
پشت چراغ قرمز
نادیا خوش لقا
پنجاه نه ثانیه. تاچراغ به صفربرسد و عابران ازخط کشیِ عابرپیاده
عبورکنند، مانده است. بوق چند اتومبیل عابران را چند قدم به عقب می
راند. مرد به زنِ کنارش نگاه می کند و دوباره به پسربچه ی همراهش
که کیسه ی نایلونی پر ازسیب دردست دارد و مدام آن را از این دست به
آن دست می دهد، چیزی می گوید. پسربچه که تکه ای ازموهای جلو سرش به
سفیدی می زند با آستینش مُفش را پاک می کند، دور لبش را می لیسد و
بعد درحالی که از تندیِ آفتاب چشم هایش را ریزکرده نگاه سریعی به
پدرش می اندازد. مرد به زن نزدیک ترمی شود؛ تقریباً به او می چسبد.
دختر مدرسه ایِ یکسره پوشیده کنجکاوانه به آن دونگاه می کند. مرد
می گوید:
"ماشینم اون ور خیابون تو پارکینگه، نگاه کن"
به آن طرف خیابان نگاه کردم. انعکاس نورخورشید برصفحه ای فلزی توی
چشم هایم افتاد، دستم را سایبان کردم؛ دوربین بود. خرفتِ کله طاس
مثل این که هالو گیرآورده بود. من هم اصلاً نگاهش نکردم. توی دلم
گفتم آن قدر بنال تابترکی! قدرزر زرگرشناسد...دندون گیر نبود.
خواستم بگویم
"دِ جون بکن دیگه،الان چراغ سبزمی شه! برم اون طرف دوستان منتظرن
ها،دیگه کارازکارگذشته ها! "
هی زیرگوشم وزوزکرد. گفتم: اًه!زن این رامی گوید و روبه مردچشم غره
میرود. چهل ثانیه باقی است. زن با عجله ومتفکر زیپ کیفش رابازمی
کند؛ آینه قرمزی راکه دوقلب به هم چسبیده است وتکه ای ریمل گوشه ی
آن خشک شده می گیرد جلو صورتش و دستی زیرچشم ها وموهایش می کشد.
بعد آینه را پرت می کند توی کیف وزیپ را می بندد. نگاهی به پشت سر
و اطرافش می اندازد. مرد لب هایش می جنبد. دهان باز کردم: بروپی
کارت گفت:
"چقدرسرسختی خانم، نوبرشوآوردی!"حرصم درآمد، گفتم: همینه که هس.
گفت:"
راه بیا با مامشتری شیم."حالم به هم خورد از ناخن خشکی اش.
موتورسواری آمد نزدیکم، بعد گاز داد و دور گرفت. خودم راعقب کشیدم:
پدرسگ! زیرلب چیزی گفت. خندید و رد شد. پسربچه هی نِق می زد
"قول دادی ببریم پارک،پس چی شد؟"
روبه ش اخم کردم و به کله طاس گفتم:
"سرخرم که داری!"
آهسته گفت: "توبگوآره، دیگه کارت نباشه؛ تا بامنی دریمنی."
دوباره پسرپرسید:
"بابا اون ور چیه،اون بالا برق می زنه؟!"
با انگشت به دوربین بالای چراغ قرمزاشاره کرد.تشری به بچه رفتم:
"چته بچه،مغز منو خوردی!"
پسر بچه خودش راپشت مرد مخفی می کند ودزدکی به زن نگاه می کند.
ثانیه شمار به بیست رسیده است. مرد باسوییچ روی پای چپش رِنگ می
گیرد و لب هایش رامی جود. زن حالا به طرف دیگرخیره است که مرد مسنی
با کت وشلوار مشکی و کیف سامسونتی در دست درفاصله ای ازاو، چشم
ازچراغ قرمز برنمی دارد. مردِ کناری اش کیف کوچک چرمی قهوه ای را
باز می کند؛ سرفه ای می کند، و دوباره، این باربلندتر. زن با اکراه
بر می گردد و مرد طوری که می خواهد گوشه ی اسکناس ها رانشان دهد،
کیف را با فاصله از خود و متمایل به سمت زن می گیرد. زن انگارچشم
هایش برق می زند اما دوباره سرش را برمی گرداند سمت مرد کت و
شلواری و گفت: "آقا ببخشین ها ساعت تون چنده؟"
انگارنشنید. دختر جوجه مدرسه ای گفت:"سه ونیم." برگشتم و گفتم:
"قاشق نشسته! چته خیره شدی به من، آدم ندیده ای؟!"
بلند ترپرسید م:"
آقاساعت دارین؟!"
دوسه نفری ازصدای زن سرمی چرخانند. دخترمدرسه ای که سمت دیگری را
نگاه می کند،چشم هایش را می گرداند سمت زن. مرد کت وشلواری پوش
خیره می شود به زن. زن می خندد. ردیف سفید دندان هایش پشت آن لب
های قرمز بیرون می زند. مرد می گوید:"
چشم،اساعه"
زن دوقدمی برمی دارد سمت او، که پسربچه مانتوی عنابی رنگش رامی کشد
ومی گوید:
"خاله ،خاله،بابام می گه یه چک پول ازکیف تون افتاد."
چراغ سبز می شود. 

|
|
|