
شعر

فرزانه قوامی
پارک
نگران بود
پارک نگران بود
هجوم فالگیر ها
حمله ی ناگهانی توپ ها
و جفت گیری مگس ها
درصد آلودگی بالاتر از دامن ها نفس می کشید و باران نبود
مرد ها از تهران می گفتند و باران نبود
زن ها به مرغ های سوخاری نگاه می کردند و باران نبود
آهن بود و من بود و ممنوع
"گرم بود برای عاشق شدن گرم بود"
ما جلف بودیم
آدامس می جویدیم
و زندگی راس ساعت نه ما را به کوچه می آورد
"سرد بود برای جفت گیری سرد بود"
ماشین ها را در آغوش بگیر
لب های چرغ قرمز را ببوس
هیچ جای این خیابان ممنوع نیست
دیگر
نگاه کردن به درخت ها سخت است
گرم کردن نیمکت ها سخت است
عشق بازی توی گاز کربنیک سخت است
رسیدن به راس ساعت نه سخت است
فالم را بده تا تولد نهمین فرزند دروغینم را جشن بگیرم
و به جفت گیری مگس ها بخندم
"شاعرانه بود HIVهنوز شاعرانه بود"
***********************************

آنا رضايي
خدايا !مگر يك پرنده...؟
بار الها!
ما از كدام سمت ماجرا به حدود پرنده نازل شديم؟
هي حرف در حرف و تلاطم مكاشفه اي كه در
بوي گيسو مگر
مانده در سيگار در سيگار يا
پي اندر پي ي بوسه به احتضار؟
و الا در سوي مخفي ي لب ها
سوم شخص گريخته از شما
در شما مي گريست
و از آن پرده به بعد در بند توام اما
بار الها!
در استجابت اين دعا اشتباه كرده اي
كه قاعدتا
من بايد مرده باشم به دفعات
پس به هر چه در دست هاي تو مي گذرد مشكوكم
وبه خلقي
كه در دوايرت سرگردان
آقاي دكتر!
ورود روياهاي شخصي به اين اتاق ايزوله آزاد است
و ايضا
زنجير دريدگي در پس زمينه ي عكس
زنجير دريدگي در پشتامتن مكتوبات عاشقانه
و يا
در روز هاي ملاقات، ديوانه بمانم،بهتر است
و یا
جل الخالق!
مگر يك پرنده چقدر مي تواند پرنده تر بماند؟
پرنده تر بخواند؟
با خراباتي ازمپرس ِ ساقی در ملازمت چشمت كه
يعني در باز پرسي ي آخر
- با رعايت غزل و زمزمه- شكنجه الزامي ست
بند بند از تلو تلو در تذكره ها
قهوه خانه ها
نقشه ها
دنيا را دورت گشته ام
ايستگاه
با چقدر دلتنگ مي شوم اين روز ها كه هي كوپه دركوپه ات وهنوز در
بند توام اما
پروردگارا!
يك پرنده مگر چقدر مي تواند پرنده تر بماند؟
پرنده تر بخواند؟
با تعليم خصوصي ي سرود هاي مذهبي
در قفس...
***********************************
منیره حسینی
بویی از این مرده نخواهند برد
ازدر نيامده
گوش پرده را مي کشد
وتجويز مي کند
رساله های زن باید –زن نباید را
هر فتوايي که مي دهد
میله ای به پنجره ام اضافه می شود
و هر چه سکوت کنم
صدایش از آجرهای خانه بالاتر می رود
.
.
امشب هيچ پرنده ا ي پرش به پنجره ام نمي گيرد
وماه هم دیگر
دلش به این زندگی قرص قرص نمی شود
من
بی هیچ فتوایی
در خانه زنده به گور شده ام
و همسایه ها
تا مدتها بویی از این مرده نخواهند برد
***********************************
مینا تقی زاده
شکافتم امشب همه خیال هایی را که بافته بودم
نخ نخ کشیدم ...
دود شد آرزوهایم!
سنگین شد هوا...
به سرفه افتاد اتاق...
باید پنجره را باز کنم!
کجاست پنجره؟
در...دیوار...پنجره...
چه فرق می کند وقتی عنکبوت ها
شب و روز تار می زنند
در سمفونی باشکوه تنهاییم؟
***********************************
عیدی نعمتی
1
گم کرده ام تو را
کنار همین خیال پریشان
نمی دانم
دیروز بود یا پار یا پیرار
یا که دیرسالی
گم در غبار روزگار .
تنها می دانم
گردبادی آمد
تو را با خود برد
پیران گفتند:
آخر الزمان است .
حالا از همین خیال پریشان است
که تا دست می برم
به سودای ستاره
ار ناودان انگشتانم
خون چکه می کند .
می گویند:« باران بسیاری باریده است»
پس این درخت آتش
روئیده بر شانه ی من
یادآور کدام خشکسا ل است
که آب هفت دریا
عطشش را
مجاب نمی کند .
سا ل ها را گم کرده ام
کنار همین خیا ل پریشان
تو را
خود را
گم کرده ام.
2
شب که می شود
من زخم ها یم را
لابلای تاریکی
پنهان می کنم
اما
با سقوط اولین ستاره
اشکم
رسوایم می کند .
3
به میلاد گل ها می اندیشم
گاه که آسمان
تا بام سینه ام
پایین می آید .
به میلاد گل ها می اندیشم .
***********************************

علی صالحی بافقی
مگو !
چه رازی در گلو ...
که نامت
از دهانِ پرندگانِ مهاجر
و نشانی ات
در شکل ِ عبورشان بر آسمان
فاش می شود.
چه رازی در گلو ...
مقلوب
مغـــلوبِ قلبِ تواَم یا خودم
فرقی نمی کند
اعتراف می کنم به اشتباهم
مقـــــلوبِ تواَم ....
اتفاق
آبها
از همان آسیابی که ما
موهایمان را در آن سپید نکردیم
مثلِ اتفاقِ برگ ها در پاییز
از چشم هایِ ما
مثلِ ما از چشم هایِ روزگار
کنار ِ دلتنگیِ گونه هایمان
افتاده اند .....
***********************************

راضیه سپهر
تلاقی ها
تلاقی ها در من به کجا می انجامند ...؟
این همه سال را گم نکردم که به نقطه چین برسم
وقتی راهبر شدم که ... رفوزه
وقتی عاشقی را ادا کردم که ... کشک
تکرار تندیس ها
تکرار دروغی زرین بود
که بی آنکه قلبم بتپد
با برچسبِ تبسمی یکی یکی شان را پذیرفتم
و دروغ را پذیرفتم
در مردمک ها هیچ مردمی نبود
هیچکس سر رشته را نگرفت
قندیلی که عمرش را می سوزاند،
تا در معبد هستی
برای رقص قلبی ایستا
شراره ای بیافریند
***********************************

سعید تورک
((...))
بازهم تحريمم كرده اي
كه پشت ميز بنشينم
كتاب هاي تكراري بخوا نم
و تمام صادرات و واردات الفاظ عاشقانه را
برايم ممنوع كرده اي !
حالا با اين وضع
بمباران هواييت شروع مي شود
و كودكان بي سرپناه
مانند كلمات از هم جدا شده
از هم جدا مي شوند
شقه شقه مي شوند
و
از هوش مي روم !
_آه بانو _
شما را به جدتان قسم
مجددا اين سطر ها را مرور كنيد
منظورم اصلا شما نيستيد
كه
ترانزيت تلفني كلمات را
براي سرزمين هاي اشغالي قلبي برشته را
به رشته ي تحرير در بياورم
مي شود رماني در مايه هاي سال هاي برباد رفته
بانو
كتاب هاي گلدوزي شده براي شما !
ما فقط
حوالي مرزهاي محدود شده ي انتشار
اكاذيب منتشر مي كنيم
تا در سلسله جبال كلمات
كوه ها را از جا بكنيم.
***********************************

رضا مرتضوی
چگونگی
چشمانت را ببند
عقاب نیستی
که در یک چشم به هم زدن
فرصت دیدن میلیون ها رنگ را
از دست داده باشی
نفس نکش
سگ نیستی که در هر نفس
رد هزار بوی جدید در فضا
مستت کند
و در باره ی گوش هات
حرفی برای گفتن ندارم
وقتی خفاش ها
صدای برخورد آواره های یک کرم را
در حفره ی یک درخت می شنوند
***********************************
محمد رضا رستم پور
صد تومان از کیف من بر می داری
در جیب من می گذاری
مرا از پایین شهر
به بالای شهر می کشانی
پشت چراغ قرمز
معطل می کنی
معطل می کنی
که پیرزن گدا سر برسد
و در دستش بگذاری
....
هزار کیف داری
هزار جیب داری
دعا های مرا گم کرد ه ا ی
یا دیگر چراغ قرمز نداری ؟!
***********************************
سینا عابد
ترافیک
۱.
چه ترافیکِ سنگینی شود
آنگاه که ۳ زنُ و ۶ بچه جلوی تو در پیاده رو قدم بزنند.
۲.
بی انصاف
سهم من از تو در هفته
یک ساعت و اندی ترافیکه شهری ست و دستان گره خورده و نظر بازی
آن هم اگر راننده میان بُر نَزند یا با زیرچشمی های آیینه ایش
خلوتمان را بر هم.
 |