شعر

 

 


سه شعر از بختیار وهاب زاده*

شاعر کشور آذربایجان (1925-2009)
 

 

 



ترجمه علیرضا ذیحق
 

زمزمه – فریاد

داد و فریادش بلند است
اما دریغا
چیزی حالی ام نیست !
گلوله ای بی هدف و طبلی تو خالیست
می غرّد واما هیچ كلام اش را
نه عقل می فهمد و نه قلب ،
پژواكی عبث و همه بی حرفی!
زمزمه ها را گوش می سپارم
سرشارند و مفهوم
و وُقارشان آهستگی !

1987



آینده ای هست !

سلام ،
با تو اَم فردا
ای خیال و امید .
وقتی تو روشن ام می كنی
گیج می شوم و نمی دانم
كه امیدت بخوانم یا آرزو .
زمان با گردونه اش می آید
فرداها امروز می شوند
امروزها دیروز
و تو همچنان در راهی!
ورد دلها و زبانهایی
هر آنجا كه آدمیان
با بخت بد می جنگند .
پرو بالی همه و اوج می گیرم با تو
می روم آن بالا- بالاها
می بینمت كه بی مرگی
و سرتاپا
مهدِنویدی تو !
تو كه هستی
دنیا همه نور است و می خندد ،
تو كه نیستی
نه امیدی هست و نه مرامی
ایمان نیز
خیالی بی فروغ است .
عصر و ایام اگر
هزار درببندد
دهها اجاق را كورش كند
وقتی كه تو باشی
هیچ غمی نیست
آینده ای هست و تو
با مایی فردا !

1989


نوری از بیرون نمی آید

نه كه یك بار، بارها
زخمی و خونین افتادم
راهها هیچ هموار نبودند .
درخانه ی دل
صد پنجره به دیروز است
فردا را فقط
دریچه ای !
سرك می كشم
نوری از بیرون نمی آید ودر خود
فرو می روم !
سنگِ یقین
محك ِ امید می شود و آرزوها، شعله
و من
جرقه ای می چینم .
دیگر غمی نیست
نوری زده بیرون
و گلها ، سبزند و شكوفا .
از دریچه ای كه
قلب من است
روشنی
همچنان می تراود !

1988
* این سه شعر ، از كتاب ( قصه ی زندگی /" ناغیل حیات ") انتخاب و ترجمه شده است .

<--  -----------------------------------------------------------  -->






بهروز پور علی


حالا منم و...


من و آن کلاغ آشنا
هی پیر و پیرتر شدیم
تو و صبح های دوشنبه
                                هی دور و دورتر

آنقدر
که آیینه ی قدی اتاق خواب
دیگر تمام قد نبود


حالا منم و
هی عصرهای جمعه
که نزدیک و
              نزدیکتر میشوند
و کلاغی
که پس از سالها
به خانه اش
              نرسیده هنوز...


<--  -----------------------------------------------------------  -->







رضا مرتضوی


نقشه خوانی در تاریکی

دست هایی هستند

که کیلومترها پوست را

پیموده اند

و بدن هایی که اگر به قتل برسند

به سختی می توان قاتلی برایشان پیدا کرد

که اثر انگشت صدها انسان

بر جای جایشان باقی ست


پوست تو
نقشه ای بدون جاده است
که دست ها را در خود گم می کند
نه دستی    نه اثر انگشتی
و این یعنی یک جنایت حرفه ای

<--  -----------------------------------------------------------  -->





شهرام عدیلی پور

در اعماق ندانسته گی ام

در من دوباره امشب
توفان شعله می کشد
در من دوباره امشب شعر سرکشانه می وزد
در من جان موسیقی می تازد
و دیوارهای گلی فرو می ریزند
مثل شطی دیوانه .
شاید خزان در من جاری می شود
شاید بهار
شاید خدا در من آواز می خواند
و شاید حضور مبهم هیچ انگیز
روح ام را می خراشد .
من از کجا بدانم
وقتی هنوز در ابتدای حروف الفبای ام ؟
من از کجا بدانم وقتی که
                                سهم آب
از دریا
فقط یک قایق نیم مرده است
و سهم آسمان
                    از خدا
فقط یک ستاره ی کوچک سوسو زن ؟
من از کجا بدانم
وقتی که برج بابل
در انتهای استخوان ام فرو می ریزد
و تخت جمشید
                    به نسیمی ویران می شود
نه به آتش اسکندر ؟
من نمی دانم
و تمام جهان در ندانسته گی ام فرو می رود
تمام آسیاب های بادی در ندانسته گی ام می چرخد
و با این همه هنوز می چرخم به دور خود
تند تر از چرخش ذرات ریز
به دور هسته ی اتم
و تند تر از سیاره های بی نشان
در مدارهای نامعلوم کهکشان
وقتی که از کرانه های جهان می گذرند
و با کلاه زئوس همسو می شوند
وقتی با نگاه ابوالهول و
                            شاخ آفریقا همسو می شوند .

کجایی ای شب هولناک یازده سپتامبر ؟
در من فرو بریز
در من که در خود فرو ریخته ام
و دیگر در انتهای ساقه ی حباب کف صابون
صعود نخواهم کرد
دیگر چشم روز مرا نخواهد دید
و آتش سوزان در من جوانه نخواهد زد .
من می روم
و در انتهای کوچه ی بن بست گم می شوم
در انتهای کوچه ای
که قدم های کودکی ام در آن قد کشیده اند .


<--  -----------------------------------------------------------  -->








صدف قزلباش

سرابی به نام تو

دیریست پا به پای دلتنگی
کوچه های غربت را می گردم
آنقدر می روم تا که در خیالم به تو برسم
چشمانم را می گشایم
باز در کوچه های غربت هستم
دلتنگ می شوم که نه به تو رسیده ام
و نه نسیمی آشنا مرا لمس می کند
به جاده ای می رسم
آن هم برایم غریب است
از تنهایی تو را می خوانم و باز به رفتن ادامه می دهم
جاده ها را طی می کنم
انگار هیچ گاه به دستانت نمی رسم
به نشان تو بوسه ای بر آسمان می دهم
لبخند تو در انتهای جاده نمایان می شود
چه خوب فهمیده ام
که به لبخند تو رسیدن
به نهایت تو رسیدن است
تنها به این دل خوشم
کزین پس جاده ها به جای غریبه ای دلتنگ
من را به مسافری می دانند
که نمی رود تا برسد
می رود تا در حال رفتن
شاید لبخندی را در انتهای جاده ها ببیند
همان سرابی که نامش" تو" است

<--  -----------------------------------------------------------  -->








محمد تقی اقدام

سر خوش

اي كاش هر كسي
با يك كلاه
كه بر سر افكار ميگذاشت
در باور و خيال
نزديك تر به خويشتن و روح بي زوال
سرخوش
با سكه اي به گرمي خورشيد نوبهار
لبخند مي خريد ز بقال روزگار


 اول صفحه
 

یادداشت

آناتومى فرايند شكستن فرديت در مقابله با سنت

"برادران كارامازوف" بهترین كتاب هزاره از نظر پاموك

به وقت بهشت بر دروازه دوزخ

 شعر

داستان

زنانه نویسی و موانع مذكر در رشد خلاقیت‌های ادبی

در نگاه خیره اش، نابودی‌ام مشهود بود

معرفی کتاب

ارتباط با ما