نه! در سوگت شعری نخواهم نوشت
و عصرهای پنجشنبه دیگر
منتظر زنگ در نخواهم ماند
و هنگام بالا رفتن از پله ها
به پاهای لرزانت نگاه نخواهم کرد
که زیر سنگینی کار روزانه
هنوز لق لق می خورند
و حوله را به دستت نخواهم داد
تا چهره ی مهربانت را خشک کنی
و با برآمدن بوی برنج
به آشپزخانه بیایی.
پس از شام
در کنارت نخواهم نشست
تا به عادت بیست ساله
دیوان شاعران را بگشایی
و پس از مولای روم و شیخ شیراز
دهقان توس و حکیم گنجه
از حجت خراسان بخوانی
و میان من و خود
با آن تبعیدی به یُمگان نشسته
رد پایی بیابی.
نفرین به تو
نفرین به دستهایت
که جان سوزانت را از ما گرفت
و از تو خاکساری ساخت خاک سَر.
چرا به دخترانت رحم نکردی
یا به پسر گریان من؟
با این همه، آنها به زندگی خود ادامه می دهند
و من هر عصر پنجشنبه
بر جای تو خواهم نشست
و آخرین دفتر شعرت را خواهم گشود
و به دنبال آن سطری خواهم گشت
که دیشب، راه هوا را
بر گلوگاه تو بست.
**********************************************
خیرالله فرخی
مردم نه مرده ام
دارم بال بالای تو می زنم
تا بال بال بال پر صدا به ریزد
تا با لای لای لای ات گام به گیرم
از پیش درآمد نای ات با تن تن اش
حال دارم به روح ام در تن ام
با حال دارم به بال ام پرنده ی صدا
از این گوشه عریان می گذری
به مقامی می رس ام که نه پرس
خوش ام به حال ات در شور می روی
از پرده به هورم می بری
دارم سل به گیرم از زخم در حنجرت
تا جز گیرم از دمای دم کلمه ساز تو
از بلند که می روی
به هر گام تو می رس ام نه می رس ام
حال من ارتعاش صدای تو
با همین های هی هی بر لب ات
از دریچه ی صدف
به این دل تنگیده ام به بار
که ساز من به لب های تو کوک می شود
از زن گویه های ات به خواب ام به ریز
به من که مردم و رویا نه دیده ام
به من که مردم نه مرده ام
**********************************************
لیلا مشفق
با تو که هستم از چیزی نمی ترسم جز تو
با من که هستی فقط کافی ست با من باشی
این که هر شب از وسط خواب هایم رد می شود ... تو نیستی ؟
یا این پیراهن با خالی ِ تو شوخی اش گرفته؟
چهار دیواری ام از این سو به پنجره ای راه دارد که هر شب
بوق های همین خیابان رو به رو را می پاشد لای روسری ات
که شکر شکن خواب می ریزد : دارد برای موهایم بهار می دوزد
(از این سطرها بگذر! من که با این دلِی دلِی گفتن ها میانه ای
ندارم )
از خودم جا مانده باشم انکار نمی کنم قابله با همین کفش ها نافم را
برید
و دیوار ، مرا از آستانه ی بلوغش زیر سقف نداشت.
خاک این کوچه به دامنم اگر آلوده شود هم ... رسوایم نکن!
که " گر تو زهر دهی به که دیگری ... "
( یکی از شما ...جای خالی را پر کند لطفا ! )
برای این استخاره آیه ی دیگری بساز !
من که همه ی خط های پیشانی ام را از برم
پس زنگوله را چه کسی به گردنم ببندد؟
شاید به ابعاد زمینی فکر می کنم که جائی برای تدفین ندارد
جنازه ام را در قفسه ی همین کتابخانه بگذار!
درست کنار باران سپید... همین جا.
( چترت را کمی این ورتر بکش ! خیسم )
مهم نیست اگر ، پس سرت لای این ورق ها ... به نشخوار چه مشغولی؟
رودی که لنگرش تا ابد دامن می کشد باراندازش به تفاله اسمی نمی
ارزد.
این تف های سر بالا حتی به صورتت بر نمی گردد... زور نزن!
اسمم که هیچ، عکسم را هم از این شناسنامه بردم.
صبرکن !
صبح زود لنگرود از کنار خزر در می آید
چشم که بگیری
مرا مقابل انگشتانت که فقط همین چند کیلومتر را می شناسد خواهی
دید.
**********************************************
شهرام عدیلی پور
از عبور شانه های تو
فصلی از گیتار و کمانچه رقم می خورد روی پوست آینه .
وقتی بیایی با همه اندام ات
کهکشان موسیقی جاری می شود
در همه ذرات زمین
در بهار و آب و علف
در کویر و انفجار پرندگان سفید
بر صفحه ی آبی آسمان
که از مهمانی ماه بر می گردند .
وقتی می آیی
شاعری از بوی بوسه های تو می بارد
وقتی که می آیی .
آسمان پهن می شود
زیر قدم های ات
پهن زیر قدم های ات آسمان .
در من باغی
شعله می کشد سبز
باغی سبز ... و کویری خشک
بهشت می شود
کویر خشک بهشت وقتی که بیایی .
تو می جوشی زیر پلک های ام
مثل خورشید که در چشمه ی آب
مثل خورشید که می جوشد
و جاری می شوی مثل بهار
در رگ های ام
جاری مثل زنده رود
در آواز بلورین پل .
وقتی می روی اما ابرهای جهان
می بارند در گلوی ام
وقتی می روی
ابرهای جهان .
**********************************************
مسعود فخرپور
"طول موج"
رهگذر اگر بودی
طوری علی چپ
می شدم
که هیچ صابونی
دلم را
کف نکند
آن وقت
هوس نمی کردم
پارازیت بشوم
روی روباه هایی
که برای
قالب پنیرت
دندان تیز کرده اند
حالا قبل از این که
چیزی بگویی
فرکانست را
روی من
تنظیم کن
**********************************************
حسین اقبالیان
... و زمستان همین پیش پای شما رد شد و رفت بهار هم بی هیچ ترانه ای از پشت پنجره به استکان چایی روی میز و تنهایی یک اتاق قاب شده بر روی دیوار زل زده بود!
تکرار
تکرار
..و تکرار!
بانوی اردیبهشت چه سرد ایستاده بود بر آستانه در!
بهاری که آغاز پرندگانش به هیچ گره خورده بود!
و یادگاری پاییز که با آن همه اعجاز در تکرار خویش به مرثیه نشسته بود!
... و زمستان همین پیش پای شما دامن سفیدش را جمع کرد و رفت!
**********************************************
لیلا نوروزی
1
من
آدم ابلهی نیستم.
اگر قامت استوار تنهایی ام،
قمارباز شده است.
لطفاً به برادارن کارامازوف بگویید!
2
نه موسی
نه داوود.
میکل آنژت می خواهد
تولدت را
روی سقف آبی شانه اش جشن بگیرد.
**********************************************
ده شعر كوتاه
رضا آشفته
1.آه من از تو
بیدادگاه زمان
تن تو از من...
2.هوهوکنان
کشکول و تبرزین
تنت شوریده
3.وه! از تو
ناگزیر
ژرف می نگری
4.امشب خسوف ماه
دیدن تنت محال
می میرم
5.گاهی با تو
بی من نباش
می نوشم گوارای تنم
6.پنجره ی بسته
رو به غروب
جاده ی بی تو
7.تبدارم زیاد
می سوزد تنم
امیدم هستی به نگاهی
8.خوابم پرید
وقت غروب
می آمدی سلانه سلانه
9.کاکلی نوک حنایی
تشنه آب می نوشد
سحرگاه نیستی
10.بزرگ بودی و دستهایت آسمانی
آبی و زلال
در چشمه
**********************************************
صدف قزلباش
اکنون
تورا می بویم چون گلبرگ یاسی اصیل
تورا می پیمایم چون سرزمینی غریب و نا آشنا
تو را طواف می کنم چون کعبه ای پر زاٸر
تو را جستجو می کنم چون عزیزی گم شده
می خوانمت همچون کتابی مقدس
تورا هر صبح ذره ذره می نگرم چنان که به طلوعی دل انگیز
یأسی خمار من را از این خواب شیرین بیدار می کند
شیرینی وهم با تلخی واقعیت در هم می آمیزند
و من را به صندلی اکنون می نشانند
آری تو را هرگز ندارم
و این است اکنون های من عزیزم