
بستنی شکلاتی
حمید رضا ایروانیان
زنگ دبستان که خورد پسرک بلافاصله از مدرسه بیرون رفت . هوا گرم
بود . خورشید بی رحمانه صورتش را می سوزاند . کیف کوچکش را در دست
گرفته بود و با قدمهای کوچکش به سمت خانه می دوید . کفشهای
پلاستیکی اش صداهای عجیبی می دادند . شالاپ شالاپ !!
پاهای کوچکش عرق کرده بودند . سوزشی را در پاهایش احساس کرد .
ایستاد . کفشش را از پا در آورد . دستش را درون کفشش کرد . انگاری
دنبال سنگ ریزه می گشت . چیزی پیدا نکرد . . به مغازه کوچکی که
انتهای خیابان مدرسه بود کنجکاوانه نگریست ! دست در جیبش کرد .
وقتی که مطمئن شد هنوز پولش سر جایش است لبخندی زد . به داخل مغازه
رفت . کسی را ندید . منتظر ماند . اطرافش را نگاه کرد . پر بود از
چیزهایی که دوست می داشت . بیسکویت ، شکلات و هزار چیز دیگر. صدایی
را شنید
-- " چی می خوای بچه ؟ "
سرش را بلند کرد . مردی چهار شانه با سبیلی سفید با اخم نگاهش می
کرد ! پسرک گفت : بستنی می خوام ؟
-- " چند تومانی باشه ؟ "
دست در جیبش کرد . پول را از جیبش بیرون آورد ، نشانش داد.
مرد در یخچال را باز کرد . پسر بستنی چوبی را گرفت . پول را که داد
با خوشحالی از مغازه بیرون دوید . . نگاهی به بستنی انداخت . دستش
یخ کرد . از بالای پاکت ، بستنی را نگاه کرد . چقدر دلش می خواست
گازی به آن می زد . قهوه ای بود و سرد . اما وقتی به یاد مادرش
افتاد از خوردنش منصرف شد . یکی دو روز بود که پولهایش را جمع کرده
بود که برای مادر مریضش بستنی شکلاتی بخرد . .. با خودش گفت : اگه
یک گاز از این بستنی بزنه حتما خیلی خوشحال می شه ..
دوباره بستنی را نگاه کرد . زبان کوچکش را دور دهانش کشید . بستنی
را محکم تو دستش گرفت و دوید . هوا حسابی گرم و کلافه کننده بود .
انگار حتی آسمان آبی هم از گرمای آن روز کلافه شده بود. هنوز راه
زیادی را باید می پیمود . نگاهی به بستنی انداخت . کمی آب شده بود
. ذره ذره داشت روی دستانش می چکید . ایستاد و با زبانش چکیده های
بستنی روی دستش را زبان زد . خوشمزه بود . ..
سرش را بالا کرد. آفتاب داغ سوزنده چشمانش را زد . دستش را روی سرش
کشید و به خودش گفت : فقط یه گاز بزنم .
چشمانش برقی زد . کیفش را روی زمین انداخت و پاکت بستنی را آرام
بیرون کشید . چند قطره از بستنی آب شده روی زمین افتاد .. خواست
گازی بزند . تشنگی امانش را بریده بود . صورتش مثل لبو سرخ و
برافروخته شده بود . . اما دلش نیامد . آب گلویش را قورت داد .
بستنی را درون پاکت کرد . کیفش را برداشت و به سمت خانه دوید .
خیابانها خلوت بودند . به جز چند نفری که این سمت و آن سمت پرسه می
زدند کسی دیگری در خیابانها نبود . . صدای کفشهای پلاستیکی اش
بیشتر و بیشتر شنیده می شدند . شالاپ شالاپ !! اما انگار برای پسرک
مهم نبود . به سر کوچه باریکی که رسید ایستاد . نفس نفس می زد .
زبانش را به لبانش کشید . شاید می خواست با این کار تشنگی اش را
برطرف کند !! .صورتش حسابی برافروخته و قرمز شده بود . نگاهی به
بستنی کرد . چرکهای دستش پاکت سفید بستنی را سیاه و آلوده کرده بود
. کیفش را زمین گذاشت . عرق دستش را به شلوارش کشید و بستنی را به
دست دیگرش پاس داد . صدایی شنید . با تعجب سرش را بلند کرد و با
چشمان درشت مشکی اش خیره انتهای کوچه را نگریست . انگاری صداي شیون
و فریاد بود . . سرش را با هراس کج کرد . جلوتر رفت . در کوچک کرم
رنگی باز شد . زنی بیرون آمد . روسری آبی رنگی به سر داشت . شیون
می کرد و از همسایه ها کمک می خواست . همه بیرون ریختند . دور زن
جمع شده بودند . هر کسی جیزی می گفت وچیزی می پرسید .. . چند نفری
به داخل خانه رفتند .
-- خدایا چی شده ؟
جلوتر رفت !
-- اما .. اما این که آبجی سمیه است !!
به هق هق افتاد . چهره اش در هم رفت . عرق از پیشانی کوچکش فرو می
ریخت .. زن فریاد می زد و می گفت: " مادر م مرد ، مادرم مرد ، تو
رو خدا کمک کنید !!. "
صدای آژیر آمبولانس ته دلش را لرزاند . به دیوار آجری کوچه تکیه
داد . بغضش گرفته بود . لحظه ای بعد زن را بی جان و خوابیده بر تخت
برانکارد دید ! با پارچه سفیدی صورتش را پوشانده بودند . خواست
صدایش بکند . اما انگار صدا در گلویش خفه شد . آمبولانس آژیری کشید
و سریع از آنجا دور شد . به هق هق افتاد . ناخوداگاه گریه اش گرفت
. اشکها روی دستهایش می ریخت و دست چسبنده و چرک آلودش را خیس می
کرد . صدایی شنید . سرش را بلند کرد . خواهر بزرگش بود . تا او را
دید گریه اش بیشتر شد . زن دستی روی سر پسر کشید. پسر در آغوشش فرو
رفت . پاکت بستنی از دستش افتاد . بستنی آب شده بود . یواش یواش از
پاکت بیرون ریخت و خاک کوچه را چسبنده کرد .. داخل خانه که رفتند
مادر هنوز در رختخواب بود . سرفه می کرد و می نالید ! پسرک لبخند
تلخی زد و هق هق کنان باقی مانده بستنی روی دستش را زبان زد !!

|
|
|