
شبح
شهلا شهابیان
- توچی ... تو چی میگی؟
- هوم؟
- میگم تو چی میگی؟
مرد قند تو دهنش را مکید و به تاریکیِ پشتِ شیشه نگاه کرد و زیر لب
گفت:
- چی رو چی میگم؟
زن فنجانِ چای را از رویِ میز برداشت و مرد فنجان خالی را در
پیالهیِ کفِ دست گرداند و به زن نگاه کرد:
- معذرت! اگه اینارو میگی حواسم بِهِشون نبود.
و با سر به تلویزیون و زن و مردی که سرِ هم هوار میکشیدند اشاره
کرد و گفت:
- حالا چی پرسیدی؟
زن به تفالهیِ تهِ فنجان نگاه کرد و گفت :
- هیچی ... مهم نبود.
مرد فنجانِ خالی را رویِ میز گذاشت و زن از پشتِ پردهیِ برفِ پشتِ
پنجره به شبحِ کاجِ تویِ باغچه نگاه کرد و گفت :
- میگم از زیرِ چارچوبِ در چه سوزی میآد تو!
لاهیجان. دیماه 87

|
|
|