چشم تیزبین نویسنده ها

 

‏فتح الله بی نیاز
 

نگاهی به مجموعه داستان «همه باید زندگی کنند»* انتخاب و ترجمه قاسم صنعوی
نودمین ترجمه قاسم صنعوی مترجم فرهیخته و نامدار ایران در سن هشتاد و یک سالگی به جامعه ادبیات ایران تقدیم شد. او به انتخاب خود دو جلد از داستان های کوتاه نویسندگان فرانسوی زبان را انتخاب و ترجمه کرده است که اینک فقط یک جلد آن، مشتمل بر سی داستان از بیست و پنج نویسنده مطرح، در اختیار دوستداران ادبیات داستانی است. داستا ن ها در ساختار و تکنیک تفاوت های زیادی با هم دارند؛ همین طور در معنا. به احتمال قریب به یقین مترجم به عمد دست به چنین گزینشی زده است تا طیف جامع تری از جهان داستانی آن سرزمین را به ما بشناساند. با توجه به محدودیت کلی، دو داستان از این کتاب را بررسی می کنیم.
اولین داستان «ضرب المثل» نوشته مارسل امه است. داستان از فرم ساده ای برخوردار است، اما نویسنده به دلیل نوع روایت، از سادگی آن کاسته است و حتی این عنصر را بسیار کمرنگ کرده است. داستان در نوزده صفحه رقعی نوشته شده است . از یک منظر می شد آن را به دلیل موضوع و درونمایه اش ، طولانی تر کرد و از منظری دیگر این امکان وجود داشت که ایجاز در آن به خرج داد و درنهایت همین معنا را افاده کرد. داستان را می توان با دو دیدگاه یا مکتب، جامعه شناسی یا روانشناسی، نقد کرد اما چنین فرصتی در اختیار ما نیست ، لذا خیلی مختصر و به شیوه فرهنگی – کل مولفه ها – به آن نگاه می کنیم. داستان هم در سطح خانواده و هم در سطح جامعه برای ما و حتی کل ابناء بشر آشناست . با خانواده ای رو به رو هستیم که رئیس آن آقای ژاکوتن برای «سعادت و پیشرفت بقیه اعضای خانواده محبور می شود ظلم و ستم بر آنه روا دارد.» او به تازگی نامزد دریافت نخل آکادمی شده است ، همین موضوع به او باورانده است که در تمامی امور حق با او است . دور میز غذا با حرکت نگاه او ، و البته از دیدگاه او ، شناختی هم از دیگر کسان قصه پیدا می کنیم: همسری که ظاهرش موجب افتخار نیست، دو دختر هفده و شانزده ساله اش که حقوق ماهیانه شان پانصد فرانک است، اما مثل شاهزاده خانم ها لباس می پوشند و ژولی خواهر خود آقای ژاکتون که از دید او یک طفیلی مداخله گر است. بالاخره چشمش به لوسین پسر سیزده ساله اش می افتد. «در رنگ پرید او چیزی مشکوک یافت .»(صفحه 68) همین موضوع بیانگر این است که لوسین «در چیزی کم کاری کرده و مقصر است» چنین برداشتی تعیین کننده «قربانی» پدر خانواده است. به حدی پسربچه را به پرسش می گیرد که حتی خواننده هم کلافه می شود چه رسد به نوجوانی که از پد واهمه هم دارد« گمان می برم که وچدانت خیلی راحت نیست.» ، « بعد از ظهر امروز چه کار کردی؟» ، « گمان می کنم تکلیف هایت را انجام نداده ای؟» و بمبارانی از سوال هایی که هر کدام شان برای واکنش پرخاشجویانه فرزند کافی است. خصوصا به این دلیل که از به دام انداختن فرزند خشنود می شود. گویی می خواهد به او و دیگران بفهماند که «دیدید حق با من است؟» نویسنده این را به شیوه دیگری نشان می دهد:« برق سپاس در چشمان پدر درخشید. از این که می تواند کودک را آزار دهد ، لذت می برد.» فریاد می زد :« تکلیف فرانسه ات انجام نداده ای ؟ داری فاسد می شوی» (صفحه 71) بعد، شکل تحقیر فرزند را تغییر می دهد. او را با همکلاسی او به نام بروشار که شاگرد زرنگ کلاس است ، مقایسه می کند. از این که «بخت یارش نبوده که فرزندی مثل بروشار داشته باشد، ا حساس بدبختی می کند:«بخت یارم نبوده که پسری مثل بروشار داشته باشم . پسری که در درس فرانسه اول باشد ، در حساب اول باشد، پسری که تمام جایزه ها را بگیرد.» (صفحه 72) سپس تکلیفی را که به بچه ها داده اند، به جای پسرش لوسین انجام می دهد. اما معلم به دلیل ضعف این تکلیف ، لوسین را به باد حمله می گیرد و در اخر هم به او نمره سه می دهد. بروشار از همنی تکلیف نمره سیزده می گیرد. اما لوسین برای این که پدر سرافکنده نشود، می گوید که بالاترین نمره را خودش یا در واقع پدرش و بروشار گرفته اند. هر دو سیزده.
آقای ژاکوتن که به دلیل نان آور بودن خانواده و چند کلاس سواد، خود را در موقعیت یک هدایتگر فرهیخته، یک مجتهد جامع الاشرایط و بسیط الید می بیند، چنان دچار خودشیفتگی است که تحقیر دیگران لطفی است که همیشه هم شامل حال این و آن نمی شود! از منظر جامعه شناسی او نماد پدرسالارها، شاهان ، ریاست جمهورها ، و آن دسته از رهبران سیاسی و مدیران شرکت ها است که به دلیل برخورداری از «موقعیت»، باورشان شده است که یا انسان های اطراف به سطح حیوانات تنزل مرتبه داده اند، یا خود از منزلت انسانی فراتر رفته و درجاتی نزدیک خدایان کسب کرده اند. به پسر گریان و لرزانش می گوید:« کافی است ، دستمالت را بردار، بس کن. در این سن و سال باید فکر کنی که وقتی تکانت می دهم به مصلحت خودت است . بعدها خواهی گفت : «پدرم حق داشت . باری هیچ چیز بهتر از پدری که می تواند سخت گیر باشد، وجود ندارد.» آقای بروشار دیروز این را می گفت . او عادت دارد که بچه اش را بزند. گاهی با سیلی ، گاهی اردنگی ، گاهی با شلاق . نتیجه خوبی هم عایدش می شود. مطمئنا بچه اش راه راست راه دنبال می کند.» ( صفحه 77) ما خوانندگان قرن بیستم و بیست و یکم با این منطق آشنا هستیم. کراسوس هم خیر و مصلحت بردگان را بهتر از خودشان می شناخت. کالیگولا و نرون هم خوشبختی مردم تحت سلطه امپراتوری روم را و پتر کبیر و نیکلای دوم و لنین و استالین هم سعادت مردم روس را و لوئی ها آسایش و پیشرفت ملت فرانسه را. اما برنامه ها و اهداف بیشترشان با شکست (گاه مطلق) رو به رو می شود و خودشان در تجربه و در امتحان واقعی آدم هایی کم استعدادی اند که به زحمت نمره سه می آورند. مگر نمره رابرت موگابه و کیم جونگ ایل و ژنرال عمر احمد البشیر که دقیقا منطق اسلاف خود را دارند ، در اداره امور کشور و رفع نیاز های ملت های گرسنه، محروم و بی خبرشان بیشتر از سه است؟ ضمن این که همواره این حاکمان برای ما محکومین همچون آقای ژاکوتن مثال هایی از قبیل «خرگوش و لاک پشت» را می آورند.
آنها مدام همچون آقای ژاکوتن منت هم می نهند:«اگر کمی به زحمتی که من می کشم فکر می کردی ، این طور نمی شد.» و در عین حال با خود می گویند:«خردش می کنم !» کسی که می خواهد خرد شود، لوسین یعنی همان کسی است که باید نمره بیست بیاورد، اما بی تردید این کس موجودی نیست که آقای ژاکوتن دوستش داشته باشد – حتی اگر فرزندش باشد؛ همان طور که استالین، جونگ ایل و بشیر علاقه ای به مردم روس و کره و سودان نداشته و ندارند و تنها به فکر اهداف خود هستند. البته آنها هم مانند آقای ژاکوتن به ما می گویند:«تو شانس داشتن پدری را داری که بیش از حد خوب است.»(صفحه 73).
داستان از نظر روانشناسی هم جای بحث دارد. جو خانه همیشه متشنج است ، همه اعضای خانواده عبوس اند، فضا سنگین است، زن بیچاره با درماندگی به گوشه ای می خزد که جلوی چشم ارباب خانه نباشد. دخترها ترجیح می دهند صحنه را ترک کنند و بیرون بزنند:« آنها از نگاه کردن به مرد خانه پرهیز داشتند و و قتی تصادفا چشم شان به او می افتاد، خشونت نگاه شان آشکار بود.»(صفحه 75) فقط حواهر هفتاد و سه اش ژولی که نزدیکی به مرگ به او جسارت بخشیده است ، جرات مخالفت به خود می دهد. رو به برادر می گوید: «بچه بیچاره، شما مدام به پر و پای او می پیچید. او باید تفریح هم بکند.» اما انتقاد از نظر ارباب خانه یعنی عناد و خصومت. پس ، باید صدای اعتراض او را به سرعت و به شکلی زننده و نیش دار خفه کرد: «از شما خواهش می کنم که مانع تلاش های من برای تربیت پسرم نشوید . چون من پدر او هستم ، پدرانه رفتار می کنم و قصد دارم او را مطابق فهم خودم راهنمایی کنم. شما آزادید که وقتی صاحب بچه شدید، هوس مختلف او را برآورید.»(صفحه 70)
مرد خودرای بدون این که بداند به علم اعتقادی ندارد؛ چون ده ها بلکه چند صد جلد کتاب در زمینه برخورد به نوجوان ها از سوی روانشناسان و متخصصین تعلیم و تربیت نوشته شده است که یکی از دیگری بهتر است. (چندین جلد از همین کتاب ها به فارسی هم ترجمه شده اند.) از سوی دیگر تا این زمان تحقیر چه مساله ای را حل کرده است که در یک خانواده فرانسوی حل کند؟ بى‏شك شمارى از خوانندگان اطلاع دارند كه امام محمد غزالى در قرن پنجم هجرى، قرن‏ها پيش از اروپايى‏ها، نوشته‏هاى ارزشمندى درباره حالات روانى از خود بر جاى گذاشت. او در كتاب «احياء»، پس از برشمردن جايگاه انسان، تحقير را - در كنار عداوت، كينه و خشم - جزو تمايلات حيوانى (تمايلات غصبى) مى‏گذارد و آنها را تمايلاتى مى‏داند كه «استعداد يورش و تهاجم به مردم را رشد و نمو مى‏دهد.» او چنين تمايلاتى را «زيبنده اشرف مخلوقات» نمى‏دانست. آلفرد آدلر روانشناس و روانکاو نامى قرن بيستم هم مثل غزالى فكر مى‏كند. او در كتاب «جنبه عملى و وجه نظرى روانشناسى فردى» مى‏گويد از كودكى همواره فعاليت و تكاپويى در روان ناخودآگاه انسان حضور دارد كه هدفش جبران و پرده‏پوشى نقاط ضعف و عيوب شخصى يا به اصطلاح حذف «احساس حقارت» است. بنابراين از نظر آدلر كسى كه به چنين فرآيندى در همنوعانش لطمه وارد مى‏آورد، در عمل باعث پديد آمدن انسان‏هايى است كه در اثر احساس ويرانگر حقارت خُرد و متلاشى مى‏شوند. این موضوع ما را متوجه دو نکته می کند: اولا چه نیازی هست که فرزند آقای ژاکوتن یا فرزند خود ما حتما دکتر و مهندس و به طور کلی شاگرد اول شود، ثانیا اگر در احوال شمار کثیری از جوان های بزهکار دقت شود، عده ای از آنها محصول تحقیر های خانوادگی و رفتار کسانی چون آقای ژاکوتن هستند. ضمن این که ساختار ذهنی آدم ها متفاوت است و قرار نیست بچه های افراد صاحب منصب و دانشمند و پولدار حتما نابغه از آب درآیند و بچه نامشروعی چون لئوناردو داوینچی که طفولیت پردردسری داشته است ، در عرصه هنر و در زمینه علم نابغه نشود و بهره هوشی اش (آی –کیو) 205 نشود (بالاترین بهره هوشی متداول 140 است). نویسنده با انتخاب دقیق حرف های آقای ژاکوتن، جهل او را نسبت به این مسائل نشان می دهد.
دیالوگ های داستان زیاد است، اما چون تمام گره و تعلیق داستان را در خود دارند، بار اصلی قصه را بر دوش دارند، پیش برنده اند و از این رو فصل مشترکی با «مکالمه» یا امور طبیعی ندارند. ناگفته نگذاریم که داستایفسکی و کافکا هم از نظر روایی در عرصه ستمگری و توقع عای غیرعادی پدرها خیلی موثر و دقیق قلم زده اند.
داستان دوم «آوریل در یونان» اثر آندرس کدروس نویسنده یونانی الاصل است که از سال 1946 مقیم فرانسه شده است و به زبان فرانسه می نویسد. این داستان کوتاه من را یاد رمان «نقطه ضعف» اثر آنتونیس ساماراکیس با ترجمه تحسین انگیز دکتر مرتضی کلانتریان انداخت که حدود سی سال پیش چاپ شد.
کمسیری از سوی حکومت برای دستگیری شاعری دگراندیش به خانه اش می رود. بار اول که ابرای دستگیری همین شاعر به این جا آمده بود، از موضع قدرت آمده بود، اما دفعات بعد به مرور چنین قدرتی را از دست داده بود و حالا حتی تته پته می کند:« من ...من ... آقای ریکوس باید همراه من بیایید.» در حالی که شاعر قدرت جوانی سابق را نداشت و اینک با آن موهای ژولیده و پلک های ورم کرده و پیژامه کهنه همچون بیمارها جلو می کرد. شاعر به شصت سالگی نزدیک می شد و دخترش فقط هفت سال داشت، چون زندان و فعالیت سیاسی موجب شده بود که دیر ازدواج کند. آن هم باز زنی جوان و زیبا که عاشق بی قرار شاعر است و به همین دلیل کمیسر با خود می گوید:«زن ها با گوش عشق می ورزند نه با چشم . وقتی مردشان بتواند از یک گل کوچک حکایتی بسازد، خیلی مهم نیست که خود مرد خمیده و نحیف باشد.»(صفحه 242) شاعر اجازه می خواهد که لباس بپوشد و کمیسر در حیاط منتظر او می ماند. حتی آهسته راه می رود که «زن و بچه شاعر بیدار نشوند.» شاعر دیر می کند و کمیسر دیر کردن او را توجیه می کند:« اشکالی ندارد. حتما من را از یاد برده و دارد شعری غم انگیز می گوید.» با دیدن شاعر می گوید:«آقای ریکوس ، بنشنید. عجله ای ندارم.»
نویسنده به عنوان دانای کل به جهان ذهنی او نفوذ می کند:«راست نمی گفت ، ابدا راست نمی گفت ! هنوز باید ده دوازده نفر دیگر را توقیف کند. ولی نوعی خستگی در او راه یافته بود. شوق و شور گذشته اش چه شده بود؟ پیش از این خود را از ارکان جامعه
می دانست .»(صفحه 243) تا این جا همین چهار صفحه و نیم به شکلی غیرمستقیم به خواننده می فهماند که کمیسر اعقتاد سابقش را به دستگیری روشنفکرها و دگراندش ها و حتی حکومت از دست داده است. ترجیح می دهد وقت کشی کند تا در انجام وظیفه اش تاخیر حاصل شود. شاعر می پرسد:« کمیسر ، تا به حال چند بار مرا در سپدهدم توقیف کرده اید؟» کمیسر که کسل به نظر می رسد، به نشان عذرخواهی می گوید:«آخر، شما همیشه در این محله زندگی می کرده اید...فکر کنم بار سوم است ...نه، چهارم . اما
دفعه های پیش برای چیز های مختصر بود.» و در جواب شاعر که می گوید: « کمیسر پیر شده اید ، اما تغییر نکرده اید.» اعتراض می کند : «چرا، تغییر کرده ام! شما هستید که عوض نشده اید ! در حالی که کافی بود بگویید که دیگر فعالیت سیاسی نخواهید داشت.»

هر جا حقیقت حذف شود، هر جا عمل فرد یا گروه افراد با نفس حقیقت و صداقت در تضاد قرار گیرد، دیر یا زود حتی اطرافیان هم پراکنده می شوند و به دشمن تبدیل می شوند
از نظر شاعر همین حرف یعنی این که کمیسر تغییر نکرده است. کمیسر دستش را بالا می برد:« فکر کنید که چیزی نگفته ام .»
این موضوع که حکومت های مبتنی بر «ضد حقیقت» دیر یا زود پایگاه خود را در میان مردم ، حتی ماموران خود از دست می دهند، به خوبی در رفتار و گفتار کمیسر نمود داده می شود، بدون این که خواننده فکر کند دیالوگ ها تحمیلی اند. البته سرعت روایت و در نتیجه بیان مهم ترین دیدگاه های فردی تا حدی غیرعادی است ؛ خصوصا به این دلیل که نویسنده به هیچ موضوع دیگری نمی پردازد. شاید به همین علت بوده است که پس از چند گفت و گوی سریع ، تغییر جهت می دهد و این بار روی خودگویی کمیسر با صدای بلند تمرکز می کند:« من هم عوض شده ا.. زمانی شما کمونیست ها و سوسیالیست ها از آلمانی ها هم بدتر بودید ...شیطان مجسم بودید..اما حالا آدم های خوب ..خودتان خوب می دانید که من شعرهای شما را دوست دارم.» شاعر می گوید:« توجه کرده اید که شاعرها طرفدار شما نیستند؟» اگر شعر نماد احساس ، عطوفت و حقیقت باشد و شاعر بیانگر آن، این دیالوگ ها نشان می دهند که «ضدحقیقت» حاکم بر جامعه نتوانسته حتی مامور و کارگزار خود را از حقیقت دور سازد. کمیسر خود نیز می داند که سال است که نقش عمله ظلم را به عهده داشته است. در ذهن او جولان اندیشه، نه در قالب خودگویی یا حدیث نفس بلکه از منظری بیرونی، چنین است ک« وظیفه ، وظیفه در قبال چه کسی، او حتی نام نظامی های آشوب طلبی را که اخیرا قدرت را به دست گرفته اند نیم داند. سرهنگی حکم جلب شاعر را امضاء کرده است که کمیسر حتی یک بار نامش نشیده بود. این افکار اگرچه از روای دانای کا هستند، اما در ذهن کمیسر بازتاب همه جانبه ای دارند. نفس نفس زنان به شاعر
می گوید:«اگر فراتان بدهم .. فقط برای این که به شما خوبی کرده باشم ، چه ؟ ...از پرچین می گذرید و بازی تمام می شود... به علت وجود معاونم ..متوجه هستیدکه ... دوسال مانده به بازنشستگی ام ...»
هر جا حقیقت حذف شود، هر جا عمل فرد یا گروه افراد با نفس حقیقت و صداقت در تضاد قرار گیرد، دیر یا زود حتی اطرافیان هم پراکنده می شوند و به دشمن تبدیل می شوند. ما در فروپاشی حکومت ها ی توتالیتاریستی و سرمایه داری دولتی اروپای شرقی شاهد آن بودیم. حتی اعضای ک . گ . ب . که «مغزشان ساخته شده بود»، دشمن خونی حکومت شدند. انسان، به لحاظ ذهنی در جا نمی زند و کسانی که متحول نمی شوند، به حدی انگشت شمارند که در قیاس با کل ابناء بشر چیزی نزدیک به صفرند. از این گذشته هر انسانی قبل از هر چیز شخص خود را دوست دارد، به همین دلیل هم در باطن امر، به سمت و سویی
می رود که «خود» - به لحاظ روحی و مادی - طالب آن هستند نه نیروهای خارج از خودشان. لازم نیست روانشناسی یا روانکاوی دانست تا بر این امور واقف گردید. اما بدبختانه گاهی سیاستمداران چنان دچار خودشیفتگی می شوند که این مسائل مقدماتی را از یاد می برند. خبر ندارند که «کمیسرهای» پرشماری در سازمان های کشوری و لشکری آنها به کار اشتغال دارند، اما کمترین دلبستگی و همبستگی با شغل خود ندارند. همین چند سال پبش بود که نیکلای چائوشسکو رهبر کشور خودکامه رومانی در جواب به قیام مردم، طرفدارانش را به خیابان ها کشاند و شب در نطق مفصلی گفت:«اگر درخت گلابی میوه گیلاس بدهد حکومت پرولتاریای رومانی هم سرنگون می شود.» اما چند ساعت بعد که خود و همسرش به یک کوی کارگری فرار کردند تا «پرولتاریا» علیه مردم سنگر بندی کنند، همان کارگران ، همان کمیسرهای این داستان هشت و نیم صفحه ای آندره کدروس، هر دو نفر را به جرم خیانت به کشور و مردم رومانی اعدام کردند.
داستان با تمام کوتاهی اش از نظر معنایی بیانگر این حقیقت است که می توان برای مدتی بخشی از مردم جهان را فریب داد، اما نمی توان برای ابد تمام مردم دنیا را گول زد. فرد انسانی و گروه انسان ها ، ممکن است مدت های طولانی بنده و برده زیبایی یا قدرت یا ثروت یا شهرت کسی یا گروه کسان شوند، اما این امر ناپایدار است و فقط آن چه همواره جمع آدمیان تاییدش می کند، «حقیقت» است.
گرچه از منظر ساختاری جای پای نویسنده را می بینیم و گرچه گاهی توصیف ها مجالی به تصویر نمی دهند (مثلا بخش هایی از صفحه های 240 و 241 ) و به این ترتیب از خصلت مدرنیستی قصه کم می کنند، اما روی هم رفته کلیت داستان خوش ساخت است. پایان بندی آن هم با فرم و معنای اثر هموزن است.


----------------------------------------------------------
*همه باید زندگی کنند
ناشر- لحن نو
چاپ – زمستان 1387
1500 نسخه
قیمت 5400
367 صفحه

  

 اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما