تقاطع

 

‏محمود راجی

حالا چه فرق می‌کند که تو از او بدانی يا نه، از آن دختر سبز چشم با پيراهن گلدار سبز، و صورتی که به سختی می‌شود زير دود و عرق نشسته روی پوستش، وجاهت آن را تشخيص داد.
غروب که می‌شود سِدعلي‌گدا همين وسط تقاطع، کهنه کثيف را به صورت عرق کرده و دود گرفته‌ی خود می‌مالد که به قول خودش دلتنگی‌اش را پاک کند. اما دلتنگی نه تنها پاک نمی‌شود بلکه هر غروب در صدای اله اکبر، با یاد مرگی زنده می‌شود، که تازگی فراموش شده است. مرگی که در آغاز هر روز، آری به عمد فراموش می‌شود ولی در پایان همان روز، باری به هياتی جديد زاده می‌شود.
مثل يک صحنه تاتر است. وقتی چراغ قرمز است، همه سر صحنه سرگرم بازی‌اند. ماشين‌ها ايستاده‌اند عابران از لابلای ماشين‌ها در تردد هستند و گاهی با هم حرف می‌زنند. نقشهای اصلی به عهده‌ی کودکانی است که نقش خود را به رانندگان و مسافران عرضه می‌کنند. آدم بزرگ‌هائی هم هستند البته که به بازی مشغول هستند. وقتی چراغ سبز می‌شود، بازی کنان ريز و درشت صحنه را ترک می‌کنند. همه به پياده‌روها می‌خزند. دو تا دو تا يا به تنهائی در گوشه‌ای می‌نشينند تا نوبت بعدی اجرای نقش‌شان فرا رسد. و در اين زمان از خود می‌پرسند که آيا در آغاز صحنه‌ی بعدی است که زمان کسی به بن‌بست می‌رسد؟ در اين فاصله ماشين‌ها آن چنان به سرعت حرکت می‌کنند تا خاطره‌ی مرگی احتمالی را چون خيال و خوابی پشت سر بگذارند و بروند. بروند تا در کارشان غرق شوند.
آخرهای شب که تقاطع خلوت و چراغ چشمک زن می‌شود، سِدعلي‌گدا گوشه‌ای می‌ایستد و بچه‌ها هم در گوشه‌ای جمع می‌شوند تا کاسبی‌شان را بشمارند. اگر از حداقل فروش بيشتر باشد... و اگر کمتر باشد...
هر روزش همين طور است. تا آن روز که آن دخترک سبز چشم با پيراهن گلدار سبز سر تقاطع سبز شد.
هشت ده ساله است با پيراهن گلدار سبز که يک روزه سر تقاطع سبز می‌شود. اگر می‌خواستی يک تکه‌ی شيشه به آن کوچکی را رنگ بزنی يا بدهی به يک نقاش که رويش نقاشی کند؛ يا نه فقط زمينه‌اش را رنگ بزند؛ به طوريکه محيط در آن متبلور شود؛ و البته اگر محيط زشتي‌هائی دارد، زشتي‌هاي آن را بگيرد و تنها زيبائي‌ها در آن انعکاس و تبلور پيدا کند؛ فکر نمی‌کنم کار به اين ظرافت و قشنگی در می‌آمد که به طور اتفاقی، از روی سعی و خطای طبيعت، با اين همه زيبائی به بار نشسته است.
آرام و قرار ندارد. به تندی از لابلای ماشين‌ها می‌گذرد. با کوتاهترين مکث و ورانداز سرنشينان ماشين می‌فهمد که طالب هستند يا نه، سراغ ماشين ديگر می‌رود و از آنجا به طرف ماشين ديگر. ماشين‌ها را انتخاب می‌کند. نمی‌دانم از تعداد يا چهره‌ی سرنشينان ، يا شکل و ريخت ماشين يا رنگش. کالایش را به طرف سرنشينان ماشين‌ها می‌گيرد و با دو گوی الماسش نگاهشان می‌کند. بهائی بابتش طلب می‌کند و اگر حس کند طرف ميل به خريد دارد، تا نصف و کمتر از آن را هم می‌پذیرد.
در فاصله سبز بودن چراغ، اکثرا گوشه‌ای منتظر می‌ماند يا سراغ فشاری آب بالای تقاطع می‌رود. يا می‌رود سراغ ماشين‌های سمت ديگر تقاطع .
يکی از تماشاگرها به ديگری می‌گويد:
فقط لحظه‌ای نگاه کردن به آن دروازه‌های سبز به جانی و جهانی می‌ارزد.
یکی دیگر به شوخی می‌گوید: سبز شد، راه بیفت.
سِدعلي‌گدا از پله‌ی مغازه سر جهار راه بلند می‌شود، صورتش را با پارچه‌ی کهنه پاک می‌کند ولی چشم از دخترک سبز چشم برنمی‌دارد.
امروز حسابی از کاسبی افتادم. نرسيده، بازار چهار راه را گرفت دستش. چه جادوگری است. من که يک عمر خانه زاد چهار راه‌های شهرم، مات و مبهوت تقلايش هستم. از بعدظهری که رفت و آمد ماشين‌ها زياد شده است، همينطور يک بند ميان ماشين‌ها می‌دود. چراغ قرمز شده يا نشده، کشيک ماشين‌ها را می‌کشد که يکی يکی توقف می‌کنند. مثل اجل معلق بالای سرشان حاضر می‌شود. طرف هر ماشينی که می‌روم، محو تماشای دو تيله سبز هستند. کسی امروز تحويلم نمی‌گيرد حسابی از کار افتادم بيشتر حواسم پی کار اوست. بايد از اين‌ها ياد گرفت. از اين ماشين به آن ماشين. بين ماشين‌ها و فشاری آب. بين دو خيابان کنار هم سر چهار راه. هيچ لحظه‌ای را از دست نمی‌دهد. وقتی به چشم‌هايش نگاه می‌کنی تصوير تمام چهار راه را توی آن می‌بينی، منتها بارنگ‌های زيبا. دلگرفتگی نسخه اصلی را ندارد. مثل اين‌که کسی به عمد چهار راه را زيبا کشيده باشد، آنهم روی دو تيله سبز کوچک.
چراغ سبز است. ماشين‌ها در عبور مدام، بی‌محابا خود را به تقاطع می‌رسانند، و همين که می‌بينند ماشين‌های طرف ديگر ايستاده‌اند ، از تقاطع رد می‌شوند.
سِدعلی‌گدا ادامه می‌دهد:
اگرهمين طور زرنگ باشد بسیار از من جلو می‌افتد... يعنی چه؟ مگر زندگی يک خط مستقيم است که همه از يک نقطه‌ای شروع کنند و به نقطه‌ای ديگر روی آن خط برسند. يا آن قدر روی آن خط بروند تا تمام شوند... به هر حال اين دختر با اين سن وسال فهميده است که بايد همه طرف برود، همه جا باشد، زود هم برسد وگرنه سهمش کم می‌شود... مثلا خود من، اگربيشتر و تندتر می‌دويدم، الان در تقاطعی، در يک شهرخارجی مشغول بودم. بعد کمی با خودش می‌خندد و ادامه می‌دهد:
زندگی بی سروته است. ازخطوط درهم و برهم و کج کوله‌ای تشکيل شده است... من خودم نمی‌دانم از کدام جهت آمده‌ام و مطمئن نيستم که شام از کدام جهت بايد می‌روم. اصلا نمی‌دانم چرا جهتم عوض شده يا نشده است... آدم‌هائی که با من بودند، در همین تقاطع‌ها ... سدعلی‌گدا به طرف بچه‌ها چشم می‌گرداند...
هنگامه‌ی عجیبی است... تیله‌ی سبز در حصار مشت و لگد و چوب و چماق راه گریزش بسته است. او هم چنان که سعی می‌کند خود را برهاند، یک چشم سبزش به دنبال راه گریزی از مشت و لگد دست و پاهائی است، که دارند ناکارش می‌کنند و چشم سبز دیگرش را به حالت انتظار به چراغ همرنگ آشنايش می‌دوزد؛ آشنا نگاه می‌کند ولی آشنائی نمی‌دهد تا عوض شود.
اولين صدای ترمز که شنيده می‌شود، تيله‌ی سبز از جا می‌جهد و از هم‌همه مشت و لگد خود را می‌رهاند تا به ماشين برسد، ولی در نيمه‌ی راه پروازی عجول و بی‌اختيار را پذيرا می‌شود و در چشم به هم‌زدنی تمامی تيله‌های سبز شکسته می‌شود و تمامی سبزهای جهان با قرمز درهم دوانده می‌شود.
وقتی سبزی جهان به چشم نیاید... وقتی سبزی جهان رنگ ببازد... تمام هستی به آتش کشیده می‌شود...تمام ناله‌ها سر داده می‌شود... تمام حسرت‌ها در آهی نطفه می‌بندد.. و دنیای بی سروته تمام آغاز و انجام خویش را از دست می‌دهد...
آدم‌هائی از همه دست دور او حلقه می‌زنند ، و او با چشمانی نيمه باز ، چشمان باز آدم‌های بالای سرش را می‌کاود، و به جستجوی چشم‌های آشنا به هر طرف، تا آن جا که افق ديدش امکان می‌دهد، چشم می‌گرداند.
بلندش کنيم برسونيم بيمارستان .
بيمارستان چی ؟ مگر نمی‌بينی مرده‌س .
بالاخره بايد بردش بيمارستان.
پدر و مادرش چه جوری خبر می‌شن.
ای بابا!
سِدعلي‌گدا جمعيت را می‌شکافد و به جنازه نزديک می‌شود و کنارش می‌نشيند.
باباشه ؟
کسی جوابی نمی‌دهد.
بچه‌ی تو بود پدر ؟
سدعلي‌گدا نمی‌داند طرف صحبت کيست. طرف صدا نگاه می‌کند. می‌شنود.
بچه تو بود ؟
سدعلي‌گدا پاسخ نمی‌دهد.
باباشه حتما. زبونش بند اومده.
از هر طرف پولی کنار جنازه ريخته می‌شود. پليس تقاطع که می‌رسد، مردم متفرق می‌شوند دو سه نفری می‌مانند. پليس پول‌ها را جمع می‌کند و به سدعلي‌گدا مي‌دهد. او با اکراه به پول و به تيله‌ای که ديگر سبز نيست، می‌نگرد.
پاشو بابا پاشو کمک کن.
همگی کمک می‌کنند. سدعلي‌گدا هم مثل يک نفر از آن‌ها، جنازه را به بيمارستان نزدیک تقاطع می‌رسانند. آدم‌هائی که کمک کردند، يکی يکی سدعلي‌گدا را دلداری می‌دهند و سپس بيمارستان را ترک می‌کنند.
سدعلي‌گدا می‌ماند با پول‌هائی که در جيبش هست.
کمی بعد در تقاطع همه چيز روال عادي‌اش را دارد. سدعلي‌گدا دستش روی پول‌ها است. با خود حرف مي‌زند. امروز که دیگر تمايلی ندارد کار کنم. هرچند، حالا که تيله نيست ، کاسبی بهتر می‌شود. اما طرف ماشين‌ها نمی‌رود. دستمال را در جيب می‌گذارد، و تقاطع را از يک جهتی ترک می‌کند.

 

  اول صفحه



 

یادداشت

حکایت مکرر حکومت های دیکتاتور

مدرنیسم و چند صدایی در کوچه اول

شاهزاده خانم شعر مدرن ایران

شعر

داستان

اعاده ی حیثیت از نویسنده ی چارتوکوآیی

عطاران ، نویسنده ای پیشرو و انسان مدار

سلوک حسين پناهی

نگار خانم و عاشقْ اصلان

معرفی کتاب

ارتباط با ما