پدر

 

‏حميد رضا ايروانيان
 

صدای سوت قطار را از دور دستها می شنیدم .. باد سردی می وزید .. کنار زمین بزرگی ایستاده بودم .. با دستانی باز و چشمانی بسته .. باد به صورتم سیلی می زد .. صدایی شنیدم .. چشمانم را باز کرد .. مادرم بود .. با تعجب نگاهم می کرد ..
--داری چکار می کنی ؟
--دارم فاصله ریلهای آهن را اندازه می گیرم ..
--فاصله ریلها ...!! برای چی ...؟ معلومه چی داری می گی ؟ سرما می خوری بیا تو .. !!
پاييز بالاخره آمده بود . در آن سال ، در اولین روز مدرسه اتفاقهای عجیبی افتاد که هیچ گاه از خاطرم محو نشد .
انارهای توي باغ شكل زيبايي پيدا كرده بودند .. درختان در آن موقع سال براي خوابي زمستاني آماده مي شدند . كنار در بزرگ آبي رنگ باغ ايستاده بودم . اينجا خانه تنها قاضي شهر بود . همه مي گفتند هيچ گاه در طول عمرش حتي يك راي هم صادر نكرده است . نه كسي را محكوم كرده بود و نه كسي راحاكم ..!! كمي مضحك به نظر مي رسيد . اما حسن ، پيرمرد خدمتكاري كه در خانه اش كار مي كرد به اين موضوع افتخار مي كرد . هر كجا كه مي رفت .. هر كجا كه مي رسيد داستان قاضي شهر را با مباهات و افتخار تعريف مي كرد !!! سردم بود . سوز بدي مي آمد .. با شال گردن كهنه ام صورتم را پوشاندم . صدايي مرا به خود آورد .
--آهای پسر ..بيا اينجا ببينم .
سرم را برگرداندم . پيرمرد خدمتكار بود كه با ناراحتي نگاهم مي كرد .. گفتم .. منو صدا كرديد .
--آره با تو هستم .. بيا اينجا ببينم ..
با عجله به طرفش رفتم .. تو دستاش بسته اي بود كه در كيسه زباله سياهي پيچيده شده بود ..!! با تعجب بسته را نگاهي انداختم . گفت : بيا .. اينم سهم تو ..
با دستپاچگي نگاهش كردم .. گفتم : اينها چيه ..؟
با ترديد نگاهم كرد ..
--چيزهاي خوب .. آقا گفت اينها رو به تو بدم .. مال نوه اش مهرداد... لباسهاي خوبيه .. ولي بهت بگم فكر نكني كهنه است.. آقا مهرداد بيشتر از يكي دوبار هر لباسي رو نمي پوشه .. بيا بگير كه روزي تو، تو همين كيسه است !!
هنوز ترديد داشتم كه كيسه را بگيرم يا نه .
--بگير ديگه .. به مادرت سلام برسون بگو فردا بياد اينجا .. آقا كارش دارن .. !! ..همه کارها مونده..!!
كيسه را گرفتم ... لبخندی روي صورتم نقش بست ..
--اين پولم هم آقا داد .. براي خوت هر چي دلت مي خواد بگير..راستی پاک داشت یادم می رفت .. این بسته رو بگیر ..ببر به این آدرس تحویل بده .. حالا بگیرش ..
مدت زیادی نبود که مادربرای کار به خانه قاضی بازنشسته می رفت .. قاضی پیر با تنها نوه پسریش در آن خانه بزرگ زندکی می کردند .. بعضی ها می گفتند پسر و عروسش در حادثه رانندگی در آمریکا کشته شدند .. نمی دانم ؟ این چیزی بود که مادر می گفت .. و مادر هم از این و آن شنیده بود ..!! داستانهای مختلفی می گفتند و هیچ کس به واقع نمی دانست کدام داستان حقیقت دارد . من هم گه گداری کارهایی که از دستم بر می آمد برای آنها انجام می دادم .. نمی دانم چرا هیچ وقت مهرداد را در خانه نمی دیدم .. اولین بار یعنی یکی دو ماه پیش او را همراه با حسن خدمتکار در مدرسه دیدمش .. داشت ثبت نام می کرد .... او یک سال از من کوچکتر بود و امسال یعنی سال جدید ، او به کلاس چهارم و من به کلاس پنجم می رفتم ..
باد عجولانه مي وزيد و بي رحمانه به صورتم سيلي مي زد .. دستانم بي حس و زمخت شده بود .. با عجله به طرف خانه رفتم ..
چراغ اتاق را روشن كردم. نور ضعيف لامپ روشنايي اندكي به اتاق بخشيد .. مادر تا مرا ديد از روي رختخواب بلند شد .. گفت . كجا بودي ؟ چرا دير اومدي .. ؟
سرفه امانش نداد .. سكوت كردم و چيزي نگفتم . نگاهش را دوخت به كيسه سياه زباله .. بسته را با چشمان بيمارش ورندازي كرد ..
-- اينها چيه .. ؟
سكوت بود جوابش ..
روي زمين نشستم .. كيسه را با عجله دريدم .. يك بلوز زرد سه دكمه زيبا و شلوار جين آبي .. و يك كيف چرمي قهوه اي .. هر دو بي آنكه حرفي بزنيم خيره لباسها را نگاه مي كرديم .. !! نه مادر چيزي گفت و نه من سكوتش را شكستم ..!! لحظه ای یا دقایقی طول کشید .. گفتم :
--راستی مش حسن گفت فردا بیا خونه..
--مش حسن ..؟
--آره دیگه همین پیرمرده که تو خونه اون قاضیه کار می کنه .
--نگفت کی ؟
شانه هایم را بالا انداختم ..
--امروز .. شاید هم فردا .. !!
آفتاب نور زرد و كم رنگش را در حياط خانه گسترانيد .. با خوشحالي از خواب بلند شدم . لباسها روي چوب لباسي بود . براي لحظه اي چشمانم را دوختم به لباسهاي تازه ام ..لبخندي زدم . با عجله از رختخواب بلند شدم .. دستي روي لباسها كشيدم .. بايد آنها را براي اولين روز مدرسه مي پوشيدم .... !!
بلوز زرد رنگم را برداشتم .." آه خداي من ..!!" بلوز زرد رنگ من يقه نداشت ..نمي دانستم از كدام سمت بايد بپوشم .. لحظه اي درنگ كردم .. كلافه شده بودم .. چشمانم را بستم و بلوز را پوشيدم .. دكمه ها پشت سرم بود .. به نظر درست مي آمد .. كنار ايينه ايستادم .. با ترديد خود را نگاه كردم .. !!
--از اين طرف يا .. حتما درسته دیگه ..
از خوشحالي چشمانم برقي زد .. كيف را برداشتم و با عجله به طرف مدرسه رفتم .
صداي فرياد و هياهوي بچه ها تو دلم غوغايي به پا كرد ..من بودم و لباسهاي جديدم .. بلوز سه دكمه زرد رنگ و شلوار جين آبي .. با غرور كودكانه خود فرياد كنان به داخل مدرسه رفتم .. . تا اين و آن را ديدم ..به طرفشان دويدم .. بيش از سه ماه بود كه هيچ كدام از آنها را نديده بودم .. کنار درخت قديمي مدرسه تكيه دادم .. هر كسي چيزي مي گفت .
مدیر را دیدم .. داشت وارد مدرسه می شد .. یکی از بچه ها ی کلاس پنجمی با عجله به طرفش دوید . دستش را به طرفش دراز کرد .. انگار می خواست با مدیر دست بدهد .. مدیر تا این وضع را دید .. با حیرت پسرک را نگاهی انداخت ..گویی کاردش می زدی خونش در نمی آمد !! کشیده ای محکم جواب حرکت عجولانه اش بود !!
--الاغ .. مگه من هم قد تو هستم .. اگه یه بار دیگه ببینم همچین غلطی کردی می دم دست مش غلام تا فلکت کنه .. برو گم شو...!!
زنگ با شدت هر چه تماتر به صدا در آمد .. همه بچه ها روي صفهاي طويل و بلند مدرسه ايستادند .. من هم آخرين خط كشي ، يعني در ميان كلاس پنجمي ها ايستاده بودم .. باد سردي مي آمد . به نظر آن سال از سالهاي پيش سردتر شده بود . براي اينكه بلوز زرد رنگ زيبايم را به اين و آن نشان بدهم هيچ چيز ديگر نپوشيده بودم . جز یک زیر پیراهنی ..!! . صدايي آمد .. مدير بود .. !! نگاهم را دوختم به مدير تاس مدرسه .. چيزي از حرفهايش را نمي فهميدم .. فقط حركت لبهايش را مي ديدم .. اما اتفاقي نابهنگام دلم را لرزاند . چشمم به پسري كه پشت به من ايستاده بود افتاد .. قلبم به شدت مي تپيد .. آب دهانم را به زور قورت دادم ..
--خدايا .. حالا چيكار كنم ..
خودش بود .. مهرداد ...!! . به كلي حضور او را در مدرسه فراموش كرده بودم . اين بدترين قسمت ماجرا بود .. من با لباسهاي مهرداد !! مضحك شايد هم احمقانه به نظر مي آمد .. اگر بر مي گشت و مرا مي ديد .؟ او تنها نوه قاضي بازنشسته شهر بود .. و تنها كسي كه هيچ وقت موهاي بلندش را كوتاه نمي كرد .
ترس تمام وجودم را فرا گرفت .. امكان نداشت او لباسهاي خود را نشناسد. با اينكه من از او بزرگتر بودم ولي جثه من كوچكتر و لاغر تر از او بود . لباسهاي تنم كاملا اين وضع را نشان مي داد . آيا او با ديدن من لباسهايش را نمي شناخت . ؟ عرق صورتم را خيس كرده بود . گلويم خشك شده بود .
صدايي مرا به خود آورد . !!
--برو جلو .. چرا وايسادي
صف به حركت در آمده بود . آب دهانم را قورت دادم .. آهسته قدمهايم را به جلو راندم .. اما ممكن بود پسرك سرش را برگرداند و من را ببيند .. با خودم گفتم :
اما .. هزارتا از این لباسها هست .. مگه فقط اون داره .... ؟چرا بايد بترسم ..؟
اما اين حرفها از ترس من نمي كاست .. قلبم به شدت مي زد ..برای اولین بار ديدن كلاس درس براي من بسيار خوشحال كننده بود .. با شادي وصف ناپذيري به طرف نيمكتم رفتم .. نشستم .. ولي لباسهاي نو و گران قيمتم مانع از آن شد كه آرام گوشه اي بنشينم .. گاه مي ايستادم .. مثل سربازها ر‍ژه مي رفتم .. در انتظار نگاههاي پر از حسرت اين و آن .. .صداي يكي از بچه ها بند دلم را پاره كرد ..
--بچه ها آقا معلم داره مي ياد .. !!
همه بلند شدند .. سكوت همه جا را فرا گرفت .. نگاهها به سوي او خيره شده بود .. صدايي آمد همه سرها را برگرداندند .. باد با شدت به پنجره كوبيد ، باز شد . صداي مهيبي را ايجاد كرد . دلم پايين ريخت .. انگار كه خبري هولناكي را به ارمغان آورده بود ..!!
زنگ هاي تفريح براي من مصيبتي بود . هر جا كه مي رفتم .. هرجا كه مي نشستم گويي او را مي ديدم . دو چشم تنها كه دائم مرا مي پاييد ..صدايش در گوشم فرياد مي كرد .. !!
--بيچاره لباسهاي منو پوشيدي .. بچه ها .. بچه ها . اين بدبخت لباسهاشو از من گدايي كرده .. !!
صدايي مرا به خود آورد . با هراس سرم را برگرداندم ..احمد و يكي دو نفر از همكلاسيهايم بودند .. يكي از آنها كه لب كلفت و برجسته اي داشت گفت :
--لباسهات چقدر قشنگه .. اين بلوز .. چقدر بهت مي ياد ..
از غرور به خود بالیدم .. نگاهم را به نقطه اي ديگر دوختم ..
--اما چرا برعكس پوشيدي؟
با ناراحتي نگاهش كردم
--چي ؟
--برعكس پوشيدي .. برعكس .. خنگه ..!!
نگاهي به بلوز انداختم .. گفتم .. اما اين درسته .. چي داري مي گي ؟
--آخه كي ديده دكمه هاي بلوز پشت سر آدم باشه .. درست مي گم بچه ها ..؟‌
انها فقط شانه هايشان را بالا انداختند و چيزي نگفتند ..
--باز نگاهم را دوختم به حياط بزرگ مدرسه
--آه خداي من .. داره مي ياد اين طرف .. ولي ..
ترس تمام وجودم را فرا گرفت ..
--اگه چيزي بگه .. اما .. او كه نمي دونه من ديروز خونه پدربزرگش بودم .. اصلا از كجا بخواد بفهمه .. مگه تو دنيا همين يه دست لباس مثل اين وجود داره ..
اما اين حرفها از ترس من نمي كاست .. بي آنكه چيزي بگويم .. به سمت درخت بزرگ چناري كه سالها مهمان مدرسه بود رفتم ... همه با تعجب نگاهم كردند ..!!
پشت به درخت تكيه دادم .. لحظه اي چشمانم را بستم . صدایی آمد !! به آسمان خيره شدم .. پرنده هاي سياه همفسر باد بودند .. مي چرخيدند .. گاهي صدايي از آنها بلند بود و در خت چنار پير اندكي شاخه هايش را تكان مي داد .. شايد داشت با آنها بازي مي كرد .. كسي چه مي داند ؟‌ آرام برگشتم .. ديگر مطمئن شده بودم كه او آنجا نيست .. نفس راحتي كشيدم ..خود را تكاندم . اما چيزي را كه مقابل خود مي ديدم باور نمي كردم .. خودش بود ، همان پسر .. ايستاده بود و مرا با تعجب نگاه مي كرد .. دنيا دور سرم چرخيد . .. دستهايم .. پاهايم .. همه جاي بدنم مي لرزيد .. سياهي بود كه چشمانم را در برگرفت و اسارتي خصمانه نويدم داد .. درست روبرويم بود ..با لباسهایی نو و گران قیمت..!! لحظه اي خيره همديگر را نگاه كرديم .. !!
--الان است كه مسخرم كنه .. به همه مي گه كه اين لباسها مال من نيس .. خدايا كمكم كن ..
ديگر نتوانستم تحمل كنم .. طاقت ماندن و ايستادن در من نبود .. به يكباره فرار كردم .. خودم هم نمي دانستم چرا اين كار را كردم .. فقط اين را مي دانستم كه بايد بگريزم .. به كجا .. مهم نبود . .. ناخوداگاه سرم را برگرداندم .. او همان جا ايستاده بود و مرا نگاه مي كرد .. گويي شگفت زده از رفتار و عمل احمقانه من بود .. !!!
آن روز بدترين روز زندگيم بود .. دلم از لباسهای جدیدم به هم مي خورد .. دلم مي خواست همه آنها را از تنم بيرون می آوردم و در جوی پر از لجن می انداختم!!..زنگ با شدت هر چه تمامتر به صدا در آمد .
گريختم .. آنقدر سريع مي دويدم كه گويي هيچ چيز و هيچ كس را مقابل خود نمي ديدم ..دائم بدنم به اين و آن مي خورد .. صداي فحش ناسزاي بچه ها را مي شنيدم .. اما برايم مهم نبود .. فقط مي خواستم از آن جهنم بگريزم .. ..
خيابانها خلوت بودند .. ماشينها گه گاه با سرعت مي آمدند و مي رفتند . اما سكوت عجيبي تو خيابانها بود .. گويي همه مردم گريخته و گوشه اي پنهان شده بودند .!!. بي محابا و بي آنكه بدانم كجا مي روم تو خيابنها قدم مي زدم .. به پارك بزرگي رسيدم .. نگاهي به پارك انداختم .. خسته و كلافه بودم .. روي صندلي چوبي پارك نشستم ..
--ديگه نمي پوشم .. ديگه نمي پوشم . .!!
بارها اين كلمات را با خود تكرار مي كردم .. صدايي مرا به خود آورد .. سرم را برگرداندم .. سربازي لاغر اندام با قدي بلند روي زمين سرد پارك زير درختان بيد نشسته بود . پاهايش را با دستان بزرگش به هم قفل كرده بود ..
--آقا پسر يه دقيقه بيا اينجا ..
--كي ..من !؟
--آره .. بابا .. يه دقيقه بيا..
اطراف را نگاهي انداختم .. هيچ كس غير از من و او آنجا نبود . با تردید به طرفش رفتم
--بله آقا .. كاري دارين ..؟‌
--اسمت چيه .. ؟
نمی دانم چرا جوابش را گفتم ..
--اميد ..
--خوبي اميد اقا ...آقا امید ..كلاس چندمي .. ؟
--پنجم ...
لبحندي زد .. دستي روي صورتش كشيد .. به تنه درخت تكيه داد .. لحظه اي در فكر فرو رفت .. گفت ..
لباسهات قشنگه .. حتما بابات خيلي پول بالاش داده ..
چيزي نگفتم .و فقط شانه هايم را بالا انداختم ..
لبش را گزيد .اطراف را آهسته پاييد . باز سكوت كرد .. انگار در فكردي بود .. بالاخره سكوت را شكست .. گفت؟ بچه جون .. يعني آقا اميد يكم پول داري به من قرض بدي ؟
گفتم .. پول ندارم .. ديگه بايد برم ..
--وايسا .. آقا اميد . پسر خوب نمي خواي كمكم كني ؟‌ من گدا نيستم . فقط قرض مي گيرم .. ؟ قبول
سكوت كردم و چيزي نگفتم ..
--اين يعني قبول .. پس بشين ..
--اما .. اما ..
--اما چي .. ؟
خيلي نقشه براي آن پول كشيده بودم ..همان پولي كه تازه گيرم آمده بود . نمي خواستم خاطره تلخ از دست دادنش در ذهنم به يادگار بماند .. گفتم .. ندارم ..
سكوت بود جوابم .. كيفم را از روي زمين برداشتم .. به طرف پله ها راه افتادم .. آفتاب نور ضعيفش را روي صورتم پخش كردم .. گو نه هاي زرد و لاغرم را نوازشي داد .. باز هم صداي پرنده هاي سياه در گوشم فرياد كرد .. نگاهي به آسمان انداختم .. گروهي از پرنده هاي سياه در پهناي آسمان پرواز می کردند ، گويي خبري را همراه داشتند .. چشمم به سرباز افتاد .. ناراحت و غمگين نشسته بود .. به شكل عجيبي نگاهم مي كرد .. دلم برايش سوخت .. با خودم گفتم .. حتما گرسنه است .. حتما .. چيزي براي خوردن نداره ..
لحظه اي درنگ كردم .. تصميمم را گرفتم .. دست در جيب كردم .. به طرفش دويدم .. پول رانشانش دادم . با ناباوري پول را نگاه مي كرد . گويي باورش نمي شد كه من پولم را دو دستي تقديمش كنم .. خزيد و جلوتر آمد . به یکباره پول را از دستم قاپيد . گفتم . فقط همين را دارم .
--کافيه .. كافيه ..
---براي چي مي خواي..
--چيو ...؟
--پولو مي گم
نگاهم كرد .. خنديد ... دست بزرگ و چرك آلودش را روي سرم كشيد .. برقي در چشمانش ديدم .. گفتم : گشنته ..؟
فقط سرش را تكاني داد ..
--مي خواي از خونه.... برم از خونه يكم نون و پنير بيارم ..
--چرا نون و پنير .. برنج .. مرغ .. اين موقع ظهر كي نون پنير مي خوره .. !؟
سرم را پايين انداختم و چيزي نگفتم ..
--ناراحت شدي .. معذرت مي خوام شوخي كردم .. نون و پنير خيلي هم خوشمزه است .. كاش داشتي ..
نيم نگاهي به او انداختم .. فقط يك كلمه گفتم : خداحافظ ..
صدايي در گوشم فرياد مي كرد .. داشت صدايم مي كرد ..
--آقا پسر .. اميد .. منو ببخش .. منظوري نداشتم .. من كه چيزي نگفتم .. تو روخدا حلالم كن .. شرمنده کوچولو .. شرمنده .. !!
سرم را برگرداندم .. دستي برايش تكان دادم .. با عجله از پارك بيرون رفتم .. هنوز نيمه هاي راه بودم .. و هنوزدر فكر سرباز آواره در پارك .. !! خوشحال از اينكه توانسته بودم كمكش كنم به سمت خانه مي دويدم ..
--اه خداي من .. به كلي يادم .. رفت ..
آن روز باید می رفتم سمت بازار و بسته ای را که حسن خدمتکار به رسم امانت پیش من گذاشته بود به صاحبش تحویل می دادم . با عجله به طرف بازار رفتم .. آدرس را از این و آن پرسیدم .. بالاخره مغازه را با هر بدبختی که بود پیدا کردم .. بسته بود .. عرق سردی روی بدنم نشست .!! حالا باید چکار می کردم.. گیج و سردرگم مانده بودم و نمی دانستم چکار کنم .. نگاهم را دوختم به کرکره مغازه .. لبم را گزیدم..
.. اما می ترسیدم که به خانه قاضی برگردم ..
--پس مهرداد چی ؟ آن موقع ظهر حتما در خانه اش بود .. اگر مرا می دید ..؟
--اصلا از کجا معلوم همان روزی که لباسها رو گرفتم مرا ندیده باشه .. نمی دونم .. خدایا چکار کنم ؟
ولی باید می رفتم .. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم . دلم را به دریا زدم و سوار ماشین شدم .
کوچه مثل همیشه خلوت و زیبا بود . گویی سرما بیشتراز جاهای دیگر شهر در آنجا رخنه کرده بود شاید به خاطر انبوه درختان کوچه بود .. هیچ کس در کوچه نبود .. . ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت . دلم شور می زد ..
--اگه مهرداد ببینه .. اگه ببینه ...
خیلی زود .. زودتر از آن چیزی که فکر می کردم خود را پشت در بزرگ باغ دیدم .. صدای فریاد باد سکوت وهم آور آنجا را در هم شکست .. زنگ را فشار دادم .. هیچ کس جوابی نداد .. یک بار دیگر .. لحظه ای گذشت اما هیچ کس نه جوابی داد و نه آمد .. خواستم برگردم .. چشمم به در افتاد . باز بود .. !!
از میان شکاف در دزدکی داخل باغ را نگاهی انداختم . هیچ کس نبود .. باد در میان شاخه های می وزید .. برگها را بی رحمانه از آغوش درختان جدا می کرد و قبل ازآ نکه زردیشان را نوید دهد پهن زمین می کرد .. به داخل رفتم .. نمی دانم چرا برنگشتم .؟. از میان انبوه برگهای ریخته شده به طرف ساختمان سفیدی که آن سوتر بود پیش رفتم .. . اما هیچ کس نبود .. حسن خدمتکار را صدا کردم ..
..آقا حسن .. حسن آقا .. ببیخشین ..
سکوت بود جوابم .. می خواستم بار دیگر او را صدا کنم . اما به یاد مهرداد که افتادم سکوت کردم .. با عجله به طرف ساختمان رفتم .. زیر لب چیزی را زمزمه می کردم .. در ساختمان نیمه باز بود .. آب دهانم را به زحمت قورت دادم .. نمی دانستم بروم تو یا اینکه همانجا بایستم .. در زدم .. یک بار .. دوبار .. ولی باز جوابی نشنیدم .. تصمیمم را گرفتم . بی اجازه وارد ساختمان شدم .. دلم شور می زد و نگرانی داشت خفه ام می کرد .. گویی هر آن منتظر اتفاق ناگواری بودم که می خواست رخ دهد ... شاید دیدن مهرداد بدترین و تلخ ترین اتفاق آن روز برای من می بود. با چشمان ریز و مشکی اش و آن چانه درازش مقابلم بایستد و با تمسخر نگاهم کند .. اما آیا این اتفاق می افتاد .. ؟
صدایی شنیدم . مثل ناله بود .. انگاری کسی کمک می خواست .. مثل بیماری در بستر .. ترسیدم .. دست و پایم را گم کردم .. .. دهانم خشک مثل چوب شده بود .. اطراف را نگاهی انداختم ..خواستم فرار کنم .. اما صدای ناله بلندتر شد .. انگار کسی کمک می خواست .. مثل بیماری در بستر .. به خود گفتم : نکنه کسی حالش بد باشه .. حسن که نیست .. اگه ..
کیفم را آرام روی فرش گذاشتم و به طرف در نیمه باز اتاق رفتم .. ایستادم .. صدای ناله بلند تر و بلند تر می شد .. در حالی که دستم می لرزید در را اندکی هل دادم .. صدای ضعیفی بلند شد . به درون اتاق نگاهی انداختم ..
--آه خدای من ..!!
مادرم را دید برهنه .. و کنار او ..خودش بود همان قاضی پیر ....داشت به شکل عجیبی نفس نفس می زد .. مادر دستپاچه شده بود .. دائما می گفت : یه دفعه چی شد آقا ؟ به اورژانس زنگ بزنم ؟
پیرمرد دائما با انگشت به تلفن اشاره می کرد .. !! به طرفش رفتم .مادر تا مرا دید فریادی کشید . !! .. انگاری باورش نمی شد من را آنجا ببیند .. با عجله با ملحفه سفیدی که کنار تخت بود بدن خود را پوشاند ..
--خدایا این امکان نداره .. باورم نمی شد !! مادر من اینجا .. پیش این پیرمرد ..!!
خواستم بروم مادر دستم را محکم گرفت .. دستانش می لرزید .. انگاری ترسی عجیبی درچشمانش بود .. مرا در آغوش گرفت .
--ولم کن .. ولم کن ..
بی رحمانه مرا در آغوشش جسبانید ..گویی از چیزی یا کسی در هراس بود ..؟ صدای نفسهای پی در پی اش روی صورتم احساس می کردم .. !!
صدایی آمد .. سرم را برگرداندم ..آه خدای من مهرداد بود .. گویی تازه به خانه آمده بود و از هیچ چیز خبر نداشت . مات و مبهوت من و مادر و پدربزرگ در حال مرگش را نگاه می کرد ..!!
ساعتی نگذشته بود که خانه مملو از جمعیت شد .. اورژانس آمد و پیرمرد را به بیمارستان برد .
عصر هنگام نزدیک غروب من و مهرداد در خیابان بودیم .. بغض گلویش را گرفته بود. من به جای او گریه کردم ... فقط زمانی که پدر مرد این گونه گریه کردم !! نمی دانستم چرا مهرداد با من آمد؟ بی آنکه بدانیم کجا می رویم به سویی رفتیم ..
دیدن پله های کوتاه پارک خوشحالم کرد .. هر دو خسته شده بودیم .. و احتیاج به استراحت .. این همان پارکی بود که ظهر در آنجا بودم .. از پله ها پایین رفتیم .. صدایی مرا به خود آورد .. عده ای در قسمتی از پارک جمع شده بودند .. با تعجب جمعیت گره خورده را نگاهی انداختم .. با عجله به طرف جمعیت دویدیم . .. جمعیت را شکافتیم .. ایستادم .. باد به صورتم سیلی زد.. دردناک بود و غم انگیز .. کنار درخت کسی خوابیده بود .. سرش در میان بازوانش پنهان شده بود .. همه با بهت و حیرت به جنازه مردی که لباس سربازی به تن داشت خیره شده بودند .. نه من چیزی گفتم و نه مهرداد سکوتم را شکست .. یکی به طرفش رفت .. نشست .. جنازه را تکانی داد .. روی زمین پهن شد ..
--آه خدای من .. این غیرممکن است ..
خودش بود .. همان سربازی که ظهر دیده بودمش ..
ولی این امکان نداشت .. او ظهر با من حرف زد ..از من پول گرفت ..
با هراس به مردی که کنارش ایستاده بود نگاه کردم .. هیچ کس حواسش به من نبود .. حتی مهرداد هم متوجه هراس و وحشت من نشده بود .. گلویم خشک شده بود .. سرم داشت گیج می رفت .. و احساس تهوع عجیبی داشتم .... یکی داد زد ..بیچاره خودکشی کرده .. همه این قرصها رو خورده ..
کنار جنازه سرباز چند بسته خالی قرص افتاده بود .. گویی همه را خورده بود!! .. بار دیگر نگاهم را دوختم به سربازبخت برگشته.. اشک گونه هایم را خیس کرده بود .. صدای هق هقی بلند شد .. مهرداد هم گریه می کرد .. نمی دانم برای سرباز مرده گریه می کرد و یا برای پدربزرگ بیمارش.. ؟
کمی جلوتر رفتم .. مهرداد دستم را محکم در دست گرفت . انگاری نمی گذاشت قدمی دیگر به جلو بروم .. ایستادم . چشمانم را دوختم به جنازه سرباز ..
چشمانش باز بودند و رنگش مثل گچ سفید شده بود .. گویی داشت به نقطه ای نگاه می کرد .. اما به کجا ؟
--آخه چرا .. برای چی او خودشو کشت .. یعنی این همه التماس می کرد .. پولو برای این کار می خواست .. ؟
صدایم در نمی آمد .. با صدای بلند گریه کردم ..
سکوت بود .. هیچ کس در پارک نبود .. جز من و مهرداد .. تنها درخت بید ، تنها شاهد دقایق پیش بود ، تنها شده بود ،.. هنوز پوسته های قرص روی زمین پهن بود ..چشمم به تنه درخت خورد روی تنه درخت ...چیزی را حکاکی کرده بودند . جلوتر رفتم .. سعی کردم بخوانم ..
" عصر در پادگان خواهم بود .. !!
صدای ضعیف مهرداد مرا از عالم خود بیرون کشید .. لبخند تلخی زدم .
باد می وزید .. ایستاده بودم ، با چشمانی بسته و دستانی باز .. مهرداد با تعجب نگاهم کرد گفت : داری چکار می کنی ؟
در حالی که اشک گونه هایم را خیس کرده بود گفتم :
--دارم فاصله ریلها را اندازه می گیرم .. می خوام بدونم چقدر با هم فاصله دارند .. !!
اما دیگر نمی ترسیدم که او لباسهایش را بشناسد .. بلوز زرد رنگم را بیرن آوردم .. با تعجب نگاهم کرد .. گفت چیکار می کنی.. هوا سرده ..!! بی توجه به حرفهای او بلوزرا روی خاک نرم انداختم !!


28 تيرماه 1388

 

  اول صفحه



 

یادداشت

بینش یک نویسنده و روايت او از مکان

زندگی نو پاموک و نوع رمان

مسيحي بي كليسا و سوسياليست بي حزب

ذكري در سپيد خواني هاي مفتون اميني

شعر

داستان

هنر و ادبيات با رويكردي آوانگارد

واله و زرنگار

سرزمين هاي دور

معرفی کتاب

ارتباط با ما