
یوسا و جهان داستانیاش
فتح الله بی نیاز
نگاهى
اجمالی به جهان ذهنی ماريو بارگاس يوسا در آثارش
یوسا از نویسندگانی است که از حیث سبک کار و معناگرایی روش مشخصی
دارد و آثارش از این دو منظر دچار تفرق نیستند. از نظر معنایی بر
این باور است که داستان باید چند لایه و چند سویه باشد و در این
مورد «مادام بواری» و «دون کیشوت » را مثال می زند. نیز در یک
روایت حقیقت متکثر است و در اختبار فرد یا گروه خاصی از افراد نیست
و تعیین کننده گرایش به حقیقت نه توانایی فنی و اقتصادی است و نه
پیشنه تاریخی یا قدرت نظامی و تبلیغاتی بلکه فقط و فقط وابسته به
خردگرایی و نوع دوستی است . متقابلا حقیقت گریزی تابع جایگاه فرد
یا گروه افراد نیست. چه بسا مردم عادی و تحت ستم که گاه حقیقت گریز
هستند؛ موضوعی که مصداق آن را در داستان های مشخصی از او خواهم
آورد. در ضمن در داستان های او عنصر تعیین کننده روابط انسان ها
خشونت است.
اما از نظر تکنیک باید گفت که خطی ترین داستان های او به دلیل
کاربرد چند رویکرد - گاه حتی یک رویکرد خاص – به روایتی چند وجهی
تبدیل می شود . خصوصا به این دلیل که او خود را مقید به نخبه گرایی
نمی کند. حتی گاه رویکرد رومانس و ملودرام را در پیش می گیرد و از
شگردهای پلیسی، غافل نمی شود و از اغراق و کولاژ و پرش های زمانی و
مکانی و تقاطع خرده روایت ها تا حد ممکن بهره می گیرد. سبک کارش
رفتارگرایی است و نه درون گرایی و از این در نقطه مقابل فاکنر و
جویس است. از نظر زیربنای روایت در داستان های او عناصر و سازمایه
های فرهنگی و اجتماعی زمینه و محیط به خوبی و در منتهای ایجاز به
مخاطب انتقال داده می شود. به تقریب اثری از او نیست که آرایه ها،
باورها، عقاید، رسم و رسوم سرزمین مورد نظر بازتاب پیدا نکند. این
رویکرد را در رمان «زندگی واقعی الخاندرو مايتا» ( 1984) «شهر و
سگها» (1963)، «خانه سبز» (1966) و «جنگ آخر زمان» (1981) و
«گفتگو در كاتدرال» (1969) و «سوربز» (2000) می توان به خوبی دید.
در «زندگی واقعی الخاندرو مايتا» خردهروايتهاى گذشته و حال
همزمان روايت مىشوند؛ طورىكه در اين يا آن صفحه، شخصيتى از زمان
گذشته مىگويد و همزمان از زمان حال حرف مىزند و در همان حال راوى
هم روايت خود را مىگويد؛ چه از گذشته يا حال- چيزى كه به «گفتگوى
تلسكوپى» شهرت يافته و نوع برجستهتر آن در رمان «شهر و سگها»
خودِ يوسا ديده مىشود و سالها پيش از نوشتن اين رمان، متفكر
اسپانيائى، خوزه ارتگا گاست آن را «پرسپكتيو زاويه ديد» ناميده
بود. در این رمان و رمان «مرگ در آند» (1980) و رمان چهار محوری
«سور بز» و «گفتگو در كاتدرال» عنصر همزمانى بهنحو درخشانى همهجا
حضور دارد و برجستگی پیدا می کند و تأثيرگذارى های خاصی می یابد.
یوسا گاهی هم وارد متن می شود؛ گونهاى رويكرد بورخسى و در عين حال
صحهگذارى بر اين حقيقت كه «داستان يعنى دروغ». از اين منظر با ذهن
خواننده هم بازى مىشود و او، هم واقعى بودن شخصيت هایش و كل روايت
را می پذیرد و هم نمی پذیرد. البته گاهی شخصيت هایش و رویداد اصلی
داستان واقعىاند. اما موفقيت يوسا در اين است كه اين واقعيت واقعى
را به يكى از جذابترين واقعيتهاى داستانى تبديل می کند.
در «خانه سبز» ماجراجويى با عشق و خشونت و توطئه با شدت زیادی در
هم مىآميزد و از اين حيث از رمان «الخاندرو مایتا » پربارتر است و
يوسا براى نوشتن آن دهها جلد كتاب خواند؛ حتى آثار درجه دو و سه
عامه پسند را . در بیشتر آثار او شخصيتها صرفنظر از فكر و احساس
و كنششان درنهايت چيزى جز بدبختى نصيب شان نمىشود. از اين منظر
هم معناى غائى زندگى چيزى نيست مگر درد و رنج، خفت و سرافكندگى
عمومى در شكلهاى متنوع. گاه حتی بار اصلى و خردكننده بدبختى روى
دوش کسانی است كه در زمره «صادقترينها» انسان ها هستند.
نه «خانه سبز»، نه «شهر و سگها» و نه «زندگى واقعى الخاندرو
مايتا» و ... را نمىتوان خلاصه كرد؛ هر چند گاهى يوسا به دليل
نگاه خود به رمان و نوع رويكردش، گرايشى عميق به ملودرام و
صحنههاى هيجانانگيز دارد. برای نمونه او در رمان «زندگى واقعى
الخاندرو مايتا» و «سور بز»، تكنيكها و نوآورىهاى دو رمان «خانه
سبز»، و «شهر و سگها» دنبال مىشوند. قصه همواره از جائى شروع
مىشود كه رخدادهاى اصلى و تعيينكننده شروع مىشوند. بههمين دليل
راوى گاه با روايت زمان حال قصه را پيش مىبرد و گاه براى توجيه
روايى موقعيت كنونى به گذشته بازمىگردد. كاربرد اين شيوه، ساختارى
پيچيده به رمان مىبخشد. او در اين رمان ها به اتكاى تجارب گذشته،
دست به انطباق يك زمينه اجتماعى و سياسى بر زمينه اجتماعى - سياسى
ديگر، يك زاويه ديد بر زاويه ديد ديگر و يك توالى زمانى بر توالى
زمانى ديگر مىزند. به اين ترتيب مجموعهاى از قطعههاى پراكنده و
اجزاى بهظاهر نامرتبط پديد مىآيد كه درنهايت با مهارت بهتانگيزى
به هم چفت و بست مىخورند و به اين شكل گونهاى توالى خطى يا تناظر
فضائى شكل مىگيرد كه زير چتر آن كليت رخدادها و نه تكتك آنها
معنا پيدا مىكنند. اين انطباق محيط هاى جغرافيايى و ديدگاههاى
روايت و توالىهاى زمانى راهبردى است كه يوسا براى جمعبندى نهايى
تاريخى - اجتماعى رويدادها در بيشتر رمانهاى خود به كار مىبرد.
شخصيتپردازى ها تركيبى از تصوير و نقل و توصيف است و برای این
منظور معمولا از چند زاویه دید استفاده می شود و روايتهاى مختلفى
با ديدگاههاى مختلف و گاه متضاد ارائه مىشود. از اين منظر رمان
های يوسا كاملاً و بهمعناى واقعى كلمه چندصدايى شده اند هر كس از
منظر منافع و جهاننگرى خود به شخصیت مورد بحث (دیکتانور یا
انقلابی ) و رویداد خاص (مثلا انقلاب) مىنگرد و آن را توصيف
مىكند. نمونه بسیار بارز آن رمان «مرگ در آند»
است. در این داستان
خشونت فقط از یک منظر بازنمایی نمی شود و به یک عامل نسبت داده نمی
شود. به عبارت دیگر، سه انگيزه متفاوت را براى آدمكشى روايت
مىشود: عامل اول، خشونت از بالا است. خشونت از بالا كه در
اعمال و رفتار چند شخصيت از اين داستان، تصوير مىشود، بهعلت
«وجودى» و «اولين رسالت» انسانهايى تبديل مىشود كه نماينده
حكومتاند. همين خشونت بود كه سالها موجب «چريكپرورى»، جهل و
عقبماندگى كشورهاى آمريكاى لاتين، آسيا و آفريقا شد. البته به قول
كارل پوپر در نهايت: «بزرگترين گام به سمت يك دنياى بهتر و
صلحآميزتر هنگامى برداشته شد كه استدلالها پشتوانه شمشيرها قرار
گرفتند و بعداً در مواردى جايگزين آنها شدند.» بنابراين تا
زمانىكه «قدرت» جاى خود را به تمامى به «مديريت» نداد، خشونت
سياسى همچنان وجود دارد. يوسا درمقابل اين انگيزهها، «انگيزه عشق»
یکی از شخصیت ها را قرار مىدهد. او در زندگى گذشتهاش، كه با
ظرافت خاصى در دل متن نشسته است، بهخاطر عشق آدم مىكشد؛ بههمين
دليل مىتواند گريه كند و با احساسى عميق و عاشقانه مرتباً از
محبوبهاش حرف مىزند - از كسى كه تمام دارايى او را با خود برده و
او را ترك كرده بود و حالا مرد هيچ كينهاى از او بهدل ندارد.
همين انگيزه عشق است كه سبب مىشود این شخصیت بهخاطر شكنجه يك
بىگناه دچار پشيمانى شود و در پى جبران عمل زشتش برآيد، ولى
هيچگاه بهخاطر كشتن یک قاچاقچى سبع احساس ندامت نمىكند.
بهعبارتى، او همه را با يك چوب نمىراند و تفاوت و تمايز شخصيتىِ
بين آدمها را درك مىكند و با توجه به عقايد و اعمال هركس با او
برخورد مىكند. او تنها كسى است كه نسبت به كارى كه انجام مىدهد،
آگاهى دارد زيرا احساسات خود را بهخوبى مىشناسد و بهتبعيت از آن
در هر موقعيتى كه هست، كارى را كه فكر مىكند درست است انجام
مىدهد. عامل دوم «خشونت از پايين» است كه در چريكهاى
ساندريست متبلور شده است؛ يعنى كسانى كه انگيزهاشان سياسى است ولى
برخلاف ادعاىشان، آگاهى سياسى جامعى ندارند. آنها مانند افرادى
كور تقليد و اطاعت مىكنند. آنچه را كه مىشنوند، بدون آنكه
واقعاً بهمعناى آن پى ببرند تكرار مىكنند و همان اعمالى را كه از
آنها خواستهاند، انجام مىدهند. اين امر در سخنرانىهاى آنها براى
كارگران و كشاورزان كه هيچيك از حرفهاىشان را نمىفهمند و از
روى ترس و احساسات، كارى را كه آنها مىگويند انجام مىدهند،
نمايان مىشود. انسانيت براى آنها فاقد معنا و مفهوم است، زيرا
همهكس و همهچيز را در قالبهاى ذهنى و جزمى مىگنجانند، بههمين
دليل قدرت تفكر را از دست مىدهند و افراد بىگناهى را، تنها به
اين علت كه خارجى اند، مىكشند. درواقع آنها احساسات خيرخواهانه و
لطيف انسانى را نسبت به كودكان و بهطور كلى نسبت به انسانها از
دست دادهاند.
اعمالىكه «خشونت از پايين» يعنى چريكها مىكنند، درست همان كارى
است كه عامل سوم یعنی جهل و عقبماندگى انجام
مىدهد. در رمان دو شخصیت نه فقط از افكار و اعمال پيشينيان تقليد
مىكنند؛ بلكه در باطن -بدون آنكه خود آگاه باشند- بهمنظور حفظ
منافع شخصى بر بعضى اعتقادات پافشارى مىكنند؛ زيرا توقف كار
جادهسازى نهتنها بيكارى كارگران بلكه آوارگى مجدد و بيكارى آنها
را نيز در بردارد. آن دو پير شدهاند و ديگر توان دورهگردى را
ندارند. منافع خودشان و نيازمندى آنها به پول براى ادامه زندگى،
مهم ترین انگيزه آنها براى قربانى كردن آدمها است. ظاهراً آنها
خرافاتى بهنظر مىرسند، ولى درحقيقت فرقى با چريكها ندارند زيرا
چريكها نيز به دستور فرماندهانشان فكر و عمل مىكنند همانطور كه
این دو شخصیت برمبناى طرز تفكر و عمل پيشينيان فكر و عمل مىكنند.
به همين دليل است كه هم چريكها و هم این دو بسيار خونسردند و
بهگونهاى «آرام و در عين حال هيستريك» خشونت را نمايان مىكنند.
چريكها درمقابل سخنان و انگيزههاى آدم های بی گناه همچون سنگ
سرد، خشك و بىتفاوت مىمانند و این دو شخصیت سنت گرا نيز با كمال
خونسردى و درنهايت شادمانى حكم قربانى شدن گمشدگان را صادر
مىكنند. يوسا در تصوير اين مقوله با موجزترين شيوه، عامل سوم
«خشونت » را بهتصوير مىكشاند.
 |