آميزه هاي هنر و ادبياتي انديشه ورز

 

‏عليرضا ذيحق

نگاهي به مجموعه داستان " قطار در حال حركت است " نوشته " ميترا داور"

سال 1374بود كه ميترا داور را با مجموعه داستان " بالاي سياهي آهوست " ، نويسنده اي ديدم خيره در جزئيات زندگي و خالِق ِ تازه هايي كه نويد هنرمندي را مي داد ريز انديش و سرشار از تخيل . بعدها همچنان پي گير آثارش بودم كه رسيدم به داستان هاي كوتاه " تمارض " و " لاك قرمز" و " قسمت هاي من " . اورادر اين قصه ها افسونگري ديدم كه ذهن و مغز آدمي را درگيرمي كردوهيجان انگيز نيز آن بود كه بعد از مطالعه ي قصه ها ، تازه خواننده نيز شروع به تخيل مي كرد .ساعتها ذهن ومغز، با تصاوير و انگاره هاي نويني كه با دركي جديد توأم مي شد ، شعله ور مي شد و مي ديدي كه بدون يك فهم عميق هنري ، سراغ آن قصه ها رفتن فقط مي شود يك داستان خواني محض و توقف در سطح ِ روابط. درنگ درواقعيت هاي محض ، راز خلاقيت او نبود . آثاري پر رگ و جان بودند كه با همه اتفاقات داستاني و آميزه اش با بحراني زاده از دنيايي كه نوعي تداعي آخرالزماني در آنها جاري بود ، از روايتي مرده در لايه هاي انتزاعي ، دنيايي عظيم فاصله داشت . بياني ازآشفتگي و واژگوني در روند هستي و آدمي ، طراوتي به خلاقيت او مي داد كه ادبيات انديشه ورز را با ذات هنركه ضمن دارا بودن شكل هنري و مستقل ، به برداشتي از زندگي نيز منتهي مي شود ، سوق مي داد .
ميترا داور به اعتبار آثارش نثري نيز داشت كه هرگز به حيطه ي شعر نزديك نمي شد وبه جوهر روايت ، پايبندي خاصي نشان مي داد . اينها همه پاره – پاره هايي بودند از نوع نگاهي كه من به داستان هاي " ميترا داور " داشتم و همچنان نيز دارم . در پاييز 1388 بود كه هشتمين كتاب ميترا داوركه مشتمل بر شانزده داستان كوتاه بود با عنوان " قطار در حال حركت است " منتشر شد ودر خوانش آن ، زايشي دگرگونه نيز ديدم و آن هم ، گريز نويسنده از تكرار خود بود . قصه هاي " خاله نوشا عاشق بود " و " خط نازك ادرار " ، اوجي بودند فتح ناشده در داستان نويسي فارسي كه يكي حكايت انساني اين مكاني داشت و ديگري روايت انسان ِ اين زماني . در اين قصه هارِيلي نازك ازايما و اشاره ها، بر محوري از هول ونكبت چنان دور مي زند كه خود را مي بيني و مسائل ظريفي از محيط و جهاني كه به تعبير داور، وقتي "زمان در تبعيد" است ايستاده هم مي شود خوابيد ".
چيزي اما هست كه ميترا داور از آن مي گريزد و آن نيز تمثيل سازيست و دليل اش هم حالا هرچه باشد ، تعمدانه است و شايد هم پرهيز از اين انگاره كه نبايد نويسنده راهي فرار روي خواننده بگذارد و فقط بايد او را با تعقل و تخيلي همراه كند تا خود ، به تصوير و تصوري كه دوست دارد برسد . ولي به زعم من ، فرديت و تشخصي كه نويسنده چنين با انعطاف ، در خلق شخصيت هاو انعكاس جوامع انساني در تار و پود قصه هايش مي تند ، اگر با كمي معاني باطني و سمبول هاي ابداعي و حكمي و فرهنگي و ظرايف تمثيل مي آميخت ، پربدك هم نمي شد .
اينجا نمي خواهم طبق كليشه هاي مرسوم بگويم كه مجموعه داستان " قطار در حال حركت است " ، عمدتا برگرفته از زندگي زناني است كه در چنبره ي يك فضاي شهري و محيط هاي كارمندي وكارگاه هاي رذل خرده بورژوازي، دنبال منفذي براي بودن و هوايي تازه به جويايي ِ حقي مساوي هستند ، بلكه مي گويم اين اثر ، مرثيه ي آدمياني است كه آدميت ، مدام درآن پوست مي اندازد وتهاجم مدرنيته ، هنوز حظ خود را نچشانده ، چون حشره ي داستان " خانه ي كوچك حشره " در همين مجموعه ، ارمغان اش شده يك نوع اسارت كه آدميان را از درون دچار كرده و دريغ ِ آرامشي از دست رفته رادارند كه كم – كم به همذات پنداري و مسخ آنان به حشره و فلز و ابزار مي انجامد :
"به ايستگاه اتوبوس كه مي رسم انگار زير دوش دوده ايستاده ام … سردرد شديدي گرفته ام . صداي حركت اتومبيل ها تمامي ندارد. باصداي بلند تو دلم فرياد ميزنم :
" به احترام من يك دقيقه همه بميريد !" حشره هم كزكرده ، گمانم آلودگي هوا ، سيستم مغزي اش را به هم ريخته است !
" بدبخت كوچولو ! جاي بدي خانه كرده اي!"
" اوه!"
" چرا حشره كج راه مي رود؟ "
" بايد زودتر برسم خانه تا شايد آرام شود ."
كيسه هاي زباله در گوشه گوشه هاي ميدان ديده مي شود . زمين پر است از كاغذهاي تبليغاتي. از هر طرف صداي حرك اتومبيل مي آيد و صداي بوق و صداي فرياد دوره گردها … و كاميوني كه خرناس مي كشد ….گمانم صداي خنده ام حشره را ناراحت مي كند … براي اين كه بتوانم با آرامش زندگي كنم ، بايد پيچ وخم هاي روحش را پيدا كنم. از توي مغزم مدام سيخونك مي زند ، مثل بچه اي كه خسته شده باشد، بد قلقي مي كند…. سرم بيشتر از همه جاي بدنم آشوب مي شود. همه ي اعضاي بدنم ، معده ي كوچكي دارند … همه ي بدنم يك جوري تهوع دارد… "
در فرجام كلام دوست دارم از قصه ي " قطار درحال حركت است " نيز حرف بزنم كه براي من شده نماي يك زندگي . يعني تو خيا لم اينجوري دارد تصوير مي شود . قطاري كه عينهومرگ و زندگيست و شايد هم يك زندگي تو چرخه ي خمودي و تكرار كه از همه ي سن و سالها تو كوپه اش آدم است . تا خود را در تكاپو مي بيني زنده اي و تا حس سكوني دست مي دهد ، هراس به جان ات مي ريزد و سرد وبي روح ، به جستجوي معني مي شتابي و توجيهاتي كه بايد بتراشي تا به اجبار، روزي پياده شوي :
"ما دچار شك شده بوديم ، اما گمانم آن زن راست مي گفت چون همه ي مسافرها همين طور تكان تكان مي خوردند و من هم ، هربارفنجانم را پراز چاي مي كردم، چايي ام سريز مي شد و مي ريخت …… مردد ايستاده بودم كه مرد مو سفيد صدايم زد : " برگرد ! اين جا يك سرپناهي داري ! قطار داره حركت مي كنه!"
به درخت هاي ثابت نگاه كردم . يكي از زن ها گفت : " خوب كه نگاه كني داره حركت مي كنه ... دختر و پسر جوان به هم اشاره كردند كه پياده بشويم. چند نفر فرياد زدند : " آقا نريد!تواين سرما! "
آنها انگار نشنيدند . پياده شدند . چند قدم دورتر به هم نزديك شدند و كيپ هم رفتند … "
بدينسان آدميان مسخ شده كه همه اداي زندگي را در مي آورند ، در پيله هاي توجيه مي مانند و اما جوانان ، جوياي تغيير و تازه ها ، با خطرها و اميدها ، و با اين باور كه " پشت اون تپه آباديه !" درشعاع كم رنگ آفتاب ، بخت سفيد خود را مي جويند . *



* داور ، ميترا ،1344- / قطار در حال حركت است / چاپ اول ، 1388 ، تهران - انتشارات هيلا
• مطالب داخل گيومه از كتاب " قطار در حال حركت است " .



 اول صفحه

یادداشت

براى بردن تو نيامده‏اند شاهدخت!

عشق یا تعهد

آميزه هاي هنر و ادبياتي انديشه ورز

شعر

داستان

فردیت و "سفری در مه"

نورَس ایمان و ملکه آفاق

سهراب سپهری؛انسان چند ساحتی

ياد بعضي نفرات ...

معرفی کتاب

ارتباط با ما