
دنياي
وارونه
عليرضا ذيحق
پسره هرچه خواهش و التماس كرد راه به جايي نبرد و آخر سر دلْ
يكي كرد و رفت پشت بام. مادره افتاد به هول و ولاو پدره رو دنده ي
لج و با اخم و تخم گفت:
" ستاره ي آسمون هم كه باشي پايينت ميآرم."
زنگ زد به آتش نشاني و چشم دوخت به پسره كه با جيبي پر ازتخمه،
سرخوش و سرحال نشسته بود لبه ي ارتفاع و مرتب تخمه مي شكست و پوسته
هايش را مي ريخت روسرمردمي كه پايين ساختمان ازدحام كرده و دل تو
دلشان نبود و از ترس داشتند مچاله مي شدند. ازآپارتمانهاي
دوروبرنيز، خيلي ها از پنجره ها سرك كشيده بودند و در حالي كه رنگ
پريده و مشوش به نظر مي رسيدند و عرق سردي از زير پوستشان مي
جوشيد، جيغ و داد راه مي انداختند.
پدره كه پاك كلافه شده بود و هرچه پشت موبايل اش داد مي زد كه فكري
هم به حال او و آبرو ي خانوادگي شان بكند و او را پيش دوست و آشنا
خوار و ذليل نكند، پسره اصلا راضي نمي شد.
زنه هم كه مي ديد باز شوهرش توپ وتشر مي زند گوشي را از دست او
گرفت و گفت:
" حرف تو حرف ما نيار پسرم. حالا كه چشم همه از حسادت تركيده و
براي خودت يه پا دكتري شدي و از فردا بايد بري دانشگاه، حداقل اين
دفعه را بگذار، حرف، حرف ما باشه. گفتيم برو خارج كه نرفتي و گفتي
اوضاع توفير كرده و مايه كه بذارين همينجا هم ميشه دكتر شد.ما هم
پاپيچت نشديم و اما اين دفعه وضع فرق مي كنه. نگذار كه پدرت دق مرگ
بشه و سرش پيش اين و آن، بيشتر از اين پايين باشه. بيا عزيزم، بيا
پايين كه ما بد تو را نمي خواهيم..."
اما پسره گوشش بدهكار نبود و باز مي گفت:
" من كوتاه بيا نيستم و هرچي كه ميگم بگين باشه و و الاّ..."
پدره كه مي ديد پسره حرف تو مخ اش نمي رود و همچنان بربر نگاه مي
كند و نفس مردم تو خرخره شان جمع شده و كم مانده كه ازنگراني زهره
ترك شوند، فرزو چابك جست وتا موبايل را ازدست زنش گرفت گفت: " من
بخاطر تو ميگم بدبخت ! اصلا من وسنه نه. خلايق هرچه لايق. همون مدل
و رنگي رو مي گيرم كه خودت مي خواي. اين وسط آيروي ماهم به جهنم.
بگذار كه اين دفعه هم باجناق ها و داداش هايم به ريش من بخندند كه
باز حرف، حرف من نشد. اين وسط تو هستي كه ضرر مي كني الاغ نه من.
هزار دلار اضافي هم تو جيب من ميمونه كه بگذار بمونه و به كوري
چشمت، خودم خرجش مي كنم و داغش رو به دلت مي ذارم. "
پسره رو هره ي بام داشت پاهايش را تكان تكان مي داد و با آن كه هر
لحظه بيم انتحارش مي رفت و كسي هنوز چيزي از ماجرا حاليش نبود، ولي
حرف و حديث ها زياد بود و مي گفتند:
" طفلكي عاشقه و پدر عشق بسوزه كه پدر من يكي در اومد..."
" نه بابا اين حرفا نيس!مي گن پسره از دانشگاه قبول شده و چون پدرش
آس و پاسه مي خوادخودشو بكشه..."
" حقم داره بينوا ! يه عمر زحمت كشيده و حالامي بينه همه خيالات و
زحمتش دود هوا بوده. شهريه ي دانشگاها اين روز كمر آدمو مي شكنه.
من يكي كه اصلا نذاشتم بچه م تو كنكور شركت كنه.گز نكرده كه نمي شه
بريد داداش..."
" نه آقا شما اصلا تو باغ نيستين. طرف درس خونده است ودكتر. اماچون
كاري گيرنميآد واستخدام هم تو اين مملكت به كلّ تعطيله، طرف زده
سيم آخرو داره اعتراض مي كنه. حتما امشب فيلمش تو ماهواره ميآد و
مي فهمين كه جوونها چي مي كشن و مبارزه يعني چي !"
پسره خواست كه گوشي دست مادرش باشد و گفت:
" حالا كه پدر قبول كرده و تو هم حرفي نداري، بگوكه ديگه غر نمي
زني تا منم با خيال راحت بيآم پايين. چيزي كه ميخوام اگه قارقارك
هم باشه باز دوستش دارم و واسه من قبوله..."
مادره قول داد حرف تو حرفش نياوردند و پسره هم كه انگار دنيا را به
او داده بودند از شادي تو پوستش نگنجيد و هولكي خواست بلند شود كه
يكهو جيغ وويغ مردم رفت هوا و پسره افتاد.
سه چها ر بار، رو تور مأمورين آتش نشاني بالا پايين شد و وقتي تور
را زمين گذاشتند و رفت بغل مادرش گفت:
" خداييش اين توره خيلي حال داد. من بهتون گفته بودم كه ديوونگي رو
بذارين كنار و مفتي الم شنگه راه نندازين كه هميشه حرف، حرف من
بوده. "
مردم كه گوش به گوش مي شنيدند خطري آمده بود و به خير گذشت، در
حالي كه دلهاشان تو سينه هاشان چهار نعله مي تاخت،با خنده و هلهله
كف زده و با سوت بلبلي، داشتند دور مي شدند و اما يك چيزي تو همه ي
دهانها مي چرخيد كه مي گفتند:
" واقعا اين جوونا از جونشون سير شدند. كاش، كسي بودو فرياد اونا
رو مي شنيد. اما حيف كه... !" 
1388

|
|
|