عروسک من کی یو!!

 

‏حميد رضا ايروانيان

آن روز باران بارید. باد سردی شروع به وزیدن کرد. قطره های باران رقص کنان به شیشه خانه ها می خورد و صدای بلندی را ایجاد می کرد. سرش را به پنجره بزرگ اتاق چسبانیده بود و با وحشت بیرون را نگاه می کرد. رعد و برق صورتش را روشن تر کرد و چشمان آبی آسمانیش را به وحشت انداخت. از پنجره کمی عقب رفت . اشک چشمانش را خیس کرد . . لحظه ای بعد شدت باران آنقدر زیاد شد که هراسی را در ل کوچکش به راه انداخت . ناخوداگاه مادرش را صدا کرد ... مادر سراسیمه از اتاق دیگری آمد. دخترک را دید. به طرفش رفت و او را یک آن در آغوش گرفت. دختر سرش را روی شانه های استخوانی مادر گذاشت و گریست. مادر دستش را روی سر دختر کشید و با شوخی و خنده سعی در آرام کردن او را داشت. دختر هق هق کنان گفت: مامان باید امروز بیرون برم .
-- کجا دخترم تو این بارون!!
-- باید برم ، قرار دارم !
مادر خندید. دختر را از شانه هایش جدا کرد، گفت :قرار داری ؟ با کی شیطون ؟
-- با دوستم . ما همدیگه رو هر روز می بینیم !!
-- اما امروز نمی شه، دوست شما هم مطمئنا نمی یاد، مادرش اجازه بیرون آمدن نمی ده . بگذار یک روز دیگه
با دستان کوچکش اشکهایش را پاک کرد، گفت : نه نمی شه ، او حتما امروز می یاد . بذار برم . منتظرمه !!
سرش را برگرداند. نگاهی به شیشه کثیف اتاق انداخت و با چشمان اشکبارش بیرون را نگریست . مادر موهای صاف و طلایی اش را نوازشی داد و زمزمه کنان برای او شعرمی خواند. اما گویی حتی شعر های مادر او را مثل همیشه خوشحال نمی کرد .. .!!
سکوت بود. مادر دیگر چیزی نمی گفت .گوشه ای نشسته بود و با چرخ خیاطی لباسهای این و آن را می دوخت. قطره کوچکی روی صورت دخترک افتاد. چشمان درشت و آبیش را به سقف دوخت. از میان شیار و جرزهای سقف آب می چکید . ..
-- مامان
مادر سرش را بلند کرد. صدایی ازمهره های گردنش شنیده شد. نگاهی به سقف انداخت. گویی باران وحشیانه سقف را سوراخ کرده بود. بلند شد. کاسه ای بزرگ زیر آن گذاشت. صدای چرخ خیاطی واژگون شدن قطرات آب توی کاسه را در خود فرو برد .
دختر آرام و قرار نداشت. نیم نگاهی به مادرش انداخت و لحظه ای دیگر دستان کوچکش را به شیشه اتاق چسبانید و به آسمان خیره شد. گویی منتظر بالا آمدن خورشید بود. اما ریزش باران هر لحظه شدید تر و شدید تر می شد و صدای هولناکی را در گوشش فریاد می کرد. باز به گریه افتاد.بار دیگر به مادر التماس کرد. اما مادر به هیچ صراطی مستقیم نبود .. گفت :گفتم نمی شه عزیزم . برو بازی بکن ، مامان کار داره .
بغض گلوی دختر را می فشرد. دل تو دلش نبود. دستش را روی شکمش گذاشت. به نظر درد می کرد .. !!
صدای فریادی آمد. زن سراسیمه از جای خود بلند شد. به سمت اتاق دیگری رفت. دختربا هراس به در نیمه بازاتاق خیره شد .
آهسته به سمت اتاق کوچک دیگری که چند قدم آن طرف تر بود رفت. ایستاد. قلبش شروع کرد به تپیدن. از لای در درون اتاق را نگاه کرد. سایه مادر و یک نفر دیگر که مثل مرغکی پر کنده در رختخواب، خود را به این طرف و آن طرف می کشاند روی دیوار اتاق نقش بسته بود . .پدرش بود !
صورتش از ترشح آب دهانش خیس و کف و آلود شده بود !! سرفه های شدیدی می کرد. ملحفه سفیدی روی بدن پدر کشیده شده بود.
. دختر جلوتر رفت. چشمان وحشت زده اش را به چشمان خسته پدر دوخت .. پدر تا او را دید لبخند تلخی زد. دستش را به طرفش دراز کرد. می لرزید. دختر قدمی به جلو برداشت. مرد دست دختر را در دست گرفت. گریست. دختر هم گریه کرد. مرد لبش را گزید. گویی درد به همه جای بدنش رسوخ کرده بود. مرد گردن بندی که مزین به پوکه خالی یک فشنگ بود را از گردنش باز کرد .. آن را روي ميز گذاشت !! دختر اشک ریخت و خیره پدرش را نگاه کرد ..
--بابا ..بابا ..!!
لحظه ای بعد همه جا آرام شد. سکوت عجیبی خانه کوچک و محقر آنها را فرا گرفت. گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. مادر بیرون آمد. نگاهی به دخترش انداخت. حسابی عرق کرده بود. نفس زنان گفت : چی شده دخترم چرا این شکلی شدی !؟
دختر با بغض گفت: بابا چشه ؟
-- تو که بهتر می دونی، چرا می پرسی ؟
-- خوب می شه ؟
-- نمی دونم، نمی دونم !!
دستش را روی صورت دختر کشید. نگاهی به پنجره انداخت. دختر گفت: می ذاری برم بیرون. دوستم منتظره. اگه نرم ناراحت می شه . با .. به هم قول دادیم ...
-- نه دخترم یک بار گفتم که تو این بارون نباید بیرون بری !
پایش را به زمین کوبید، آه و ناله کرد. با مشت های کوچکش چند مرتبه به در و دیوار کوبید. اما مادر راضی نشد که نشد !!
-- می گم منتظره، چرا گوش نمی دی !
-- منم می گم نه. اصلا این دوستت کیه ، یعنی انقدر بی کس و کاره که تو این بارون اومده بیرون !!
-- خیلی هم کس و کار داره !
-- دیگه داری مامان رو اذیت می کنی. برو بشین. انقدر منو اذیت نکن، مادر گناه داره !!..اصلا چرا با عروسکت بازی نمی کنی ..؟ اسمش چی بود. ؟
--کی .. کی یو
--کی یو ..!!
دختر به هق هق افتاد. با ناراحتی و بی حوصلگی نگاهی به عروسکش که گوشه ای از اتاق افتاده بود انداخت. کمرش خم شده بود. گویی داشت او را با تعجب نگاه می کرد .. کنار عروسکش نشست .. آن را در آغوش گرفت . عروسک کهنه بود وقدیمی . نگاهی به صورتش انداخت. جای یکی از چشمها خالی بود. انگشتان کوچکش را روی صورتش کشید . او را در آغوش گرفت .اشک صورت کوچکش را خیس کرد. همان جا در آغوش عروسکش خوابش برد.
باران همچنان می بارید. طوفانی عجیب به پا شده بود که مردم شهر را به وحشت انداخت. گویی هیجانی شگفت انگیز پهنای آسمان را در بر گرفته بود !!
صبحی دیگر آمد. هوا هنوز بارانی بود. اما از شدت باران تا حدود زیادی کاسته شده بود. ابرهای سیاه سر تاسر آسمان را پوشانیده بودند. گویی هجومی نابهنگام و غیر منتظره دیگری را نوید می دادند . ..
دختر بلافاصله لباسش را پوشید. کلاه کاموایی قرمزش را سرش کرد . آهسته و بی آنکه مادر متوجه شود از خانه بیرون آمد .. خدا خدا می کرد که دوستش از غیبت یک روزه اش نرنجیده باشد. به کوچه بعدی که رسید ایستاد . قطرات ریز باران بر سر و رویش می خوردند و صورت کوچک و گندم گونه اش را نوازش می داد. جلو رفت. نگاهی به کوچه و دیوارهای بلند و مرطوب و آجریش انداخت. کسی آنجا نبود.
جلوتر رفت. تابلوی رنگ و رورفته آبی رنگ را که دید مطمئن شد که همان کوچه است. سرش را آرام برگرداند. نگاهش به باغچه کوچکی که کنار در خانه ای بود قفل شد. لحظه ای طولانی نگاه کرد. چند قدم آن طرف تر. نهال کاج کوچکی بود .
که ریشه هایش کاملا از خاک بیرون آمده بود . با تردید نهال کوچک را نگاه کرد . نهال ، آن گوشه در حالیکه کمرش به دونیم شده بود توی باغچه افتاده بود.. گویی کسی با بی
رحمی کمرش را شکسته بود . اما چه کسی ؟ نمی دانست؟
هنوز گودال کوچکی که خانه و مامن قبلی اش بود پر نشده بود .. به هق هق افتاد . دستان کوچکش را به هم قفل کرد و با صدای بلند گریست .. تازه فهمید که درخت کوچکش ، یعنی تنها دوستش را از دست داده است !!!

     اول صفحه



 

یادداشت

فرجام انقلابی های صادق

خسته از كوچه هاي زره پوش جهان

شاملو؛ اینک شعر

شعر

داستان

ادبیات و متون مقدسه

صادقی؛ قصه نویسی تمام عیار

معرفی کتاب

ارتباط با ما