تولدي ديگر

 

‏شبنم حیدری

نمایشنامه ای در پنج پرده

پرده اول
آدم ها : ستاره ، اسكندر
توضيح صحنه : ستاره و اسكندر در پشت بام زير پشه بندي 3 نفره خوابيده اند . ستاره دختري است لاغر و رنگ پريده و پدر مردي است قوي بنيه ودرشت . ستاره ما بين پدر و بالشي خوابيده است . نور مهتاب بام را روشن كرده است . صداي جير جيرك ها به گوش مي رسد .
ستاره ( كنجكاوانه و غمگين ) : چرا مامان رفت ؟
مكث
اسكندر ( بي تفاوت ) : چي شد يه دفعه ياد مامانت افتادي ؟
ستاره ( با شتاب ) : همين طوري !
اسكندر (كلافه ): پوف ! نمي دونم از خودش بپرس .
                                                    مكث
ستاره ( غمگين ) : عشق يعني چه ؟
اسكندر (بي حوصله ) : عشق يعني ..... عشق يعني ....... چه مي دونم از مامانت بپرس .
ستاره ( گيج و ويج) : پرسيدم
ستاره بلند مي شود و به پدر خيره مي شود . اسكندر در حاليكه به سيگار پك محكمي مي زند با طعنه مي خندد : خب (كشدار ) چي فرمودن ؟
ستاره : مامان گفت عشق يعني اينكه منو بابات تفاوت نداشتيم .
ستاره دوباره دراز مي كشد ، اسكندر مي نشيند و به ستاره خيره مي شود : تفاوت ؟
ستاره : آره ديگر ، همه آدمهايي كه با هم تفاوت ندارن مث شما طلاق مي گيرن .
اسكندر با طعنه مي خندد و دراز مي كشد ، تفاهم ! اون كلمه شعاري تفاهمه ! ( سيگار را خاموش مي كند )
ستاره ( با تعجب ) : تفاهم !
اسكندر : بخواب ستاره جان ، بخواب . صبح بيدار كردنت كار حضرت فيله .
مكث
اسكندر پشت اش را به ستاره مي كند و زير لب زمزمه مي كند : همه رفتارهاش شده لنگه ننه اش
صداي خرناسه كشيدن اسكندر به راه است ستاره خود را به پدر نزديك تر مي كند . چند بار دست اش را دراز مي كند كه دور كمر پدر بياندازد اما سر آخر به نزديك شدن بيشتر به طوري كه مماس بدن او شود اكتفا مي كند و به بالش تنها مي نگرد و روي آن مي خوابد . حال بين اسكندر و ستاره بالشي خالي وجود دارد.
نور مهتاب به تدريج كم و كمتر مي شود تا صحنه تاريك گردد .
 


پرده دوم :
آدمها : اسكندر – ستاره
توضيح صحنه : نور قرمز صحنه روي ستاره و اسكندر مي افتد . به تدريج ستاره در سايه قرار مي گيرد و نور قرمز روي اسكندر شدت مي يابد . با افزايش كنتراست نور ، چشم هاي اسكندر به تدريج باز و بازتر مي شود، نور كمتر مي شود .
در طرف ديگر صحنه ، نوري به رنگ آبي ( معرف عالم رويا ) به تدريج جان مي گيرد . اسكندر كه حال در تاريكي است ، از جاي خود بر مي خيزد و به سمت نور مي رود . پيش از اينكه اسكندر به منبع نور برسد ، زني در هاله نور ، آبي پديدار شده است . اسكندر به طرف ستاره مي رود .
زمين : تو چه قذه جيگري ، چه قذه هم ني ناش ! ماشالله، ماشالله، چقذه هم سيب ز نخدون . ماه كه تا به حال سرش پايين بود با شرم به زمين مي نگرد : راس مي گيد ؟
زمين : ولي يخده چاله چوله هات زياده ، نه ؟
ماه به سر و صورت اش دست مي زند و زير لب مي گويد : راست مي گه ، من خيلي زشتم .
مكث
زمين : مث كه خيلي خاطر مارو مي خاي ها ؟
ماه ( با شرم): براي اينكه ! براي اينكه شما همه چيز داريد. اين همه دريا ، جنگل ، كوه ، آبي، سبز ، قرمز ، زرد .
زمين ( عصبي ) : اين آخري روي كه گفتي خوش ندارم .
ماه : چي رو ؟
زمين : همين رنگ كه زر زرش به راس. ( سيگار برگي روشن مي كند )
ماه : چرا ؟
زمين به سيگار پك محكمي مي زند : نه تو بپرس ، نه ما مي گيم .
ماه : باشه ، باشه ، هر چي شما بفرمائين .
زمين ( با لبخند غرور آميزي ) : چه دختر نجيبي ! كمالاتش هم كه تكميلانه !
مكث
زمين روري صندلي بزرگ خود مي نشيند و سيگار مي كشد . خوبه ، خوبه ، توام باش ، مث اين فنچولا بگرد دور ما .
ماه : آخه چرا عين ستاره ها ؟
زمين ( بي تفاوت ): آخه همه دور ما مي گردن
ماه ( غمگين ) : ولي من يه فرقي دارم !
زمين دستش را زير چانه مي گذارد ، چشم هايش ريز مي شود به ماه مي نگرد و متفكرانه مي گويد : آره خب تو هر روز يه شكلي ، ( دستش را با تهديد رو به ما تكان مي دهد ) گفته باشم ها ، از چسان پيسان خوشم نمي آد ،
ماه ( به پته پته مي افتد ) : نه شما منظور منو نفهميديد .
زمين سيگار را پرت مي كند روي صندلي مي ايستد : يعني خواستي بگي ما نفهميم ، ضعيفه؟
ماه ( تمجمج كنان كمي عقب مي رود ) : نه نه ! منظور اينكه كه شما منو درك (آرام ) نكرديد .
زمين روي صندلي مي نشيند و به اطراف مي نگرد : درك مرك نكن ، درس بنال بينيم چي مي گي ؟
ماه ( با شرم ): من ، عين خودتم .
زمين خنده اي بلند سر مي دهد و با تمسخر به ماه مي نگرد : جون ما ! از كي تا حالا ؟
ماه ( با عشق به زمين مي نگرد ) : يه روزي من و تو يكي بوديم ، يادته ؟
زمين : هو هو صبر كن ، شعارنده بينيم با ، ناز و كرشمه هم نيا .
ماه ( با ترس زمزمه مي كند ): ولي راستشو گفتم .
مكث
زمين قدم مي زند و يك دفعه مي ايستد ، دستش را پس كله اش مي گذارد و حالتي ميمون وار به خود گرفته انگار كني كه فكر مي كند . به ما اشاره مي كند : آهان ! يادم اومد ، گوساله
ماه سرش را پايين انداخته زير لب : آره ، من گوساله ام
زمين راه مي رود : گوسفند ( مكث ) الاغ (مكث ) ميمون (مكث ) استخوان (مكث ) راسته (مكث ) فيله (مكث ) دنده ، آها دنده .
ماه قوز مي كند و چشمانش پر از اشك مي شود .
زمين : اين آدميزادها يه چيزايي دارن ميگن نمي دونم ، كي ،‌كدومشون از دنده اون يكي پريد بيرون ، چپ كرد ،‌ راست كرد ، نمي دونم حكماً يه چيز تو مايه هاي ايني كه تو به ما مي گي . پس توام از ما پريدي بيرون !
مكث
زمين دوباره به ما اشاره مي كند : اون پتياره خانم
ماه : دوستش داري ؟
زمين : كي رو مي گي ؟
ماه : خورشيد رو .
زمين داد مي زنه : د گفتم اسم اونو نبر .
روي صندلي مي لمد : يه چيز مزخرف ، گرده ، زرد نبوه ،‌همش هم تو چس كلاسه ، همه اينا كه مي بيني قبول كردن كه زندگيشون از ماس جز اين لكاته . صبح به صبح سرخاب ، سفيد آب مي كنه از پشت كوههاي ما مي زنه بيرون كه چي ؟ شب هم مي ره اون ور ، زنيكه هر جايي ، فكر كرده روشني تاريكي از اونه .
زمين روي صندلي مي ايسته و فرياد مي زند : من ، من مركز همه عالمم .
ماه جلو رفته و سجود مي كند : زمين خنده اي شيطاني سر مي دهد .
صداي خورشيد به گوش مي رسد كه مي خواند :
ماه ، اي ماه بزرگ
در تمام طول تاريكي
شاخه ها با آن دستان دراز
كه از آنها ، آهي شهوتناك
سوي بالا مي رفت
و نسيم تسليم به فرامين خداياني ناشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان ، در زندگي مخفي خاك
و در آن دايره اي سيار نوراني ، شبتاب
ليلي در پرده                    غوك ها در مرداب
همه با هم ،‌همه با هم يكريز
تا سپيده دم فرياد زدند :
ماه، اي ماه بزرگ ........
در تمام طول تاريكي
ماه در مهتابي با عشق شعله كشيد
ماه
دل تنهاي شب خود بود
داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد
 


پرده سوم
آدمها : اسكندر ، ستاره ، خورشيد
ستاره و اسكندر خوابيده اند . نور سبزي روي ستاره مي افتد و نوري قرمز روي اسكندر ، به تدريج اين رو و درهم ادغام شده روي ستاره متمركز مي شود . ستاره و اسكندر در تاريكي فرو مي روند . در طرف ديگر صحنه با كاهش اين نور تلفيقي نوري به رنگ زرد شدت مي يابد . اسكندر به سمت منبع نور مي رود .
زمين و خورشيد در حال نزاع بدون كلام هستند . با ورود ستاره به صحنه ديالوگ ها شروع مي شوند .
زمين ( عصبي ) : زيرسرت بلند شده ديگه
خورشيد ( آرام ) : عزيزم من فقط مي خوام يك كم تنها باشم ،‌فكر كنم ،‌زمان مي خوام .
زمين : نه راحت بگو: زيرسرم بلند شده ، به چيت مي نازي ؟ به قشنگي ات كه همه قشنگن ، به اون موهاي زردت كه حال آدم رو به هم مي زنه ، اصلاً معلومه شب ها كجايي ؟ مردم زن مي گيرن ،‌ما هم استغفرالله !‌
خورشيد : عزيزم ، ما توافق كرديم كه من كار كنم
زمين : ا ، اين چه كاريه كه تعطيلي نداره
زمين دست بر كمر مي گيرد خورشيد با محبت نگاهش مي كند : من همه حواسم پيش شما 2 تاس
زمين : من زني مي خوام كه همش ور دلم باشه
خورشيد : شوخي مي كني ديگه عزيزم
زمين داد مي زنه : شوخي ندارم ، خيلي هم جديم
خورشيد : ببين باز هم بي منطق شدي
زمين : منطق پنطق كيلو چنده ؟ من باس بدونم تو با كي ها سر و كار داري ، اينا كه همه بهت مي گن خوشيد خانم خورشيد خانم يه عمر خر ما بودن ، يادته كه ؟
خورشيد : پوف !‌ تو هيچ وقت منو نفهميدي
زمين : د ، بازم به ما گفتي نفهم
خورشيد ( عصبي ) : آره ، آره ،‌هم نفهمي هم – (نگاهش به ستاره مي افتد و حرف بعدي را مي خورد )
مكث
زمين دست به كمر بندش مي برد و رو به خورشيد مي كند : آدمت مي كنم
خورشيد با جسارت جلو مي رود و با لبخند مي گويد : با كمربندت عزيزم !
زمين و خورشيد روبه روي هم ايستاده اند . خورشيد با جسارت به زمين مي نگرد ، زمين هاج و واج است . دستش را به طرف پيشاني مي برد كه يك دفعه نگاهش به ستاره مي افتد ، به طرف ستاره رفته هنگام خروج از نور و ورود به تاريكي به طرف خورشيد بر مي گردد و مي گويد : اينجوري و مي رود .
 


پرده چهارم :
آدمها : خورشيد
خورشيد روي صندلي زمين با قامتي راست نشسته ، لبخند مي زند و به دوردست ها مي نگرد ، لبخند مي زند و در عين حال اشك مي ريزد .
من خورشيدم ، خورشيد تابان باروركننده خاك مرده ،‌باران از تابش من است كه دل سنگ را مي شكافد جوانه درخت مي شود و هزار توي آسمان از حضور من است كه قيرگون نمي ماند، اميد من هست كه فردا هست كه عشق هست، و اين زمين زمين خيره سر ، هيچ گاه نفهميد كه ترنم چلچله هايش را هم مرهون من است .
اي خورشيد تابان ،
خورشيد بخشنده،
خورشيد مهربان ، از چه مي ترسي ؟
صداي ماه:
آنگاه خورشيد سرد شد        و بركت ها از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشكيدند
و ماهيان به درياها خشكيدند و خاك مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ
مانند يك تصور مشكوك
پيوسته در تراكم و طغيان بود
و راهها ادامه خود را
در تيرگي رها كردند
ديگر كسي به عشق نينديشيد ، ديگر كسي به فتح نينديشيد و
هيچكس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد .
در غارهاي تنهايي،‌ بيهودگي به دنيا آمد
خون بوي بنگ و افيون مي داد
زنهاي باردار ، نوزادهاي بي سر زائيدند .
و گاهوارها از شرم ، به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سياهي
نان ، نيروي شگفت رسالت را
مغلوب كرده بود .........
و بره هاي گمشده
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشت ها نشنيدند
در ديدگان آينه ها گويي حركات و رنگ ها و تصاوير
وارونه منعكس مي گشت
و بر فراز سر دلقكان پست
و چهره ي وقيح فواحش
يك هاله ي مقدس نوراني مانند چتر مشتعلي مي سوخت
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود ،‌و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنگ گمشده اي داشت
آنها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشق هاي خود را با لكه ي درشت سياهي
تصوير مي نمودند
شايد هنوز هم
در پشت چشم هاي له شده ،‌در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده مغشوق
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز زمين
شايد ، ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود و هيچ كس
نمي دانست كه نام آن كبوتر غمگين
كه از قلبش گريخته است ، نياز است .
 


پرده پنجم :
آدمها : زمين ، ماه ، خورشيد
زمين دو زانو نشسته است . لبخندي غمگين بر لب دارد . صحنه را نوري زرد فرا گرفته است. ماه و خورشيد در حال رقص هستند . (موسيقي زنده تلفيقي از (دف - سه تار ) فضاي صحنه را پر كرده است . خورشيد و ماه به طرف زمين مي روند او را بلند كرده بين خود قرار داده و هر سه با آهنگ مي رقصند .
صحنه تاريك مي شود .
اسكندر رو به حضار :
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويباري كه در من جاري است
به ابرهايي كه فكرهاي طويلم هستند
به دسته كلاغاني كه عطر مزرعه هاي شبانه را براي من به هديه مي آوردند
به ماه كه در آيينه زندگي مي كند
و به شكل پيري من است
مي آيم ، مي آيم ، مي آيم       و آستانه ، پر از عشق مي شود
و من در آستانه ،‌ به آنها كه دوستشان دارم
و به دخترم كه هنوز آنجا       در انتظار مادر ايستاده ،‌سلامي دوباره خواهم داد.


  اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما