وطن خیا با ن و / خون زلا لت/ شنبه ها
/ چه طعم عا شقا نه ای دا رد !
گشود ه نمی شود
طلسم پرند ه ای و / اعترا ضی به کوچه ها ی عشق
بخوا ن / دوبا ره بخوا ن
بلند و / بلند / میا ن ما / چه نرد با ن کوچکی ست
گم می شو د / میا ن همهمه یاد ت
شوری به آ زا د ی و / پس حکا یت لبخند ی
مثل تو و/ قلب کود کی که
پا ره پا ره می شود
گفتی : مگر به لحظه ها ی زمین و/ آسما ن
چقدر فا صله دا ریم !
ا ین همه خواهر و / د ست ها ی ا ین همه کود ک
ا ین پای آدمی ست / کنا ر هزا ر تیغه به جنون ا ت
مثل کف خا کستر و/ با دش
گریه ها ی من و / عصری برا ین قبیله دلتنگ
ا میر آبا د و / ا ین بها ر د ل آشوبش
کا فی ست / چشم های تو هم / به شنید ن د ریا
رفته با شد
چه نگا هی !
سبز بود و / مثل سبز
زا نو به آ تشفشا ن لبخند ی
میرا ث جنگی و / گریزی
شط گلویی و/ شلیک گلوله ا ی
ا ز خون تو و/ خروش مرد می
د خترکی در جزیره ها ی پنج عصر
وطن خیا با ن و / خون زلالت
شنبه ها / چه طعم عا شقا نه ای د ا رد !
موسیقی د ریا / عنقریب به شا نه های تو
می ریز د
گلگون و/ ا یستا د ه در آ ینه پروا زی
کمکش کنید !
مثل تشنگی و / خیا ل فوا ره ای
ا ین پرچم مرگ و / سا عتی که / د ر تو وا ژگون می شود
خد احا فظ / کود کا ن خوا ب ها ی پرند ه و/ با د !
پیرا هن تا ن / چه بو ی خو شی د ا رد
جها ن به ضیا فت تا ن / چه نفسی تا زه می کند !
تیر 88
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نصرت الله مسعودی
جهان تا
بالین تو می دوید
تا دهان ِحیرتی بازبمانَد به بام ِروزگار
خیابانها بی گریز
از خود می گذشتند
ومن با هرزبانی هم که می سرودم
باز بوی خون
از صبح ِبیست وچند سالگی ِات
بر لب ِترانه ام
چنان شعله می کشید
که گیاه ِ سیاوشان
درشعله های سبز خود می سوخت
تا خاکسترش خاطره ی شود بر قرنیّه ی دل .
مگرمی شود با دلی که نمی خواست بمیرد
این بار
کناراین ماه پریشده برناکجا
آرام جان نداد؟!
با توام باغ ِ افتاده از نفس درفصل ِ ناگهان
دخترِمن وُ همه ی گونه های خیس
خواهر ِهمه ی همکلاسی های صندلی های شرمسار!
آن چشم ِبازمانده را
در شب ِچهارده ی خون
به ابدیت این آسمان بسپار
تا شاعران بدانند
که تو جز سَرَکی پاورچین پاورچین
لای شادی ِ بهارانه ی باد و درخت
مگرچه کرده بودی
که خسوف
به رسم ِ دهان ِ گورهای هزاره ی اول
برتو بارید تاریک وُ آن چنان
که چاه ویل
روشن ترین جای این حوالی شد.
دخترِمن وُ همه ی گونه های خیس
خواهر ِهمه ی همکلاسی های نیمکت های بی تو!
آن صدا که جایش نمی شود درقاب ِاین کلمات ِ سوخته
پس بگذار سوگ همه ی دریای های بی صدف وُ مرجان
زیرصدای وایسین دم ِ تو بما نَد
بگذار دلم را
کنارِ واپسین بازدم ِ تو دفن کرده باشم
شاید که شاعری فردا
میراث ِ ترانه ها ی سوخته را
برخاکسترِ لبانش بنویسد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
علیرضا بخشعلی
قاصدک
تو قاصدکی !؟
یا
ریش ریش رنج دخترکی
که تکثیر می شوی ؟
من
به مکافات طبیعی
ایمان دارم.
...
باد
مویه های ارواح سپید را
به صحراها می پراکند.
هوا هم
رنگ بلوغ و درد
می گیرد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
عطا الله آشتیانی
اندر
احوالات یک دیوانه
آقا اجازه!!
ما قرصمان دیر شده است
نگران نباشید
هنوز اثرات قرص قبلی در سرمان مانده است
ما چند باری تا مرگ رفته ایم
ودوباره مانند نوزادی که از رحم مادرش
به این دنیا پا می گذارد
از همان راه رفته باز گشته ایم
مثل همان نوزاد که از آب و گِل در نرفته
آنچنان در گِل دنیای نکبت بار
مثل خر ملای نصرالدینی خر غلط می زند
ماهم در گل فرو مانده ایم
آقا اجازه!!
ما قرصمان دیر شده است
بسیار عاشق شدیم
آخرینش همین چند وقت پیش بود
که عاشق سوسک کاسه توالت شدیم
و دلمان نیامد زیر پا له اش کنیم
آقا اجازه!!
ما مدرن را دوست نداریم
هنوز آش برایمان بهترین غذاست
ما با پیتزا کاری نداریم
ما هنوز
با کرسی خوش نشین تریم
تا بخاری کازی یا فن کوئل
آقا اجازه ما روزی چند قرص می خوریم؟!
ما قرصمان دیر نشده؟!
آقا ما حالمان خوب است
گناهی نکرده ایم
جز اینکه یک سطل آب به چشمه ای ریختیم که خشکیده بود
تا اگر کسی به آنجا رفت تشنه برنگردد
داخل پرانتز می گویم
(ما نگران دختر مو بور بودیم تا دیگر از چشمه با سطل خالی برنگردد)
آقا ما هوایی شده ایم
اجازه داریم کمی هوا بخوریم
آقا اجازه می دهید از شما اجازه بگیریم
تا شما اجازه بدهید که
قرصمان را بخوریم؟!
ما نگرانیم
نگران تمام کسانی که هوایی شده اند
هوای دل به دلشان زده
آقا اجازه
یک حرف محرمانه بگوئیم؟!
بعضی از بس مردم را رنگ کرده اند
مداد رنگیهایشان تمام شده
تنها رنگ سفید بی مصرف مانده
من سفید را دوست دارم
من دوست دارم شب را سفید قلم بزنم
آقا ما همیشه
نگران رود سفید رود بودیم
که چرا
پشت دیوار بتنی گیر کرده است؟!
آقا اجازه قرصمان کجاست؟!
ما نگران فرصمان هستیم
ما سلام نگفته
جواب خدا حافظی می شنویم
ما حرف داریم
ما دوست داریم با صدای بلند فریاد بزنیم
قرصمان کجاست؟!
نفس کشیدن زوری شده است
پس دادنش را اختیاری کنید!!!
آقا اجازه
به نظر شما قرصمان دیر نشده؟!
اقا ما زیاد حرف می زنیم
خوب می دانیم
ما زبانمان سرخ است
وکله مان از سبزی بوی قرمه سبزی گرفته
ما بارها گفته ایم:
که زیادیم
نه شاید زیادی هستیم!!
ما کم نبوده ایم
هروقت بودیم محترمانه نیست شدیم
انگشت تحکم همیشه به ما اشاره داشت
ما هوایی شده ایم
نه اینکه تا به حال زمینی بودیم
نه
آقا اجازه
قرصمان را نمی دهید؟!
آخر ما از گفتن واژه های ممنوعه در هراسیم
بارها شنیده ایم
که فلانی در فلان جا فلان حرف را نزده به فلان جایی رفت که فلانی
نی انداخت!!
فقط و فقط
نی میداند که کجاست
و تنها چوپان دروغگو زبان نی را میداند
چوپانان دیگر
در خواب بودند
که سگ باوفا همراه گرگ
به گله زد
آقا اگر ادامه بدهیم
دیگر قرص هم سد سخن نمی شود
قرصمان را بدهید
ما حس می کنیم
که یا از مردم آنقدر عقبیم
که مردم کوچک شده اند
یا آنقدر جلوتر
که ما برایشان کوچک شده ایم
آی مردم!!
شما را دوست داریم
شما قرصمان را بدهید!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سعید نورالهی (تراما
سعید)
صندلي در حاشيه ي اتاق
وميزي كه روي آن
دست هاي تو تلخي قهوه را از ياد مي برد
اما ته فنجان تصوير ديگري است
نه!نه!
من قهوه را تلخ مي خورم
تلخ
تلخ
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بهروز پورعلی
در
پیاده رو
بر تمام لحظات
با تو بودن
برف می بارد
و کلاغی که سردش نمی شود
همه ی پیاده روهای دنیا را
دوست دارم
به خاطر سیگاری که مدام
و لبو فروش پیری که هنوز
آن جاست
بر پیاده رو
برف می بارد
و
بر یاد تو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شهرام پور رستم
شيزوفرني
اختهام كردند، ورزا بشوم
آغا ممدخان قجر شدم
كرمان را كور كردم
تفليس را زنده به گور
قوم و خيش زنگ زد
مزرعه هرزه شد
حالا تازيانهام ميزنند خر بشوم
شاخ در ميآورم و شاعر ميشوم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هژبرمیرتیموری
در نگاه
آینه
آه، بگو که امروز
بر شانه ی کدام کوچه نشسته ای
که نمی بینی
در حزن پنجره های زخمی
دیوارهای شب
انتظار آمدنت را به باد می فروشند،
ارزان
و کلاغان تزویر
در سیاهی خویش
آمدن صبح را به
در نگاه آینه می شکنند
روتردام
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سیّد محمّد
صدرالغروی
هایکوهای ایرانی
1 نشسته زیر دانه های ریز باران
نگاه سرد
خیره به جایی نا معلوم
2 انتهای شب
شیشه ی بخار گرفته ی ماشین
و مقصدی گنگ و وهم آلود
3 به تماشای آب
رو به خط سیر قایق ها
سایه ی غمگین تو را می خواند!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
محمد قائدی
مکاشفه
ایستاده
روی رو
رویه ی پنهان
سقوط
آنیست یا نیست!
در دال در
ایستاده
ایستا
تلاقی اسفار
و معاهده ی معهود
سگال میشود اشیا
در دالان دال
دال دایره
ایست داده میشود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مريم افضلي
آغاز
رويا
خود را به صخره مي زنم فردا كه شايد
«ساحل » شوم آغوش دريا را كه شايد
يك موج از چشم سياهت در نگاهم
پيدا كند آغاز رويا را كه شايد
من باشم و تو باشي و يك آسمان عشق
تو باشي و من باشم و فردا كه شايد
باشد،نباشد ارزشي ديگر ندارد
وقتي كه باشم يا تو باشي يا كه شايد.....!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
علی سلیمانی
هم ...
لبخند ماه گم شد و در انتظار هم
ماندیم بی قرار شب و بی قرار هم
یادش به خیر ، در غزل از شوق می زدیم
غنچه به غنچه ، بوس به شوق بهار هم
(چشمت چقدر عاشق و دستت چقدر دور)
ما را اگر چه فاصله می خواند یار هم
از عشق دیگران بنویسم برای چه ؟
وقتی من و توییم فقط از تبار هم
پروانه ایم و قفل قفس ها به دست ماست
شاید شویم بین غزل ها شکار هم