برفهاي غلام

 

‏حميد رضا ايروانيان

 

بچه های ده دور تا دور مغازه کوچک غلام جمع شده بودند و با حیرت به او نگاه می کردند!
غلام در حالی که اسپری کوچکی در دست داشت با لبخند و چشمان ورقلمبیده اش درون مغازه با غرور ایستاده بود. هر از گاهی به اسپری ، فشاری وارد می کرد و کمی از محتوی داخل آن را که شکل گلوله ها ی برف بود به بیرون می ریخت . بچه ها با شوق ، فریاد و حیرت به غلام و دستگاه عجیبش خیره شده بودند!
هیاهویی بین بچه ها به راه افتاده بود که نگو و نپرس! حتی تقی که بچه ها او را خل و دیوانه صدا می کردند از شوق به برف های زیبای غلام می خندید و همراه بچه های دیگر با دستهای بزرگ کثیفش کف می زد!
مدتی بود که غلام این وسیله سحرانگیز و باورنکردنی را که از درون آن برف بیرون می آمد برای فروش به ده آورده بود! غلام در همه جای ده جار زده بود که این وسیله سحرانگیز را از جای خیلی خیلی دور برایش هدیه آورده بودند! . بچه ها و تقی که از دیدن برف های سرد غلام سر از پا نمی شناختند به هلهله و پای کوبی مشغول بودند.!!
یکی از پسرها که شلوار کردی و گشادی به پا داشت گفت: مش غلام بازم بزن ، خیلی قشنگه
اما غلام گفت: بچه مگه مفته ، تو نمی دونی چقدر پول بالاش دادم
اما یکی دیگه از بچه ها گفت: مش غلام تو رو خدا بازم بزن
-- گفتم نمی شه مگه حرف حساب حالیتون نیس؟
بچه ها هر کدام به نوبه خودشان به غلام التماس می کردند که برفهایش را باز به آنها نشان دهد! در این میان غلام از کوره در رفت. از پشت پيشخوان مغازه اش بیرون آمد
-- برید دیگه ، اینجا وا ينسيد..!! نمایش دیگه تموم شد ،اگه می خواید باید پول بالاش بدين
پسری که از همه جلوتر ایستاده بود به ناگاه به درون مغازه غلام رفت. اسپری کوچک غلام را از پیشخوان مغازه برداشت و شروع کرد به پاشیدن برفهای او !
لحظه ای بعد مغازه کوچک غلام پر شد از ذرات سفید و زیبای برف!! بچه ها با شادی فریاد می زدند و از سرو کول هم بالا می رفتند. مغازه پر شده بود از گلوله های کوچک و بزرگ برف که از درون اسپری بیرون می آمد!
غلام که از عصبانیت نمی توانست روی پای خود بند شود با عجله به سمت پسرک بیچاره رفت. اسپری را از دست او گرفت. کشیده ای محکم به او زد و با لگدی جانانه او را از مغازه بیرون انداخت! سکوت غریبی بین آنها حکمفرما شد!!. بچه ها با حیرت و تعجب به پسرک بخت برگشته نگریستند!! هیچ صدایی از کسی بلند نمی شد! انگاری آن لحظه همه چیز شکل دیگری به خود گرفت.
صدای گریه و شیون پسرک که با کت بزرگ و گشادش بیرون از مغازه ایستاده بود ، در فضای سرد ده پیچید!!. در حالی که همه بچه های ده با ناراحتی دور تا دور او را گرفته بودند و خیره نگاهش می کردند. صورتش بر اثر سیلی محکمی که غلام به او زده بود قرمز و برافروخته شده بود. اشکهایش که پی در پی بر گونه هایش می ریخت قرمزی و کبودیش را بیشتر و بیشتر نمایان می ساخت!
غلام بچه ها را نگاه مي كرد. گویی كه از گریه و زاری پسرک حوصله اش سر رفته بود! می خواست كه چیزی بگوید ، که ناگاه اتفاقي افتاد!
در اين هنگام باد سردی شروع به وزیدن کرد. سرما انگاری بیشتر و بیشتر خود را در آن لحظات به ده کوچک دورافتاده نشان داد.
صدای فریادی بلند شد. صدایی که با تعجب و حیرت می گفت: داره برف می یاد ، داره برف می یاد!!
همه به یکباره آسمان را نگریستند. برف سفید و زیبایی در حال باریدن از آسمان ده بود. گلوله های کوچک برف آرام آرام از آسمان فرود می آمدند و برسر و روی
بچه های ده می نشستند . همه بچه ها با تعجب و حیرت به برف زیبای آن روز نگاه می کردند! گویی که هیچ کس این لحظه را باور نمی داشت! حتی غلام را نیز متعجب کرده بود !
بچه ها با دیدن برف با فریاد و شادی به پای کوبی و هلهله مشغول شدند. لحظه ای بعد از کنار مغازه غلام بی توجه به او و اسپری کوچکش دور شدند و همراه با برفهای سرد رقصان مشغول بازی شدند . غلام با حیرت آسمان را نگريست!! زمزمه كنان زير لب چيزي گفت ! لحظه ای بعد صدایش در میان هیاهوی بچه ها گم شد.
گويي غلام هنوز باور نداشت بارش بي موقع و ناباورانه برف آن روز را! كه گويي هيچ گاه و در هيچ سالي زمين خشك آن ده را سفيد پوش نكرده بود.! اين واقعه نه تنها غلام ، حتي پيرمردها و پيرزنهاي ده را متعجب ساخت. چون اين اولين باري بود كه آن ده سردي و سپيدي برف را با تمام وجود احساس مي كرد.
غلام نگاهی به اسپری برف خود انداخت..!! آن را با تمام قدرت به بیرون پرتاب کرد. اسپری چند قل خورد و سپس در روی زمین سرد آرام گرفت. ساعتی بعد در زیر برفهاي سرد اثري از اسپري غلام نبود!
 

  اول صفحه



 

یادداشت

حکایت مکرر حکومت های دیکتاتور

مدرنیسم و چند صدایی در کوچه اول

شاهزاده خانم شعر مدرن ایران

شعر

داستان

اعاده ی حیثیت از نویسنده ی چارتوکوآیی

عطاران ، نویسنده ای پیشرو و انسان مدار

سلوک حسين پناهی

نگار خانم و عاشقْ اصلان

معرفی کتاب

ارتباط با ما