فروغ و تفاوت هایش

 

‏علیرضا بخشعلی
 

نگاهی به محتوای و ویژگی های شعرهای فروغ فرخزاد
درباره فروغ فرخزاد بسيار نوشته اند در اين مجال كوتاه تنها به تفاوت های محتوايی شعر او با ديگر بزرگان شعر و ادبيات معاصر مي پردازيم. ابتدا برای درک بهتر یک اثر هنری و ادبی جایگاه آنرا باید بشناسیم تفاوت و رابطه اش را با فلسفه و سیاست و یا حاکمیت فلسفی عصر خود مشخص کنیم. آن هنگام قادریم در باره مفاهيم یک اثر هنری را نقد و برسی نماییم. هنر و ادبیات رابطه ای تنگاتنگ با فلسفه و سیاست دارند رابطه ای که به این ساده گی نمی توان از کنار آن گذشت و تاثیری عمیق در حین استقلال هر کدام بر هم می گذارند . نه یک اثر هنری را می توان تنها وسیله بیان فلسفه و در خدمت سیاست دانست و نه سیاست و فلسفه می توانند به تنهایی در خلق اثر هنری دخیل باشند. آثار هنري ماندگار است که در دروان خود محدود نمی شود و هنرمند در دنیای مکاشفه خود توانسته فارغ از حاکمیت و فلسفه روز فضا و دنیایی دیگري را خلق کند.
این فضا به فلسفه اجازه رشد و تکامل را داده است فلسفه همچون گیاهی است در فضایی که هنر خلق کرده رشد می کند مرزها و حدود فکری و سیاسی حاکمیت قبلی را کنار می زند جهانی سبک تر از رنجها و دردها به کمک سیاست می سازد.
اما حاکمیت و یا به سیاست کشیده شدن فلسفه جدید باعث بوجود آمدن تضادها رنجها و آلام دیگری می شود تا دوباره هنرمندان دنيایی دیگرگونه خلق کنند و فلسفه ای نوین در این فضا متولد شود و رشد کند. این سیر تکاملی جامعه و فرهنگ بشري در طی قرون مختلف بوده است. اما آثار هنری و هنرمندانی هستند که در هر دوره کهنه نمی شوند از سبک ادبی و موضوع بیان آنها به این سادگی نمی توان گذشت. چرا که الهام بخش در خلق آثارشان تنها انتقاد و عصیان و یا همراهی با فلسفه و سیاست حاکم نبوده است.
فروغ فرخزاد یکی از آنهاست که در تاریخ ادبیات و هنر ایران در کنار بزرگان ادبی این مرز بوم جاودانه می شود. تفاوت شعر فروغ نسبت به دیگر شاعران و نویسندگان بعد از انقلاب مشروطه بسیار بارز و قابل توجه است که در زیر به آن می پردازیم.

فروغ دامنه شعر خود را در حدود فلسفه ها و افکار معاصر دوران اش قرار نداد تا همچون بزرگان ادبیات امروز احمد شاملو در خلا بیان خصوصيات فردي دست به دامن اسطوره ها و اسطوره سازی زند و تا به آنجا پیش رود که علی رغم موسیقیایی و توان بالای شعراش در انتقال مفاهیم اجتماعي وقتی می خواهد زندگی فردی و بیوگرافی خود را در شعر بیان کند ناخودآگاه به تاریخ مبارزاتی بشر متصل اش سازد و یا بالعکس چون اخوان ثالث در مواجهه با دنیای واقعی و ناتوانی اسطوره ها در رويارويي با هستی آلوده زمین به پوچی و بیهودگی آنها در جهان امروز اذعان کند.

شعر فروغ ادبیات انسان معاصر است در برابر سیر زوال پذیر هستی اما همچون دكتر شریعتی در راه استخر کوهسنگی مشهد به عرفان مولانا پناه نمی برد زیرا در ادبيات او تنها تضاد عامل حرکت و تحول نيست تا انسانها را به دو دسته به شناخت رسیده و نرسیده تفکیک کند و به این صورت از کنار یک سری گوشه های زندگی و اميدها در آثاراش براحتی بگذرد:
"چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
…چقدر سینمای فردین ...."
و نه مثل سهراب سپهری عرفان بودا و عرفان ایران او را به خود می خواند تا از واقعیتهاي دنياي خاكي دور شود و دیواری بین خود و دنیای بیرون بکشد: "پاها در آب .. وه چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است" یا همانند امروزی ترهای این اندیشه اصلا طرح مسئله را اشتباه و ناشی از نقصان فکری بدانند.

نه چون انديشه مردم گرا و گروههاي پيرو اين ادبيات خود را فدایی مردم تصور کند و همانند مسیح بالای صلیب به مردم و دنیای آنها بنگرد تا مسیر زوال پذیر هستی او را کم کم به رجاله ها یا لکاته بوف کور مبدل سازد: "برادر به فلسفه معتاد است برادر شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند"

زیباترین نکته در باره شعر فروغ زنده و بي پيرايه بودن آن است چون او به اصالت انسانی معتقد است از "تبار خونی گلهاست" با دنیای واقعی عشقها و عرفان سعدی آشناست همچون پروین اعتصامی به پند اندرز و در حدود مسئله ماندن قناعت نمی کند همانند کشتی به مسیر یخ زده و کوه یخ زمانه می زند تا راه انسان معاصر را باز کند: "و اینك منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد درک هستی آلوده زمین ... ناتوانی این دستهای سیمانی"

بی انصافیست که بخواهیم آثار فروغ فرخزاد را به زندگی شخصی او محدود سازیم یا به عقیده ژان پل سارتر {من یک موجود زنده ام و آثارم نیز برای خود زندگی می کنند ما در زمانی با هم بوده ایم} و این مسئله را در تکامل اشعاراش از عاشقانه ها تا رسيدن به عرفان می توان بخوبی دید شاید بتوان فضای حاکم بر عصر هنرمند را در آثار او دخیل و یا تاثیر گذار دانست اما به قضاوت نشستن درباره شخصیت هنرمند با این عدله کاملا اشتباه است. باید قبول کرد سیر سلوک روحی اش در روبرو شدن با جهان زمینی كه صادق هدايت آنرا مواجه ای عبث و بيهوده مي داند او را به مرزهای بالای انسانی رساند: "تو از طنین کاشی های آبی تهی شدی و من چنان پرام که روی صدایم نماز می خوانند"
شاعر در اين شعر به جهان بيني خود در سايه مكاشفات درون اش مي پردازد بر خلاف نام شعر "ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد" از جهان سرتاسر سياه و سفيد كه در نتيجه كم رنگ شدن و يا دور افتادن از عشقها و علاقه هاي معمول است خبري نيست بلكه جهان بيني وسيع خود را و با تمام زيبايي ها و زشتي هاي هستي و نقش انسان و خواسته هاي او بیان می کند.

زن بودن فروغ با توجه به فرهنگ سنتي شرق از زن باعث نشد از هیچ چیز به ساد گی بگذرد و ذهن خود را به تعصبات مذهبی و خرافات زمانه براي پيدا كردن پنهاه گاهي در برابر اين انديشه شرقي نسبت به زن بیالاید: "مادر گنه کار طبیعی ست ... مادر فکر می کند کفر یک گیاه باغچه را آلوده کرده است" يا در شعري ديگر مي گويد: "وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن ميگيرد ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته پناه آورد"
حتی از تاثیر مذهب و دین بر انسان و جامعه آگاه است قدرت آنرا بخوبی می شناسد متجدد بودن اش او را منکر آن نمی سازد: "سلام

فروغ فرخزاد ما را به ادبیات و هنری نزدیک
 ساخت که با انسان آشناست؛ ادبیاتی
 که در آن به دردها رنجها و آرزوها می پردازد و در دنیای حقيقي انسان پا می گذارد
ای شب معصوم… در كنار جويبارهاي تو ارواح بيدها ارواح مهربان تبرها را مي بويند..." و تصور ديگري از شب اين سنبل ظلم و سياهي و ارتجاع در ادبيات اين دوران ارائه مي دهد این تصویر نیز از سلوک او ناشی می شود: ”سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني”

فروغ فرخزاد ما را به ادبیات و هنری نزدیک ساخت که با انسان آشناست؛ ادبیاتی که در آن به دردها رنجها و آرزوها می پردازد و در دنیای حقيقي انسان پا می گذارد با اعصابی خورد شده در پشت ترافیک یا کشاورزی که به سن شصت سالگی رسیده و هیچ گونه تامین و امنیت شغلی ندارد زنی که به بیماری مزمن مبتلاست و هفته ای سه روز پشت در حیاط بیمارستانها پرسه می زند کودک و جوانی که ...
"من به جفت گيري گلها مي انديشم به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون و اين زمان خسته ي مسلول "

متاسفانه تقدیر اجازه نداد تا فصل دیگری از زندگی را تجربه کند به رویاها و آرزوها و انسان ایده آل خود با تصویری که از چهره دنیای خاکی داشت بپردازد. امواج ملتهب روح اش کم کم آرام گیرد و در آرامش میان سالی دنیای زیباتری را به نمایش گذارد. گلستان خود را متاثر از جهان بیرون نوشت و دفتر بوستان اش که نمایشگر خواسته های روح بزرگ او بود در سطر اول نوشتار بسته شد:
"پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست."

 

  اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما