توتم و تابوی فرم در شعر دهه‌ی امروز

 

‏ابوذر کردی
aboozarkordi@gmail.com

نگاهی به مقوله فرم در شعر امروز ایران

عنوان بالا شاید ناخودآگاه ما را به یاد کتاب زیگموند فروید تحت عنوان "توتم وتابو" بیندازد‌‌، مزیت این کتاب این است که با عطف بما سبق رویدادهای امروزین را از معادل مدلل گذشته‌ی خود استخراج می‌‌‌کند بدین نحو که یک رخداد روانی کنونی می‌‌‌تواند همنهشت اجتماعی از وقایع گذشته باشند که با تراکم خود سایه ای از مسائل و محدودیت ها را خلق نموده اند‌‌، وی با انجام آزمایشاتی محدود و مصاحبه های خود دریافت که درباب طرز تفکر و احساسات و آداب ورسوم مردمان اولیه و نتایجی که از احوال بیماران روانی خود به دست آورده است اینهمانی وجود دارد و این دو سیستم که فاصله ی زمانی زیادی را در نوردیده اند وجه اشتراکاتی با هم دارند که می‌‌‌تواند راهگشای مسائلی از مصائب روانی انسان ها باشد.وی در تشریح وتعریف واژه توتم می‌‌‌گوید که توتم به طور کلی حیوانی است خوردنی‌‌، بی آزار یا خطرناک و وحشت آور‌‌، توتم یک استعاره ی جانداری است که بر مبنای یک وظیفه ی مقدس می‌‌‌بایست از کشتن وخوردن آن جلوگیری به عمل آید به گفته ی فروید در همه ی نهادهای مذهبی و اجتماعی تحت استیلای یک توتم این رویکرد ساری وجاری است که هر کدام از این نهاد ها به قبایلی تقسیم می‌‌‌شوند که بدان کلان (clan) می‌‌‌گویند و اسم هر کدام از این کلان ها همان اسم توتم آنهاست‌‌، توتم با تشکیل نوعی آیین سلسله مراتبی می‌‌‌تواند این ضوابط را به نسل بعد خود تعمیم و واگذار نماید و تعریف دیگر تابو است که از دید فروید یک نوع وحشت مقدس است که محدودیت های تابویی در واقع اعمال نوعی قوانین غیر مدون است که سرپیچی از آنها در حکم نوعی هتک حرمت است که عواقب وخیمی ‌‌‌برای شخص به دنبال خواهد داشت .
با این توصیفات و مقدمات یک سوال پیش می‌‌‌آید و آن این است که شعر اکنون ما چه تابوها و توتم هایی از گذشته را به دنبال خود می‌‌‌کشد و چه استناداتی از گذشته وجود دارند که زمینه ساز نوعی ناهنجاری و اختلال (disorder) در فرم شده است که کمی تعمق به ساختار آن ما را فورا به عقبه‌ی شعر و گذشته‌ی آن می‌‌‌کشاند یا این که چگونه می‌‌‌توان این کمیت را تبیین کرد که شاعری در گذشته فرم شعرش به گونه ای بوده است ولی امروزه این فرم را سقط کرده و به فرم دیگری دست پیدا کرده است‌‌، یعنی این دست پیدا کردن کاملا ارادی است؟ و یا چرا فرم جدید هم به نوعی ردپای توتم های گذشته ی شعر را در خود دارد؟!
با یک مثال فورا وارد فاز تفکر به این پدیده می‌‌‌شویم به این دو شعر توجه کنید که دردو دهه ی مختلف سروده شده است و هر دو شعر هم از مهرداد فلاح است:

1) جنگ یا بازی
هر جور می‌‌‌خواهی بخوان
اما
من و این دیوار
هنوز با هم کار داریم
او چهره ای عوض می‌‌‌کند مدام و من
با سری که دارم
می‌‌‌روم توی دلش
خنده ندارد!
راست ایستاده ایم رو به روی هم
کنار؟      اصلا نمی‌‌‌کشیم!


2)

 

 

 


شعر دوم که به " خواندیدنی " معروف است از دو سلول خواندن و دیدن تدارک دیده شده است یعنی از ساده ترین وبی پیرایه ترین قوانین مدون نوشتن به نامعمول ترین و مارپیچ ترین فاز سرودن دست پیدا کرده ایم که در اولین نگاه نوعی توتم است که انرژی زیادی در خود ذخیره نموده است و در نگاه دوم نوعی تابوی فرم است که شعر دهه ی اکنون هم بر استقرار ممنوعیت های گذشته ی خود پافشاری می‌‌‌کند درست مثل ساختار غزل یا قصیده که یک سیستم پایداری بود وتحول پیگیر در آن منوط به واکاوی سلسله مراتب (hierarchy ) یا پاک کردن ضوابط دست و پا گیر سنتی (hieronomy) بوده است.
واکاوی فرم در شعر دوم در قیاس با شعر اول چنان مشهود است که آن را می‌‌‌شود طبقه ای از یک سوژه ی روانی قلمداد کرد، فرم در شعر دوم فراموش شده است این فراموشی از دید ژاک لکان از تبار oblivium می‌‌‌آید از کلمه ی le¢vis که به معنای صاف ویکپارچه است و آنچیزی است که پاک می‌‌‌کند و این همان چیزی است که شعرای دهه ی ما به آن رسیده اند‌‌، چیزی که هم سلسله مراتب دارد هم در ضمیر خود آشفته است و هرج ومرج (anarchy) طلب است که می‌‌‌توان آن را درکل به صورت واژه ی (hieranarchy) ترویج نمود که دو بردار فوق را در خود دارد‌‌، چنان عقبه ی خود را دور می‌‌‌زند که در یک هیستری از شک ویقین دور می‌‌‌زنیم‌‌، درست است رخ دادن لیبیدوی فرم در مثابه فرم- سوژه که شاعر فرم را همه جا می‌‌‌بیند همه جا انکار می‌‌‌کند همه جا در جا می‌‌‌زند درست به جایی رسیده است که فرم – سوژه از غیر قطعی ترین و نا متعین ترین پدیدارهای ادبی است.
خواندیدنی از دیدن و خواندن قوام گرفته است، دیدن و خواندن هیچ کنشی برهم ندارند همسایه هم هستند دوئل استعلا و استیلا نیستند‌‌، حال اگر به جای خواندن دانستن بود چه می‌‌‌شد؟ یعنی به جای فرافکنی داده های حسیک در تصویر یا فرآوری پیکسلی کلمات ما آگاهی را وارد معرکه می‌‌‌کردیم چه اتفاق علی و معلولی می‌‌‌افتاد؟ این بدیهی است و به مختصات و
جهان- تصویر ویتگنشتاین نیازی نمی‌‌‌بیند ما شک می‌‌‌کنیم به جهان شک می‌‌‌کنیم وقتی آن را تنظیم شده می‌‌‌بینیم:

جهان = (بوده ها)

اگر اول به ما می‌‌‌گفتند که جهان از بوده(fact) ها ساخته شده است از آن رد می‌‌‌شدیم حال که دارند با نشانه به ما می‌‌‌گویند شور فلسفی مان به روزمی‌‌‌شود و به جان نماد ها می‌‌‌افتیم حال آن که مطلب خیلی بدیهی است.توتم ها هم نماد نماد گرایی یک قوم اند‌‌، تداعی و تحمیل ضابطه های سرسام آور روانی اند‌‌، ضابطه هایی شماتیک که گراف آنها افاده ی هیچ یقینی نیست نه خبر از فلسفه می‌‌‌دهند نه خبر از ادبیات‌‌، این جا شق سوم ریاضیات است که میدان داری می‌‌‌کند درست مثل گراور زیر از موریس اشر که جهان را با ساختارهای هذلولوی خود نشان می‌‌‌دهد و کمتر می‌‌‌توان به جوانب زیبایی شناختی آن نگریست بیشتر انرژی صرف شده برای پیاده سازی آن و تاثیر مستقیم فرمول برای طراحی آن است که گراف را مساله دار کرده است :

خواندیدنی ها یا هرچه که نامش را بگذاریم‌‌، ژن های دیدنی اش بیشتر از خوانش اش نمود دارد ما را به ایستگاهی برای بازنمود خود می‌‌‌کشاند با بازی کسل کننده ای که فاقد تکنیک و تاکنیک است حتی جذابیت مناظر ساده ی کانستبل را ندارد که لحظه ای سادگی آن را ما را اغوا کند‌‌، شاید می‌‌‌شود به این تعمیم رسید که کشمکش قلم و قلم مو با تاریخ طویل خود کمتر مساله ای از ادبیات را حل کرده است و کمتر شده این دو در کنار هم قرار بگیرند‌‌، اشعار ویلیام بلیک و تابلوهای نقاشی اش یا سهراب سپهری و ...
مشکل اصلی که در خواندیدنی دیده می‌‌‌شود و کمی قابل تعمیم به شعر این دهه است برگرفته از همان تابوی فرم است‌‌، تابوی یک نطفه ی قراردادی گزاره ای است که روی لولای تجربه در نوردیده می‌‌‌شود و دائم فرم آن و طومار آن عوض می‌‌‌شود ولی مساله از بن وابستگی به قرارداد هاست تابوی فرم کلاسیک شعر به صحنه آوری (mise-en-scence) افاعیل بود در شکل بازنموده ی کلمات‌‌، حتی چیدمان افاعیل تابع تابو بود طوری که دست کاری کوچکی در این افاعیل باعث طرد می‌‌‌شد، این تابو نسل به نسل می‌‌‌گردد افاعیل رقیق تر می‌‌‌شوند کوتاه و بریده می‌‌‌شوند‌‌، شعر برای مشروعیت خود حکم به واکاوی و واپاشی افاعیل می‌‌‌روند‌‌، فرم و وزن از قدرت خلع می‌‌‌شوند اما اغوای آن نه تنها از بین نمی‌‌‌رود بلکه دامنه ی آن در برخی از شاعران پساشاملویی هم تقویت می‌‌‌شود‌‌، ما می‌‌‌گوییم دغدغه ی فرم مساله ی فرم مساله ی این – اکنونی نیست این مساله ی لاینحل نسل هاست دارد با ما می‌‌‌آید‌‌، این چگونه است که افاعیل می‌‌‌روند اما گراف آنها تجدید نظر می‌‌‌شود‌‌، چگونه است که شعر کلاسیک هزینه/ فایده برای حس شنوایی می‌‌‌کند و خواندیدنی برای بینایی؟ پس آگاهی های بساویده ما چطور قلمداد می‌‌‌شوند؟ خواننده گمان نکند ما می‌‌‌خواهیم نسخه ی هگل گرایی و هایدگرگرایی را بپیچانیم که فکر می‌‌‌کنیم این دوره نیز رو به اتمام است. ما به همان قاعده ی پیش پا افتاده ی مارکسیست‌ها که بسنده می‌‌‌کنیم و نسبت سود به هزینه ی شعر را که حساب می‌‌‌کنیم وضعیت چیز دیگری می‌‌‌شود .واقعیت این است که خواندیدنی با هزینه ی بالای خود چیزی به معلومات ما اضافه نمی‌‌‌کند‌‌، قاطبه ی مخاطبان شعر ایران نه لمپن اند و نه بورژوا به معنای مارکسی کلمه‌‌، شعر هرچه هست تفکر است که بازآفرینی اش می‌‌‌کند اگر تفکر را بخواهیم دور بزنیم باید به دنبال یک جایگزین کارکردگرا باشیم که مسیر را از ملال خارج کند و هم افزایی آفرین باشد به قول نیچه در چنین گفت زرتشت:

"ما دشوارترین افکار را آفریدم‌‌، اکنون بیاید ذاتی را بیافرینیم‌‌، که برای آن تفکر سهل و فرخنده باشد ! ...آینده را خجسته دارید‌‌، نه گذشته را‌‌، اسطوره ی آینده را بسرایید!. با امید زندگی کنید ! لحظات فرخنده اند ! ... و از آن پس باز پرده را بکشید و آن افکار را فرخنده دارید و به اهداف دیگر روی آرید!"


 اول صفحه

 

یادداشت

خوانش نشانه شناختی و فمینیستی "خاله نوشا عاشق بو

چرا رمان «پابرهنه‌ها» را باز هم می‌خوانیم؟

شعر

ترجمه شعر

داستان

آذربایجان در آیینه داستان

توتم و تابوی فرم در شعر دهه‌ی امروز

معرفی کتاب

ارتباط با ما