شعر

 

‏حسین اقبالیان
 

چهارفصل

       در انگشتهای تو!
               هنرمند بود!
.... و سکسکه خروس شبانه بی دلیل ترین خاموشی
کفشهای ناگهانیت!
        صدای پای سفر بود!
           و خداحافظی!
و مرور خاطراتم در پای انگشتهای دلتنگم .... ورق – ورق
سکه ای بودم و شماره ای که پی در پی سکسکه میکرد!
:" مرا بهانه نکن!
         تمام شد!"
حرفهایمان پشت سر تمام زمستانها یخ زد!
و جریان سکوتی ممتد که در پشت سیمهای کیوسک های تلفن معطل ماند!
:" مرا بهانه نکن!"
دوباره لرزیدم
           و صدای تو که میدانم همیشه سوار بر امواج عشق تا ابد خواهد ماند!


**************

بازیچه های کودکانه ام
          مهربانی
          عشق
          و سلامی که بی گمان بارانی نبود!
کفشهای کتانیت سفید – سفید
               پیراهنت سیاه
               و گره خوردن آرزوهایمان در هم
شبیه یک فیلم بود!
تو از زمستان سرد میگفتی
          و من بهار را بی بهانه دوست داشتم!
کودکیمان با کودکان دیروز بازی میکردند
من به تماشای خوابهای تو نشسته بودم
قطاری با سرعت
           از کنار زمان کودکیهامان گذشت!
خداحافظی کنار برکه ای پر از آب
               و بارانی که در مردمک چشمهای تو غرق شده بود
شبیه یک فیلم
با اینهمه برایم از تمام ماههای سال زیباتری!


***********

آنها ستاره بودند
از اجرام دلتنگ آسمانی
مریخی های یخی
زیباهای کنار دریا!
آنها ستاره بودند
و کسی روشنای خورشیدیشان را نمی فهمید
سلاحشان ساخته دست من و تو بود
و گلوله شان پرتوهای درخشان نابودی
!!!
آنها برای ستاره بودن هزار خورشید را خمار کرده بودند
           در طلوع بامدادی که ترانه میمرد و بهانه میرویید!
داستان آنها در کهکشانی از ناامیدی
           هزار سال نوری دورتر از انگشتهای من و تو
.
.
.
یادمان باشد که برای ستارگان تشنه نقاشیهایمان را نسوزانیم
هنوز هم همین طور تشنه میمانیم
بیاد خوابهایی که سراب بودند
و داغهایی که در انگشتهای تاول زده مان
                          زخمی سوخته بر جای گذاشتند!

.
.
.
آنها ستاره بودند با فرزندانی از جنس آهن
داستانی که تکرار آن میتراوید
بهانه های آسمانی را
حسودان منفرد
دوستان نامیمون
و قاضیانی که به قساوت می لولند
یادگاریهای تهی دست برایتان شیطان سکوت میکند
و عشق تنها کلامی که محو میشود از حافظه های وحشی
.
.
.
.... و من چقدر از ستاره ها متنفرم!!!!!!


***************

... و فصل چهارم
گسستن پیراهن امید از تن آدمی
شکستن بغضها در گلو
مورچگانی که در پی خزانه میگردند
شبیه من و تو که در صف اتوبوس ایستاده ایم
              در ترمینال خزانه
مقصدی که معلوم نیست
بسمت جنوب
یا شمال
چمدانت مملو از دلتنگی
چمدانم مملو از دلتنگی
گفته بودیم هر دو بسمتی میرویم که شمال و جنوبش نباشد
گفته بودیم هر دو کنار خوابهای کودکیمان میمیریم
               اما نه برای تشنگی!
               که سراب خلاصه باران است!
قطاری که جاده ها را جیغ کشید
              ناله های من و تو را از درد نفهمید!
کاشکی اصلا بی خیال اینهمه فصل میشدیم
و تو کنارم میماندی و می ماندی!


 



 اول صفحه

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما