
اگر شعر،آلیاژی از سپهری و
ویتگنشتاین بود!
ابوذر کردی
aboozarkordi@gmail.com
نگاهی
فلسفی به اشعار سهراب سپهری
کمی تصور برقراری گزاره ی بالا دشوار است، در ابتدا نمی دانیم این
گزاره چه قدر بامعنی یا صادق است ؟ ولی در ادامه ی یادداشت
می
کوشیم با پیاده سازی یک داربست منطقی به یک نتیجه گیری کلی از این
جریان برسیم، گرچه هم پوشانی منطق و شعر کمی دشوار و دون شان می
رسد، اما تصور ما این است که با پذیرش یک سری فرضیات اولیه در مورد
شعر که مورد پذیرش همه ی شعر پژوهان است می توان به یاری یک داربست
منطقی می توان به خروجی دلخواهی دست پیدا کرد.
سهراب سپهری شاعری است که شعرش با گذشت دو سه دهه هنوز از ابهامی
خاص در فرم و معنا و پارامترهای روان شناختی و زیبایی شناختی
برخوردار است، حضور امر اخلاقی در لعاب امر عرفانی در شهر شعر
سهراب و ته نشینی رقیق امر اجتماعی در آن از مسائل غامضی است که در
نقد شعر سپهری به کار رفته است، به جرات می توان گفت سپهری از
معدود شاعرانی است که امر اجتماعی در شعرش حضوری خفیف دارد و با
تکیه بر نوعی تخیل تئوریک تصمیم به پی ریزی جهانی دارد که در آن
برابر ایستا( ابژه ) های اخلاقی در خود آن جهان گسترش و پراکنش
دارند نه در مرز جهان یا بیرون آن، سپهری عمق و غنای فلسفی اش و
تصویرسازی شعری که از آن ارائه می دهد، وضعیتی را به وجود می آورد،
گویا جهان همیشه چنین خوش آیند بوده و تمامی وانمایی ها و جلوه های
آن به هیچ وجه آرمانی نبوده و کاملا سیال وخود جوش در این جهان به
وجود آمده و چرخ دنده های زیستی موجودات را می گردانند:
تنها به تماشای چه ای ؟
بالا، گل یک روزه نور.
پایین، تاریکی باد.
بیهوده مپای،شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه ی خدا روشن نیست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند و هراس بزرگ،ستون نگاه، پیچک غم .
بیهوده مپای.
برخیز، که وهم گلی زمین را شب کرد.
راهی شو که گردش ماهی،شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و
خدایی...
بی گاه است، ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خواب دگر بین .
در این شعر از دفتر شرق اندوه،به بُره ای از جهان سپهری دست پیدا
می کنیم که در آن دوئل تشویش و تصدیق در گزاره ها و تصاویر مرئی از
جهان خودش مشاهده می شود، به این معنا که اوج تالم و اندوه سپهری
در قاب تصاویری نهفته است که صورت مساله ی آن چندان دشوار به نظر
نمی رسد چون جواب سریع و صریحی دارد، جهان غمناک سپهری جای تردید
به سوژه هایی است که منسلخ از جهان منفرد سپهری است که هم پوشانی
با جان جهان واقعی امروزینی ندارد، سپهری دراین شعر مردد است در
وجود امر خدا، در ساری بودن آن در تمام پدیدارهای طبیعی، و این
تردید اوست که جهان را غمناک می بیند واین سطر آخر شعر ثقل
بلاتکلیفی و تعلیق است که زمان را بی گاه را می بیند و تصمیم را در
اوج شک و تردید به مخاطب تحمیل می کند .براستی چه سری است در شعر
سپهری که این همه امر اخلاقی در آن رواج دارد حال به تعبیر نیچه
اخلاق جایی قوام می گیرد که فرادستان و فرودستان شکل بگیرند حال در
جهان سپهری اصلا چیزی به عنوان سلسله مراتب موجودات وجود ندارند و
همگی بدون هیچ چالش در کنارهم به سرمی برند .این جهان چگونه است که
با وهم گلی شب می شود و گردش ماهی می تواند شیاری از اندوه ایجاد
نماید، چه قدر می توان در صحت این گزاره ها یقین پیدا کرد و آنها
را با واقعیت های اکنونی خود اینهمان کرد ؟
چیزهایی دیدم در روی زمین :
کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن،عشق می رفت به باغ ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره ی آنان نان بود،سبزی بود، دوری شبنم بود،کاسه ی داغ
محبت بود.
من گدایی دیدم،دربه در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به
یک پوسته ی خربزه می برد نماز
بره ای دیدم، باد بادک می خورد.
من الاغی دیدم یونجه را می فهمید .
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت :" شما"
من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور
در این شعر که برگرفته از شعر بلند صدای پای آب است،نوعی آشوب
(chaos) در پهلوی هم گذاری تصاویر دیده می شود، یقین سپهری در خوب
دیدن مطلق اشیا زمینه را برای
جهان – شعری فراهم می کند که می توان بدون هیچ پشتوانه ی فکری،
معرفتی در همه ی گزاره های آن تردید نمود، الگوی بی نظمی که در
چیدمان تصاویر به چشم می آید، بعد از وارسی ماهیت و چیستی اشیا این
نکته را به ذهن خطور می دهد که باور شعر سپهری، عنان ولگام فرم را
سست کرده است، این شعر که اتحادیه ای از گزاره هایی است که اگر
هزار دلیل اقامه کنیم از لام تا کام کمترین قطعیت را با جهان خارج
ما دارند، می توان فرم شعر سپهری را در معرض خطر دید، پر گویی در
استعمال تصاویری که فونت ها و فرمت های مشابه ای به هم دارند به
کرات در شعر سپهری به کار رفته است حتی برخی از آنها به لحاظ
معیارهای زیبایی شناختی (aesthetics) در نوع خود کم نظیر یا بی
نظیر هستند که به ذهن خیلی از شاعران معاصر سپهری نرسیده است که می
توان از این حیث سپهری را حتی مؤلف برشمرد، سپهری در تصاویر شعر
فوق که مدعی است در روی زمین آنها را دیده است، این تصاویر در نوع
خود از چنان درجه ی خلوصی برخوردارند تو گویی صمیمیت سلول رسمی
بدنواره ی شعر اوست که در اینجا با یک قاعده ی بازی سروکار داریم،
سپهری را چه می شد که به جای صمیمی سازی جهان یا جهانی سازی صمیمی
به دنبال تعبیه ی نوعی شک ویتگنشتاینی در القای و وانمایی تصاویر
به اصطلاح زیبای شعر خود می بود ؟
در یازده تصویر ( چیز) که سپهری آن ها را دیده و به شعر کشانده
است، سپهری را عجول می بینیم در فعل دیدن، در دانستن و یقین کردن
به واقعیت های تجربی و فرا تجربی . چه مجاورتی در این دو تصویر هست
: " در چراگاه نصیحت گاوی وجود دارد که سیر است " و
" شاعری که خطاب به سوسن می گوید : شما "، سپهری این گزاره ها را
در جهان –شعر خود یقینی تر از آن می داند که بخواهیم نسبت به صادق
بودن با بی معنا بودن آنها محمل برانیم، در تصویر دوم با یک شگفتی
روبه روییم، یک عجب ارتباطی، یک شیوایی تله پاتیک که ویران مان می
کند، این تصویر بیشتر یک تصویر سینمایی است که برآیند های نیروئیک
آن ما را مدهوش می کند نه به پویایی می رسیم نه از ایستایی خیز می
گیریم، این تصویر دارد مارا صاعقه زده می کند، ولی نمی دانیم هدف
از پهلو گیری تصاویر دیگر کنار این تصویر بکر چیست ؟ اگر سپهری کمی
در هم نشینی این تصاویر با تردید بیشتر و عجله ی کمتری برخورد می
نمود به چه تصاویری دست پیدا می کردیم وشعر سپهری چه سپهری داست و
سیمای آن چگونه بود؟ اگر این تصویر " من الاغی دیدم یونجه را می
فهمید " کمی راستی آزمایی آن توام با شک بیشتری می شد و برابر
ایستای آن اتحاد بیشتری با جهان واقع داشت یعنی با همبایی و همبودی
با دیگر همنوعان ما می شد به یک تصویر دلپذیر تری می رسیدیم،
ویتگنشتاین در کتاب " در باب یقین " می گوید که ما متقاعدیم که
زمین کروی است
این بدان معنا است که " ما به آن کاملا مطمئنیم " فقط به این معنا
نیست که هر فرد واحدی به آن یقین دارد، بل به این معنی است که ما
به جمعی متعلقیم که با دانش و تعلیم و تربیت به یکدیگر پیوند خورده
اند .اگر سپهری به جای ترکیب کردن عرفان ایرانی با عرفان شرقی کمی
داربست شکاکیت ویتگنشتاین در گزاره های شعر خود پدیدار می نمود
اصولا ما با یک ساختار شعری که من آن را یک بسیارگان (manifold) می
نامم درگیر می شدیم، یک بسیارگان که همه چیز درست سرجایش بود و ما
مشکلی در فرم آن نداشتیم و درون مایه ی آن نیز در راستای استراتژی
های جذاب تصویر سازی از طریق نوعی اقناع (persuasion) مخاطب پیش می
رفت، یعنی در سازه ی تصاویر مخاطب با ما همراهی بیشتری می کرد،
در یازده تصویر فوق، عقلایی ترین مخاطب هم از تصویر اول " کودکی
دیدم که ماه را می بویید " با شعر همراهی می کند، آرام آرام با شعر
می آید و آرام آرام می بُرد تا به تصویر " بره ای دیدم، بادبادک می
خورد" و به کلی از شعر جدا می شود. باز در تصویر " شاعری دیدم
هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت : شما" دوباره مخاطب نفس نفس برمی
گردد یعنی می خواهیم این هارمونی را به شعرسپهری بر گرداینم که هر
گزاره – تصویری نتواند اعاده ی حیثیث کند .
رویکرد دیگری که می شود در ارتباط سپهری و ویتگنشتاین گفت مفهوم
بازی های زبانی است که در زاویه ای حاده می شود ردپای آن را در شعر
سپهری دنبال نمود منتها باز هم تقریبا به دلیل مشکلی که در بالا
گفته شد بازهم به صورت موافقت آمیزی این جریان در شعر سپهری رعایت
نمی شود .
این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت .
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.
هوش من پشت چشمان او آب می شد.
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت .
پشت شمشادها، کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد .
این حراج صداقت
مثل یک شاخه تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت .
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ترس های مرا می گرفت .
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار " تکالیف " من محو می شد .
این شعر که بر گرفته از آخرین دفتر سپهری " ما هیچ، ما نگاه " است،
بلوغ نهایی سپهری است، گرچه سپهری در این دفتر آخر شعر
حجم
را تجربه می کند که نوعی تعلق خاطر به بوطیقای یدلله رویایی است،
اما حجم هایی که سپهری می آفریند باز مانند دفترهای قبلی وی از
نوعی بی نظمی و افراط در استفاده ی مکرر در هر سطر رنج می برند، که
اینجا می شد بر طبق نوعی بازی زبانی که استفاده ی بجا وبه هنگام از
کلمات و تصاویر و حجم ها هستند استفاده نماید که مسلما گزاره هایی
که ما را به جایی نمی رسانند باید در اولویت حذف قرار بگیرند،
البته فراموش نشود که این ایراد در مجموع به شعر حجم وارد است که
استفاده ی بی رویه از تصاویر را در رأس کار خود قرار می دهد.
اگر از عیار شعر سپهری و فلسفه ی ویتگنشتاین بخواهیم به شعر دست
پیدا کنیم به گزارههایی می رسیم که در آن در کنار داشتن یک شعور و
تمهید شاعرانه محکوم به خطاپذیری در راستی نمایی آن نمی شوند،
گزاره که حامل یک تصویر هستند در این جهان هستند و نه در مرز جهان
یا بیرون آن، گزاره هایی که از حیث زیبایی شناختی ما را انگشت به
دهن می گذارند در شعر سپهری در دفتر شرق اندوه کم و بیش از این
عناصر جذاب و روحیه بخش دیده می شود که کمی به آرمان ما نزدیک است
:
آنی بود، در ها وا شده بود .
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود .
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود : با میشی گرگی همپا شده بود .
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ،پرده مگر تا شده بود .
من رفته، ما بی ما شده بود .
زیبایی تنها شده بود .
هر رودی، دریا
هر بودی، بودا شده بود.
 |