گزینه ای به آ ری و/ نه
مگر کد ا م یک / به صف ریشه ها ی تو می رسند !
کسی هنوز
ا ز وطن پلک های تو می نوشد
می رود و/ می آ مد
شبیه زنی از کوچه ها ی تو و/
مگر هزا ره ای به جمهوری تلخ اش
می رود و/ می آمد
مثل وا ژ ه ها ی تو و/
آشوب فصلی به ناتما م
سوگوار تر/ عبور پای پرنده ایست
ازمیرا ث د رخت و / پا ییزی د ر آینه برگش
ا نگا ر/ کسی هنوز
ا زوطن پلک ها ی تو می نوشد
مثل ظهرها ی ا بری تهران
یا جنگلی/ که ا ز جنس کو د کی ها ی تو
بر می گشت د رختا ن کوچک این سال
د ر با غ ها ی تو / چه می کنند !
چشم ها ی تو و/
غربت متنی / به د ست ها ی ممنوع ات
ا زخا کسترخا طره و/ د وید ن با رانت
د لم / د لوا پس هزار تیغه
به د ریا ست
رفیق عصرها ی عا شقی ام
چیزی بگو !
جها ن ا ز پس شا نه ها ی تو می جوشد خرد ا د د یگر ی و/ گز ینه ا ی به آ ری و/ نه
مگر
کد ا م یک / به صف ریشه ها ی تو
می رسند !
خرد ا د 88
****************************************
نصرت الله مسعودي
برای دکتر زهرا بنی یعقوب باشدکه شاعرمیراث دار رنج آدمی بمانَد
نه كه نيلوفرانه وچقدر چنگ ِ من
ازگيسوي سنگ
تَرك خورده برگشته بود خدا مي داند.
توچندان رفته بودي
كه نه آبها رفته بودند وُُنه بادها
وآنقدر نمي آمدي
كه ابد
تازه اول راه بود.
وكجاي آن ناكجا آباد بود
كه توخوابهاي بي مهتاب ِآب را
برگوشه ي كبود ِ برگِ نيلوفر
گريه مي كردي
كه يادم نمانده است
اما چنان با وهم ِمن درهمي
كه شايد همين ديروز بود
كه كنارِ بركه اي در« هگمتانه»*
سر به سوي نيلوفري
كه در آب مي سوخت،گريه مي كرديم
و «شيرين»* هم چه تلخ برشانه ي ما
غمنامه مي نوشت.
چه بي مهتاب مي گذرم نيلوفر
ويادت نرفته باشد كه گفتم
آن طره را
در هزار توي آب پنهان كن
اگر چه در وهم من
نيلوفري كه در آب مي سوزد
قصه اش را باد ها
به لهجه ي عين القضات
در گوش ِسنگ خارا هم
واگويه مي كنند.
* هگمتانه : نام قديمي شهر همدان
* شیرین عبادی
****************************************
احمد رضا خلیلیان
همیشگی
ویرانه ها را همیشه هجوم رازها لــبریز می کند
مرا آوار آوازهای ویرانت
جغرافیای گم شده چشمهایم را به کدامین قاچاق عبورت مرز کنم؟
وقتی که وقتی نیست همیشه برای شیهه اسبهای گریزت/
هرچند که همیشه ام مشبک از رفت و آمدی نیامده شده باشد و
هرچند ویرانه ام در تاریخ عقیمش هزار ظهر را نزاییده بمیرد.
اینجا آسمان سرخ سرخ/بادهایی از هر نظر می وزند
ابرهای پلید و سایه های سرگیجه های متساوی الاضلاع
بر بعد های هنوز خم بر حالاهای گم شده
و پل هایی که آن سرشان را بر قحطی رود ها فراموش کرده اند
ببینمت....چفدر شبیه هیچ شده ای
دست بکش بر دستانم/بر نیایش های شیار شده
همیشه ام کو؟
**************************************
علیرضا بخشعلی
گاهی اوقات
گاهی اوقات
جنون لذت بخش است
طعم گول خوردن هم
مثل طعم آب دریا
اصلا تا اینها نباشد
جنینی نیست
با همین گول خوردنهای بچه گانه
همین طعم شور دریا
****************************************
عطا الله آشتیانی
نور های قرمز
بوق های پی در پی
از کله صبح تا بوق سگ
رسالت های پی در پی
وای همت؟!
وای همت؟!
وای همت؟!
*******
چه می شد روز اول
روز آخر بود؟!
چه می شد نگاهم به نگاهت
کور می ماند؟!
هنوز حواسم پیش اولین نگاه جا مانده
دومین نگاه
حواسم پیش خودم نبود
همش گرد تو می چرخید
نگاهم را می دزدم
حواسم را اما چه کنم؟!
*******
دریادم با تو حرف می زنم
تو جواب نمی دهی
تورا می بوسم
دود می شوی
با تو راه می روم
دستم زبری دیوار را لمس می کند
من هنوز
هنوز و هزار هنوز
شاید یک هنوز مانده تا بیائی
****************************************
کروب رضایی
هیزم شکن دارم به داس فکر می کنم
وقتی درخت را به منقار می گیرد!
این همه چوب خشک
سینه سپرنکرده
می شکنند!
برای پریشانی موهای جنگل
قیچی
کافی نیست
این طفل از آرایشگر
می ترسد
****************************************
آزیتا موسوی
اسارت با نگهبانی علف های هرز باغچه می گریم
عاقبت بوسه های باران
بر گونه هایم
آرامم می کند.
**
عاشق خدایا تو تو میدانی که شاعر نیستم من
فقط
فقط چه... ؟
**
و باز هم خواب کاش یک شب
فقط یک شب
کاش شبی
فقط شبی
کاش
فقط
****************************************
محمد رضا رستم پور
1
اندوهم را فرو مي خورم
تماشاي فواره ي شعرها
ديدني است
2
صندلي جاي راحتي است
اما نه وقتي
بيست و چهار ساعته به آن بچسپي
درست مثل زندگي
3
با بالهاي مقوايي
بر اوج گرفتنم مي بالم
اما اين نخ.....
آه اين نخ........
روياي پرنده شدنم را
به زمين گره زده است
4
بهترين قصه ات را رو كن
پيش از آنكه
چشمان زغالي ات گل آلود شوند
پيش از آب شدن......
مادر بزرگ دوست داشتني!
مادر بزرگ برفي من!
5
همه آمدند
وتو
نام ديگر نيامدني........
و تو ني به دست آمدن دادي
كه جنون مرا بنوازد
كه فرق مرا به ديگران نشان بدهد
كه تو را شيرين تر كند
همه مي آيند
همه مي روند
و چقدر به تو مي آيد
نام ديگر نيامدن.
6
مرگ به من دست نمي دهد
و رازش را
استكان چاي سردي مي داند
كه سالهاست روي ميز م
دستهاي تو را انتظار مي كشد
7
شاعرانه ستايشم مي كني
نسبم را تا بهشت كش مي دهي
عاشقانه در عطر تنم حل مي شوي
و بعد......
خنده دار نيست ؟
اينهمه مقدمه چيني
براي يك گاز گرفتن ساده!
****************************************
صدف قزلباش
هرگاه که می روی شاعر می شوم
چشمانم خواب را از خود می رانند
بی آنکه بدانند صبح با دیدار تو آغاز نمی شود
پاهایم می خواهند من را به بلند ترین قله ها ببرند
بی آنکه بدانند از آنجا هم نمی توانم رویت را ببینم
دستانم برای در آغوش گرفتنت دایم می گشایند
بی آنکه بدانند تو در آغوش گرفتنی نيستي
سرم به دعا بر سجده مشغول است
بی آنکه بداند تو به اینجا نخواهی آمد
جواب آنها چه خواهد بود
تنها می دانم تو که باز گردی، دگر شاعر نیستم
اما باز هم از فراقت بیقرارم
بازگرد و شعرهایم را از من بگير
هرگاه که میروی شاعر می شوم
****************************************
سیّد محمّد صدرالغروی
آواز های قلب من آوازهای قلب من
آخرين پيامهای خود را
در ميدان سکوت صداهای بیصدا
با لبخندهای تلخ واخوردهگان،
در خزان پياپی شهر برگريزان
با سکوت شبانهی خوابماندهگان
در هم میآميزد:
تا قلب مشتعل را
در حبس خويش بسوزاند،
دخيل حسرت خويش را
در هجوم فاصلهها تاب آورد
و سقوط بیپايان قرن خسته را
نظارهگر باشد