سكه ي شانس

 

‏عليرضا ذيحق
 


همه اش به فكر يكسره كردن كار بود . اين دست و آن دست كردن و چنين گيج و بي دست و پا بودن ، خسته اش كرده بود .با عرقِ سردي كه تو تن اش بود صدايش لرز گرفت :
"ما دست بد آورديم و گرنه با دوتا ورق خوب بازي را برده بوديم .حالا هم خود خوري را بگذار كنار و فكر كن يك كرمه و داري با تخت كفشت له اش مي كني. اين آشنايي كم پا ميدهد و حالا كه مخش را خورده اي و فكر مي كند كه از خواهر هم به اش نزديك تري بكشش به تور."
خيابانها شلوغ بودند و انگار كه عروس كشان بود و بوق ماشين ها قطع نمي شد . همه دنبال فرعي ها بودند كه تو اين اوضاع و احوال اگر كسي مستقيم مي رفت راهي به جايي نداشت . سرميدان بگير ببند كه نه بلكه سُر بازي بود و يك دسته زن و مرد كه جوان بودند و قاطي هم و ريختشان لنگه ي هم ، سي - چهل زن ِپابه سن را تو خيابانهاي يخ زده مي دواندند كه چرا عوض قاطي شدن به آنها كه جنگ را محكوم مي كردند دارند از صلح مي گويند .
صدا به صدا نمي رسيد كه آتوسا گفت :
" گفتم تو پاسارگاد منتظر باشد كه باهم برويم شهر قصه . گفت فيلمش را نديده و اما ظاهرا يك مضمون تاريخي دارد و چنگي به دل نمي زند كه گفتم هرچه سالن خلوت تر باشد صحبت مي چسبد."
آتوسا هم مي خواست يك جوري كار را تمام كند و برود دنبال زندگي اش. سگ اخلاقي ها و دود و دم هاي افشين را تحمل مي كرد كه شايد اين چند روز نيز بگذردو ببيند كه آيا اين بازي را بالاخره مي برد يانه .فهميده بود
و قتي زمين مي چرخد و او نمي چرخد حتما كه روزي زير چرخها ، له و لورده خواهد شد و اما اين بار ،مي چرخيد وبازي ، بازي آخر بود . دل و دماغي برايش نمانده بود و سكه ي شانس اش هم اگر نمي برد توفيري نمي كرد . از علافي و خانه به دوشي حالش به هم مي خورد و همه ي حواس اش اين بود كه حداقل اين يك كارش تميز باشد .
تو تاريك سينما بود كه ماندانا و آتوسا نشستند بغل هم و افشين از ته رديف ها زل زد به آنها و وقتي فهميد كه كسي حواس اش به آنها نيست رفت تو خط فيلم و ديد كه ماندانا مي گويد :
" كوروش من نبايد بميرد !يعني اگر مي دانستم كه پدر چه خوابي برايم ديده هرگز پا به اينجا نمي گذاشتم . اما تو چرا ؟ تو چرا مي خواهي من و بچه ام را از اين مخمصه نجات بدهي ؟ درسته كه گفتي دل ات از دستش خون است و اماباز، همه ي اينها دليل نمي شود كه فداكاري تو را قبول كنم ؟ چقدر مي خواهي بگو ؟ رك وراست از مظنه ات بگو و برو تو نخ اش. "
ماندانا رنگي به صورت نداشت كه صداي هارپاگوس ،وزير پدرش از پرده ي سينما به گوش اش خورد كه مي گفت :
" پدرت اژدهاك را كه ديدي تا مي تواني شيون بكن . بگو كوروش ات را گرگي دريد و جز قنداق خونرنگ و پاره چيزي بجا نمانده . تو هم مثل مادر موسي خواهي بود كه فرزند ش را در قصر نمرود تيمار كرد و كسي هم حالي اش نشد . "
ماندانا كه كوروش را به مر مر سينه اش چسبانده بود داد دست هارپاگوس و اما ناگهان ، چنان تاكي از بطن پرده روييد كه شاخ وبرگ آن كره ي زمين را در نورديد و و بااين رويش سيلي راه افتاد و تيتراژ فيلم را باهمه ي تاجها ونشان هايي كه شكل كلمه ها مي شدند با خود شست و روبيد و برد .
چشم افشين به ماندانا بود كه ديد هنوز نجنبيده قل خورد وصندلي بلعيدش. آتوسا آمد بيرون واما دل تو دل اش نبود. روبرفها كمي راه رفت و بعد ، افشين را ديد كه بوق مي زد .
افشين گفت :
" آنقدر از سر وته فيلم مي زنند كه تماشاچي بايد خودش يك پا نويسنده باشد . همين هم هست كه مي گويند اين روزها تعداد نويسنده ها ازرقم خواننده ها بيشتر است . اما هيچ حاليم نشد چرا كوروش با آن همه حشمت و جاه و جهانگيري اش ، به دست يك زن بايد كشته مي شد؟ "
آتوسا كه بيقراربود و يا كه بيقرار نشان مي داد گفت :
" زن را كه آدم حساب نكني همين مي شود ؟ راستي توسينما چه خبر ؟"
افشين كه مي خنديد گفت :
" كسي به كسي نبود و ماندانا هنوز داشت لالايي اش را مي كرد . حق اش بود . بيصدا بايد خفه مي شد!زنيكه بعد از كوروش پا گذاشت عدليه كه عملي ام و مي خواهد جدابشود . زورش چربيد وجداشد . اما اين يك جداشدن ِساده نبود . مرا از كوروش نيز جدا كرد .آبها كه از آسياب بيفتند كوروش ديگه ما منه ! "
چند قُلُپ ويسكي رفتند بالا ووقتي تن هردوشان داغ شد لغزيدند جلو ي شومينه و آتوسا گفت :
"اما هيچ مي داني كه اين روزها هم مثل آن روزهاست و هيچوقت نبايد يك زن را دست كم گرفت ؟ مخصوصا كه حالا بدتر هم شده و باجه ي رفاقت نيز تعطيله . "
افشين غرولندي كرد و ناليد :
" باز داري حالگيري مي كني كه چي ؟ بايد چند دفعه بگويم كه دوستت دارم و تو ديگه پاشنه ي در نيستي كه پس ات بزنم . تويك گنجي براي من . آن قدرخوشگل و ملوس كه همه مي ميرند برات . شوخي را هم بگذار كنار و با آتش بازي نكن . تا خرخره الكل بلعيدي و هيچ حاليت نيست كه آنچه دستته و داره من را نيش ميزند يك اسلحه است ؟"
آتوسا كه خشم اش گرفته بود گفت :
" من مگه مأمور دم دَرِتم كه هرچه بگويي پاهام را جفت كنم و بگويم چشم ؟"
افشين داشت دل اش شورمي زد كه تا بجنبد يكهو سوخت وبا شياري كه از آن خون مي جوشيد گوشهايش به وزوز افتاد و در سايه روشن نگاه اش ، ماندانا را ديد كه قرص و قايم بالا سرش ايستاده و زده زير خنده .
افشين كه شد مثل يك شاخه ي خشك وافتاد، آتوسا هم خنديد و يكي كه صورتش را نمي ديديد، سگك كمربندي را دور تن افشين سفت كرده و با خود برد . بعدش آتوسا دوشي گرفت و و قتي كه ترگل و ورگل ، از جلوي آينه پاشد ، خانه را تر وتميز ديد و نگاهي به كيف اش كرد و ديد ماندانا سرِحرف اش بوده ودستمزدش بي كم و كاست توكيف اش است . داشت از درباغ مي رفت بيرون كه ديد ردّ پاي اش را برفها گم مي كنند و به زحمت خودش را رساند به ايستگاه . وسط اتوبان بود كه ديد راه بندان است و اوهم مثل همه گردن كشيد كه ببينند چه خبر است . برفاب خونيني بود رو كف آسفالتي يخ زده و مي گفتند كه باز معتادي ناكارشده وبه ضخامت كاغذ هم ، چيزي از او نمانده . آن وسط لنگه كفش مچاله اي هم بود كه آشنا بود و اماهرچه فكركرد عقل اش به جايي قد نداد .
آتوسا توجاده ي نوشهر بود و فكرش همه پيش يك باغ نارنجستان!
1387

 اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما