود در جهان بهمثابه «ديگران». مابهازاى اين
انديشه در عرصه ادبيات اين است كه امور خيالى و نمادين، هيچيك
نمىتوانند بهطور «كامل» امر واقعى را درك كنند و «امر واقعى» در
جايى فراسوى دسترسى آنها باقى مىماند. حال بياييم اين تئورىهاى
[انتزاعى] را به زندگى روزمره تسرى دهيم تا داستانى مثل «منطقه
وحشت» را كه مىتواند وصف حال عدهاى از همنوعان ما باشد، تحليل
كنيم و از تمسخر موارد مشابه و برچسبهايى مثل ديوانگى و «خل و چل»
فاصله بگيريم. حتمأ تا اين زمان با افرادى روبهرو شدهايد كه دچار
توهم شدهاند؛ مثلاً خيال مىكنند مارهایی در انتهاى راهروی
ساختمان كمين كردهاند و ممكن است هر لحظه بيايند و آنها را نیش
بزنند يا همسايه عمداً صداى سگ درمىآورد تا آنها را زجركش كند.
اين افراد بهاصطلاح دچار توهم (Hallucinotions) شدهاند. توهم با
(illusion) به معنى خطاى باصره و شنوايى فرق دارد. توهم، تجربههاى
تصورى شخص را بهغلط و بهشيوهاى نابهنجار تفسير مىكند و بر
آشفتگى عقلى دلالت دارد؛ درحالىكه خطاى ادراك براى اكثر مردم پيش
مىآيد و بر اختلاف بين چيزى كه درك مىشود و و واقعيت اشاره دارد
(اشتباه در سكون و حركت دو قطارى كه از بغل هم رد مىشوند يا ديدن
اشكال هندسى). توهم جزو بيمارىهاى روانى (از نوع نوروتيك) است، به
محرك خارجى نياز ندارد و براى بيماران مختلف فرق مىكند. چهبسا
تحت تأثير دارو به وجود آيد. حال بياييم لارسن، شخصيت اول داستان
«منطقه وحشت» را در نظر بگيريم. او كارمند يك شركت بزرگ است. شركت
هر از گاهى «مخهاى خسته» را كه به آستانه فروپاشى رسيدهاند، به
مجموعه ويلاهايش مىفرستد تا تمدد اعصاب كنند. اما اين مجموعه جايى
است عارى از پرنده و گياه و تهى از انسانهاى ديگر؛ مگر بيليس،
روانشناس شركت كه همراه «مخِ خسته» مىآيد تا مراقب او باشد. لارسن
هيچكس و هيچچيز را نمىبيند و نمىشنود، جز ويلاها، صداى
آهنگهاى بلابارتوك آهنگساز مجارى و كتاب «تحليل اوقات روانپريشى»
اثر ارنست كرچمر نويسنده سويسىالاصل آلمانى. بنابراين از نظر
روانى لارسن در موقعيت محروميت ادراكى قرار داده شده است؛ يعنى
امكان مصاحبت با ديگران، مطالعه نوشتارهاى مختلف و ديدن ديگران از
او سلب شده است (با محروميت حسى كه حواس پنجگانه فرد تحريك
نمىشوند و بههمين دليل اطلاعات بيرونى به مغز نمىرسد- امرى كه
معمولاً در جاى دربسته، مثلاً زندان، پيش مىآيد- اشتباه نشود.)
مضمون كتاب فوقالذكر درست برخلاف واقعيتِ تصويرشده در متن است.
يكى از ضعفهاى داستان همين است كه عقايد كرچمر در متن نيامده است
تا خواننده بفهمد كه نويسنده دست به نقيضهپردازى (Parody) زده
است. بهعنوان جمله معترضه بايد گفت كه كرچمر انسانها را به سه
دسته تقسيم كرده بود: نوع اول «پيكنيك» (Pyknic) كه بر آدمهاى
چاق، كوتاه، بشاش، بذلهگو و اجتماعى دلالت دارد. نوع دوم به
«آتلتيك» (Athletic) موسوم هستند كه منظور افراد عضلانى، بااراده،
فعال، علاقهمند به كار و كوشش و نوع سوم «آستنيك» (Asthenic)است
كه اشخاص بلندبالا، لاغراندام، كشيده، تندخو و عصبى را در بر
مىگيرد. اما در لايه ظاهرى اين داستان، برخلاف نظرات كرچمر،
لارسنِ چاق و كوتاه، موجودى عصبى و كلافه است و بيليسِ لاغر،
انسانى عادى كه با روحيه خوبى به موسيقى گوش مىكند و لذت مىبرد.
لارسنِ خسته و كلافه، در اين برهوت مجهز به ويلاهاى شيك، بهوضوح
دچار اضطراب است «مدام راه مىرود و بند انگشنانش را بهصدا در
مىآورد» و «صداى كوبش شريانش را در شقيقههايش مىشنود» ولى تأكيد
مىكند كه «ناآرام نيستم.» او دچار اضطراب (Anxiety) شديد است و با
حالتى بىقرار از خطرهاى پيشارويش مىترسد. اضطرابِ نوروتيك او به
دليل محروميت ادراكى بيشتر مىشود. او مىخواهد طبق ميل خود عمل
كند، اما بيليس بهعنوان روانشناس اجازه نمىدهد. در نتيجه لارسن
عملاً در موقعيت (Nervous Tension) - يعنى تنشى كه در اثر عدم
ارضاى نيازهاى روانى پديد مىآيد، قرار مىگيرد. در چنين شرايطى
است كه او روزى كسى را در گاراژ مىبيند كه بيليس خصوصيات او را به
لارسن القاء مىكند و حتى با واژههايى مثل «نمىخواهم بترسانمت» و
«خودت را بيرون بريز»، شدت القاء را افزايش مىدهد. اين القاءها
مكمل داروى باربيتورات هستند كه به لارسن تزريق مىكند. لارسن دور
از چشم او قرص آمفتامين مىخورد كه درست اثر معكوس دارد. مغزى خسته از كار، برهوتى دلتنگكننده، محروميت ادراكى، القاهاى
وقفهناپذير تنها انسان دم دست كه اعتمادى هم به او نيست، اضطراب و
حتى تنش روانى، يكنواختى دقايق و بالاخره تابش آفتاب، همه و همه
امكاناتى هستند كه مىتوانند لارسن را دست كم به آستانه جنون
برسانند. اين صحنه (Setting) ما را ياد داستانهاى جوزف كنراد
مىاندازد كه بيشتر شخصيتهاى اصلى داستانهايش را بهوسيله
صحنهها به جنون كشاند يا به خودكشى وادشت؛ نويسندهاى كه جى.جى
بالارد سخت تحت تأثير اوست. توهم لارسن تشديد مىشود تا جايى كه
«حس كرد چيزى درون مغزش جابهجا مىشود؛ چيزى كه بهزبان نمىآمد،
مثل خيالى از ياد رفته، مثل احساسى گنگ و غيرمنتظر كه شكل
نمىپذيرد.« و بالاخره موجود زاده توهم خود را مىبيند: مردى با
صورتى چاق، سبيلكلفت و چشمان عصبى؛ مردى كه لارسن بهتر از هر كسى
او را مىشناخت: مرد، خودِاو بود. بيليس قبول نمىكند كه لارسن
دچار توهم شده است. به او مىگويد كه چنين چيزى ناشى از يك تصوير
نيرومند روانى است كه روى شبكيه چشم مىافتد »تو شبحى مىبينى كه
غير از خودت نيست. عكس برگردان خودت است. همزمان توست و تصوير
كنونىات را نشان مىدهد، همزاد تصوير تو.» و تأكيد مىكند« اگر با
انگشت به يكى از چشمهايت فشار بيارى، مىتوانى همزاد مرا ببينى.
همزاد تو هم عين همينه، با اين تفاوت كه در مورد تو اين جابه جايى
در زمان اتفاق مىافتد نه در مكان.» اما لارسن كه ديگر مطلقاً به
بيليس اعتماد ندارد، عقيده او را نمىپذيرد. فكر مىكند موجودى كه
مىبيند، واقعيتى مستقل از او دارد. بيليس به او تذكر
مىدهد:«آگاهى انسان از يك پديده به اندازه ديدنِ خود پديده اهميت
داره» كه با كمى مسامحه ما را ياد گفته كانت مىاندازد:«ما اشيا را
نه آن گونه كه هستند، بلكه به گونهاى كه خود ما هستيم، مىبينيم.»
بيليس با اصرار لارسن را تشويق مىكند كه «با همزادش صحبت كند»
درحالىكه لارسن به فكر مىافتد كه «كلت سى و هشتش را بردارد و اين
موجود مزاحم را كه همزادشش خوانده مىشود، نابود كند.» اما چون با
ناكامى (Frustration) روبهرو مىشود و نمىتواند آن را تحمل كند،
به پرخاشگرى (Aggression) رو مىآورد: «ناگاه تمايل شديدى در خود
ديد كه همه اين دم و دستگاه را با لگد درهم بكوبد.» حتى «به نظرش
رسيد كه اين وضع بهوسيله بيليس برنامهريزى شده است تا براى براى
او ايجاد بحران عصبى و كابوس كند.» و « دو نخ سيگار» با هم روشن
مىكند. به دليل غياب محيط و عوامل آرامبخش، توهم تا آن مرحله پيش
مىرود كه يك همزاد به دو همزاد تبديل مىشود: «دو همزادى كه هر
كدام در مرحله بحرانى پنج دقيقه آخر حمله عصبى پديدار شدند.» كه
بيانگر«افزايش يا دو چندان شدن توهم» (Dublication of
Hallucinotions)است. لارسن نمىتوانست چشمهاى آنها را ببيند. هر
دو بهنوعى مّنورند. اما نقطه سومى را كه تا چند دقيقه پيش خودش
آنجا ايستاده بود، به بيليس نشان مىدهد و از بيليس مىخواهد كه
كلت را بردارد. بيليس هم بر مىدارد و پس از گريز و توقفهاى مكرر
سه بار شليك مىكند. لارسن فقط صداى يك شليك را مىشنوند. اينجاست
كه لايه زيرين داستان هم همراه با پايان قصه به ذهن خواننده راه
مىيابد:پس موضوع اين است: جامعه فوقپيشرفته، خوب كه شيره جسم و
روح شهروندان را مكيد، زمانى كه آنها را خسته و كوفته ديد، همراه
يك «مرد لاغر و عبوس» به برهوت مىفرستد تا شرايط نابودىشان را
فراهم آورد.
اين داستان كه خصلت علمى - تخيلى از نوع كلاسيك و نه از مقوله
پستمدرنيستى دارد، براى بيشتر خوانندهها قابل درك است. خودِ
نويسنده عقيده داشت كه دوره داستانهاى علمى- تخيلىِ غولهاى چند
مترى گذشته است و داستان علمى- تخيلى بايد روى سوژههايى متمركز
شود كه از انسان شروع و به او ختم مىشود؛ خصلتی که در هر سه
داستان شاهد آن هستیم.