
نگار
خانم و عاشقْ اصلان
عليرضا ذيحق
از
داستان های عاميانه ي آذربايجان روزگاري در همدان،
شهزاده اي ناز و زيبا بود كه مدتها ي طولاني خواب به چشمان اش
نرفته بود. مي گفتند با كابوسي از خواب پريده و ديگر، خواب اش نمي
آيد. " پاشا شاه " كه حاكم آنجا بود دلْ نگرانِ دخترش شده و حكيم و
رمالي نمانده بود كه بالا سرش بيايد وبتواند كه بي خوابي او را
علاج كند. روزي درويشي گذرش به همدان مي افتد و از حال و روز
شهزاده كه خبردار مي شود مي گويد:
" چاره ي اين كار فقط دست " عاشقْ اصلان " است و بس. در ساز و پنجه
ي او جادويي نهفته كه كوه را هم خواب مي كند. نه كه خواب، بلكه اگر
بخواهد مي خنداند و اگر بخواهد مي گريانَد.نغمه و نواهايي بلد است
كه تا مضراب بر ساز مي زند، پرنده ها نيز مدهوش مي شوند."
خبر به گوش " پاشا شاه " مي رسد كه درويشي چنين و چنان مي گويد و
خنياگري در " يكانات " است كه دستان اش در نوازش ساز اعجاز مي كند.
پاشا شاه درويش را فراخوانده و جوياي " عاشقْ اصلان" مي شود و چون
مي فهمد كه در نزديكي هاي رود آراززندگي مي كند، درحال چند قاصد
تيزرو خواسته و با نامه و انعامي فراوان آنان را راهي " يكانات "
مي كند.
پيك پاشا به آنجا كه مي رسد مي گويند عاشقْ اصلان رفته خوي كه در
جشن عروسي "خان ِ آغ چاي " باشد و تابيايد طول مي كشد. قاصدان،
همان شبانه راه مي افتند و سحرگاهان،به دره ي خوي رسيده و
نرسيده،سراغ "خان ِ آغ چاي " را مي گيرند.
عاشق اصلان كه شب تا سحر يكريز با ساز و آوازش غوغا به پاكرده و
خسته و بي خواب در گوشه اي چرت مي زد، يكهو خبرش مي شود كه چند
نفري آمده اند دنبالش و كاغذي برايش دارند. نامه را مي گيرد و چون
نگاه مي كند خنده اش گرفته و " خان ِآغ چاي " مي گويد:
" وقتي بيدارت كرديم سگرمه هات توهم بود و آدم مي ترسيد كه حتي
پاپيش بگذارد و اما حالا كبكت خروس مي خوانه و حتما كه بي حكمت
نيست و بايد خبري باشد ؟ "
" عاشق اصلان " كمي برزخ شد و بعد گفت:
" در همدان باغ اناريست كه دو نار نورس دارد و مرا به چيدن آن
خواسته اند. اما اين باغبان، هيچ نپرسيده كه كه اين گلچين غريب،
جوان است يا پير؟ پاي رفتن دارد يا نه ؟ دندان ِگاز گرفتنش هست
يانه ؟ گويا مرا حكيمي پنداشته و فكر مي كند درمان دخترش دست منه و
اما كي اين دسته گل را به آب داده واقعا حيرانم. نامه ي " پاشا شاه
" از همدان است و گفته كه دخترش خواب ندارد و مگر ساز تو چاره گر
باشد. قول هم داده كه اگرخواب به چشم شهزاده بيايد مرا داماد خود
خواهد كرد. "
خان ِ آغ چاي وعاشقْ اصلان زدند زير خنده و " عاشق ْ اصلان " گفت:
" پير وافتاده هم كه باشم چاره اي نيست و بايد بروم. كاري هم از
دستم بر نيايد حداقل " پاشا " نمي گويد كه آدم بي معرفتي بودم و
اميد ش را نا اميد كردم."
قاصدها كه با پول و پَله اي فراوان آمده بودند كالسكه اي دو اسبه
براي عاشق اصلان آماده كردند و پيش از اينكه راه بيا فتند اوّل
رفتند "يكانات " كه اواز زن و بچه هايش خداحافظي كند.
ماهي گذشت و وقتي رسيدند به همدان، " پاشا شاه " ديد كه بدخطايي
كرده و هيچ نمي دانسته كه اين خنياگر چنين سن و سالي
دارد.
زيرا اگر شانس دخترش مي گرفت و با ساز و نواي عاشقْ اصلان " درمان
مي شد، حتما كه بايد دردانه اش نگا ر را به او مي داد. كمي در فكر
شد و بعد، ياد دخترش" نگار" افتاد كه از بي خوابي زار و نحيف در
بستر افتاده بود و اميدي به فردايش نمي رفت. "پاشا شاه " ديد كه
مرد است و قول اش وبي آنكه به روي خود بياوَرَد او را در قصر جاي
داد و همه ي راحتي اش را فراهم كرد.
روزي كه فرداي آن قرار بود " عاشق اصلان " به بالين " نگار " برود
وچهره ي مهتاب در حوض نقره مي رقصيد، يكهو عاشق اصلان دل اش گرفت و
رفت سراغ" ساز" اش. آمد لب حوض و با ياد جواني ها يش، زخمه بر ساز
زد و آوازش چنان از دل برخاست كه نه نگار بلكه هركس كه تو قصر بود
خود را در باغچه ديد.
باساز و نغمه ي او هركدام پاي درختي آرام گرفته و رفتند توعالمِ
خواب و خيالي كه مدتها بود همه آن را فراموش كرده بودند.
صبحگاهان بود كه با باد سحري، درباريان كم كم پلك از هم گشودند و
ديدند كه هركسي در گوشه اي خواب اش برده و خبر به پادشاه بردند كه
كه چه نشستي كه " بالأخره " نگار " را خواب ربوده و گويي كه صدساله
تو خوابه.
پادشاه ياد ديشب افتاد و آن الحان جادويي و وقتي رفت سروقت نگار و
او را در خواب ناز ديد از خوشحالي سر از پا نشناخته و سراغ " عاشقْ
اصلان " را گرفت. ديدندكه لب حوض نقره، ساز بر سينه غنوده و گل
سرخي، سايه بر او افكنده است.
عاشق اصلان چند روزي را نيز در قصر ماند و وقتي فهميد كه " نگار"
بهبودي اش را باز يافته و همين روزهاست كه او ونگار را دست به دست
هم بدهند روزي به پنهاني، پاي در راه گذاشت و آهسته و پيوسته داشت
مي رفت كه " پاشا شاه " را خبر كردند. به دستور وي، او را از ميانه
ي راه بازگرداندند و چون به حضور پادشاه رسيد، حكمت اين تركِ ديار
پرسيد و اينكه او هم قولي داده و بايد به آن عمل كند.
عاشقْ اصلان با ساز و نغمه گفت:
" انصاف نصف دين است و شايسته نيست كه آن نوجوان مهپاره را من صاحب
شوم كه عمر من آفتاب لب بام است واو هنوز غنچه اي خندان. من برفي
در زمستانم و او خورشيدي در تابستان. درقله ها هم اگر باشم آن گرمي
و اين سردي هرگز باهم نمي سازند و آب مي شوم. پاي پياده مي رفتم كه
مبادا فكر كنيد اين عارف چنگي را هوس تا بدينجا كشانده ! هوس نبود،
قفس بود و كليدش هنر. خدا را شكر، هنر نيز چاره ساز شدو ديدم، ديگر
كاري با من نيست و من نيز يكي از اين رعيتم و ده به ده مي روم و مي
ر سم به سرزمين خود كه تا پاييز نگذشته، حداقل بتوانم در عروسي
پسرم باشم كه من هم به او قولي داده ام. "
نگار بر دستان عاشق اصلان بوسه داد و پادشاه نيز صله و انعامي
فراوان نثار اوكرد وچند سپاهي و دو سورچي را هم مأمور نمود كه با
كالسكه هاي دربار، او را با عزت و احترام تا محال " يكانات "
برسانند و قصه ي او را به هرايل و تباري كه مي رسند تعريف كنند.  
|
|
|