روشنك

 

‏عليرضا ذيحق
 

شايع بود كه خبري خواهد شد. دخترها گيس هاشان بيشتر از روزهاي ديگر از روسري بيرون بود ودر مانتوهاي تنگ و كوتاه، مارپيچ تن ها آشكارتر از هميشه. اما پسرهايي كه پشت سرشان صف مي بستند خيلي كم بودند. كافي نت ها سوت و كوربود و وبا اينكه آتش و دودي از جايي بلند نبود ماشين هاي آتش نشاني همه جا كز كرده بودند. من دنبال عشق ام بودم. روشنك كه اورا روزي پشت وب كم ديده وبعضي وقتها كنار هم آفتابي مي شديم.
روشنك امروز دير كرده بود و من هفتمين بار بود كه فاصله ي بين پاساژ اتحاد و بازار ستارخان را بالا پايين رفته بودم.سينما آسيا فيلم " فرياد " را روپرده داشت و مسعود كه تو پوستر فيلم غرق بود ، غمگين تر از هميشه نشان مي داد. تا رفتم جلو مرا كشيد كنار و تا خواست از غزل برايم بگويد ، سرفه امان اش را بريد و با ديدن رضا پريد پشت موتور:
" صبح جمعه زير بازارچه. علي بي غم هم ميياد. حتي علي خوشدست.مي زنيم به كوه. سفر سنگ."
صداي روشنك كه آمد برگشتم و وديدم ريمل مژگانش خيس است و هراسي تو جان اش ريخته:
" بايد بريم دنبال روشن. من كه مي آمدم خيابان آزادي بسته بود و مي ترسم كه براش اتفاقي بيفته."
از پس كوچه ها زديم و رفتيم تو متن آزادي كه ديديم آتشبازي است و عده اي دارند روزنامه ها را آتش مي زنند كه به آنها توهين شده.
روشنك كه چهار چشمي پابه پا مي كرد يكهو داداش اش روشن را نشان ام داد كه سه چهار سالي ازمن جوان تربود. داشتيم مي رفتيم سرغ اش كه يكهو جيغ روشنك در آمدو ديدم كه سه چهار نفري ريختند سرش و كشاندندش جگركي ميهن. جنبيدم به داد روشن برسم كه يكي هل ام دادويترين و باكله خوردم شيشه و دل و جگرها ريختند زمين. بيرون غوغا بود و قشقرق و و من وروشن حسابي خون دماغ و كبود.
پوست ام را داشتند مي دوختند كه كه روشنك گفت:
" د يوانه ! با سر رفتي تو شيشه كه چي؟"
" روشن حالش چطوره؟"
" قد تو زخمي نيست. با علي خوشدست رفت خانه. "
" دلش چطور ! زخمي داشت يا نه؟"
" تو حتما خلي! يا شايد هم عاشقي."
" خوب نمي دانم. فقط مي دانم كه دوستت دارم روشنك."


1385
 



 

یادداشت

فرجام انقلابی های صادق

خسته از كوچه هاي زره پوش جهان

شاملو؛ اینک شعر

شعر

داستان

ادبیات و متون مقدسه

صادقی؛ قصه نویسی تمام عیار

معرفی کتاب

ارتباط با ما