سرباز

 

‏نرگس وفادار
 

دستش را زده بود زير چانه اش. بدون اين كه از خيابان چشم بردارد، انگشت هاي دست ديگرش را در شكاف رويه ي صندلي فرو مي برد، تكه هاي ابر را بيرون مي آورد و مي ريخت زير پايش. روي دمپايي هاي قهوه اي. صورتش را نديده بودم. پشت دستش خراش هاي تازه و در هم نشسته بود. درست شبيه خراش هايي كه روي زانوهايش از زير پارگي شلوار ورزشي اش ديده مي شد. اتوبوس خلوت بود. حرارت از صندلي ها بلند شده بود. راننده دور ميدان رستم دور زد. رستم نيزه اش را فرو كرده بود توي دهان ا‍ژدها و با عصبانيت نگاهش مي كرد. ماشين هاي پليس مثل هميشه با درهاي باز كنار ميدان، جلوي درهاي نرده اي متوقف شده بودند. اين بار سه تا. اين بار با سرباز هاي بيشتر. شهر شلوغ تر شده بود. كلاه كج ها با اسلحه هايشان پشت تويوتاها نشسته بودند. تك تير اندازها دو تا دو تا روي ترك موتور همه جا ديده مي شدند.
با جوش هاي روي چانه ام ور مي رفتم: من از خود تك تير اندازا بيشتر مي ترسم تا قاچاقچيا و خرابكارا!
ابروهاي بورش توي هم رفت. چيزي نگفت. حتي سرش را بر نگرداند. زير پيراهني تنش بود. آن هم پاره شده بود.
جوش از ريشه كنده شد. رد خون و چرك فورا سر انگشتم خشك شد: چه قدر زياد شدن. حالا كه كار از كار گذشته.
گوشه ي خيابان پسر بچه هاي بلوچ با لباس هاي سفيد و بلندشان روي خاك به جان هم افتاده بودند. بدون اين كه از آن ها و مردي كه عقب تر توي سايه ايستاده بود و تماشايشان مي كرد چشم بردارد گفت: از تهران نيرو آوردن. حتما يه چيزي هس كه به ماها نمي گن. معلوم نيس چي مي خواد بشه.
با اين كه قبلا اين ها را شنيده بودم، پرسيدم: جدي؟
يكي از پسر بچه ها فرار كرد. چند قدم دويد. زمين خورد. روي خاك غلتيد. بقيه ي بچه ها رسيدند و دوباره دعوا شروع شد. نگاهش را از آن ها گرفت. به ته اتوبوس نگاهي انداخت. هيچ كس نبود. شهر خلوت شده بود. همه چپيده بودند توي خانه ها. گفت: ديشب صداي هواپيماها رو نشنيدي؟ تا صبح نيروي امنيتي مي فرستادن. از تهران، يزد!
انگار چيزي يادش آمده باشد. سراسيمه از روي صندلي بلند شد. كف دستش را چسباند به شيشه و سركي به بيرون كشيد. دوباره نشست روي صندلي.
اتوبوس كنار ميدان ايستاد. كسي پياده نشد. زن ريز نقش از درب جلو سوار شد. همان طور كه گوشه ي چادرش را به دندان گرفته بود، دست پسر بچه اش را از كتف گرفت. او را از زمين كند و كف اتوبوس روي زمين گذاشت. دختر بچه پشت سرش بالا آمد. از لباس هاي محلي شان كه گاهي از زير چادرهاي رنگي ديده مي شد، مي شد فهميد كه پاكستاني اند. پيراهن هاي بلند و چرك گلدار با جلو دوزي و سر آستين هاي قرمز. كنارمان ايستادند. زن دست هاي سياهش را به سمتمان دراز كرد. به بچه هايش اشاره اي كرد و چيز نامفهومي گفت. به النگوي پهن و فلزي عجيبش خيره شدم. با تصاوير حكاكي شده از از دايره و چشم. با گردن كج ناله ي عجيبي كرد و رد شد. كنار صندلي هاي آن طرفي ايستاد و دوباره صداي ناله اش شنيده شد. مرد بلوچ لم داده بود روي صندلي. پاچه هاي گشاد شلوارش را جمع كرد و با بي حوصلگي دستش را تكان داد. انگار بخواهد مگسي را از صورتش دور كند. ساعت طلايش زير نور آفتاب درخشيد.
– زنداني هستي؟
– ...
– سربازي؟
– معلومه؟
– اوهوم!
روي صندلي عقب هم مرد هاي بلوچ نشسته بودند. سرشان را چسبانده بودند به هم و راجع به بمب گذاري مسجد چيز هايي مي گفتند. سعي مي كرد صدايشان را بلند نكنند. گه گاه كلمه هاي پراكنده اي شنيده مي شد. شيعه ها شب ريختند... بعد مولوي را... دانشجوها شلوغ ترش... دو نفرهم كه با وجود صندلي هاي خالي كنارشان ايستاده بودند، گوششان را تيز كرده بودند و هر از چند گاهي خم مي شدند روي صندلي و آهسته چيزي مي گفتند.
نزديك تر خزيدم. سرم را نزديك گوش سرباز بور بردم:
– فرار كردي؟
ترس دويد توي چشم هاي ميشي اش . لب هاي نازكش شروع كرد به لرزيدن. كف دستش را گذاشت روي گلويش. با حركتي ريز و سريع، سرش را به چپ و راست تكان داد:
– نچ! نه! نچ!
– فرار كردي!
رنگش پريده بود. گوشي همراهش را از جيبش بيرون كشيد. صدايش مي لرزيد:
– ساعت نه و ربعه. من... من بايد برم ترمينال. قبل از نه و نيم!!!
– محاله. اين جا كجا، ترمينال كجا! اين اتوبوس نمي ره. اصلا واسه اون جا اتوبوس نيست. بايد با تاكسي مي رفتي.
– سيزده تومن بيشتر ندارم. كرايه تا تهران پونزده تومنه!
– با اين لباسا؟ ايست بازرسيا يكي دو تا كه نيس. كارت ملي، شناسنامه، چيزي همرات هس؟
– نه! هيچي! فرصت نشد...
– اين جوري نمي شه. بدون كارت شناسايي سوارت نمي كنن. لباساي پاره پورتم ...! البته اگه مدركي همرات بود حتما شناسايي مي شدي. از خيرش بگذر.
– ديگه نمي تونم. تو بگو يه روز، نمي تونم! چه برسه به چل روز! ببين!
با انگشت بلند و سفيدش تابلوي مطب ها را نشانم داد. شكسته شده بودند. شيشه ي مغازه ها پايين يكي در ميان ريخته بود پايين. حتي تابلوي ايستگاه اتوبوس كج شده بود.
دانه هاي عرق روي پيشاني سفيدش، زير نور خورشيد برق مي زد. صداي هايده پخش مي شد توي اتوبوس و كسل و وا رفته روي صندلي هاي داغ مي نشست و محو مي شد.
– تو اين شهر هميشه از اين خبرا نيس. مسجد امام علي رو چند سال پيشا هم يه بار منفجر كردن اما مال خيلي وقت پيشا بود. اگرم بمبي بذارن صوتيه. ديگه از اين اتفاقا نميفته. اينيم كه مي بيني شهر شلوغ شده....
– يه دست كنده شده رو من خودم از رو پره هاي پنكه سقفي مسجد پايين آوردم. با دستاي خودم... دست آدمو... دست يه مردو! انگشتراش هنوز تو انگشتش بودن. سرد بود... خيس بود...
به دستش نگاهي انداخت. كف دستش را محكم كشيد روي ران پايش. انگار بخواهد لكه ي سمجي را از روي دستش پاك كند.
– رفتي مسجد؟
– بردنمون. زوركي. بچه هم قاطي جنازه ها بود. دو تا بچه! خون تا سقف مسجد پاشيده شده بود. خون آدم!!
– حالا كار كيا بوده؟
– واسم مهم نيس. نمي دونم. من هيچي نمي دونم. هيچي نمي خوام بدونم. بايد برم. ساعت نه و بيست دقيقه ست.
– مي گيرنت. اين راهش نيس.
– از اين جا بيزارم.
صدايش را بلند تر كرد و داد زد:
– از اين شهر بيزارم.
راننده از توي آينه نگاهي انداخت و بي تفاوت به راهش ادامه داد. مرد ها ساكت شدند. سرو صدا خوابيد و همه با نگاهشان پسر جواني را كه با زير پيراهني پاره و دمپايي پشت سر راننده ايستاده بود و از او مي خواست نگه دارد، ورانداز كردند.
اتوبوس ايستاد. سرباز پياده شد. در امتداد ريل قطار باربري شروع كرد به دويدن. دور و دورتر شد...■

  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بینش یک نویسنده و روايت او از مکان

زندگی نو پاموک و نوع رمان

مسيحي بي كليسا و سوسياليست بي حزب

ذكري در سپيد خواني هاي مفتون اميني

شعر

داستان

هنر و ادبيات با رويكردي آوانگارد

واله و زرنگار

سرزمين هاي دور

معرفی کتاب

ارتباط با ما