نقد
آثار بهرام صادقي با نگاهي به داستان كوتاه " جوجو جتسو"
كمتر داستان كوتاهي از بهرام صادقي (1363-1315ه.ش) است
كه درآن رگه اي از نيشخندي تلخ نبيني و درضمن اينكه به شدت واقع
گرايانه اند، حالتي از جابجايي و وارونگي را در دنيايي كه او تصوير
مي كند شاهد نباشي. جابجايي به اين خاطر كه تصور محتوم ما را از
واقعيت هايي كه به ديدن آنها عادت كرده ايم دگرگون مي كند و
وارونگي بدان سبب كه سخت عريان نمايند و افشاگرانه. پرده ها را
چنان از روي ظواهر كنار مي زند كه هرچه پنهان است را آشكار تر مي
بينيم و گزنده تر.
بهرام صادقي كه نخستين داستانهايش از سال 1337 درمجله "سخن" به چاپ
رسيد و بعدها با چاپ مجموعه داستان " عليرضا ذيحق
" و رمان كوتاه " ملكوت " نام اش در ادبيات داستاني ايران تثبيت
شد، بيش از آن كه به فكر طنز خندهاي اجتماعي باشد، يك قصه نويس
تمام عيار است. بقول خودش " در وهله ي اول بايد داستان نوشت،
داستان خالص، بايد ساخت، به هر شكل و هرجور...فقط مهم اين است كه
راست بگويي."
البته مقوله ي پردازش به طنز در جوامع بسته اي كه ساخت و كار
دموكراسي در نهاد هاي اجتماعي آن وجود ندارد،امكان رشد و بالندگي
ندارد وبه اين خاطر هم ما هرگز در ادبيات فارسي نويسندگاني مثل "
عزيز نسين " و" وودي آلن "را نداشته ايم كه بتوانند به طور حرفه اي
و شفاف و درعين حال با لفافي از كنايات با نوشتن داستان كوتاه، به
سياست و اجتماع بپردازند. چند نفري هم كه مثل دهخدا، كيومرث صابري،
ايرج پزشكزاد، عمران صلاحي، عباس توفيق، خسروشاهاني و فريدون
تنكابني هم اگر سرو كارشان با طنز بوده هيچ كدام در حوزه ي قصه
نويسي غير از ايرج پزشكزاد با رمان " دائي جان ناپلئون "اش درخششي
نداشته اند. در زمينه ي نگارش داستان كوتاه هم هرچند " خسرو
شاهاني" (1308ه.ش) با جذب مخاطب عام و " فريدون تنكابني " (1316)
با جذب قشر روشنفكركتابهايي راچاپ زده اندو با همه ي تبحري كه هر
دو در نوشتن طنزداشته اند اما چنان در سطح حركت كرده اند كه هرگز
در رده ي نويسندگان پيشرو ي كه بتوانند به ترسيم يك نقشه ي اجتماعي
از وضعيت بومي و جهاني بپردازد درنيامده اند. يعني كارهاي آنها با
كم و بيش تفاوتي كه از جهان بيني هايشان نشأت مي گرفته بيشتر نگاهي
انتقادي و فكاهي به روابط انساني و اجتماعي بوده و هرگز برخاسته از
يك نارضايتي عمومي و خشمي كه ريشه و اساسي در آزاد انديشي و اعتراض
داشته باشد، نداشته است. اگر هم چيزي ته دلشان بوده، احتمالا مصلحت
بني ها وعافيت طلبي هاي فردي، گروهي ويا پرسنلي، كارنامه ي پويا و
ماندگاري را براي آنها رقم نزده است.
عزيز نسين مي گويد: " طنز به معناي يك انتقاد بزرگ است، چيزهاي زشت
را به صحنه مي كشد و آنها را برهنه مي كند. ودر نتيجه به جستجوي
راههايي مي پردازد كه بتوانند از عهده ي زشتي ها برآيند..."
در ادبيات داستاني ايران، نويسندگان عمدتا به تفنن و ضرورت، طنز
پردازي كرده اند تا طنز نويسي و به همين سبب نيز هست كه مي بينيم
در كتاب " طنزآوران امروز ايران " كه عمران صلاحي و بيژن اسدي
پورتأليف كرده اند اسم همه ي نويسندگان مطرح ايران ازجمله " هدايت
"،" آل احمد "، " بهرنگي"، " نادر ابراهيمي"، " مهشيد امير شاهي "
و غيره به شكلي در ليست طنز نويسان قرار گرفته اند.
اما برگرديم به بهرام صادقي و اينكه " محمد علي سپانلو " در كتاب "
نويسندگان پيشرو ايران " مي گويد:
" نگرش صادقي كه بر مبناي سنجش تناقض ها در يك موضوع انساني و
اجتماعي شكل مي گيرد، ناگزير در قصه هايش به طنزي ظریف و ريز بافت
و معماروار نزديك مي شود..."
د رسال 1383 بود كه غير از " ملكوت " و " سنگر و قمقمه هاي خالي"
كتاب تازه اي نيز از " بهرام صادقي " كه مشتمل بر 6 داستان چاپ
نشده از او بود با عنوان " وعده ي ديدار با جوجو جتسو " منتشر شد
كه غير از داستان " ورود" كه بخشي از داستان بلند و ناتمام " خانه
هاي ازگل " بود بقيه داستان هاي كوتاهي هستند كه در اين ميان
داستان كوتاه " وعده ي ديدار با جوجو جتسو " به اين خاطر كه به
گونه اي فشرده بيانگر مؤلفه هاي بهرام صادقي مي باشد براي بازخواني
و تحليلي مختصر انتخاب مي شود:
ثقل اصلي اين داستان در بقالي سركوچه شكل مي گيرد كه صاحب اش جاجي
عبدالستار است:
" شايد جز اسمش، آن قدر كه انتظار مي رفت حاجي نبود...ريش و پشمي
هم كه بشود آن را ريش و پشم گفت، نداشت و عرق چين هم به سر نمي
گذاشت... اما البته نمازش را مرتب مي خواند ( اين طور مي گفتند ) و
روزه نمي گرفت ( اين يكي را دكترها گفته بودند )..."
چنانچه مي بينيم حاجي عبد الستار با همه ي ويژگي هايي كه يك فرد مي
تواند داشته باشد، نماينده ي تيپيك گروهي از اجتماع نيز مي باشد و
همچنين رگه هاي طنزي كه نويسنده در معرفي وي بكار برده است. يعني
نشان دادن آدمهايي كه چنانچه مي نمايند نيستند.
راوي نيز كه شخصيت اصلي قصه است، روشنفكر جوانيست كه قصه مي نويسد
و عشق هنر دارد ومثل همه ي نمونه هاي عيني اش
در جامعه،عنصري پر از
فضيلت و صداقت است. اما بخواهي نخواهي عده اي يك جورهايي به فعاليت
هاي فرهنگي اش گير داده اند كه يكي يك نيمچه روشنفكري به اسم آقاي
" ميران " است كه پيش از مرگ اش مي گفته است:
" به من مي گفت وقتي داستانت در آيد تو را خواهم كوبيد. راستش
دقيقا گفت: " مشت و مالت مي دهم." چون از كسي كه تأثيري در ساختمان
داستان ندارد، به تفصيل اسم برده اي و از قوانين مسلّم... عدول
كرده اي."
اين نكته نيز برگرفته از روابط نادرست فرهنگي و مطبوعاتي در
نشرياتي است كه عوض تنوير افكار، همه به فكر خراب كردن و تهمت زدن
به يكديگرند و كارشان نوعي واسطه گري در لو دادن چهره هايي كه
دگرگونه انديشه اي، غير از سليقه ي مرسوم زمانه دارند.
دختري هيجده ساله هم كه با پدر و مادرش در دو اتاق اجاره اي مي
نشينند و مادرش زمين گير است و همين چند وقت پيش بود كه جل و
پلاسشان را سر اجاره و پول آب و برق مي خواستند بيرون بريزند به
خاطر تلفن زدن به دوست پسرش مرتب به بقالي مي آيد:
"...چيزهايي در باره ي مامان جان مي گفت كه گويا اعصابش ناراحته و
قرار است ببرندش اروپا و اين بابا هم دست تنهاست و... شمالِ هفته ي
پيش هم با اين اوضاع چنگي به دل نزد و..."
اين شخصيت نيز كه به شكلي نشانگرزوال و انكار خويشتن حقيقي در بين
طبقه ي خرده بورژوازي مي باشد با ورود چند آدم ديگر، خصوصيات آن
طبقه را با همه ي دردها و ناهمسازي هايش كامل تر مي كند.مثل زني كه
چهار بچه ي قد ونيم قد دارد و شوهرش رو تخت مريض خانه است وبا حالي
پريشان از بقالي به بيمارستان زنگ مي زند و ديگري " خانم نمره اي"
ميني ژوپ پوشي كه چاق و خپله است و هرچند وقت يكبار رنگ موهاي
وزوزي اش را عوض مي كند و معمولا تو اين وقتها جوان دراز و كج و
كوله اي هم كه كتاب " هنر عشق ورزيدن " اريك فروم را مشتاقانه بغل
زده پيداش مي شود و همچنين راننده اي كه هميشه آن وقتها ماشين اش
جلوي بقالي پنچر مي شود و مي خواهد كه به پمپ باد زنگ بزند:
" مردم مي گفتند: " هر آدم خوشبختي كه به پست خانم نمره اي بخورد،
يك چلو كباب سير مي خورد و بيست توماني هم پول تو جيبي مي گيرد..."
يك شاگرد بقالي هم هست كه راوي درباره اش مي گويد:
" اصرار داشتم كه درسش را ادامه دهد. راستي و صميميت پيشه كند.
كتاب بخواند و روح و فكر خود را غني سازد. بعد براي اين كه نشانش
بدهم كه حرفم تو خالي نيست و بهروزي انسان ها و سعادت تمام جامعه
برايم مطرح است و به تعهدات وجداني و روشنفكري خود وفادارم پيشنهاد
كردم كه مادر پيرش را از ده بياورد كه همينجا در خانه ي ما رخت
بشويد، جارو كند و... اما پيرزن با سواد و كتاب دشمن بود و اعتقاد
داشت كه همه ي بدبختي ها و بلاهايي كه سر جوان ها مثلا پسرش آمده
يا خواهد آمد، زير سر همين مدرسه ها و كتاب هاست."
اشاره به نكته اي كه بطور صريح از صداقت واقعي وباور كليشه اي
نوجوانان وجوانا ن يك عصر پرده برمي گيرد و بخاطراين رك گويي ها
نيز هست كه خود را دچار مشكلات عديده اي مي كنند كه كارشان در
نهايت به دست " جوجو " ها يي مي افتد كه بايد از " جتسو" هايي كه
مي شناسند سخن بگويند.
از آدمهاي فرعي قصه پسر صاحب خانه و يك قهوه چي را هم داريم كه
باحضور ناگهاني شان در بقالي، ضمن درگير شدن با فضاي داستان از
خلال همان آدمهابا روحيات راوي و زندگي او بيشتر آشنا مي شويم:
" راستي پسر صاحب خانه حق نداشت كه مي گفت تو تا تمام اين نوشته
هاي روي پاكت را نخواني و صدتا سيگار نكشي و ده بار دنبالت نفرستند
به خودت تكان نمي دهي...ديگر كار به آنجا كشيده بود كه قهوه چي هم
هر وقت چاي مي آورد نگاه خشمگيني به من مي انداخت. خوب، بدون اغراق
باز كسي را فرستاده بودند دنبالم..."
بعد از شناخت خواننده با اين شخصيت هاست كه ناگهان قصه ؛ از سبك
رئال و ساختاركنايي طنزش، دور مي شود و مجراي حوادث،صورتي تمثيل
وار يافته و اين دفعه خواننده است كه بايد به قدر وسع خود از اين
خرمن افشان، دانه بچيند. يعني دقيقا همان اتفاقي مي افتد كه در
جوامع بسته و سنتي، نويسنده ناگزير از پناه بردن به دامن سمبوليزمي
مبهم مي شود. البته سمبو ليسم درهنرو ادبيات دنياي مدرن و جوامع
آزاد هم وجود دارد و بايد هم براي اعتلا آثار هنري از آن بهره جست
و اما تنها تفاوت، درعلل، چگونگي و شدت كاربرد آن است.
بعد از غيبتي كه شاگرد بقالي دارد و گفته مي شود كه به ده رفته،
راوي نامه اي دريافت مي كند كه طبق آن بايدبا " جوجو " يا "
جوجوجتسو"
و عده ي ديداري داشته باشد. اين نامه، روال زندگي او را درهم مي
ريزد و با هراسي كه از اين طريق در جان او مي ريزد خانواده اش،
عمواسكندر را تلگرافي به تهران دعوت مي كنند:
"عمو جان اسكند عصايش را مثل ژنرال ها بر زمين زد و پرسيد:
- اين جوجو جتسو ديگر كيست ؟ گمان مي كنم همه اش زير سر او باشد.
- نمي دانم. من كه صد بار بيش تر گفته ام. حالا ديگر خواجه حافظ
شيرازي هم مي داند كه من نمي دانم.
- مثل اينكه برايت رقعه اي نوشته است.
- بله. يادداشتي نوشته است.
- آها ! نامه ! اين جور رقعات البته كه اغلب گم مي شوند. خود آقاي
جوجو جتسو را كجا ديدي ؟"
در گفتن ديگرنه ضرري بود و نه خطري. خطر نگفتن بود. چون عصا دوباره
حركات تهديد آميز مي كرد.
- در دكان حاجي. اما چه طور بگويم، من نديدمش. از من خواستند كه
بروم ببينمش... "
اين چرخش غير متعارف داستان كه نشان از يك فضاي ميليتاريزه دارد و
همچنين سؤال و جواب ها يي كه بين عمو اسكند ر و راوي جريان دارد و
انگار كه تفتيش هستند تا صحبتي صميمانه بين افراد خانواده، وجهي
كاملا استعاره اي به خود مي گيرد كه با شروع قصه كلّي توفير مي
يابد:
" – وقتي نشستم، همان اول چشمم خورد به گوشه ي ديوار، پشت گوني هاي
برنج و عدس و ديدم يك سوراخ نسبتا بزرگ آنجا هست كه نبايد
باشد....مثل اين بود كه آن گوشه را بار اول مي ديدم ؟...موش درست
به چشم هايم خيره شد. دستش را دراز كرد به طرف من و كاغذ تاشده اي
را با احترام به من داد. دستپاچه شدم. همين طور حيران مانده بودم
كه موش تعظيمي كرد و رفت... نامه به امضاي جوجو جتسو بود...مفادش؟
درست يادم نيست از اينجا و آنجا تكه هايي را به خاطر دارم. خلاصه
اش اين بود كه زندگي مبتذل و منحط امروز خود را ول كنم و يك شب كه
چشم صاحب دكان را دور ديدم، بروم پيش آنها.بروم تا بيش تر از اين،
در اين گنداب دست و پا نزنم و به نوبه ي خودم ديگران را هم به دست
و پا زدن واندارم و يك چيز ديگر... آها ! ته مانده ي صميميت و
انسانيتم را نجات بدهم. البته در آن نامه چيزهاي ديگري هم بود اين
كه او در انجام مي تواند خودش را به محاكمه بنشاند يا بكشاند و حرف
هايش را بزند و مطمئن باشد كسي درِ دهانش را نمي گيرد كه به او
بورس دوساله ي اروپا پيشنهاد كند...اين كه در آنجا در محفل " جو
جو" دروغ نيست يا اگر هست از نوع همين دروغ هاي بي ضرر و معمولي
است."
اين هشدار و وعده ي ملاقات،اعصاب و روان راوي را از ترسي ناشناخته
و اما قابل پيش بيني درهم مي كوبد و تا "جوجو" را نبيند نه مي
تواند به تعهداتش عمل كند و نه به كسي درس بدهد و نه كسي را
استخدام كند. آن هم با وجود ماشيني كه در محفل "جوجو" ست و به اين
خاطر نيز سخت به وحشت افتاده است: " يك جور ماشين كشف دروغ است. هر كسي خودش را غير از آنچه هست نشان
بدهد روسياه مي شود. نويسندگان انسان دوست، نمايشنامه نويس هاي بشر
دوست، فيلم سازان مؤلف و حتي آدمهاي بدبخت و بيچاره ي معمولي مثل
من و حاج عبدالستار، نشانه ي مخصوص دارند...هر آدم نارويي را از هر
دسته اي باشد، نشانه ي مخصوص خود را از دستگاه دريافت مي كند."
عموبلند شد و در را كاملا بست. سايه اي گريخت.
- ولي تو كه نه شاعري و نه نويسنده.فوقش به قول خودت منورالفكر
هستي.با كسي خَرده برده اي نداري. نه وظيفه مي گيري، نه فرهنگ مي
روي و نه با كسي پالوده مي خوري... پس چرا نرفتي... چرا دعوت آن
مرد كه را... اسمش چه بود " جوجو" را قبول نكردي ؟ ترسيدي ؟
... مي روم. فردا مي روم. بيش از آن كه نويسنده داستان ميلش بكشد
ودر سوراخ ديوار حاجي را گل بگيرد يا تله اي آنجا كار بگذارد و يا
مرگ موش دور وبربريزد و يا اينكه باز بيايد سراغ من و من بيچاره را
به دلزدگي از اين مرداب پوچي و ابتذال نسبت دهد و آقاي " جتسو " ي
بيچاره مثلا نشانه ي آرمان هاي انساني و شب را هم چيزي بداند نظير
آگاهي و معرفت..."
در ادامه ي ماجرا ها رواي با حلول در جسم يك موش كه هر چقدر مي
خواهد خود را در سوراخي مخفي كند،مجال و امكان اش را نمي يابد و
آخر سر، آني مي شود كه هراس اش همه از آن بود:
" كدام يك از شما از من مي پرسيد كه اين لندهور كه بود كه در ميان
انبوه جمعيت و گريه هاي بي صداي يك پيرزن، مأمورين آتش نشاني و
پاسبان هاي پست مي خواستند او را به زور از درون سوراخ بزرگ و بي
قواره ي ديوار دكان حاج عبدالستار بيرون بكشند... "
بهرام صادقي كه در اين قصه همپاي كاراكتر داستان اش تا اعماق
اجتماع نقب مي زند، خود را داستان نويسي نشان مي دهد كه با تسلط بر
عناصر داستاني، بي آن كه ذره اي در دام شعارگويي بيفتد، معترض گونه
ترين شيوه اي را در پيش مي گيرد كه فقط از عهده ي هنرمنداني برمي
آيد كه ضمن حفظ جوهره ي اصيل هنري، به روشنگري در اجتماع نيز ياري
مي رسانند.