
اگر آدمیان خدایان باشند
آزیتا موسوی
دارم لباس می پوشم به دانشگاه بروم،مانتو ام را می پوشم،بچه
چهار دست و پا به طرف ام می آید و پایم را میگیرد،میخواهد که ببرم
اش،خم میشوم و می بوسم اش،تلفن زنگ می زند،همینکه صدای فرید را می
شنوم با صدای بلند می گویم :
"مگه نمی دونی باید برم دانشگاه "میدانم به عمد دیر می آید کار
همیشگی اش هست .حرفها و نیش و کنایه هایش یادم نمی رود وقتی
چشمهایش را ریز می کند"نقش اول ات رو خوب بازی کن اول"
به ساعت نگاه می کنم،امروز هم باید دیر برسم.
بچه چشم هایش را می مالد، حتما خوابش گرفته، روی مبل می نشینم و
دگمه های مانتو را باز می کنم سینه ام را به دهان بچه می گذارم و
نوازشش می کنم "مرد گنده نباید شیر بخوره که" .به یاد ترجمه شعرم
هستم هنوز خط اولش را انجام نداده ام.
اگر انسان ها خدا هستند. صدای زنگ مرا به خود می آورد ;No men،if
men are gods
بچه را که گرم خوردن است زمین می گذارم،تا فرید برسد،بلند می شوم،
دکمه های مانتو ام را می بندم و مقنعه سر می کنم و تمام راه پله را
می دوم .بیرون در، ماشین فرید پارک است یک لگد جانانه به لاستیک
ماشین می زنم و می گویم "لعنتی،چی می شد سوارت می شدم"
می خواهم سوار تاکسی بشوم که یکهو می فهمم کتابهایم نیست، بر
میگردم.
کلید را به در می چرخانم اما از دستم می افتد فرید حتما فهمید دارم
زور می زنم، در را باز می کند و با لبخند نیش دارش می گوید
:"پشیمون شدی"
نمی خواستم جواب بدهم اخم می کنم و کتابهایم را بر می دارم با داد
می گوید "زود می آیی ها کار دارم" .دوباره به دو برمی گردم به ساعت
نگاه می کنم چهره استاد و کنایه اش را یاد می آورم،وقتی به ساعتش
نگاه می کند "خانم ممتاز باز هم..."
فقط از دست فرید عصبی هستم.سوار تاکسی می شوم وهنوز راهی نرفته
ترافیک شروع می شود ازین فرصت استفاده می کنم دنبال یک شروع خوب
برای ترجمه ام هستم
هیچ ادم یا ... No men ,if men are gods
از تاکسی پیاده می شوم و به دو به طرف دانشگاه می روم که لحظه ای
سستی پاهایم را که قطعا به خاطر اضطرابم است احساس می کنم می ایستم
و آرام تر می روم . با خودم میگویم" بشرکه خوب نیست،چون شروع با
این جمله است پس کلمه مناسب می خوام"
به دانشگاه می رسم به دستشویی میروم و آبی به صورتم می زنم. به طرف
کلاس می روم در می زنم بدون اینکه جوابی
بشنوم خیلی راحت وارد کلاس می شوم.صندلی های آخر خالی است،می
نشینم،علی فدایی بر می گردد لبخند حاکی از رضایت بر لب دارد از
اینکه آمده ام،خوشحال است،همه حواسم به خانه است به گوشی ام نگاه
می کنم مرتب صفحه اش روشن می شود شماره خانه است منتظر می مانم تا
کلاس تمام شود.
استاد که رفت علی به طرفم می آید و می گوید "فکر کردم نمی آیی"
سرم را تکان می دهم تا می خواهم حرفی بزنم می گوید "فهمیدم،طبق
معمول،دیر اومد"
گوشی ام را نشان اش می دهم "این هم زنگ زدن هاش"
از کلاس بیرون می روم و شماره خانه را می گیرم،اشغال،اشغال،دوباره
تلفن بازی را شروع کرده،بالاخره موفق می شوم،گوشی را که بر می دارد
عصبانی است "شیر بچه رو کجا گذاشتی"
صدای گریه بچه را می شنوم دلم می گیرد"تو کابینت اولی تو آشپزخونه
"اجازه ادامه نمی دهد،چیزی بگویم و گوشی را قطع می کند.
به طرف کلاس می روم که مو سرخه را می بینم، خودم را به ندیدن می
زنم اما او سمج تر ازین حرف هاست، نزدیک تر می آید "خانم ممتاز یه
لحظه صبر کنید"می ایستم، چقدر از او بدم می آید با آن موهای قرمز و
صورت همیشه سرخ اش"ترجمه شما رو تو نشریه دانشگاه خوندم،عالی
بود"سرم را به علامت تایید به زیر می آورم "ممنون"ساعت بعد طبقه
دوم کلاس داریم وسایلم را بر می دارم شانس اوردم این ساعت موسرخه
با ما نیست البته فقط یک درس را با ما بود سال بالایی بود، علی
فدایی سگرمه هایش در هم رفته "بازم مو سرخه"
"تو که میدونی من حوصله شو ندارم "
نمی خواستم ادامه بدهم کتابم را باز می کنم علی به من نگاه می کند
و می گوید "چرا رنگت پریده"
خودم هم می دانم خستگی و بی خوابی دیشب باعث شده، استاد ادبیات با
بیتی از مولانا وارد می شود و شروع به درس دادن می کند که چشم هایم
سیاهی می رود، می خواهم بلند شوم اما نمی توانم، علی می گوید کمکت
کنم با دستم نه را می فهمانم، حواسم به بچه ها هم هست نمی خواهم
جلوی همکلاسی هایم کم بیاورم، هر طور است بلند می شوم و به راه پله
میروم به آب سردکن می رسم. تصویرم را بر آن می بینم،قطره های آب
روی جداره اش،شده اند عرق روی پیشانی ام. دهان ام را به شیر آب
نزدیک می کنم و شاسی اش را فشار می دهم،آب می خورم .اگر مرد ها یا
انسان ها..
با شنیدن صدای علی یکه می خورم "چی شده می خوای برسونمت درمانگاه"
"نه مرسی،دیشب تا دیر وقت بیدار بودم واسه ترجمه هام،بچه ام هم بد
خواب شده بود"
"منم تا دیر وقت بیدار بودم،هنوز رو همون ترجمه داستان اولی ام"
علی به طرف کلاس می رود،اما می ایستد و می گوید
"اگه نمی رسی بده من انجام می دم"
می خندم و می گویم"بعد به اسم من چاپ بشه دیگه"از هم جدا می شویم
نمی خواهم ادا اطوار بچه های کلاس را ببینم. به حیاط می روم روی
نیمکت وسط باغچه حیاط دانشگاه می نشینم،نفس عمیق می کشم.صدای گریه
بچه در گوشم است.
چشمهایم را می بندم دوباره به آن شعر فکر می کنم باید زود تحویل
دهم سر دبیر نشریه چند بار تذکر داد .
فکر می کنم اول قسمت دوم را ترجمه کنم و بعد به قسمت اولNo men ,if
men are god
بر گردم بهتر است بگویم اگر انسان ها خدا باشند،پس انسان کجاست
نه انسان خوب ننشسته صدای موسرخه را می شنوم"خانم ممتاز کلاس تون
تعطیل شد"
با اخم نگاهش می کنم و سرم را تکان می دهم"نه"
همینکه خواست حرف بزند و کنارم بنشیند من بلند شدم و گفتم "با
اجازه"
دستی به سبیل پرپشت وقرمزش کرد و گفت"اختیار دارید"
دوباره گوشی ام لرزش اش شروع می شود،فرید است جواب میدهم بدون
مقدمه می گوید "کجایی پس چرا نمی آی،مگه نگفتم کار دارم؟"
" دوساعت بود کلاسم"می خواهم از بچه بپرسم که قطع می کند .به ساعت
نگاه می کنم ده دقیقه به پایان کلاس مانده و به طرف کلاس می
روم،کلاس تمام شده و بچه ها دور استاد جمع شده اند من به طرف صندلی
خودم می روم تا وسایل ام را بر دارم،با عجله بیرون می روم و باز هم
بیرون کلاس موسرخه را می بینم اعتنایی نمی کنم و رد میشوم که صدای
علی فدایی را می شنوم " برسونم ات "
لبخند می زنم و تشکر می کنم "رسیدم بهت زنگ می زنم "سرم را تکان
میدهم و در حال رفتن می گویم"فکر کنم لازم شد که ترجمه رو بدم به
تو "
"بده کمکت می کنم"
باز هم مثل آمدن ام با قدم های تند تند می روم سوار تاکسی می شوم،
مثل همیشه ترافیک، چشم هایم بی اراده بسته می شود و صدای گریه بچه
در ذهنم می پیچد،از تاکسی پیاده می شوم به طرف خانه می روم، طبقه
اول، دوم تا به سوم برسم کم می آورم، چند ثانیه ای می ایستم بعد می
روم، در را باز می کنم با صدای در بچه بیدار میشود فرید با بچه توی
هال خوابیده،چشم هایش را می مالد به طرفم می آید بغلش می کنم می
بوسم اش، فرید هم بلند می شود با عجله به دست شویی می رود و لباس
اش را می پوشد "این همه گفتم زود بیا بازم دیر کردی "
من جوابش را نمی دهم دنبال سوئیچ بود، غر می زد "میدانم بهانه ای
برای بحث می خواهد ساکت می مانم.به آشپزخانه می رود زیر میز روی
صندلی همه جا را می گردد"کجاست این لعنتی"
روی مبل می نشینم و سینه ام را به دهان بچه می گذارم با خودم می
گویم No men if men are god
اگر آدمیان خدایان باشند ... که صدای به
خوردن وسایل و غر زدن فرید قاطی شده بود"به قول معروف من مرد
نیستم،اگه مثل مرد واستم جلوت تومی شینی خونه"
چشم هایم را ریز می کنم و می گویم "مرد، آره،مرد"
بلند می خندم و می گویم "مرسی فرید جان،مرسی"
مات نگاهم میکند،سوئیچ در دستش،به طرف در میرود،بچه را بغل میکنم و
به طرفش می روم یک دستم را به گردنش حلقه می کنم "مرسی همینه،اگر
مردان خدا باشند، انسانی نمی ماند."

|
|
|