
زن سركش
عليرضا ذيحق
هرچند كه اين ماجرا كاملا واقعي است اما بنا به اصل بي طرفي
تأكيد مي كنم كه صحت و سقم آن را نه رد مي كنم و نه تأييد. اساس
كار بر خبر چيني است و از آنجا نيز كه جهان دهكده ي كوچكي شده و
همه همديگر را مي شناسند و اگر ميان ميليونها نفر هم گم باشي مي
شود كه با زوم كردن روي تصاوير افراد را شناخت و يا با تكيه به
شواهد و قراين به هرپرونده ا ي دست يافت لذا از ذكر جزئيات افراد
درگير، كاملا خوددادري مي شود.
ماجرا مربوط به زني سركش است كه شوهر ش بارها سعي كرده او را بكشد
و اما در هردفعه اي دستانش لرزيده است. اما نه كه مرد آدم بدي باشد
و يازن، كاري بكند كه عفت عمومي جريحه دار شود، نه ! هر دوي آنها
آدمهاي سربراهي هستند كه هر گز از مجاري قانوني خارج نشده اند.
بدبختي شان فقط مهرِ زيادي است كه نسبت به هم دارند و اين عشق، كار
دستشان مي دهد. مخصوصا كه اين وسط پاي دخترشان مژگان هم در ميان
است و از بس دلشوره ي پدر را دارد كه نمي خواهد او با ديدن حتي يك
چين رو صورت مادر، احساس دلتنگي كند. اما اين دفعه مادر و دختر
كاري كرده بودند كارستان و در غياب مرد كه دوسه ماهي را رفته بود
به مأموريتي در خارج از كشور، مادره رفته بود نه فقط زيريكي بلكه
زير چند تيغ جراحي كه كمي هم جوانتر شود. بعد ِعمل نيز رفته بودند
سراغ عطاري و روزانه سه چهار ريشه ي گياهي را حسابي تو هاون سابيده
و بعد از دم كردن و قاطي نمودن اش با زرده هاي تخم بلدرچين، ماسك
هاي جورواجور درست كرده و مادره گذاشته بود رو صورت اش. تا كه بعد
از دوسه هفته هول و ولا ترسشان ريخت و ديدند كه حسابي گل كاشته
اند. هرچند كه دختره معتقد بود چال چانه خوب در نيامده و بعدها هم
مي شود كاري كرد.
روزي هم كه قرار بود شوهره از سفر برگردد مژگان به اصرار مادر، رفت
خانه ي نامزدش كه وقتي آبها از آسياب افتاد برگردد و توپ و تشر هاي
پدرش او را ناراحت نكند. زن نيز در اين ميان دستي به سرو صورت خود
برده و چسان فسان كرد كه او را غافلگيرش كند. اما چون تجسس در حقوق
شهروندي را قانون منع كرده و از مداخله در امور داخلي ديگران بايد
به شدت پرهيزكرد فقط همين را مي گويم كه وقتي مرد زن اش را ديد كه
پشت به او كرده و حالت قهر به خود گرفته، از نگراني رنگ ورويش پريد
و با تلنگري به پهلوي او، تا زن به هزار ناز رو برگرداند و شادي اش
را نثار او كرد مرد دل اش قرص شد و فقط با لب و لوچه اي ورچيده
گفت:
" فكر مي كردم اين مرض از سرت افتاده و اما باز مي بينم كه كار دست
خودت داده اي. خدا به سر شاهده كه اگر دوستت نداشتم با همين دستهام
نفست را مي گرفتم! اما چه كنم كه عشق هميشه كار دست آدم مي ده و تا
تورا مي بينم دستهام مي لرزند. اما از همه چي بگذريم چقدر هم ناز
شدي نازنين ! البته بيشتراز هميشه هم شبيه مژگان."
بعدش حالا چه اتفاقاتي رخ داد و كار به كجا ها كشيد خبر موثقي در
دست نيست و فقط اطلاع رساني ها تا آنجا بوده كه مژگان و نامزدش،
دير وقت هم اگر بود بالأخره سررسيدند و تا پاسي از شب جشن بود و
هلهله. " 
|
|
|