هپروت يك مرد تنها در جاده مه آلود

 

‏رضا آشفته
 

تك گويي در يك پرده

تاريكي محض و زمزمه ي من مرد تنهاي شبم ، مهر سكوتي است بر لبم كه گويي با گير افتادن پا در چاله اي يك مرد كه صدايش را مي شنويم با دهان بر زمين مي افتد .

واي ي ي ! شكست دستم و دهنم خورد شد ... منو داريد كجا مي بريد ؟... من يك بيچاره ام . اگه بيچاره نبودم كه اين حال و روزم نبود . من وسگ چه تفاوتي باهم داريم؟ خوبي سگ اينه كه داره با غريزه اش، دستكم زندگي مي كنه اما من كه ديگه متوقف شدم . اين قيافه ي منه ؟! هچل هفت و بدريخت . فكر مي كنم حالا سگام از ديدن قيافه ي من مي ترسند و مي رمند . آدما كه حق دارند ؛ يعني من به زن و بچه ام حق ميدم كه ديگه منو نبينند و از ريخت و قيافم بدشون بياد .

مردي از تاريكي در يك راه مه آلود پيش مي آيد؛ او از بس كشيده است كه قيلي ويلي مي خورد و در هپروت به سرمي برد .
تنها ... مي رم به كجا ؟ اين جاده انتهاش مي خوره به گورستون ... چقدر بيچاره ام كه مي دونم سر از كجا در ميارم و بر نمي گردم .. من همه ي پل هاي پشت سرمو خراب كردم ديگه راه برگشتي برام نمونده ... شما چي ؟ حاضري با من مفلوك هم كاسه بشي حتا خود معتادا هم ازم بيزارند چون ديگه رنگ و بوي انساني ندارم . من خيلي خوبم كه اعتراف مي كنم چون ديگه نمي تونم بد باشم . من تا ته بدي پيش اومدم . هيچ حق و حقوقي برا زنمو و دو تا بچم قائل نشدم و اونا رو برا هميشه ترك كردم . دلم نمي خواست اونا از نزديك منو تو منجلاب ببينند . به قول زنم من اوفتادم تو باتلاق و دارم دست و پا مي زنم . بچه هام مي خوان منو بكشن بيرون و زورشونو مي زنن اما نمي تونن ؛ يعني ديگه خسته و كوفته مي شن و ور مي افتن از بس زحمت بيهوده كشيدن برا نجات من ... منو دوست دارند و ندارند . دوست دارند چون انسانم و از اون مهمتر پدرشونم . دوستم ندارند چون در حق خودمو و اونا نامردي فت و فراوون كردم . من خودزني كردم و با كشيدن كراك لحظه به لحظه دنيام رو ويرانه كردم و اگه اونام اصرار بكنند برا نجات من ، خودشون هم وارد يه بازي مي شن كه سروته نداره و خيلي خطرناكه . شايدم اونام يه جوري غرق اين باتلاق مكنده بشند . شما كه نمي خواي مثل من وارد يه بازي خطرناك بشيد ؟

مرد از زير پالتوي بلند و پاره و پوره سر كبود و لاغرش را بيرون مي آورد و گويي زير چراغ تير برق ايستاده است و مي خواهد حرف نگفته اي را بزند كه بغض غبغبش را فشار مي دهد .

من خودم خواستم كه اين جور شد . به اين ميگن بد نفسي . مي تونستم نخوام . اما خواستم كه حال و روزم اين بشه . دلمم نه به حال خودم سوخت و نه عيال و بچه ها . اون طفلي با چنگ و دندون از بچه هاش مراقبت كرده تا راهشونو پيدا كنند؛ من شدم آيينه ي عبرت اونا . اميدوارم كه آيينه دق نباشم . عذاب مي كشم و نمي خوام مايه عذاب ديگرون باشم . هر چند ديگه برا اونا مايه ي عذاب شدم . با فرارم هم نمي تونم كمك حالشون باشم چون ديگه اونا پدر ندارند . يعني هميشه يه نقطه چين بزرگ تو زندگيشون هس . البته اگه عرضه داشته باشند به جاي اون نقطه چين كه مالي هم نيس به نظرم ، مي تونند به چيزاي درست و بزرگ در زندگيشون برسند . درس خوندن و ايثار در حق مادرشون يا ديگرون يكي از اين چيزهاي بزرگيه كه اگه بهش برسند كه مي دونم مي رسند چون مادرشون جاي صدتا مثل من بي عرضه رو براشون پركرده بعدا مي تونند با اعتماد به نفس به خودشون ببالند . تو كه كركري خوب مي خوني چرا برا خودت مكتب نزدي تا الفباي بودن را به خودت ياد بدي ؟ من به خودمم ياد دادم، خوبم ياد دادم اما درجا زدم. با خودم و زندگيم چپ اوفتادم؛ نخواستم مرد زندگي و باباي خوبي برا بچه هام باشم . من شونه خالي كردم از زير بار مسووليت وعاقبتم سبك سري و بي عاري زد زير پامو و كله پام كرد .

نورها از چهار سو بر نقطه ي مركزي هجوم مي آورند و مرد از بازي نورها به ستوه مي آيد و سعي بر آن دارد تا با دستهايش از تابيدن نور بر صورت و چشم هايش جلوگيري كند .

نور و روشنايي برام ديگه مفهومي نداره . من ديگه اهل تاريكي ام برا همين نمي خوام نوري تو صورتم بتابه . دوست دارم تو خرابه و تاريكي وول بخورم . شدم كرم بد بو كه تو تن مرداري وول مي خوره . مام تو تن زندگي افتاديم و سعي مي كنيم كه با بويي گند حال همه رو بهم بزنيم . من اعتراف مي كنم كه ديگه نه به درد زندگي مي خورم و نه به درد خودم . همون بهتر كه كپه ي مرگمو بذارم . مي دونم كه انسانايي هستن كه دلشون به حال من و امثالهم مي سوزه چون ما رو همنوع خودشون مي دونن اما ما دلمون به حال هيچكس حتا خودامون هم نمي سوزه اگه قرار باشه كه زنده بمونيم بازم دست به هر كاري مي زنيم . خفت گيري و زور گيري نمونه ي كوچيكشه . من خودم بارها با رعب و وحشت از پير و جون، دختر و پسر، خفت گيري كردم چون نياز داشتم به پول يا مفت و زياد تا جوابگوي نشئه جاتم باشه . من كه نمي تونم دست رو دست بذارم و خماري بكشم . من برا نشئه كردن در روز مجبورم از چند تا آدم بي سر و صدا زور گيري كنم . توجيه هم برا كارم دارم و ميگم كه اونا حق ما رو خوردند و بايد از حلقومشون اين حقو بيرون كشيد . ما يه دسته ي دو سه نفرييم كه هر روز تو كوچه هاي بالا و وسط شهر آدما رو تو خلوتي غلاف مي كنيم و با گذاشتن چاقو رو بيخ گلوشون ازشون هر چي كه دارند بالا مي كشيم و زود در مي ريم كه خوراك پليسا نشيم . مثل قرقي كارمونو انجام مي ديم واز هيچي هم نمي ترسيم . برامون هم مهم نيس كه اون طفلي ها چقدر دچار رعب و هراس مي شن و چه عواقبي داره كار هولناك ما . پيش خودم كه تصور مي كنم مي بينم كه اگه كسي اين بلا رو سر خودم بياره حتما زرد مي كنم شلوار و رنگ و رومو .

نور از پايين بر صورت خشن و تكيده مرد مي تابد و او بي آن كه بخواهد تسليم نورپردازي صحنه مي شود .

آمار و ارقام از دستم خارجه تا الانش خفت خيلي ها را چسبيدم تا بي رحمانه حق نداشتمو از اونا بگيرم و پاي نشئه همشو دود كنم بره هوا ... هيچي هم عايدم نمي شه با هر بار كشيدن يك گرم و چند صوت كراك فقط دوسه ساعت توپ و لولم و باز بي نشئه و خمار مي شم و آب از لب و لوچه ام راه مي افته كه انگار از قحطي برگشته ام . هر چي هم بكشي سير شدني نيستي . كراك رفته رفته آب و خون بدنو خشك مي كنه و پوست و استخونت يكي مي شه گاهي هم يه جاهايي از بدنت سوراخ و زخمي ميشه انگار كه خوره به تنت افتاده باشه و ذره ذره آبت بكنه ... نهايت قسمت تو فقط مرگه ! مرگ تنها راه نجات توئه اگه گرفتارش بشي كه من دعا مي كنم تو خلوت خودم كه سگ زرد بيابون هم حيفه آلوده به اين سهم مهلك و كشنده بشه .

مرد مي نشيند بر يك چهار پايه ي بلند و نور از بالا و پايين او را تحت سيطره ي خودش دارد .

من دارم حرفامو مي زنم و شفاف هم مي زنم چون اولندش چيزي ندارم كه از دستش بدم و دوومندش دارم مي ميرم فكر مي كنم با اعتراف خودم ضمن اين كه دارم بارمو سبك مي كنم شايد دقايقي برا شما درس باشم، بدم مياد نصيحت بكنم اما من خود حقيقت ويرانگر كراكم، شما هم اگه هوس داريد بسم الله . راه بازه و جاده هم دراز . يه بار برا هميشه نفس شما رو ويران مي كنه . من كه نابود شدم . همه چيزم رو از دست دادم . شغل . آبرو و اعتبار اجتماعي . دوستان و رفقا و از همه بهتر خونواده ام رو ... ديگه زن و بچه اي ندارم كه يه روزي زير بال و پر زيبايي و احساس و عواطف اونا بهترين روزاي عمرمو پشت سر گذاشتم . لبخند دخترم و گرماي دست پسرم هنوز هم با من هس . من كه تا چن دقيقه ديگه پا به درك مي گذارم هنوزهم نگاه شيرين زنمو احساس مي كنم كه يه عمر يار و ياورم بود . هنوزهم هس چون داره تخم و تركه ي منو بدون هيچ چمشداشتي نگهداري مي كنه . اون مي تونست بره پي كار خودش اما موند تا بچه ها سروسامون بگيرند اما من چي ؟

مرد زير چهارپايه مي رود تا از نور مستقيم بگريزد .

يه سنجاق و يه فندك اتمي و يه گرم يا چند صوت كراك شده زندگي من و بعد يه سيگار گازوييلي كه منو چاق و قبراق و نشئه نگه داره كه هي پك مي زنم به اين هوا كه دارم سير آفاق و انفس مي كنم و سر از كرات و سيارات ناشناخته در ميارم . انگار شغلم شده فضانوردي ... ميرم تا اونجايي كه فكر هر بي بي قمري هم به اونجا نمي رسه ... واقعا ما تا ته دنيا رو مي ريم و دست خالي بر مي گرديم . حيف از اين همه زحمت كه آخرش بيهوده و بي ثمره . اگه يكي از اين سياره ها به نام من و همقطارام بشه ديگه نونمان تو روغنه . مفت و بي زحمت پول در مياريم و با ثروت باد آوردمون يه عالمه آدمو مي تونيم خوشبخت كنيم . حداقل نجات دهنده ي خونوادمون بشيم . واي كه مي پره آخرين توده ي دود كراك از ذهن و سرمون و حالا كاسه ي گدايي چه كنم چه كنم رو بايد در دست بگيريم كه از كجا نشئه ي ديگهي جور كنيم كه از خماري و دست و پا درد نميريم . البته كه به راحتي نمي ميريم و بايد عذاب پس بديم تا حساب همه باهامون پاك بشه .

مرد چار پايه را بر سر مي برد و با يك پاي معلق تكان تكان مي خورد .

من آماده ي كشته شدنم . با يه تير خلاصم كنيد كه رحمت و مروت انساني مانع از اين كار ميشه و معتاد از نظر شما مريضه و بايد درمان بشه . اما كدوم درمان ؟! ما ديگه پاك نميشيم مگه مرگ ما رو پاك بكنه . من يكي كه اهل پاكي نيستم اگه بودم كه از زن و بچه هاي مثل دسته گلم دل نمي كندم ودل به اين هيولاي سفيد نمي دادم . پس منو به خواست خودم اعدام كنيد . من مي نويسم كه منو بكشيد تازه اون همه آدمي كه بيچارشون كردم با زورگيري ؛ برا اونا منو بكشيد تا ديگه اسباب زحمت نشم . با چاقوي زنجاني و تيغ موكت بري بلاي جون خيلي ها شدم . بعله كسي رو نكشتم اما اون قدر ترسوندمشون كه هنوزم با يادآوريش چهار ستون تنشون بلرزه .
مرد بالاي چهارپايه مي رود و خود را در نور مستقيم عيان مي كند . او دستهايش را بلندگوي دم دهانش مي كند و فرياد مي زند .

آهاي من بي مصرف وكراكي رو چرا نمي كشيد ؟ من جنايتكارم . حق خودمو و زن و بچه و مردمو خوردم . منو بكشيد تا ديگرون نفس راحت بكشند . يالا . منو بكشيد تا همچنان باعث آزار و اذيت مردم بيچاره نشم . من دست از كار و كردارهاي كثيفم بر نمي دارم . من نجس و عوضي ام كه يه ذره برا ديگرون ارزش قائل نمي شم . خواهش مي كنم منو بكشيد . منو بكشيد . منوبكشيد . منو بكشيد . منو بكشيد ...

چهارپايه مي لغزد و مرد با سر بر زمين سياه و تاريك فرود مي آيد و پژواك صداي مرد تا دورها مي پيچد و رفته رفته به زمزمه اي بيمارگون بدل مي شود .

واي ي ي ي ي ي ي ........................

مرد خوابيده بر بستر و تخت بيماري كه بر دستش سرمي وصل شده است . او با نگاه تلخش قطره هاي سرم را مي شمارد كه باعث تداوم و زندگيش شده اند . صداي دروني مرد كه با پيچ و تاب خاصي در اتاق بعد پيدا مي كند و گاهي چند لايه و با تناليته هاي مختلف بر هم اين صداها سوار مي شود .

يك . دو . سه . چهار . پنج . شش. هفت . هشت . نه . ده .. صد ... صدو بيست .. هزار و دويست و پنجاه ... ده هزار و سيصدو هفت .. نمي دونم چرا من كه به درد زندگي نمي خورم بايد زنده بمونم؟ من كه اعتراف كردم سرتاپا گناهكارم و گناهم اونقدر سنگين و نابخشودني هس كه بهتره منو بكشيد پس اين علم شنگه چيه برام برپا كرديد كه زنده بمونم و بازم آفت بشم و ابدا عافيت بخير نشم . من نمي خوام زنده بمونم براي اولين باره كه اين همه شرمنده ام از خودم . چطور مي تونم به صورت آدما نيگاه كنم ؟ من به همشون يه جورايي مديونم . دستكم اكسيژن تك تك اونا را به رايگان دارم هدر مي دم و به درد جرز ديوارم نمي خورم . هر چي كه بگندد نمكش مي زنند واي به روزي كه نمك بگندد . انسان اشرف مخلوقاته ، اگه اون گناهكار بشه ببينيد كه چقدر كار كائنات مي لنگه ... من روشن و شفاف تقاضاي مرگ كردم اما انگار منو فرستادند اينجا كه تازه وارد زندگي بشم و اصلا حوصلشو ندارم .

مرد خيز بر مي دارد و سرم را از دستش مي كشد بيرون و قطره هاي سرم بر زمين مي غلتد . او نمي داند كه چه كار بايد بكند و در خود مچاله مي شود و آرام بغضش مي تركد .

با اشك ريختن هم سبك نمي شم و ديگه نمي تونم بمونم . من ديگه برا خودم تموم شدم . هيچ پلي پشت سرم نيس و نمي تونم از اين راه بي برگشت برگردم . مگه معجزه اي در حقم بشه كه من لياقت اين چيزا رو ندارم . با كدوم باطن خوب كه همه چيزم خراب و نابوده ؟... من كه از اينجا پامو بيرون بذارم باز با هزار دوز و كلك ميرم دنبال كراك تا خودمو بيشترك ويران كنم پس چرا ديگرانو بيهوده علاف خودم كنم ؟... از اين شفافيت بيشتر ؟! من مي دونم كه چه آفتاب پرستيم كه فقط آفتاب و قبله ي دلم كراكه ... پس همون بهتر كه بميرم ...

مرد بر زمين دراز مي كشد و از شد ت سردي كف زمين در خود مچاله مي شود . رفته رفته نورمي رود .

من به اشك زنم و خواهش هاي دخترمو و ناله هاي پسرم توجهي نكردم . حالا خفت منو اونا بايد بگيرند كه انگار نمي گيرند و همه منو بخشيدند كه چرا بيچاره ام و قابل ترحم !

مرد بر چهارپايه نشسته است و نور از دو زاويه 45 درجه سمت راست و چپ بر پيكر مرد مي تابد . او ابزار زورگيريش را بيرون مي ريزد . چند تا چاقو بلند و ضامندار ، پنجه بوكس ، نانچكو ، زنجير ، موكت بري ، قمه و ....

مردم من از شما طلب بخشش دارم ؛ آيا من قابل بخششم يا همون بهتر كه بميرم ؟ شما برا من تصميم بگيريد كه من چه بلايي سر خودم بيارم ؟ واقعا دست به دامن شما شده ام تا منو برا زندگي راهنمايي كنيد . آيا راه نجاتي هس كه من از اون بي خبرم ؟ ببينيد من رو راست بگم اگه دوباره آلوده بشم به كراك با اين چيزا ميام سر وقت شما و بيچارتون مي كنم . آيا باز هم منو مي بخشيد با اين همه رعب و وحشتي كه مي تونم برا تك تك شما درست كنم ؟ دوست دارم پاسخ قانع كننده اي بگيرم وگرنه خودم كار دست خودم مي دم .
مرد براي آن كه در عمل زشتي رفتار زورگيري را نشان دهد ، في الفور چاقويي را بر مي دارد و از ميان تماشاگران يكي را مي گيرد و چاقو را زير گلويش مي گذارد .

يالا هر چي ميگم گوش كن كه با كوچكترين خطايي گلوت را جر دادم و اينجا حموم خون راه انداختم ... ساعت ، پول ، طلا ، و هر چي كه قيميتيه بريز وسط دايره ، خودت كمك كن كه برات بد تموم نشه ، يالا كه وقت نداريم و منم اعصاب مصاب ندارم ، يالا در بيار ، دار و ندارت رو بريز اينجا ...

مرد فرد مورد نظر را بعد از گرفتن پول و اشياء قيمتي اش ول مي كند .

ديديد كه رحم و مروت هم ندارم و بايد اين پولو بدم كه دود بشه . حالا نظر شما راجع به من چيه ؟ رك و پوست كنده حرف دلتون رو بزنيد كه تكليف من روشن بشه .

او اشياء تماشاگر مورد زورگيري را پس مي دهد و پس از آن كه پاسخ هاي خود را از تماشاگران هر اجرا گرفت در همان جاده ي مه آلود خود را گم و گور خواهد كرد . مگر آن كه پاسخي براي زندگي و ادامه حيات به شكل قانع كننده اش بگيرد وگرنه ...
  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما