
چه میدونم؟ مردم می گن!
راضیه سپهر
تسمه تا انتها کشیده شد و در بزرگ آهنی زرد رنگ، با صدای ناله کش
داری باز شد.
سونا خانم با روسری سفید و تن پوشی سیاه، چاق و رنگ و رو رفته و
پریشان، با همان عصای نقره ای بلند و براق در پهنه در ظاهر شد. لِک
و لِک کنان هیکل منحنی خود را تکانی داد و به زورِ عصا، جلو کشید.
در را نیم بسته، رها کرد. انگار هرجا که می رفت می خواست زود
برگردد؛ یا شاید رمق نداشت آن حجمِ آهنی غول پیکر را تا آخر بکشد؛
شاید هم می دانست خانه یک پیرزن تنها و معلوم الحال در کوچه ای که
همه وقتِ روز، ده ها چشمِ نگهبان و بپا دارد، نظر هیچ دزدی را جلب
نمی کند...
آن طرف کوچه آقا نجفی و محمد آقا ایستاده بودند و از چند قدم پشت
سر، او را نگاه می کردند. این دو نفر از جمله چشم های مراقبی بودند
که شبانه روز همه آدم ها و رفت و آمد های کوچه و محله را زیر نظر
داشتند و همیشه همه جا بودند.
آقا نجفی سر تکان داد و هی هی کنان گفت: سوگلی محله رو ببین چقدر
وا رفته! جوون که بود یه محل عاشق سینه چاک داشت. پدرش هوار می
کشید: دختر! روسری بپوش. گوش که نمی کرد. موهای قهوه ای داشت به چه
بلندی! چل گیس می بافت و دلبری می کرد. همین پسرِ اوس بنا، چار
راهِ پایین. جوانکِ بیچاره حاج حسن زاده. عاشق سینه چاکش بود.
دخترک محل سگ بهش نمی داد. آمده بودند خواستگاری. همین جوری پایِ
لخت، سرِ باز رفته بود اتاق. نکرده بود جواب نه را به باباش بگه.
خودش سرِ مجلس گفته بود: نمی خوام. بیچاره جوون، خودشو از پشت بوم
پرت کرد کف خیابون؛ مفتی نفله شد.
محمد آقا گفت: بهرام خان هم یه چیزایی تعریف می کرد. از اون سال
هایی که آشپز دربار بود. روسری اختیاری بود. این محله های قدیمی
چادر به سر بودن. تو این محلم انگار فقط این خونواده یکه می تاختن
والا همچین هم بیراهِ زمونه نبود. واسه همینم زیر ذره بین بودن
دیگه. می گفت یکی از همکاراش سونا رو خواسته بود. یه مدتی هم انگار
با هم بودن. نه که بابا ننه اش بدوننا! جای اینکه بره درس خیر سرش،
می رفته پیش یارو. تو مجلسای بزم و عشرتشون کوکش می کردن. رقاصه
شون بوده. بعدِ یه مدتی انگار یکی از هم پیاله هاشون تو همین
مجلسای شبونه عاشق سونا می شه. با رفیقِ بهرام می رفته می اومده
ها! یارو دندونشو می گیره. خوشگل بوده لامسب! اونام که این چیزا
حالیشون نیس. هنوز ناموسش نشده، تعارفش کرده بود به رفیقه. سونام
به قهر برمی گرده خونه. یارو واسه اینکه پیش رفقاش خراب نشه کم
نیاره، میاد دمِ در پِیِش. ننه باباش تازه اون موقع جریانو می
فهمن. قشقرقی بپا می شه. بابایِ شاکی! می گن دختر جوونو اونقدر می
زنه کبودش می کنه که تا یه ماه بیرون نمی اومده. مرد بیچاره آخرشم
از دست این دختر دق کرد.
آقا نجفی دستی به سر بی مویش کشید و گفت: پیش خودمون بمونه منم قبل
از عیال یه دور رفته بودم پیش باباش. مرد خوبی بود. قبولم کرد اما
یواشی بهم گفت: آق داوود دخترمه، پاره جیگرمه، اما زن زندگی نیس.
زن خونه میخوای بی خاطر خواهی بگیر که پس فردا سر، بتونی حرفتو به
کرسی بشونی. می گفت مادرِ همین سونارو خاطر شو خواستم تا الان
بیچارشم. هرچی می گه، نه که نمی تونم بیارم. زندگی خوبه تو دست مرد
باشه. خاطر زنو بخوای، زندگیتو وا می دی.
محمد آقا گفت: ای بابا! یعنی سونا خودش هیچوقت کسی رو دوس نداشت؟
آخه چرا با اون همه عاشق سینه چاکِ چند قبضه، تو اون سن و سالِ
ترگل ورگلی، با اون یارو، پیریِِ عوضی رفت که هنوزم که استخووناش
پوسیده ناله و نفرین یه عالم دنبالشه؟
آقا نجفی گفت: چرا خب پسرشو می خواست دیگه. به بچه ها گفته بود
پیرمرد، بابای عشقشه. اوووه! وقتی قرآن می رفتن خاطرخواه هم شده
بودن. فکر کن شش هفت سالگی!
بابای پسره تو خلوت گیرشون انداخته بود. معاشقه دو تا بچه چجوریه؟
دخترو رد می کنه پسرشو حبس تو زیر زمین ته سردابه. بچه بعد از دو
روز که به زورِ قهر مادر و دعوا و واسطه ریش سفیدا درش میارن، تب
می کنه. هول کرده بود طفلک! زهره اش می ترکه، پس می افته! مادر
پسره سر همین ماجرا از یارو جدا می شه، برمی گرده دهات. اون لندهور
بی غیرتم یه زن بیوه می گیره که نمیدونم چطور میشه خیلی زود می
میره. خدا گذاشت تو کاسه اش! سونا اینا همسایه شون بودن. سونا خودش
می ره سر سفره عقدش. لابد واسه انتقام! چه می دونم؟ مردم می گن...
هر دو مردِ مراقبِ کوچه، قد کشیدند تا دوباره پیکر فرتوت پیرزن که
اکنون دورتر شده بود را تماشا کنند.
سونا خانم به انتهای کوچه رسیده بود...
جمعه
21/03/89

|
|
|