نگاهى
به رمان «الخاندرو مايتا» شاهكار ماريو بارگاس يوسا
«در جهان سوم هر کس آمد برای دیگران خانه بسازد، خود بی خانمان شد
و آن کس که برای خود خانه ساخت، خانه دیگران را ویران کرد.» رمان
الخاندرو مايتا يكى از شاهكارهاى يوسا، بار ديگر در آمريكاى لاتين
به چاپ رسيد. شمارى از منتقدين برجسته آن ديار اين رمان را كه
اولين بار در سال 1984 بهچاپ رسيد، برترين اثر يوسا مىدانند و
شمار بيشترى ضمن اذعان به جايگاه عالى اين متن، رمانهاى «شهر و
سگها» (1963)، يا «خانه سبز» (1966) و يا «جنگ آخر زمان»(1981) و
عده اندکی هم «گفتگو در كاتدرال» (1969) را قوىترين كار او
مىدانند. به هر حال صرفنظر از منزلت رمان مورد بحث ما، با تأسف
بايد گفت اين رمان در ايران مهجور ماند؛ درحالىكه بيشتر آن
آموزههايى را كه يوسا در كتاب «نامههايى به يك نويسنده جوان»
نوشته است، در خود دارد. اصلاً رمانى است كه در عين جذابيت و كشش
بسيار، گونهاى نوشتار است براى آموزش رماننويسى. خردهروايتهاى
گذشته و حال همزمان روايت مىشوند؛ طورىكه در اين يا آن صفحه،
شخصيتى از زمان گذشته مىگويد و همزمان از زمان حال حرف مىزند و
در همان حال راوى هم روايت خود را مىگويد؛ چه از گذشته يا حال-
چيزى كه به «گفتگوى تلسكوپى» شهرت يافته و نوع برجستهتر آن در
رمان «شهر و سگها» خودِ يوسا ديده مىشود و سالها پيش از نوشتن
اين رمان، متفكر اسپانيائى، خوزه ارتگا گاست آن را «پرسپكتيو زاويه
ديد» ناميده بود.
عنصر همزمانى در اين رمان بهنحو درخشانى همهجا حضور دارد تا
معنايى را به خواننده انتقال دهد كه گرچه در نوع خودش كمنظير نيست
و در كارهاى فوئنتس، ماركز، تولدو، مانليو آرگهتا، ايزابل آلنده و
ديگران هم ديده مىشود، و من به آن اشاره خواهم كرد، اما در اين
رمان اين امر ويژگىها و تأثيرگذارى خاص خود را دارد - چيزى در حد
و اندازههاى «مرگ آرتميو كروز» از فوئنتس و تلخ و بدبينانه همچون
«گفتگو در كاتدرال» از خودِ يوسا و در يك كلام، تكاندهنده و حتى
گريهآورتر و خواننده تا عمر دارد فراموشش نمىكند.
شخصيتهاى رمان زيادند و منولوگهاى آنها و نيز ديالوگهاىشان،
اساساً درباره مسائل مختلف جامعه كنونى پرو و مقايسه آن با گذشته و
نيز شخصِ الخاندرو مايتا است؛ اما حضور آنها بهخاطر تشخص بيشتر
دادن به مايتا نيست - كارى كه در رمان «تونل» از ارنستو ساباتو
آرژانتينى مىبينيم. از نظر روايتشناسى، اين نوع داستانها
معمولاً پيچيده و حتى مغشوش هستند و خواننده را سر درگم مىكنند،
ولى خواننده - كه لازم نيست حتماً حرفهاى باشد- پس از مطالعه چند
صفحه اول، با سبك نويسنده مأنوس مىشود و جايگاه هر فرد و هر پديده
را به موقع درمىدريابد.
عنوان داستان گرچه حاكى از يك زندگى واقعى است، اما راوى عمداً
چندين جا يادآورى مىكند كه «چون دوست دارد دروغ بگويد، ماجراى
زندگى شخصيت محورى رمانش را با تخيل خود درآميخته است.» گونهاى
رويكرد بورخسى و در عين حال صحهگذارى بر اين حقيقت كه «داستان
يعنى دروغ». از اين منظر با ذهن خواننده هم بازى مىشود و او، هم
واقعى بودن شخصيت مايتا و كل روايت را می پذیرد و هم نمی پذیرد.
البته تا جايىكه نگارنده اطلاع يافته است، هم شخصيت مايتا و هم
شورش خائوخا واقعىاند. اما موفقيت يوسا در اين است كه اين واقعيت
واقعى را به يكى از جذابترين واقعيتهاى داستانى تبديل كرده است.
در مورد چنين قضاوتى توصيه مىشود اين رمان خوانده شود.
در اين رمان هم مانند رمان درخشان ديگر يوسا «خانه سبز» است،
ماجراجويى با عشق و خشونت و توطئه در هم مىآميزد. البته از اين
حيث خانه سبز پربارتر است و يوسا براى نوشتن آن دهها جلد كتاب
خواند؛ حتى آثار درجه دو و سه را. اگر خانه سبز با اين پشتوانه،
رمانى متشكل از دولايه متفاوت شامل پنج خردهروايت محورى مىشود،
رمان مايتا هم با ذخاير ادبى خاص خود از تك لايه بودن رها مىشود و
دولايه مىگردد، اما تا حد زيادى به شكل درهمتنيده. در خانه سبز
شخصيتها صرفنظر از فكر و احساس و كنششان درنهايت چيزى جز بدبختى
نصيب شان نمىشود. از اين منظر هم معناى غائى زندگى چيزى نيست مگر
درد و رنج، خفت و سرافكندگى عمومى در شكلهاى متنوع، در مايتا هم
همين مصيبت ديده مىشود، منتها بار اصلى و خردكننده بدبختى روى دوش
مايتا است كه در زمره «صادقترينها» است. داستانپردازى پركشش
خانه سبز و وجود دو شخصيت محورى مانع فروپاشى زمان مىشود؛ هر چند
كه گاهى ماجراهاى فرعى جاذبه بيشترى براى خواننده دارند. در رمان
«مايتا» هم دنبال كردن ماجراهاى پرفراز و فرود شخص مايتا و ياران
صادقش - كه نمادش در كودكان جلوه پيدا مىكند- و ياران ناصادقش كه
بيشتر از همه ادعا دارند، لحظهاى رمان را از نفس نمىاندازد. نه
«خانه سبز»، نه «شهر و سگها» و نه «زندگى واقعى الخاندرو مايتا»
را نمىتوان خلاصه كرد؛ هر چند گاهى يوسا به دليل نگاه خود به رمان
و نوع رويكردش (در اثر انتقادىاش «عيش مدام» كاملاً توضيح داده
شده است)، گرايشى عميق به ملودرام و صحنههاى هيجانانگيز و
نوشتارهاى الكساندر دوما گونه دارد.
در رمان مايتا، يوسا تكنيكها و نوآورىهاى دو رمان «خانه سبز»، و
«شهر و سگها» را دنبال مىكند. قصه همواره از جائى شروع مىشود كه
رخدادهاى اصلى و تعيينكننده شروع مىشوند. بههمين دليل است كه
راوى گاه با روايت زمان حال قصه را پيش مىبرد و گاه براى توجيه
روايى موقعيت كنونى به گذشته بازمىگردد. كاربرد اين شيوه، ساختارى
پيچيده به رمان مىبخشد كه در ابتداى بحث به آن اشاره كردم.
نويسنده در اين رمان هم به اتكاى تجارب گذشته، دست به انطباق يك
زمينه اجتماعى - سياسى بر زمينه اجتماعى - سياسى ديگر، يك زاويه
ديد بر زاويه ديد ديگر و يك توالى زمانى بر توالى زمانى ديگر
مىزند. به اين ترتيب مجموعهاى از قطعههاى پراكنده و اجزاى
بهظاهر نامرتبط پديد مىآيد كه درنهايت با مهارت بهتانگيزى به هم
چفت و بست مىخورند و به اين شكل گونهاى توالى خطى يا تناظر فضائى
شكل مىگيرد كه زير چتر آن كليت رخدادها و نه تكتك آنها معنا پيدا
مىكنند. اين انطباق محيط هاى جغرافيايى و ديدگاههاى روايت و
توالىهاى زمانى راهبردى است كه يوسا براى جمعبندى نهايى تاريخى -
اجتماعى رويدادها در بيشتر رمانهاى خود به كار مىبرد؛ جنگ آخر
زمان، خانه سبز، شهر و سگها و همين الخاندرو مايتا و حتى مرگ
درآند در مقياس ضعيفترى.
جدا از فرم يا پرداخت و اجراى كار، زمينه داستان، يعنى اعتقادات،
باورها، رسوم و اوضاع اقتصادى -اجتماعى تا حد زيادى در رمان نمود
پيدا كرده است. مكانها هم چنان موجز و در عين حال دقيق توصيف
شدهاند كه خواننده به وضوخ دستخوش شعف يا اشمئزاز مىشود. راوى
گاهى مىگويد كه در اين مورد هم دروغ گفته است، اما خوانندهاى كه
اطلاعاتى درباره كشور پرو دارد، مىداند كه او به دروغ مىگويد كه
دروغ گفته است.
شخصيتپردازى مايتا تركيبى از تصوير و نقل و توصيف است. مايتا
چهرهاى انقلابى است، سيمائى از سيماهاى پرشمار انقلاب سرزمين عشق
و خشونت و انقلاب. مايتا اخلاص و صداقت دارد يا فريبكار و خودخواه
است؟ راوى براى كشف اين موضوع بسيار مهم و
در رمان مايتا، يوسا تكنيكها و نوآورىهاى دو رمان «خانه
سبز»، و «شهر و سگها» را دنبال مىكند. قصه همواره از جائى شروع مىشود كه
رخدادهاى
اصلى و تعيينكننده شروع مىشوند
حساس، سراغ چند نفر
مىرود. اين چند نفر روايتهاى مختلفى با ديدگاههاى مختلف و گاه
متضاد ارائه مىدهند؛ كارى شبيه «زندگى واقعى سباستيان نايت» از
ناباكف. از اين منظر رمان يوسا كاملاً و بهمعناى واقعى كلمه
چندصدايى شده است. هر كس از منظر منافع و جهاننگرى خود به مايتا
مىنگرد و او را توصيف مىكند. ديگر شخصيتها بيشتر با نقل و توصيف
ساخته مىشوند. اما در مورد آنها هم بايد گفت كه مثل خود مايتا چند
لايهاند.
رمان «الخاندرو مايتا» بازنمايى پارادوكسيكالى است كه تا اين زمان
هم بهحيات خود ادامه داده است: اگر روشنفكر، رنج و درد همنوعانش
را ببيند و منفعل بماند، افكارش هر چند متعالى، امرى شخصى تلقى
مىشوند و «ارزش اجتماعى» ندارند و اگر دست بهعمل بزند، دير يا
زود يا بايد دنبالهرو ديگران شود يا كسانى را دنبالهرو خود كند و
يا تن به انزواى خودخواسته بدهد؛ چون دو رويكرد اول با منش يك
روشنفكر راسيتن، همخوانى ندارد.
مايتا كه از دوره مدرسه به موجود بىعدالتى پى برده بود،
دراينباره از كشيش سؤال مىكند و با اينكه خورد و خوراك خيلى
خوبى ندارد، شام را از برنامه غذايىاش حذف مىكند تا «مثل ديگران»
شود. بههمين دليل بيمار مىشود، همين موضوع او را به پدر روحانى
نزديكتر مىكند و مايتا رهايى فقرا را از فقر در ايمان راستين به
مسيح مىبيند. ساعاتى را با خواهران روحانى صرف مطالعه مىكند و
چند ساعتى با دكترى همكارى مىكند كه به مداواى فقرا مىپردازد.
كمكم مىفهمد كه خدا و مسيح مستقيماً مردم را از گرسنگى و بيمارى
نجات نخواهند داد، درحالىكه سوسياليستها عملاً چنين برنامههايى
را در دستور كار خود دارند. پس، هنگام تحصيل در دانشگاه به
ايدئولوژى چپ گرايش پيدا مىكند. از آن پس اعلاميه پخش مىكند،
جلسه سخنزانى تشكيل مىدهد، بارها زندان مىشود، بارها پليش
خانهاش را زير و رو مىكند، دانشگاه را رها مىكند و عضو حزب
كمونيست مىشود، سپس استالينيستى سرسخت مىشود، اما درمىيابد كه
انديشههاى استالين اساساً فاقد ارزش تئوريك و عملىاند و فقط براى
توحيه سياستها ضدبشرى خودش شكل گرفتهاند، لذا به تروتسكيسم رو
مىآورد و فكر مىكند اين يكى چارهساز درد محرمان و زحمتكشان است،
باز هم بارها دستگير و زندانى مىشود و درنهايت، پس از انشعاب به
گروه اقليت مىپيوندد.
مايتا درمىيابد كه احزاب لنيسيتى - استالينستى بىاعتنا به وضعيت
روزمره مردم، معتقدند كه هر چه آحاد جامعه فقيرتر باشند و مردم رنج
بيشترى را تحمل كنند، اوضاع و احوال براى «پيشرفت حزب و كسب پايگاه
مردمى آن» مساعدتر است. بهعبارت دقيقتر اهداف درازمدت حزب بر
معيشت و حال و روز مردم اولويت دارد؛ امرى كه درست در نقطه مقابل
ديدگاه كلى ماركس قرار مىگيرد- زيرا خود ماركس بر اين اعتقاد بود
كه «تحول زمانى تحقق مىپذيرد كه توليد به سطح انبوه برسد و
صورتبندى اجتماعى و اقتصادى، خود به نفى خود بپردازد.»
بارى، مايتا با هزاران زحمت روزنامهای منتشر می کند و در همان زبان
فرانسه ياد مىگيرد. ازدواج مىكند، اما هجوم بى وقفه پليسها به
خانهاش و غارت دار و ندارش، كمكم بين او و همسرش فاصله مىاندازد
و آنها به رغم داشتن يك پسر، از هم جدا مىشوند. زن پسر را
نگهمىدارد، اما همين پسر سالها بعد كه شرح رفتار و كردار را از
مردم مىشنود، براى هميشه مادر را ترك مىكند. مايتا با همدستى
افسرى جوان و مردمگرا و شمارى كه از نوجوانهاى پرشور آشنا مىشود
و به اتكاى همين «جنگجويان انقلابى» و عدهاى از سرخپوستها، شورش
مشهور «خائوخا» را سازماندهى مىكند. والاخوس و جمعى از بچهها به
پاسگاه پليس حمله مىكند و مايتا و بقيه بچهها قرارگاه ملى را خلع
سلاع مىكنند. اما سرانجام شكست مىخورند و والاخوس دستگير مىشود.
چند نفر از «انقلابىهاى هميشگى»، از جمله ابيلوز نامى همانروز
صبح با كاميون ميوه از شهر گريخته بودند. مايتا بعدها، پس از سپرى
شدن دوره زندانش، از بانكها به نفع انقلاب پول مصادره مىكند. او
دوباره به زندان مىافتد و ياران سابق با پولها غيبشان مىزند و
فقط بعدها مردم از جمله نوجوانهايى كه سالها پيش، پس از شكست
عمليات انقلابى خائوخا، به گريه افتاده بودند و حالا آزادند،
مىبينند كه مايتا باز هم در زندان است و شمارى از آن «انقلابيون
هميشگى» در ثروت و تجمل غرق شدهاند و حتى پشت سر مايتا از او بد
مىگويند و ابيلوز در گفتگو با راوى مىگويد:«ايتا نماينده حزب خود
هم نبود.»
جالب است بدانيم كه همين انقلابيون حّراف نتوانسته بودند ده
سرخپوست و يا نوجوان را با خود همراه كنند. همين همراهى است كه
مايتا را در زندان زجر مىدهد:«شورش مىتوانست پیروز شود!
مىتوانست!»
كشيده شدن پاى نوجوانهاى بالغنشده به جريان شورش، استعارهاى از
اين امر است كه مبارزه در آمريكاى لاتين در صادقانهترين شكلش كار
بچههاست و در شكلهاى جدىاش، سراپا خشونت و خيانت است. چنانكه
وقتى پاى عمل افراد بزرگسال و جدى به ميان مىآيد، همهچيز رنگ و
بوى خيانت و بدنام كردن ديگران به خود مىگيرد. معلوم مىشود كه
خود انقلابىها هم از ظلم بدشان نمىآيد، بلكه نوع ظالم براىشان
مهم است. آنها در چارچوب توانايىها و دايره رفتارهاىشان چيزى
بهتر از سران حكومت نيستند.
بخش عمليات انقلابى با شيوهاى كه مىتوان آن را تركيب كارهاى
الكساندر دوما و جنگ و صلح خواند، روايت مىشود. صحنهآرايى و
تمركز روى بعضى از جزئيات و در عين غافل نشدن از كليات مهم،
آموزهاى براى انتخاب نوع روايت.
من فقط بخشى از داستان را بدون توجه به نوع روايت اصلى كه تو در تو
و پيچيده است، براى خواننده گفتم. در اصل كتاب، تمام اين جريانها
و فراز و فرودها را افراد مختلف براى راوى روايت مىكنند. در اين
روايتها گاهى مايتا تا نقطه اوج صعود مىكند و زمانى تا منتهاى
ذلت سقوط. چه كسى راست مىگويد و كى دروغ؟
زندگى بهترين شاهد سنجش است: مايتا كه هوش و حاقظه خوبى داشته است
و مىتواند از رفاه و آسايش برخودار باشد، در فقر زندگى مىكند و
انقلابيونى كه هيچكدامشان استعداد او را نداشتند، در اوج تجمل.
اما يوسا در ساختن شخصيت مايتا يك سويه پيش
جريان «فروريزى اندوهناك انقلابيون» جريان غمانگيز و دردناكى
است كه در كشورهاى موسوم به جهان عقبمانده ميليونها بار تكرار شده است
نرفته است. او را
آميزهاى از ضعف و قدرت نشان داده است و فقط روى اين جنبه تأكيد
ورزيده است كه او مىتوانست راحت و خوشبخت زندگى كند، اما از همان
اوان جوانى با ديدن بدبختى ديگران اين خواستن در او محو شد. او در
اين مورد كاملاً صداقت داشت. اين، تنها وجه قطعيت شخصيتپردازى
مايتا است- وجهى كه خود ما هم در شمارى از انسانها ديدهايم و نيز
خلاف آن را.
مايتا نمونهاى از انسانهاى مردمگرا، انساندوست و از خودگذشتهاى
است كه براى خوشبختى همنوعانش تا آخرين مرز امكان ايثار پيش
مىرود. او اين صفات را از راه مطالعه و گرايش به اين يا آن مكتب
يا رابطه با اين يا آن انسان و گروهانسانها بهدست نياورده است،
بلكه بهصورت نهادينه از آنها برخودرار است. بهدليل همين خصلت است
كه مىخواهد «آنسويى برود و دست به اقدام بزند، كه حقيقت آنجا
حضور دارد.» گرايش او به ايدئولوژىها و مذاهب مختلف از همين
خصوصيت سرچشمه مىگيرد نه از سطحىنگرى فكرى يا مصلحتگرايى سياسى
و دمدمى بودن روزمره. او نمىداند كه براى نيك بودن، نيازى به
آيين و آرمان خاصى نيست. اين را زمانى مىفهمد كه جوانى و
ميانهسالى را پشت سر گذاشته است. عضويت او در احزاب مختلف هرگز به
خاطر كسب قدرت و مقام نبوده است. هيچگاه نخواسته است نقش رهبر را
بهعهده گيرد، فقط دنبال روشها و اشخاصى است كه بتوانند عدالت را
برقرار كنند. آنقدر به اين آرمان وفادار است كه تن به اطاعت
كوركورانه نمىدهد، بلكه با خودانگيختگى فردى، عقل آميخته به
احساسات، دست به عمل مىزند؛ بى آنكه به فكر منافع مادى خود باشد.
از اين حيث شباهت زيادى به شخصيت «پرالتا» در رمان «يك نوع مردن»
اثر شاخص نويسنده گواتمالائى ماريو مونته فورته تولدو دارد. اين
رمان به قلم قاسم صنعوى ترجمه شده است. گمنامى، وضعيت پوشاك، غذا و
مسكن او در سن شصت سالگى، بيانگر اين است كه ثروت و شهرت براى او
فاقد اهميتاند. »كنار گذاشته شدن” او از سياست، موجب نمىشود كه
دنبال پول و مالاندوزى برود و شبيه سودجويانى شود كه پولهاى
انقلاب را ربودند. بلكه مانند يك انسان عادى در پى كارى
شرافتمندانه است. او در يك كلام «تنگدست» است ؛ اما تنگدستی
بزرگوار و شريف.
جريان «فروريزى اندوهناك انقلابيون» جريان غمانگيز و دردناكى است
كه در كشورهاى موسوم به جهان عقبمانده ميليونها بار تكرار شده
است. انقلابيونى كه زمانى حاضر بودند جانشان را براى مردم و
انقلاب بدهند، پس از كسب قدرت يا مثل لنين و استالين و كيم ايل
سونگ به قصاب مردم تبديل شدند و در يك روز به اندازه شصت سال حكومت
تزار آدم كشتند (حتى از اعضاى حزب خودشان) و بعدش هم به بالش تجمل
و اسراف و خودشيفتگى و كيش شخصيت تكيه زدند، يا اگر به قدرت
نرسيدند، ابتدا سياسى شدند، سپس به بدترين شكلهاى تجارت و زد و
بندهاى مالى و صد البته نهايت شهوترانى و ميگسارى و اعتياد به
مواد افيونى رو آوردند و در يك كلام در فساد غرق و حل شدند. یوسا
در نشان دادن این وجه از چهره انقلابیون سابق توانسته است استادانه
واقعيت واقعى را به واقعيت داستانى تبديل كند و شخصيتى خلق بسازد
در رديف شخصيتهاى ماندگار ادبيات داستانى جهان.