
شعر

نصرت الله مسعودی
درلحظه ی رنگین ِجباب
بی استعاره وُ مجازگفته باشم
این پرنده زیرِ بال ِخود مُرده است
و چه كسی جزشماها
می توانست آبی آسمان را
از چشمهای طاقبازش
اینگونه كنده باشد.
گوش هم كه نخوابانی
هنوزطنین ِمبهم ِباران
درپرهایش مورمورمی كند.
چشم كه بسته بودی
چشم كه بسته یی
اما بال هایش
در سایه ی روشن برگ های بهار
درخیالت
خطوطی را ادامه می دهد
كه آشفته ات می كند
آی از ابتدا تا انتها هیچ !
این پرنده صدایش را زیر بال
پنهان كرده است
وچقدركنارِچشمه ها
درلحظه ی رنگین ِحباب
تمام ِروز را خوانده است
تا شاعربمانَد
وَ بگوید : " تنها صداست كه می ماند ".
درست می گفت عابری
كه هنوز سرپناهش بی پناهی ست.
ساكت ترازنبض ِپرنده ام
مات ترازدهانی
كه برای شرح ِلحظه های سرگردان
هیچ واژه یی سراغش نمی آید
اما می داند سكوت هم
تعبیرِصدایی ست
كه شبی خواب ِهمیشه ها را
آشفته می كند
حتا اگربربهارخواب ِروزگار خفته باشند.
دی /89
******************************************

احمد صوفی
1)
در چشم های تو
زنی راه می رود
که بر شانه اش
پرنده یی
جا خوش کرده است
گنجشک لال ات کجاست؟
دزد دریایی من!
2)
اشک ها
سربازانی فراری اند
که در پاییز
عاشق شده اند
لبخند ها اما
خسته ترین سربازان اند
باز گشته از نبردهایی دشوار...
3)
این گلوله ها
راه قلب مرا
خوب می دانند
افسوس!
دشمنانم
در خوابی زمستانی اند...
4)
درخت
با پرنده آغاز می شود
تو
با باران
کافی ست لحظه یی
به یاد آوری
شانه های خیس ام را...
5)
پسرم
آن چنان به پرنده ها عشق می ورزید
که پدربزرگ
به هواداری اش
چند نهال کوچک کاشت.
*
اکنون
نوه هایم
پرنده می فروشند
در قفس هایی چوبی...؟!
6)
گوزن ها
به شلیک شکارچی
رم نمی کنند
می ایستند استوار
و به تنومندترین درخت جنگل
فکر می کنند...
7)
چاقویی
گلوی آب را می درد
رویای ماهی ها
گل آلود می شود...
8)
گندم زار بی پرنده
کلیسایی بی مسیح را می ماند
که غسل تعمید کودکان اش را
از یاد برده است...
******************************************

علی فتحیمقدم
مبتلا به عادتی شبانه از رفتار متن
از خود ارضایی كلمات به دنیا می آیم
دست ها را
می بینم از شعر زده اند بیرون
و پاهای صورتی
وصورتم را
كه نمی بینند كور است
تو اما رویای گزاره شدن را
از تلاش مورچه ها پر كن
من اما طناب را
جیغ می كشم از چاه و
به پرچم شكست خورده ی ملتم فكر می كنم
به دریا كه پایین تنه ی شب بود
ولای لاغر انگشتانم
جراحت پاشید به صورت كلمات.
اینجا سطرهای تو آه
سطرهای تو اوه
سطرهای تو اوی ی ی...
به كجای چه كسی بر می خورد
بادی كه از اندوه دستهای تو می وزد؟
به كجای چه كسی /
اینكه برای بازگشایی لب هایت
مورچگی كنم
بیایم در دست هایت نبش قبر،
وبعد مقدار محدودی ابر بگذارم.
دل از همین چیزهاست كه گاهی نیشم می زند
دل از همین چیزهاست كه می كنم
و در نفوذ همین چیزهاست
كه آینه ای برای انعكاس كلماتم
خریده ام
پس آینگی كن ای چاقو!
كه چهره ی خویش در تیزی شبانه ات وقتی كه می شكافتی دیده ام
وقتی تكه ای از این زخم را
از سطر سطر بدنم به شعر می آوردی
تا زبان تیغه
به معاشقه ی دست هایم باز كند
مادینگی كنید ای دست های بیرون زده از سرم !
كه مرزهای جنسی این سرزمین
سال هاست وادارم می كند
لای لاغر انگشتانم
زنی را بغل كنم
كه به آلت شكست خورده ی شوهرش فكرمی كند
آه وطن! طن_تن
چه دانه ها كه در تو كاشتیم و خورده شدند
چه گریه ها كه در تو ریختیم و
دریغ از روئیدن كلمه ای در باران... ران... ران
ای ...ران عزیز!
آنقدر لذیذ بوده ای كه روی ات بنویسند
این بسته جنسی است! با احتیاط در ذهن مخاطب حمل شود!
آه وطن! طن_ تن
سطرهای تو آه
سطرهای تو اوه
سطرهای تو اوی ی ی...
و ملت
كف دست هایی كه مال دیگری بود و هنوز
هستیم
************************************************

خیرالله فرخی
حرف های صدا دار
انگشتان ام از چند تا در شمار
دارم به اندازه در تای هر انگشت
شماره از تا چند می دانی
دارم هایی بی صدا می شماری
از دارم به گو نه دارم به کش
که از ذهن می پرددیگرم
هر حرف صدایی دارد
هر انگشت اشاره ای
در برگرد ثانیه
برگردان ام می بری
و هر اشاره ای شماره دار می شود
هر شماره ای نشانه دار...
حرف ها همه دود می بوی ام
دست ها همه رنگ
و صدای حرف ها این همه
دارم به زن که می کش اد انتظار
با این همه بی دار مردم
*****************************************

زبیده حسینی
یلدا
باور کنید
یلدا به صبح رسید
که صدایم
خوشبختی را بیدار کند
من اما گریه نکردم
.
.
حالا سالهاست
هر صبح
به بهانه ی گریستن
بیدار می شوم.
*********************************************
احمدرضا خلیلیان
چتر و انتظار
چه بی صدا
چه بی صدا
چه بی صدا گذشتند شهرها و مردمانشان
از چشمان در مرگ نشسته ام!
من مسافر بی انتهاترین قطار،
با لوکوموتیورانی خاموش و غمزده/خیره بر نقطه انتهای راه
قطاری ممتد بر سالیان انتظار ریل ها
با کابینی که مرا تعریف می کند برای
دره ها
رودها و
کشتزارهای عبور
آسمان می چرخد و من قد می کشم
تا ابتدای مرزهای حوصله ایستگاهی/ که ترجمان انتظارتوست
آنجا که برهنگی بردباری را
با باد می آرایی
راهها می گذرند و
خواب هایم در تصعید از مرگهای چشمانم
از پنجره کابینم سرریز می شوند
لوکوموتیو ران راه را می پاید
ریل ها ،رام و پر زنگار
در ایستگاهت باران می بارد
چتر و انتظار
بردباری زیر زیباییت پناه می گیردو
حوصله بال می گشاید
شهری کوچک و بی نام/درگذر ازقاب پنجره ام
فکر مرا می درد
قطار جایی میان پیشواز و بدرقه گردنه گم می شود.....
************************************************

سید محمد صدرالغروی
1
از دیار کودکی
تا دشت های سپید پیری
گذر کردیم
- یگانه و تکرار ناپذیر -
چونان باشنده ای از دیار یادها
2
بارها بر خود گریستن
به عشق انسان ماندن
از دهلیزهای تار و پس کوچه های نمور گذشتن
در افق های قیرگون سوختن
به نقطه ی صفر رسیدن
***************************************

سمیه فرهمندیان
حفره
یعنی آدم های قبل از من هم فکر می کردند؟
پیرهن های منجمدشان را دور می انداختند؟
عبور ممنوع ها را دور می زدند؟
پشت دیوارها یافقط شلنگ تخته می انداختند
تاریخ یک حفره دارد در سرم
یک خفره از دهه ی بیست تا پنجاه
نیما، غزاله، بهزاد...
حتما تمام آن آدم ها را من کشتم که خاطرم نیست
حتما به همین جرم هم زندانی ام
در دهه ی هشتاد
***************************************************

ابوذر کردی
خیابان
برف ، تایی دیگر به خیابان زده است .
تیتر روزنامه ها هرچه بادا باد !
همین که درخت ها آرامند ،
کپه های برف شان را روی مان نمی ریزند
و پیاده رو ها سربه زیرند .
نمی لغزیم
می دویم ، آدم برفی ها دست تکان می دهند .
...
ترافیک خورشید ، شناور می شود ،
این خیابان ، دوباره می گیرد .
پسر و دختری دست در جیب هم
از موازات آن می گذرند.
*****************************************

نادر خوشخواه
چلچراغ
برف که نشست به باغ
باغ موریانه شد عریان
عریان از یادها
زخم چراغ بود
درباغ نبود در گنجه بود
گنجه آمد به کوچه
کوچه بزرگ شد در یادها
یادها زنده کرد نام اش را
چلچراغ !
چلچراغ را یادها یادها یادها
یادها به سینه داد قرن ها
قرن ها آمدگان خوردن
خوردن نان ِ چراغ هایش
چراغ هایش و شکستن
شکستن نمکدان اش
نمکدان اش در بی تمدّنی
بی تمدّنی در تمدّن واژه اش
واژه اش را و
گفتگوی اش را
در بی چراغی ی ما ...
 |