وام

 

‏هژبرمیرتیموری
 


هیچ وقت نخواسته بود تا صورتش را ببیند. همینکه هر وقت می خواست می آمد و بغل دستش می نشست و به حرفهایش گوش می کرد، برایش کافی بود. گاه همراه او از ماشین پیاده می شد و باتفاق دم باجة بانک می رفتند و او حسابش را چک می کرد. کارتش را از باجه می گرفت و بی آنکه نگاهش کند می گفت:
" دیدی؟ توی حسابم نیامده".
باتفاق به ماشین برگشتند. ماشین را روشن کرد و براه افتادند و مثل هر روز شروع کرد و گفت:
" میدانی؟ مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که تا دیر نشده و بدهی هایم از این بالاترنرفته جمعش کنم. اما" برشید" می گویدکه باید بایستم و مقاومت کنم. حق هم دارد. هنوزآن دوران بیکاری ام را فراموش نکرده. می داندکه اگر دوباره بیکار بشوم اخلاقم سگی می شود و زندگی را از اینی که هست تلختر می کنم. اما اگر بقول او عمل کنم و بمانم؟ فقط خدا می داند که چه برسرمان می آید. قطعاً وضعیتی بدتر از دوران بیکاری ام پیش خواهد آمد. خانه را هم از دست میدهیم. با دوتا بچة بیگناه بی خانمان می شویم. طلبکارها از طلبشان نمی گذرند. و دادگاه رأی به ورشکستگی ام می دهد. بدون شک خانه ام را ضبط و به حراج می گذارند. حتی به اسباب بازی های پسرسه ساله ام هم رحم نمی کنند. آلبومهای خانوادگی مان را هم می برند و اگرچنان وضعیتی رخ دهد؟ برشید تحملش را نخواهد داشت. خیلی زود درهم می شکند. و پایش به بیمارستان وحتی جاهای بدتر از آن باز می شود. همین جوریش هم وضعیت روحی اش زیاد جالب نیست.
می بینم که هرشب بعدازگوش دادن به اخبارچطورتوی خودش می رود و گوشة کاناپه وحشت زده کز می کند.
میدان کوچکی را دور زد و ادامه داد:
" من هم وحشت می کنم. اما سعی می کنم که به روی خودم نیاورم. و جوری نشان دهم که همه چیز عادیست و مثل همة مردم ما هم داریم زندگی مان را میکنیم. این رفتار را از پدرم یاد گرفته ام. ....
گاه می بینم که ناخودآگاه من هم بدتر از او توی خودم رفته ام. احساس می کنم شمارش معکوس فروپاشی مان آغاز شده و داریم آرامش پیش ازطوفان را میگذرانیم. پول وام هم می تواند فقط چند ماه این حادثه را عقب بیندازد. وضعیت کارگاه مثل مرده ای دربستر است که برایش لحافی نوبخری".
توی خیابان باریکی پیچید و ادمه داد:
" بعضی وقتها به سرم می زند تا با مبلغی از آن ُرمانم را که ماههاست تمام شده منتشرکنم. اما برشید را چکارکنم. بدون شک عصبانی می شود و می گوید توی این بحران اقتصادی همه گیری که توی دنیا شروع شده و ما در لبة نابودی هستیم تومی خواهی پول نان بچه های بیگناهت را برای چاپ مهمل هایت حرام کنی؟ که چی بشود؟ مگر این کتاب قبلی ات نیست که سالهاست توی انباری دارند خاک می خورند. حیف ازآن پول بی زبان که برای چاپ آنها دادی. و بعد خواهد گفت که:" توهیچ وقت به زندگی بطورجدی نگاه نمی کنی. مسئولیت سرت نمی شود. مثل بچه ها همیشه دنبال بازیهای خودت هستی. فراموش میکنی که پدر دو بچة بیگناه و معصوم هستی که تو آنها را توی این دنیا آورده ای. و توی این دنیای بی رحم و خشن که کسی به کسی رحم نمی کند، تنها تکیه گاه و نقطه امیدشان توهستی". می دانم که خیلی بدتر از اینها خواهد گفت و کارمان به دعوا خواهد کشید. این اواخر رفتارش مثل مادرم شده است. او هم مرتب با پدرم دعوا می کرد. گاه می دیدم که کارشان به دعوا می کشید و ما بچه ها از ترس به خودمان می لرزیدیم. اما مادرم هم حق داشت. نگران بچه های گرسنه اش بود. پدرم اغلب خانه بود و یا ...
برای همین توی دعواها اغلب کوتاه میآیم. نگرانیهای مادرانه او رادرک میکنم.
سالهاست که زندگی را به خودش حرام کرده. استراحت ندارد. پنج روز هفته را کار می کند. به خانه که می آید کارهای خانه و ترو خشک بچه هم خودش کم نیست. آخر هفته ها من هم توی کارهای خانه کمکش می کنم. اما در مقایسه با کارهای او چشمگیر نیست. حالا می بینم که مدتی است که اخمهایش توی هم رفته. تا چند وقت پیش متوجه نشده بودم. چند روزی که زیر نظرش داشتم دیدم که نمی خندد. لحنش تغییرکرده. حتی با بچه ها هم به تندی حرف می زند. حوصلة هیچ چیز را ندارد. ظرفها را محکم روی میز می چیند. این تغیر رفتارش بدون اینکه بدانیم برای همه ما عادی شده است. برای همین است که تا به خانه میآیم دچاراسترس می شوم. دیدنش مرا مضطرب می کند. دلشوره به من میدهد. تمایل های مردانه ام را می کشد. تا جائیکه فقط میل به سیگارکشیدن دارم. شاید برای این بود که پدرم هم آنقدر سیگار می کشید.
وقت غذاخوردن اینقدر به بچه ها ایراد می گیرد که اصلاً بیچاره ها نمی فهمند چی می خورند. بعضی وقتها فکرمی کنم که واقعاً زندگی چیست. اینکه چند سال دیگر با این دلهره و اضطراب ادامه بدهیم که آخرش هم مثل پدرم درهم شکسته و ذلیل بمیرم که چی بشود؟.
پشیمانی اینکه بچه درست کرده ایم همیشه آزارم می دهد. برشید می گوید نباید ازاین حرفهابزنی. ناشکریه. خدا بدش می آید. اگربچه ها بفهمند دلشان می شکند، وضعیت روحی شان بهم می خورد، احساس می کنند که عامل همه مشکلات ما اونا هستند.
برشید می گوید که این حرف پدر و مادرهای بی مسئولیت و راحت طلب است که اینطور در مورد بچه هایشان فکر می کنند. برای همین است که از موقعی که برای اولین بار از داشتن بچه ابراز ناخشنودی کردم رفتارش با من عوض شده. فکر می کند من آدم بی مسئولیتی هستم. خودش را سرزنش می کند که چرا قبل ازآنکه از من بچه دار بشود این را نفهمیده. برای همین است که توی رفتارش سخت تر شده.
مثل آنکه از من ناامید شده باشد، بیشترکار می کند. گاه احساس می کنم حضور مرا درخانه نادیده می گیرد. اگرچیزی از او می پرسم مثل آنکه حرفم را جدی نگیرد یا دیر جواب می دهد و یا خیلی کوتاه. حالا به جایی رسیده ایم که کمتر با هم حرف می زنیم. مثل دو زندانی هم بند شده ایم که بالجبار و فقط درموارد ضروری با هم مکالمه ای کوتاه می کنیم.
باید زودترکاری بکنم. باید تا قبل از رسید پول برایش نقشه های درستی بریزم. کارگاه درخطر ورشکستگی است. روزهاست که یک مشتری نیامده. باید این ماه اجاره و هزینه برق و گاز و تلفن را از جیب بدهم. با هزینه سرسام آوری که دارم پول وام هم موجزه نخواهد کرد. نباید دست روی دست بگذارم تا سر ماه که رسید هزینه ها را از این پول بدهم. بالاخره بعد از چند ماه این هم به آخر میرسد. بعد چی؟. نه نباید بگذارم به آنجا برسد. باید تبلیغات بکنم. اعلامیه های بیشتری چاپ کنم و درسطح شهرپخش کنم. توی روزنامه محلی هم یک آگهی چشمگیر بدهم. رادیو و تلویزیون که گران است. اما اگر بودجه ام میرسید خیلی موثر بود. باید هرروز منطقه ای را پیاده دم هرخانه بروم و شفاهاً آنها را به تعميركولرهايشان ترغیب کنم. ازكولرهای قدمی شان ایراد بگیرم و توصیه سرويس أنها را بدهم. حتی اگر شده اجرتم را تا نصف پایین بیاورم. از تجربه فنی ام و اجرت پائینم بگویم و... این تنها کاریست که می توانم. اما این کافیست؟ اگر باز هم تاثیر نکرد چی؟ آیا اصلاً بهتر نیست که به جای اینکه پول وام را خرج این لحاف برای مرده بکنم. کار دیگری شروع کنم. مثلاً دستفروشی توی بازار روز؟.
با اوضاعی که پیش می رود دیگرکسی پولش را اینجور چیزها نمی کند. ابنکارها مناسب یک دوران رونق اقتصادی است. چرا اصلا ًمن شغل دیگری یاد نگرفته ام. اصلا ًچه کسی روز اول مرا به این شغل کشاند. چرا نرفتم دررشته ای تحصیل کنم و بعد هم استخدام اداره ای بشوم. تا مثل امروز به این عذاب گرفتار نیایم.
حالا دیگر برای این حرفها دیرشده است. دیگر وقتی برای به گذشته فکرکردن نمانده. اینجاست که آدم احساس می کند که به کمک روحی و فکری کسی نیاز دارد. می فهمی؟".
گاه بی آنکه خودش بداند صدایش را بلند می کرده. چند بار برشید پرسیده بود که با کی داری حرف می زنی؟ یک روزهم دخترش که کمی آنطرفتر مشغول چت کردن بود. ازپشت صفحه کامپیوترش دیده بود درحالیکه دستانش را با عصبانیت تکان میدهد با خودش حرف می زند. خوب که دقت کرده بود از رفتار پدرش خنده اش گرفته بود. اما به روی او نیاورده بود.
امروزکه به خانه آمد مثل هر روز برشید پرسید:
" وام را به حساب نریخته اند؟.
گفت:" نه".
" تو اصلاً میری حسابت را چک کنی یا باز تنبلی می کنی؟".
" هرروز دم بانک می روم و چک می کنم".
برشید مثل آنکه باور نکرده باشد، نگاهی به او کرد و گفت:
" خوب بهشون زنگ بزن. نکنه وقت نمی کنی. چند دقیقه قلم و کاغذ را کنار بذار و با هاشون تماس بگیر. اینطوری که نمی شود دست روی دست گذاشت. نابود می شویم".
سعی کرد جلوی عصبانیتش را بگیرد. چیزی نگفت و برای رهایی ازغُر زدنهای برشید، برای کشیدن سیگاری به بالکن رفت.
هر روز از تلویزیون اخبار بدی را جه به اوضاع اقتصاد دنیا می شنید و به ترسش برای از هم پاشیدگی می افزود.
در حالیکه داخل می آمد، چیزی گفت. برشید اهمیت نداد. خودش را به نشنیدن زد. روی کاناپه درازکشید و پتویی را که از قبل آورده بود سرش کشید.
حالا دیگر وضع روحی برشید راه هر درد دل و همفکری را به او بسته بود. برای همین همه اش با آن مرد حرف می زد. گاه مثل آنکه آن مرد چیزی ازش بپرسد جوابی می داد و می گفت نه، نمی شود. بعضی وقتها بلند می شد و توی اتاق قدم می زد. روزها فراموش می کردکه صورتش را اصلاح کند. چند نوبت هم سلمانی اش عقب افتاده بود. اگر برشید مجبورش نمی کرد به حمام هم نمیرفت. ماهها بودکه پیراهن اتوکرده به تن نکرده بود. بعد از آنکه برشید لباسها را می شست دیگرحوصله ای برای اتو و تا کردن و چیدنشان نداشت، همه را بغل میکرد و توی کمد روی هم می فشرد. این بی نظمی به اتاق بچه ها هم سرایت کرده بود. کف اتاقها پُر اسباب بازهای ریز و درشت بود که رها شده بودند. انگار دیگر قدرتی برای خم شدن و برداشتن آنها ازسر راه نبود. خیلی چیزها داشت توی خانه عادی می شد. حتی دیر خوابیدن بچه ها و گاه مسواک نزدن و دیر به مدرسه رفتن شان. گاه برشید فراموش می کرد تا مثل هر روز برای خودش لقمه ای درست کند و همراه ببرد. شایدهم اشتهایی نداشت. همین که برای بچه ها کمی شکلات روی تکه ای نان بریده می مالید و توی کیف مدرسه شان می گذاشت، کاپشن اش را می پوشید و دست ادوین را می گرفت و از خانه بیرون می زد. او هم مثل هر روز به کارگاه می رفت.
پشت میزش نشسته بود که دید پدرش با آن هیبت بهم ریختة همیشگی وارد شد. هنوزنزدیک نشده بود که دستش را درازکرد. مثل همیشه کبریت می خواست تا سیگارش را روشن کند. کبریت را از روی میزش برداشت و بسوی پدر دراز کرد. پدر بی آنکه چیزی بگوید کبریت را گرفت و او هم چنان مات و مبهوت نگاهش می کرد. پرسید:
" پدر، مرگرتو ... ؟".
پدرسیگارش را روشن کرد، کبریت را روی میز پرت کرد و گفت:
" تو چی فکر می کنی؟".
" اما این چطور ممکنه؟. الان سالها از آن روز می گذرد. من خودم برایت مراسم فاتحه گرفتم".
پدر به دور و بر نگاهی کرد و گفت:
" می بینم که بعد از من به چه روزی افتادی".
از جایش بلند شد تا او را به آغوش بکشد. پدر با اشاره مانعش شد. با کمی فاصله مقابلش ایستاد و گفت:
" سالهاست که آرزو داشتم برای یک لحظه هم که شده دوباره ببینمت".
پدرنگاهی به دور و برش کرد و گفت:
" خوب، می بینم برای خودت کبکبه، دبدبه ای بهم زدی؟".
" این ظاهرقضیه است پدر. اوضاع خیلی وخیم است. دارم نابود می شوم. زندگیم در معرض ازهم پاشیدگی است".
پدر دود سیگارش را به آرامی بیرون داد و گفت:
" می بینم. اما مگر این را خودت نمی خواستی؟ چقدر من بتوگفتم که حواست به کارت باشه. دست از این چرت و پرت نویسی بردار و ذهنت را متمرکز کارت بکن. گوش نکردی که نکردی. حالا هم منتظر یه موجزه نشستی".
" بعد از این همه سال آمده ای تا باز همین حرف ها را تکرارکنی پدر؟ ".
صندلی را برای پدرش جلو کشید و پرسید:
" قهوه می خوری؟".
پدر در حالیکه می نشست گفت:
" چرا که نه، توی این هوای بارانی و دلگیر چه بهتر از یک فنجان قهوة گرم".
درحالیکه توی فنجان قهوه می ریخت پدر را نگاه می کردکه سالها در دوری اش سوخته بود. حالا روبرویش نشسته بود و می توانست دوباره حسش کند. با او حرف بزند، قهوه بخورد. با او درد دل کند و راهنمایی بخواهد. قهوه را جلوی پدر گذاشت و گفت:
" اصلاً باور نمی کنم. مثل خواب می ماند. اگر برشید و بچه ها بدانند...".
پدر چیزی نگفت. یقة پالتویش را روی گوشهایش کشیده بود و فنجان قهوه را میان دو دستش گرفته بود تا دستان یخزده اش گرم شوند. پرسید:
" حالا چندتا بچه داری؟".
صندلی اش را جلو کشید و گفت:
" دوتا پدر. بعد از شما ادوین هم بدنیا اومد. حالا هفت سالشه. اگه بدونه...".
" حالا می فهمی که پدر بودن یعنی چه".
" من همیشه قدر تورا می دانستم".
پدر حرفش را قطع کرد و گفت:
" راستی ازبرادر و خواهرهایت خبر داری؟".
" سالهاست که اونا روندیدیم. با هم ارتباط نداریم. از هم بی خبریم".
پدرآهی کشید و گفت:
" اما من شما را اینطور تربیت نکرده بودم. همیشه آرزو می کردم تا بعد از من با هم و کمک هم باشید. چه به روزتان آمده؟".
" روزگارسختیه پدر. دنیا دچار بحرانه. هرکسی با مشکلات خودش درگیره. روزگاری شده که دیگه انگشت خودِ آدم هم پشتش را نمی خاراند".
پدر با عصبانیت گفت:
" این مُزخرفات چیه؟ فکرمیکنی پدران ما مشکلات نداشتند؟ ما ها همه چیزمان براه بوده؟ جنگ نداشتیم. قحطی نداشتیم؟ اما هیچ وقت دست همو رها نکردیم. اگرمثل شما هرکدام راه خودمان را می رفتیم اکنون شماها زنده نبودید؟...".
" اما اوضاع امروز فرق می کنه پدر".
"چه فرقی؟ ناملایمات همیشه در زندگی بشر بوده، هست و خواهند بود و....".
کسی وارد شد. پدر حرفش را قطع کرد. از اینکه بعد ازروز ها یک مشتری آمده بود قلبش به طپش افتاد. برخاست پدر را تنها گذاشت و به پیشواز مشتری رفت. دست و پایش راگُم کرده بود. مشتری جلوترکه آمد سلامی کرد و کاغذی را به سویش درازکرد. پرسید:
" دنبال این آدرس می گردم. نمی توانم پیدایش کنم".
با کمی عصبانیت گفت:
" من نمی دانم آقا".
او را بسوی در راهنمادی کرد و پشت سرش در را محکم بست و برگشت. وقتی آمد پدر نبود.


روتردام - ژانویه ٠٩


 

  اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما