
دو سگ
فریبا حاجدایی
خیلی وقت است که دو سگ ذهن مرا به خود مشغول کردهاند و تو مخم
ورجهوورجه میکنند و واقواقشان امانم را بریده است. دو سگ که
پیشینة یکسان داشتهاند و به یک باره، با عوض شدن روزگار و
حالوروزشان، بدل به دوسگی میشوند که هیچ دخلی به هم ندارند.
«پات» را حتماً خوب میشناسید، سگی را میگویم که داستانش را در«سگ
ولگرد» هدایت خواندهاید. همان سگ اسکاتلندیِ قویجثهای که
چشمهای یک«آهوی زخمی» را دارد و از همان اول«صدای نالة سگی فاصله
به فاصله» سکوت داستانش را میشکند. او دو سالی هست که آوارة کوچه
و بازار است ولی راه و رسم زندگانی کوچهبازاری را یاد نگرفته و
هنوز با«نگاههای دردناکِ پر از التماس» به این و آن نگاه میکند و
با طبع نازک و احساساتی خود تمنای نوازش دارد، اما به عوض«جلو دکان
نانوایی پادو او را کتک میزند» و«جلو قصابی شاگرد به او سنگ
میپراند» و وقتی به «زیر سایة اتومبیلی» پناه میبرد از«لگد سنگین
کفش میخدار شوفر» در امان نیست. او بدیین شده و همه را«دشمن خونی
خود»میداند و فکر میکند همه«از شکنجة او» کیف میبرند و همه«محض
رضای خدا» او را میزنند. او دلخور است که چرا«هیچکس پی به
احساسات و عوالم» او نمیبرد و با آن که سگِ قلچماقی است توان دفاع
از خود را ندارد و چنان نیکدل و مطیع است که نمیخواهد خود را
تغییر بدهد و قانون بازی در دنیای فعلی خود را بیاموزد. این سگِ
نازپرورده که«خودش را موظف میدانسته به صدای صاحبش حاضر بشود» و
پیشتر«قیود و احتیاجاتِ گوناگونی» داشته حالا فقط به سرزنش خود
میپردازد که چرا دل به کسی داده و در پیِ عشق بیسرانجامی آوارة
کوچه و خیابان شده و قدر عزیزم گفتن و جانم شنفتنهای اربابش را
ندانسته است. پات نمیخواهد بپذیرد که احساسات شخصی و احترام به
دیگری به دردِ جایی میخورد که قانون محبت و دوستی حاکم است و نه
جایی که چماق و دندان حکم میراند. او با نادانستگی میبازد زیرا
نمیپذیرد هر که در جایی که قیدپذیر نیست قیدی به خود ببندد ابله و
بازنده است و حتماً همهتان به یاد دارید که در پایان داستان پات
با چشمهایی که«نوازش را گدایی» میکند تا دمِ مرگ دنبال
اتومبیلی«شلنگ بردارد» که امید دارد صاحب آن اربابِ بعدیاش باشد.
دیگری«باک» است و به جایِ آنکه درکتابش«آوای وحش» باقی بماند آمده
است و رویِ مخ من راه میرود تا مرا گیج و حیران بکند که چرا او هم
مثل پات در کشواکش جهان نبریده و به جایِ آنکه،مثل پات، دنیا او
را از رو ببرد او دنیا را از رو برده است. هر چه چخاش میکنم که
برود نمیرود و جک لندن هم که مرده و نیست تا شکایت این سگ سابق و
گرگ قویهیکل امروز را به او بکنم.
باک هم مثل پات اسکاتلندی است، بهتر است بگویم نیمهاسکاتلندی.
پشمهای بلند و نرمی دارد و قویجثه است و نویسندهاش با طنز خاصی
میگوید چون روزنامه نمیخوانده، که بداند در قطب شمال طلا پیدا
شده و هزاران نفر رو به قطب به راه افتادهاند و همة آنها نیازمند
سگی قوی و پشمآلو چون او هستند، مصیبت چون آواری بر سرش فرو میآید
و او را از مأمن گرم و نرمش دور میکند.
باکِ هفتاد کیلویی سادهدل است و اعتمادی که به صاحبش و وابستگان
او دارد کار دستش میدهد و به همین خاطر به دستیار باغبان اعتماد
میکند و به مردکی که نه رحم سرش میشود و نه مروت فروخته میشود.
دو روز دو شب به او غذا و آبی داده نمیشود. او غضبناک خود را به
میلههای قفس میزند و با این کار قهقهة آدمهای دوروبرش را
درمیآورد و همین«بر وقار و حیثیت» او گران میآید. «حساس و
زودرنج» است و به خاطر رفتار زشتی که با او شده تب میکند و
با«چشمهایی که به رنگ خون درآمده» منتظر میماند تا حالِ کسانی که
او را ناجوانمردانه عذاب میدهند جا بیاورد و درست موقعی که تو
هوا خیز برمیدارد تا«مردِ چماق به دست» را گاز بگیرد ضربهای او
را به زمین میغلطاند و دماغ و دهن و گوشش را پر خون میکند. باک
از رو نمیرود، دوباره هجوم میبرد و این بار مرد چماقش را دست به
دست میکند و به فک پایینی او میزند. باک یک دایرة تمام تو هوا
میزند و با سروسینه نقش زمین میشود و پیش از آن که بیهوش شود
صدای کسی را میشنود که رو به مرد میگوید: «خوب سگ کشی میکنی.»
به هوش که میآید دیگر با قانونِ«چماقدار سَروَر است» آشنا شده و
اطاعت را یاد گرفته است؛ «خب باک پسر جان! تو سگِ خوبی باش من هم
خوب میشوم. بد بشو پدرت را درمیآورم.» و باک اطاعت میکند اما،
به عکسِ پات که عاجز بودن عادتش شده است، باک فرمانبرِ گوش به
زنگی است. اطاعت میکند ولی آشتی نه. مردانِ زیادی صاحب باک
میشوند که به جز آخری، که باک را از مرگ حتمی نجات میدهد و برای
همین باک هم کمی دل در گرو مهر او داده است، به هیچکدامشان دل
نمیبندد. قانون او این است؛ اطاعت بلی، دوستی نه. باک به مرورِ
زمان طبعی گرگگونه پیدا میکند و بعد از آنکه صاحب آخرش میمیرد
به آوای وحش پاسخ میدهد و پا به جهان گرگها و دریدگان میگذارد.
او زنده میماند در حالی که شخصیت و جهانبینی جدیدی پیدا کرده و
حتی در خواب هم سراغی از زندگی گذشتة خود نمیگیرد.
پات و باک که هردو درشتجثه و قدرقدرت و در عین حال هر دو
نازپرورده بودند به دو سرنوشت کاملاً متفاوت دچار میآیند؛ پات زیر
چرخ روزگار له و په میشود و باک از سگی به گرگی میرسد که یکی با
سر سختی به اخلاقیاتی که دیگر به کار نمیآید میچسبد و دیگری«طبع
مقید به اخلاق» خود را در چشم به هم زدنی به دورمیاندازد و آن را
برای محیطهای معقولتری نگاه میدارد که جهانِ«چماق و دندان»
قوانینِ دیگری دارد.
 |
|
|