همسراياني غبار آلود

 

‏عليرضا ذيحق
 

كندو كاوي در همگامي هاي ساعدي و بهرنگي

و، همسرايان در افقهاي غبار آلوده مي خوانند
آوار صبح است اينكه مي پاشد به روي بستر عشق
ديوار بخت است اينكه مي ريزد به جوي فصل
سيل ارسبار است در دشت مغان، آهوي زخمي كُش
....
با خوشه هاي اشك ازباغ خزان دوست مي آييم
با زخم شيشه زير پاهامان
و دلهامان.

مفتون اميني


صمدبهرنگي (1347ه. ش-1318) و غلامحسين ساعدي ( 1364- 1314ه. ش) كه هر كدام با سبك و سياق ويژه ي خود از تأثير گذار ترين نويسندگان عصر خود و همچنين از نام آوران ادبيات داستاني ايران در جهان شناخته مي شوند، با چهار سال فاصله ي سني هر دو زاده ي تبريز بودند و آشنايي شان نيز از زادگاهشان شروع شده بود. يك اتفاق ساده باعث دوستي و همدلي عميقي گشته بود و تا دم مرگ " صمد " تداوم داشت. غلامحسين ساعدي از نخستين ديدارش با صمدبهرنگي چنين ياد مي كند:
" صمد، محصل دانشسرا ي مقدماتي بود و من اصلا نمي شناختمش. مثل هزاران نفر ديگر.توي كتابخانه آمد با ترس و لرز. من آنجا بودم. ديدم يك بچه ي جواني آمد و لباس ژنده اي تنش است و " چه بايد كرد " چرنيشفسكي را مي خواهد. كتابفروشي معرفت بود. او آمد و گفت كه اين را مي خواهم و يارو گفت همچين كتابي نيست. من تعجب كردم كه اين بچه چه جوري مي خواهد اين را. بعد صدايش كردم، ترسيد. من يك مقداري از كتابهايم را قبل از 28 مرداد قايم كردم توي صندوق و توي يك باغ چال كرده بوديم. گفتم من دارم و با من راه افتاد و آمد. يعني از وقتي محصل بود او را مي شناختم تا دم مرگش."
" اسد بهرنگي "، برادر صمد از خلال خاطراتش در تداوم اين آشنايي مي گويد:
" يك روز با صمد در خيابان قدم مي زدم، فردي صدايش زد. صمد به من گفت: " بيا تا دوستي را به تو معرفي كنم. " و بعد گفت: " اين دكتر ساعدي است." آن وقت كتاب " كاربافك ها در سنگر" تازه چاپ شده بود. صمد گفت:" اين شخص دانشجوي بسيار فهميده اي است و دارد دكترايش را مي گيرد... اعتصابات دانشجويي بيشتر با ساعدي است و او نقش زيادي در اين مسائل دارد....بعدها كه ساعدي دكترايش را گرفت ديگر از صمد دست برنداشت و همين طور صمد، شيفته ي او شد. بعد كه ساعدي رفت تهران، هر بار صمد آن جا مي رفت بيشتر در خانه ي او بود. ساعدي مطبي داشت در جنوب تهران كه خانه اش هم همان جا بود. ساعدي، صمد را بسيار دوست داشت..."
ساعدي قبل از مرگ نابهنگام اش در گفتگويي با اشاره به اينكه " من الآن فراوان نامه از صمد بهرنگي دارم كه حدو حساب ندارد. يك مقدار زيادي از انها پيش يكي از دوستانم در آمريكاست."، از تنگاتنگي رفاقتي صحبت مي كند كه متأسفانه به علت عدم انتشار آن نامه ها، از محتواي آنها و اينكه تا چه حد از مسائل روشنفكري دهه ي چهل در آنها صحبت شده بي اطلاعيم اما يكي از نامه هاي صمد به ساعدي در دسترس است كه ذكر مي شود:
" دكتر عزيز
سلام و سلام و بازهم سلام. حال و روزت چطور است برادر ؟ آدم دلش مي خواهد رويت را ببيند و صدايت را بشنود. دوسه دفعه در خواب ديده امت... رد شدن " پيس " همه را متأسف كرد... احتمال دارد به تهران آمدني بشوم و رويت را از نزديك ببينم. بعد، كار چاپ يكي از قصه هاي كودكانه ام به نام " اولدوزو عروسك سخنگو " تمام شده و منتظر جلد و صحافي هسنم تا چند تايي برايت بفرستم... به پدر ومادر و ناهيد و علي سلام.
صمد "
دكتر علي اكبر ساعدي در خصوص رفاقت برادرش غلامحسين با بهرنگي و همچنين دوستي خود و خاطراتش با صمد بهرنگي نوشته ي كوتاهي دارد كه در كندو كاو هاي مرتبط با ساعدي و صمد، ارزشي ارجمند دارد:
" با زنده نام صمد بهرنگي توسط برادرم غلامحسين آشنا شدم. من دانشجوي دانشگاه پزشكي تهران بودم و غلامحسين پزشكي تبريزو هردو گرفتار درس و مشق از مهر ماه تا اوايل تير...فقط دوسه ماه تعطيلي تابستان را كه پيش خانواده به تبريز مي رفتم ديداري دست مي داد و شب وروز باهم بوديم و با دوستان تبريزي كه بعد صمد و بهروز دهقاني و كاظم سعادتي به آنها افزوده شد و چنان صميميتي بين ماها پيدا شد كه بدون استثنا هر روز همديگر را مي ديديم. سال ها گذشت. دوستي و همدلي برقرار بود. غلامحسين بعد از پايان دانشكده ي پزشكي به تهران آمد و رفت سربازي و و شد سرباز صفر. من داشتم دوره ي تخصصي جراحي را مي گذراندم و مطب دلگشا را به اتفاق غلامحسين داير كرده بوديم كه هم منزلمان بود و هم مطب شبانه روزي. صمد و بهروز دهقاني هر وقت فرصتي دست مي داد مي آمد ند تهران و ديداري تازه مي شد. بخصوص اواسط دهه ي چهل كه چند نمايشنامه ي غلامحسين روي صحنه بود كه صمد هر طور بود براي ديدن نمايش از تبريز خود را مي رساند...."
ناهيد ساعدي خواهر غلامحسين نيز در مورد خاطرات خود از برادرش و صمد بهرنگي مي افزايد:
"... غلامحسين فوتش هم مثل همه ي كاراش ناگهاني بود. يه روز طفلك اين صمد بهرنگي با بهروز دهقاني آمده بوده خانه ي ما. همين كه نشستند غلامحسين گفت:" پاشين بريم بيرون." مارا برداشت برد اين ور اون ور گشتيم. رفتيم بازار براي من كفش خريد. ميخوام بگم همه ي كاراش ناگهاني بود. بعد من كه انگليسيم خوب نبود و اشكال زيادي داشتم به صمد بهرنگي كه خيلي پسر نازي بود گفت كمكم كرد..."
" فرج سركوهي "، منتقد ادبي و روزنامه نگار نام آشنا با گريزي به دوران دانشجويي اش كه در تبريز بود و با صمد بهرنگي هم آشنايي داشت از صمد و همچنين نزديكي هاي صميمانه ي ساعدي باصمد، نكات قابل تأملي را بيان كرده كه مي خوانيم:
"... در آن محفل ادبي و فرهنگي و سياسي كه زير فروغ او ( صمد ) بود نه آرام كه به ضرورت زمانه باشتاب و زود هنگام قد مي كشيديم و در نمي يافتيم كه چطور ما، در پيش دو چشم جوان ما، نه فقط فلسفه ي سياسي، كه ادبيات كودكان ايران با صمد كه معلم و رهبر ما بود، به دوراني جديد پاي مي نهد. " ساعدي " شايد از آن رو كه به صمد نزديك تر بود، تحول را بو كشيده بود..."
" جلال آل احمد " كه از دوستان خيلي نزديك " ساعدي " بود و همچنين روابط محكم عاطفي با صمد بهرنگي داشت از ريشه هاي اين آشنايي كه بي ارتباط بازندگي غلامحسين ساعدي هم نيست مطالبي دارد كه شايد در شناخت ما از اين دو بزرگ ادبيات ايراني، ياري بيشتري برساند:
... صمد را با " كندو كاو در مسائل تربيتي " شناختم. يعني ناله ي همدردش را...و آن وقت دنبالش كردم، در قصه هايش... و بعد رفتيم تبريز. ارديبهشت 46، با ساعدي. صمد بود – بهروز بود – آن آن يكي بهروز بود – كاظم بود و... آن گپ ها كه كشيد به " طرح تبريز " ( مونوگرافي ) كه ساعدي و من در برگشتن كامل كرديم... محرك اصلي آن طرح يكي صمد بود و يكي ساعدي..."
در ضمن جلال آل احمد ازيك سفر ديگري كه به تبريز داشت در كتاب " ارزيابي شتابزده " چنين ياد مي كند:
" متن گفتگو ( سخنراني جلال آل احمد در دانشگاه تبريز با حضور غلامحسين ساعدي، يدالله مفتون اميني ) روي نوار ضبط شد و بعد به همت صمد بهرنگي ( كه داغش بدجوري به دلمان ماند ) و... روي كاغذ آمد و يادم است كه مجلس را با شعر " هست شب " نيما تمام كرديم. فارسي اش را من خواندم و ترجمه تركي اش را صمد بهرنگي كه هزار افسوس.."
دوستي و پيوند عميق " جلال آل احمد " با "ساعدي " و صمد بهرنگي " را كه مي تواند تاحدي به تاريكخانه ي جريانات پيشرو روشنفكري در دهه ي چهل، نور و روشني بتاباند را از زبان جلال آل احمد همچنان مي شنويم:
"مرداد 46 / روز خاكسپاري جهان پهلوان غلامرضا تختي
با ساعدي و او ( صمد ) رفتيم ابن بابويه...افتاديم وسط جماعتي و چه جماعتي ! فقير و كارگر و مردم توي كوچه و تك و توك بازاري و اداري و همه جوان و...
پرسيدم: " جماعت را چقدر ديد مي زنيد ؟"
اولي گفت: " هشتاد هزار نفر، صد هزار نفر."
دومي گفت:" برو بابا آمار باشد براي علما."
جوان اولي گفت:" باز مرده پرستي شايع شده."
گفتم: " شايع بوده از قديم و نديم ها."
ساعدي گفت:" چه عيب دارد ؟ باز هم خوب است.
صمد گفت: آخر زنده پرستي كه ممنوع است."
در ادامه اين رفاقت ها و همدلي ها جلال آل احمد مي گويد:
" خبر را ساعدي داد. تلفني. سلام و احوالپرسي. با صدايي گرفته. از آن صداها كه فقط به دم انسي يا پاي چايي و يا گپي باز مي شود و بعد:" صمد افتاده تو ارس!" كه " عرق " شنيدم از بس صدا گرفته بود. غير مترقب بود. آخر به اين يكي بيشتر عادت داريم كه فلاني افتاده توي هرويين. فلان ديگري افتاده به دامن دستگاه... و فلان ديگري توي چاه ويل مزدوري. و حالا هم اين صمد. ولي اين كاره نبود ! استخوان سخت تر از اينها بود... يك كولي... نه يك عاشق به معني آذربايجاني اش... نه عرق نبايد بتواند او را از پا بيندازد ! و همين را گفتم در جواب ساعدي... كه ساعدي در آمد كه نعشش را سه روز بعد از آب گرفته اند... كه يخ كردم و نشستم. "
اسد بهرنگي در مورد تأثيرات دوستي بين ساعدي و صمد مي گويد:
" صمد پايش كه به تهران رسيد، با خيلي ها ارتباط گرفت. مثلا " فروغ فرخزاد كه با او از نزديك آشنا بود. يا جلال آل احمد، رضا سيد حسيني " و " سيروس طاهباز " و... فروغ مي دانيد يك ماه به تبريز آمد براي ديدن جذام خانه ي تبريز( بخاطر كارگرداني فيلم " خانه سياه است " ). صمد هم اغلب وقتي فروغ آن جا بود به جذام خانه مي رفت و...و بعد ها آن قدر تحت تأثيرش قرار گرفت كه شعرهايش را به تركي ترجمه كرد.... احمد شاملو حتي يك ماهي آمد تبريز و و در دهات آذر شهر با صمد و بهروز ( دهقاني ) ماند."
پيش از آن كه يادداشت كوتاهي از صمد بهرنگي را در خصوص كتاب " عزادارن بيل " و نيز " پنج نمايشنامه ي ساعدي نقل كنم به نوشته اي از ساعدي مي پردازم در مورد صمد:
" صمد به تداوم مبارزه بيشتر ايمان داشت تا به مبارزه ي لحظه اي يا در برشي از يك زمان. دقيقا به اين معني كه صمد حركت تاريخي و يا نقش تاريخي هر جنبش و يا هر انساني را مهمتر مي دانست تا حركت يا نقش تقويمي هر جنبش يا هر انساني را... "
و روزي كه به قول بهروز دهقاني " چناري كه به توفان سر خم نكرد، به تبري شكست..."، ساعدي در رثاي " صمد " فقط يك جمله گفت: " شاهكار او زندگي اش بود."
و حالا برگرديم به صمد كه در مورد ساعدي چنين گفته است:
" غلامحسين ساعدي اگر چه پايتخت نشين است، اما هنوز بوي و خوي شهرستانيش را حفظ كرده است و هنوز آن عطر خنك دامنه هاي " ساوالان " كوه از نمايشنامه ها و داستانهايش مي آيد. او اين حسن را دارد كه از مردم نمي گريزد. هميشه با آنها است. پژوهنده است. يك روز مي بيني در " ايلخچي " است و روز ديگر صدايش از جزاير خليج فارس و بند رلنگه و " خياو " مي آيد. همين گشت و گذارها و نشست و برخاست با مردم است كه ذهن او را غنا و نوشته هايش را تنوع مي بخشد... به نظر من مردم عادي باسواد چيز كمي از " عزاداران بيل " دريافت ميكنند. گاهي قصه ها به سمبوليسم گرايش پيدا مي كند و فهم انها مشكل مي شود. يا بهتر بگويم كه ديد و برداشت نويسنده بعضي وقتها خيلي خصوصي و پيش خود مي شود و خواننده قصد او را در نمي يابد. ( قصه اول و قضيه ي كالسكه و شمع سبز و موشها )
من نمي دانم كه اگر مردم عادي باسواد از قصد نويسنده آگاه نشوند يا به سختي آگاه شوند، براي نويسنده حسن است يا عيب. اما همين قدر مي دانم كه اگر معتقد به " هنر براي اجتماع " باشيم و قبول كنيم كه قسمت بزرگ اجتماع را مردم عادي تشكيل مي دهند نمي توان آنها را نا ديده گرفت...نگريستن پر اندوه " ساعدي " به گذشته ( در " پنج نمايشنامه " از انقلاب مشروطيت)، عنصرهاي جدانشدني ديگري هم به همراه دارد مثل خشمي مبارزه جوي و اميدي سرسخت و واقع بين... او هر لحظه در پي كشف و نمودن پستي انسانهايي است كه " نانشان به قيمت ريختن خون ديگران " به دست مي آيد. "
اما كلام آخر در مورد ساعدي و بهرنگي را مي سپاريم به عهده ي " غلامحسين فرنود " –نويسنده و روزنامه نگارفرهيخته ي تبريزي – كه خيلي ظريف از هردوي آنها سخن مي گويد:
" ساعدي براي همه ي ما مثل پدر بود. مخصوصا براي بهرنگي. انگيزه و شخصيت واقعي صمد را ( كه ناتمام و بيان نشده باقي ماند ) بايد در شخصيت ساعدي جشتجو كرد. ساعدي اگر قوت و ضعفي داشت براي صمد مي گفت. همه چيز را مثل يك صندوقچه ي راز در اختيارصمد مي گذاشت....البته ارتباط مريدي و مرادي نبود،... طرف مشورت او ساعدي بود. حتي ارتباط با " سيروس طاهباز " از طريق ساعدي براي چاپ انجام شد. چاپ ماهي سياه كوچولو. مشورت با ساعدي، صمد را راضي كرد كه كتابش را به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بدهد..."
نمي دانم چرا پيش از آن كه نقطه ي پاياني بر اين كنكاش ناتمام بگذارم همچون آغازآن، ياد شعري از مفتون اميني مي افتم:
...خواب يك بازي نويس دوست،
زير پرچم و گل هاي داوودي.
- كاشكي كابوس بود اين، يا كه بازي بود. –
سينه ام را آذرخشي سرد مي انباشت.
طعم تلخ قهوه در كنج لبم،
با قطره هاي شور، مي آميخت.
لحظه اي با خويش گفتم:" زندگي بازي است."
و در آن يك لحظه، من،
تنها خدا را ديدم و " بازي نويس " دوست را پاك
ازتمام صحنه ها بيرون.


 

--------------------------------------------------------------
منابع:
1- يادمان صمد بهرنگي / گرد اوري / علي اشرف درويشيان. تهران. كتاب و فرهنگ. 1379
2-بختك نگار قوم ( نقد آثار غلامحسين ساعدي ) / به كوشش: عليرضا سيف الديني. چاپ اول 1378. نشر اشاره. تهران
3- شناخت نامه غلامحسين ساعدي / جواد مجابي / نشر آتيه، 1378، تهران
4- تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران 2 (صمد بهرنگي / به كوشش: كيوان باژن نشر روزنگار، چاپ اول 1383، تهران
5- نامه هاي صمد بهرنگي / گرد آورنده: اسد بهرنگي /چاپ دوم، 1376، انتشارات بهرنگي، تبريز
6- ماهنامه مارال ( شماره اول – فروردين1388 ) / ويژه نامه غلامحسين ساعدي (گوهر مراد)/ به كوشش: عليرضا ذيحق / نسخه الكترونيكي

 

 


 رفتارهاى هوشتار او نقش كليدى دارند

  اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما