
چرا رمان «پابرهنهها» را باز هم
میخوانیم؟
رامین مستقیم
نگاهی
به رمان "پابرهنهها" و ترجمه فارسی آن
سالهاست
که رمان دو جلدی «پابرهنهها» نوشته زاهاریا استانکو نویسنده
رومانیایی در ایران خوانندگان پرو پا قرصی دارد که یکی از آنها
راقم این سطور است، اما فارسی شده این رمان ارزش بازخوانی فراوان
دارد و نه اصل آن. اینکه به تاکید میگویم فارسی شده این رمان و نه
روایتِ نویسنده آن و اصل داستان متکی بر منطقی است که در این
یادداشت بیان میکنم.
ترجمه فارسی کتاب به قلم احمد شاملو انبانی از واژگان عامیانه مفید
و فراموش شده است، که گردشی فعال در افواه دارند اما به دلائل
بسیار نویسندگان داستانهای ایرانی از به کارگیری این لغات هم چون
الماس تراشیده که زیر قلم شاملو موم هستند، اکراه دارند. مثلاً
حریصانه خوردن به زبان شاملو در کتاب پابرهنهها، هق و تق
است، یا صدایی که از نهان جای شخصیتهای رمان در میآید، در مواردی
که با فیس و افاده همراه باشد، فندقی است. بنابراین به زبان
اهلِ تقوا جمله قصار صادر میکنم و میگویم: بازخوانی این دو جلد
رمان برای نویسندگان جوان و نوقلم از اوجب واجبات است.
حیف که فرمودهاند محیط مجازی (اینترنت) را نباید به کلمات رکیک و
مستهجن آلود، وگرنه خوانندگان این خطوط را مهمان چند کلمه «چارواداری»
از رمانِ پابرهنهها میکردم.
و اما چرا اصلِ روایت رمان پابرهنهها عیبناک است و پیروی از آن
در نوشتن داستان ره به ترکستان میبرد؟
آن طور که مترجم، احمد شاملو، در مقدمه گفته است داستان به «روایت
متکلم» نوشته شده است. یعنی به زبان امروزیتری، اول شخص.
نوشتنِ داستان اول شخص بسیار دشوار است زیرا خطرِ لغزیدن نویسنده
از زاویه دید اول شخص بسیار زیاد است، آن هم در رمان. در این رمان
نویسنده در مواردی که دنگش میگیرد از زاویه دید دانای کل
مینویسد. مثلاً اگر بخواهد داستانی فرعی را نقل کند که در دهان
داریه، پسر بچه داستان و راوی اول شخص نمیگنجد لقمهای كه
نویسنده برای شخص راوی می گیرد، گندهتر از دهانش از آب در میآید،
و از این رو نویسنده متوسل به راویان دیگر میشود که داریه، پسر
بچه شنونده و ناقل آن به ماست. مثلاً در صفحه 36 (جلد اول رمان)
"... عمهجان خسته میشود و از وراجی میافتد. حالا نوبت مادرم است
که، آرام و روشن شروع به حرف زدن کند. چیزهائی که مادرم نقل میکند
خیلی وقت پیشها اتفاق افتاده است. زمان جوانیش".
یا در صفحه 37 میخوانیم: «مادرم به نقل سرگذشت خودش ادامه می
دهد.»
در مواردی بسیاری پسربچه، داریه راوی داستان همهچیزدان است
مثلاً میداند: «پسرعمه، پینتینلیه میخواند و کولیها هم باش دم
میگرفتند که
سه غبغب روی غبغب داره ارباب
زیر بار شکم تب داره ارباب
بگیرم غبغبش دورش کنم من
زنم اردنگ و قمصورش کنم من!....» ص 54
داریه از سرنوشت این پسرعمه که با سیاست هم سر و کار دارد و بهای
سنگینی برای سرِ سبز و شعر هجو خود میدهد، باخبر است و خوانندگان
را هم بیخبر نمیگذارد.
لابد خوانندگان میپرسند مگر چه عیبی دارد که راوی داستان در مقام
اول شخص از همه چیز گذشته و حال افراد از جمله خودش باخبر
باشد
و یا دیگران مثل مادر، خاله و عمه و عمو داستانی روایت کنند و او
بدون هیچ توجیه داستانی برای ما عیناً بازگو کند؟
عیب کار این است که نویسنده ما به دشواری میتواند زاویه دید را
متناسب با عقل و سن راوی تنظیم کند و در نتیجه با ترفندهایی نظیر
«مادرم نقل کرد» یا «عمهام اینجور گفت» مجموعه اطلاعاتی را
درباره شخص یا قریهای بیان می كند. اما ادبیاتِ داستانی قرار است
ما را در تجربهای شریک کند و زاویه دید مناسب هم کارش کمک کردن در
این مشارکت است وگرنه شما وقایعنگاری یا تاریخ یک قریه را
میخوانی و یا دست بالا زندگینامهای را. اما داستان در قرن بیستم
دستِ خواننده را میگیرد و درونِ تجربههای شخصی شده میکشاند
وگرنه ستونِ حوادث روزنامهها، پر از قتل و تجاوز و نه تکنگاریها
و فیلمهای مستند هم روایتگر فقر و فاقه و پلشتیهایی هستند که در
پابرهنهها میشمارند.
برای روش کردن اهمیت زاویه دید و پایبندی به آن در طول داستان
مقایسهای بین بچههای کوچک این قرن نوشته کریستیان روشفور
به ترجمه ابوالحسن نجفی با رمان پابرهنهها خالی از نکته
نیست.
راوی داستان بچههای کوچک این قرن میگوید: «وقتی من او
(مادر) را شناختم دیگر علیل و مفنگی شده بود: «پستانها و شکمش
پائین افتاده بود و از یک هفته بیشتر پشت سر هم نمیتوانست به
کارخانه برود، چون سرپا کار میکرد. بعد از تولد «شانتال» بکلی دست
از کار کشید. بعلاوه با آن مزد مختصری که میگرفت و آن دردسر و
اشکالاتی که بعد از هر معذوریت با اداره بیمه اجتماعی پیدا میکرد
و آن همه زحمتی که نگهداری پنج بچه کوچک توی خانه روی دستش
میگذاشت دیگر صرف نمیکرد که به کارخانه برود. نشستند و
حسابهایشان را کردند و دیدند به زحمتش نمیارزد. البته به شرطی
که بچه پنجم زنده میماند.» ص 11
در متن کتاب بچههای کوچک این قرن و با پیشروی داستان
زاویه دید راوی همراه با قد کشیدن و بزرگ شدناش فراختر میشود
ولی هیچگاه راوی بیموقع چیزی را که نباید بداند، نمیداند.
مثلاً راوی در درس تعلیماتِ دینی با خان معلم یک به دو میکند:
«ـ خدا چیست؟ خدا روح پاک و بینهایت کامل است (ص 18)
راوی نتیجه میگیرد:
... روح پاک و بینهایت کامل، سفید و صاف و دربسته مثل تخممرغ،
توی سرم ایستاده بود و بدون آنکه بتوانم بشکنمش خوابم برد.» (ص 19)
اما در بخش یا فصل سوّم از جلد اول پابرهنهها راوی یا بهتر
است بگویم داریه روایت میکند: «فلوره آپانکو به مرد سالخوردهیی
به حساب میآید» (ص 97) و برای بیوه در همسایگیاش «گاهی آرد، گاهی
ذرت، گاهی پیه خوک، گاهی یک دانه مرغ ... خلاصه یک مشت از هر چه تو
خانه و انبارش بهم برسد، برای این که خودش را تو دل بیوه زن جوان
جا کند نمیداند به کدام در بزند. زنکه آتشپاره به این مفتیها
رکاب نمیدهد.» (ص 98)
خب، قضاوت کنیم، آیا داریه که تا چند صفحه قبل روی زانوی عمو نشسته
بود، عقلش «به رکاب» دادن یا ندادن بیوه همسایه فلوره آپاتکو
میرسد یا نه؟ همین صفحههای 97 و 98 و 99 در جلد اول نمونهای از
یک زاویه دید ناکافیاند که سبب میشود ما به درون رنج آدمیزادگان
راهی نبریم و نمونهای است از داستانی که در حد ستون حوادث یک
روزنامه تنزل میکند. البته خوانندگان واقع گرایی سوسیالیستی را
راضی نگه میدارد!
اما ترجمه فارسی کتاب بسیار عالی است. البته شاملو مثل همیشه ترجمه
داستان را بهانه قرار داد، تا توان فارسی عامیانهنویس و روزمره
خود را به رخ بکشد که الحق هم موفق است و از همینرو متن فارسی شده
رمان را باید بارها خواند و گنجینه واژگان را افزایش داد.
راوی، داریه [صفحه (106)] برای خوردن آلو زرد به خانه عمویش
میرود (همان عمویی که چند صفحه قبل روی زانوانش نشسته بود) و عمو
به او میگوید:
«ـ پس برو بالای درخت تا شکمت جا دارد بخور. اگر زردآلو هم خواسته
باشی نوک این درخت چند تا رسیدهاش هست، برو بالا بچین.»
در بند بعدی اطلاعاتی از قریه میدهد که فقط جغرافیادانان و
مروّجان کشاورزی در چنته دارند!
«قریه در طول رودخانه بر زمین شیب دار و بیآبی بنا شده. از هر
کجا که سه پا بکنی به آب میرسی. آب چاههای قریه گلآلود و
لبشور
است، باریکه زمینهای پربار و حاصلخیز، با زمینهای خاک رسی چسبناک
آیش داده میشوند. در این زمینها نه فقط درخت قان و بید و
اقاقیا، که درختهای میوه هم دست میآید. عمو آلیساندره هم خآنهاش
را روی یکی از همین باریکه زمینهای دایر بنا کرده، عمجان تو
باعچهاش درختهای گردو و زردآلو و گلابی و شلیل و هلو کاشته،
درختهای میوه عمر زیادی ندارند. هر چند سال یکبار از میان
میروند. پیرمرد درختهای سالخورده را میاندازد و جایش قلمههای
تازه نشاء میکند و به همین جهت است که باغش همیشه جوان میماند.
هر سال بهار غرق شکوفه است و هر سال پائیز غرق میوه، چند تا کندو
هم توی باغچه گذاشته است؛ آن قدری که بشود روزهای مقدس و اعیاد
مذهبی توتکها و نآنها را با عسل اندود و ذخیره کرد.» ص 106
حال به زاویه دیدی که راوی در بچههای کوچک این قرن دارد و
روح و تخممرغ سفید را یکسان میگیرد (ص 20) مقایسه کنید و باز قدر
تناسب زاویه دید با موضوع داستانی را دریابید:
«من ساختن این خانهها را دیده بودم. حالا دیگر همه پر شده بودند.
این عمارتها با هیکلهای دراز و بلند و جا افتادهشان آدم را به
یاد کشتی میانداختند. باد از لای کوچههایشان میوزید. من دوست
داشتم همیشه از آن طرفها عبور کنم. بزرگ و زیبا بودند و ترسناک.
وقتی از نزدیکشان میگذشتم احساس میکردم که دارند روی من
میافتند. مثل اینکه همه مردم کوچولو شده بودند. حتی عمارتهای شهر
کارگری ما در پیش اینها مثل طاس تخته نرد بودند. مردم زیر تیر
چراغهای کوچه مثل مور و ملخ توی هم میلولیدند. سر و صدای آدمها
و رادیوها از توی خانهها بیرون میزد. من همه چیز را میدیدم. همه
چیز را میشنیدم، ولی حس میکردم که از همهشان دورم و حال تهوع
به من دست میداد، شاید هم «روحم» ناراحت بود. بچهها را
برمیداشتم، به خانه برمیگشتم.»
کریستیان روشفور راوی داستانش، ژوزیان را همه چیزدان نمیکند و
مفاهیم کودکی او را مثل مریخ، لذت مبهم در پائینتنه، و دست آخر
خوشبختی را به کندی همراه با بزرگتر شدن او و رسیدن به سن قانونی و
پس از آن وسعت میدهد. از اینرو خواننده همراه با راوی زندگی
جدیدی را تجربه میکند که تا قبل از آن لمس نکرده است.
اما آشفتگی در نظرگاه راوی و همه چیزدانی پسربچه، داریه در
پابرهنهها سبب میشود که پردههای بیشماری از فقر، فقر و
باز فقر و فلاکت و بیماری انسانها در برابر چشم خواننده
پابرهنهها رژه بروند.
داریه تاریخدان است و آگاهی طبقاتی مارکسیستی بروز میدهد، اما
ژوزیان، راوی بچههای کوچک این قرن از شنیدن حرفهای اتل و
خواهرش درباره کشورهای سوسیالیستی هاج و واج میماند. زیرا زاویه
دید راوی بچههای کوچک این قرن اجازه فهم بیشتر را نمیدهد
و نباید هم بدهد.
در حالی که در پابرهنهها درمییابیم که دشمنی کشیش با مردم
کاسبکاری و شکم بارگی و مشروبخواریاش از زاویه دید داریه قابل
توجیه نیست و راوی چنین خردسال و کمسواد نمیتواند آنقدر بداند.
در واقع نگاه بزرگسالانه و پخته از نوجوان و پسربچهای مثل داریه
نه گیراست و نه ما را در تجربهای سهیم میکند.
اوج تناقض زاویه دید در پابرهنهها در انتهای جلد دوم رمان است.
راویایی آنچنان آگاه و ضد ارباب و ضد کشیش وقتی «به سرگذشت
گنجهائی که زیر خاک قایم کردهاند» (ص 608) میپردازد، قصهگویی
هزار و یک شبی میشود که ذهن ضد خرافه داریه و خوانندهای كه
دل یه زوایت او شپرده ، نمیتواند آن را هضم کند. جد راوی هفت پسر
و شش داماد داشت. «اما از آن همه پولی که داشت دیناری به هیچ
کدامشان نداد... پسرها و دامادها التماسش میکردند، دست به دامنش
میشدند، بهاش میگفتند:
«ـ پدر ما میدانیم پول کلانی زیر سر داری. ناخن خشکی را کنار
بگذار و اقلاً چند تا سکه به هر کداممان بده.
بهشان میگفت:
ـ بالاخره تا شاهی آخرش مال شماها است. عجله نداشته باشید،
همینقدر طاقت بیارید تا شیطان مرا به اسفلالسافلین گوز معلق کند،
همهاش میراث شما میشود» ( ص 610)
هر کدام از پسرها یا دامادها که میخواهند سر از گنج در بیاورند به
محض دست زدن به سکهها بیمار و زمینگیر میشوند و میمیرند. لابد
طرفداران واقعگرایی سوسیالیستی میگویند این تمثیلی ضد سوداگری و
بورژوازی است!
نویسنده پابرهنه از زبان داریه شورش ناموفق دهاتیها علیه اربابان
در 1907 را بیان میکند تا نظریه خود را که همه اربابان هر کجای
جهان و از هر مسلکی باشند اهریمنی هستند، ثابت کند و عاقبت داریه
را در نوجوانی با قایق به بخارست میفرستد تا زنده بماند.
اما
در "بچههای کوچک این قرن" راوی همراه با بزرگ شدن کمکم
افق دیدش وسعت میگیرد. به مفهوم خدا در جملههای زیر (ص 136 و
137) توجه کنید و با مفهوم خدا در آغاز یادداشت مقایسه کنید:
«... اما وقتی کارگرها بروند آنوقت اینها چه کار میکنند؟ شب همه
شوهرها برمیگشتند، میآمدند سر خانه و زندگیشان، سر میز غذایشان
که مرتب چیده شده بود، و روی آن بشقابهای زیبا بود» و در و دیوار
خانه برق میزد، و حرارت ملایمی فضا را پر میکرد. و آنوقت شب خوشی
آغاز میشد و همه غشغش میخندیدند و خوشبخت میشدند، خدایا خدایا،
این عین کمال بود. خدا روح پاک و بینهایت کامل است. حالا معنی این
جمله را می فهمیدم...»
نویسنده "بچههای کوچک این قرن" موضوع داستان را تا لحظه زن
شدن و تشکیل خانواده دادن راوی، و متناسب با زاویه دید پیش می برد
اما نویسنده پابرهنهها تاریخ مردمی را قصهگویی میکند. طعمی که
در پایانی خواندن این دو داستان در کام میماند، متفاوت است.
البته اگر استاد ابوالحسن نجفی بار دیگر فرصت میداشت به فارسی
داستان بچههای کوچک این قرن نگاهی بکند و البته اگر اصلاً
امکان بازچاپ چنین اثری بیکم و کاست و بهداشتی شدن (بخوانید
سانسور) در زمانه ما بود، حتماً استاد عزیز قید «آناً» را که تنوین
عربی « آن» فارسی بکار نمیبردند. یادمان باشد که این کتاب را
استاد در 1346 منتشر کردند و چاپ سوم آن 1357 است و نایاب فروشها
آن را میفروشند، همانجاها که سراغ متن فارسی شده پابرهنهها را
میتوان گرفت.
 |