
سكوت غازها
حميد رضا ايروانيان
ترس تمام وجودم را در برگرفته بود، گلوله
آرپيجي به ديوار اصابت كرد. دیوار داشت فرو می ریخت و من فرصت فرار
نداشتم. و فقط یادم است که فریادی از ته دل کشیدم!! ولی خوشبختانه
دیوار به سمت حیاط خانه فرو ریخت و من جان سالم به در بردم! از
ریزش دیوار گرد و غباری بلند شد و این فرصت خوبی برای من می بود،
با شتاب خود را به جلوی در خانه ای رساندم، در خانه باز بود و از
آن صدای شلیک گلوله بیرون می آمد. وارد خانه شدم، یکی از کردهای
سیاه پوش روی بام بود، او را هدف قرار دادم . فریادی زد و از بام
به پایین پرتاب شد، با اینکه گلویم خشک شده بود ولی زیاد اهمیت نمی
دادم، مثل مور و ملخ به آنها حمله ور شده بودیم .، در این هنگام
یکی دیگر از آنها را روی پله ها دیدم، فوری اسلحه را به طرفش نشانه
رفتم و شلیک کردم ولی.. ولی بدبختانه خشابم خالی بود! ترس تمام
وجودم را در برگرفت، باز مرگ را مقابل چشمانم دیدم، به نظر دیگر
کارم تمام می بود و من فرصت عوض کردن خشاب را نداشتم. چون او لوله
اسلحه را به طرف من نشانه رفت وبه من فرصت کوچکترین حرکتی را نداد.
بلافاصله شلیک کرد..!!و من تیر خوردم، درست به کتفم اصابت کرد، درد
شدیدی در کتفم احساس می کردم، احساس می کردم که دستم دارد از جا
کنده می شود، فریادی کشیدم و چند قدم به عقب رفتم. به نظر تیرش به
خطا رفته بود و نتوانسته بود با همان تیر اول کارم را تمام کند!!
در این موقع او از پله ها پایین آمد و باز لوله اسلحه را به طرفم
نشانه رفت و شلیک کرد. این بار تیر به پایم اصابت کرد!! گویی که او
عمدا این کار را می کرد، شاید می خواست مرا زجر کش کند و بعد تیر
خلاص را به من بزند!! اما چرا؟؟ چرا او این کار را با من می کرد؟
در آن وضعیت چه جای این کارها بود؟؟ اصلا درک نمی کردم!! خون زیادی
از من رفته بود و لباس خاکیم را قرمز و رنگی کرد!!
از میان غبار نگاهم می کرد ومن درد می کشیدم! کاری از دستم بر نمی
آمد، فقط باید انتظار گلوله آخر می بودم که کارم را تمام کند .
دوباره لوله تفنگش را به طرفم نشانه رفت.خواست که شلیک کند ولی
نتوانست! فکر کردم که گلوله تو خشاب گیر کرده و برای همین او نمی
تواند تیر اندازی کند!
موقع مناسبی بود، چاقو را بیرون آوردم و در یک آن به طرفش حمله ور
شدم و در حالی که فریاد می زدم چاقو را تا انتها در سینه اش فرو
کردم. سینه اش را با چاقوی تیزم شکافتم، به نظر باز شانس آورده و
توانسته بودم که جان خود را از این مهلکه نجات بخشم، باز از مرگ
جسته بودم و این بار هم مرگ نصیبم نشده بود!! داشتم نفس نفس می زدم،
هنوز او به سینه ام چسبیده بود، و او آرام در حالی که غرق در خون و
عرق بود روی زمین افتاد، دست خون آلودش را به صورتم کشید..،!
ناگهان صحنه دهشتناکی را مقابلم دیدم! صحنه هولناکی که با دیدنش
دنیا جلو چشمانم رو به سیاهی رفت و قلبم را از جا کند و کمرم را
شکست!!! او بود..همسرم ..!! که زیر پاهای لرزان من در خون خود می
غلتید!! در حالی که با لبخندی تلخ نگاهم می کرد. تا او را دیدم
چاقو از دستم افتاد! اصلا باورم نمی شد!! ناگهان دستم را روی سرم
گذاشتم و از ته دل فریاد زدم. در حالی که آب دهانم جاری شده بود
گریه می کردم، بدن بی جانش را در آغوش گرفتم، تمام لباسهایش خونی
بود، با چشمان سیاه و خسته اش دوباره زل زد به چشمهایم! می خواست
چیزی بگوید ولی از دهانش خون بیرون می آمد و مانع از آن می شد که
بتواند درست صحبت کند.اما او می خواست هر طوری که شده حرف بزند،
دستش را در حالی که خونی بود به طرف صورتم برد و صورتم را نوازش
کرد و بعد با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود گفت: نمی خواستم
این شکلی تمام بشود، ولی این برای هر دوی ما بهتر بود...........
می خواستم که به دست تو کشته شوم، فقط همین، دیگر با هم حسابی
نداریم.
باورم نمی شد.. نمی دانم چرا او این کار را انجام داد؟ می خواست چه
چیزی را اثبات کند؟
چرا.. چرا تو هميشه..چرا از پيشم رفتي اين چه كاري بود كردي؟
-- من هيچ وقت با.. با تو مخالف نبودم.. نه تو.. و نه من..اينو مي
فهمي..!!؟
و بعد این کلمات را در گوشم زمزمه کرد و گفت:
ای سرباز
من وتو رشته های از هم تنیده یک طنابیم!
من وتو دیوار فرو ریخته یک خانه ایم!
من وتو فاتح جنگ یک گورستانیم!
اما دیگر نتوانست بقیه حرفش را تمام کند و همان دم در حالی که به
چشمانم زل زده بود از دنیا رفت
مثل دیوانه ها فریاد می کشیدم و گریه می کردم. صدایم آنقدر بلند
بود که فریاد و جیغ گلوله ها را در هم شکست و مرا پیروزمندانه درغم
و ماتم خود تنها گذاشتند!! و لحظه ای بعد دیگر هیچ صدایی از او
نشنیدم!!

|
|
|