کلاغ

 

‏حمید رضا ایروانیان

هوا سرد بود .. قطره های باران آرام روی صورتم نشست .. اول قطره قطره ، بعد بیشتر و بیشترشدند . تو حیاط مدرسه ایستاده بودم .. باد می وزید و گوشها و دماغ همه ما را سرخ و کبود کرده بود .. اما کی اهمیت می داد به سرما و باران آن روز .. همه می دویدند و شیطنت می کردند ..
دلم درد می کرد .. همکلاسی وراجم کنارم ایستاده بود دائم حرف می زد . یک گاز به بستنی چوبی ، ده کلام با من ...!! .باید جایی می رفتم . اما انگاری نمی خواست حرفهایش را تمام کند ..
--من .. من باید برم ..
--کجا .. ؟
--باید برم دیگه
با تعجب نگاهم کرد .. گفت .. گفتم کجا ..؟
--بابا دستشویی .. دلم داره می ترکه ..
دیگر نتوانستم تحمل کنم .. دویدم
--خب چرا نگفتی ..!؟
بی آنکه جوابش را بگویم از او دور شدم ..
نفس راحتی کشیدم .. کنار شیر آب خوری ایستادم .. یکدفعه صدایی شنیدم ..
--اه خدای من .. خدای من ..
کلاغی کوچک بود . روی برگهای خشک ، کنار درخت چنار پیر مدرسه نشسته بود .. انگاری نمی توانست پرواز کند .. بدنش خیس آب بود .. لبخندی زدم .. بی آنکه شیر آب را ببندم به طرفش رفتم .. نگاهش را به من دوخت .. باران همچنان می بارید .!! در مقابل چشمان سیاهش آدمی را می دید که لحظه به لحظه به او نزدیک و نزدیک تر می شد ..!! صدایی از خود بیرون داد ..نه قار قار بود و نه چیز دیگری !! انگاری چیزی ته گلویش را بسته بود و نمی گذاشت مثل همنوعان خودش فریاد کند ... !!
جلوتر رفتم .. او گامی به عقب برداشت .. نگاهم می کرد .. ترس را در چشمانش به وضوح می دیدم .. ولی من قصد داشتم او را بگیرم . هیچ وقت در تمام عمرم کلاغی را به دست نگرفته بودم . ..همیشه یا بالای درخت بود .. یا هنگامه غروب در آسمان .. !!
بالاخره به او رسیدم .. آرام نشستم .. دستم را جلو بردم .. نمی دانم چرا چشمانم را بستم .. شاید می ترسیدم و شاید هم .. نمی دانم .. !؟ بالاخره دستانم پرهای کلاغ را لمس کرد .. خیس آب بود !!
قلبم به شدت می زد .. کلاغ فریاد کنان خود را تکانی داد .. جستی زد و ناگاه از دستانم گریخت .. پرواز کرد .. !!
--آه خدای من .. !!
با حیرت کلاغ را نگاه کردم .. تازه متوجه طناب نازکی شدم که به پایش بسته شده بود . . هر چه بالاتر می رفت .. طناب بلند تر و بلند تر می شد .. و انتهای طناب سیب قرمزی گره خورده بود که دائم می چرخید .. منظره عجیبی بود .. نمی دانم چه کسی این بلا را بر سر کلاغ بخت برگشته آورده بود .. کلاغ بالاتر می رفت و بالاتر .. طناب به پایش آویزان بود و سیب قرمز مثل چرخ وفلکی به زیبایی می چرخید .. داشت دور می شد که ناگاه اتفاقی افتاد .. صدای فریاد همان کلاغ بود .
--اه خدایا چه اتفاقی افتاد .. چی شد .. ؟
دنیا دور سرم چرخید .. کلاغ یکدفعه چرخشی کرد و از آن بالا به طرز شگفت آوری سقوط کرد .
صدای رضا را می شنیدم که می گفت ّّّ:
"زدمش .. بچه ها زدمش .. "
اول سیب به زمین خورد و متلاشی شد و بعد کلاغ افتاد .. به سرعت به طرفش رفتم .. خون داشت آرام آرام از بدنش بیرون می آمد .. زمین سرد و خیس مدرسه را خون آلود کرد . بدنش تکانی خورد و لحظه ای بعد دیگر هیچ حرکتی نکرد .. هنوز چشم در نگاههایم داشت ..باران همچنان می بارید ، خونها را می شست و می برد.
.. صدایی مرا به خود آورد
--پاشو .. پاشو دیگه .. . !!
چشمانم را باز کردم . مادر بالای سرم بود . اشک صورتم را خیس خیس کرده بود !! مادر کنارم نشست . من بی آنکه حرکتی کنم نگاهم را دوختم به چشمان مادر !! دستش را روی صورتم گذاشت و اشکهایم را پاک کرد !!
 

 



 اول صفحه

یادداشت

آناتومى فرايند شكستن فرديت در مقابله با سنت

"برادران كارامازوف" بهترین كتاب هزاره از نظر پاموك

به وقت بهشت بر دروازه دوزخ

شعر

داستان

زنانه نویسی و موانع مذكر در رشد خلاقیت‌های ادبی

در نگاه خیره اش، نابودی‌ام مشهود بود

معرفی کتاب

ارتباط با ما