
نورَس ایمان و ملکه آفاق
علیرضا ذیحق
از
مجموعه داستانهای عامیانه ی آذربایجان
صرّافان سرِبازارِ معانی، توسن خوش خرام سخن را چنین به جولان
در آورده اند که روزی از روزگاران، بزمی و عیشی در محالِ " گویچه "
ی آذربایجان برپا بود که سخن سنجان و سَروران همه در آن جمع بوده و
صدای شادی بر فلک می رسید.
نوازنده ها و خواننده ها حضور داشتند و در این میان "عاشق موسی" و
شاگردش " ایمان " چنان غلغله برپا کرده بودند که زیبا رخان همه از
بام و پنجره سر برآورده ومشغول تماشا بودند. از زبان بزرگان و
گلرخان همه تعریف و تمجید می بارید و لحظه به لحظه "عاشق ایمان" را
که جوانی برومند و نای و نوایی سحرآمیز داشت، غروری فراوان سرِ شوق
آوَرد.
جشن و ضیافت که به پایان رسید و ایمان، " عاشق موسی" را تنها یافت
گفت:
" سپیده ی سحر رفتنی ام و حقّت را برمن حلال کن !"
عاشق موسی گفت :
" قبل از رفتن بگو کجا و آیا از من رنجیده ای یا دردی و رنجی داری
که من نمی دانم ؟ "
ایمان گفت :
" گردش چرخ را دیگر دلربا نمی بینم و گلستان دلم هوای عشرتی دارد
که اینجا کیمیاست! کلامم گوهرین و دفتر سینه ام پربرگ و نوایم
داوودی و هوای تفلیس در سر دارم که در میدانگاه خنیاگران، طبع خود
بیازمایم !"
عاشق موسی دید که غرور جوانی حقیقت را چون ابر تیره که خورشید را
می پوشاند از چشم او نهان کرده و با ساز و نوا چنین گفت :
"جوانی عقابیست که آشیانی نمی شناسد و کوههای پرجلال، همیشه در
چشمش فریبنده اند. اما این را بدان که بزرگی را، تاریخ و آدمیانند
که هدیه ی آدمی می سازند و اگر غیر از این باشد هر تاج طلایی، جز
نیمتاجی سفالین نیست. اما تو که از حکمت دلت سرشار است، شاید به
مرادت برسی!"
عاشق ایمان با بدرقه ی مادر، راهی تفلیس شد وبا طی منازل و قطع
مراحل، به کوهی پر از سوسن و سنبل رسید و طنین ساز و آوازش در صخره
ها پیچید :
" فصلیست سرمستِ بهاران و ایلات در راه. دل دیوانه را نمی دانم چه
شده و اما بیقرار رفتن است و بس..."
از کوه و کمر سرازیر شد و بین راه، قهوه خانه ای دید و وقتی از
احوال اش پرسیدند سفره ی دل گشود :
" آواره ی غربتم و طالع کورم مرا به کجا خواهد کشاند نیک نمی دانم.
عزم تفلیس دارم و قصد صیدی رعنا و می خواهم که در منزلگاه حکمت،
عیار خویش بسنجم !"
عروس حجله نشین خورشید تازه از افق سر برآورده بود که باز قدم
درراه گذاشت و در راه به یک طوطی بر خورد و طوطی که محزون بود گفت
:
" ای مرغ سحر که ناله سر کرده ای و به خون افق می نگری، نغمه ای
نیز برای بختِ ناساز من بخوان که از ایل و تبار دورم و صد زخم
دیرین، به آزار دلم برخاسته است."
عاشق ایمان و طوطی که هردو غریب بودند از غربت و سفر گفتند و آخر
سر، طوطی پرید و از او خواست که ردّش را بگیرد و بیاید که تفلیس
نزدیک است. در نگاه اش به دره ای سبز، شهری دید پرشکوه و آراسته که
برج و باروهایش آسمان را شکافته و چون جلوتر رفت فهمید که تفلیس
است.
در قهوه خانه ای اتراق کرد و سازََش را به سینه ی دیوار آویخت و
اما خنیاگری استاد به نام " عاشقُ صادق " از این کار به نام خیره
سری یاد نمودو او را به مسابقه ی ساز و آواز دعوت کرد. هردو ساز ها
را کوک کردند و در ابتدا " عاشق صادق " به زبان آمد :
" از پروردگاری بگو که آدم و حوا را آفرید و یونس را از کام کوسه
ها نجات داد و یوسف را از قعر چاه."
" عاشقُ ایمان " هم در جواب اش گفت :
" خدایی احد و واحد که ملائک همه در سجده ی اویند و هرکه هرچه کرده
در دفتر غیب او ثبت است. او نگه داریست که اگر بخواهد، شیشه را در
بغل سنگ نگه می دارد."
" عاشق صادق " باز به نغمه و آواز پرداخت :
"اما آن خدای واحد هزار و یک اسم دارد و هفتاد و ملت او را هرکدام
به شکلی می پرستند و آیا غیر از مسلمانان، کسی را هم در جنّت او
راه است ؟"
" عاشق ایمان " گفت :
" انسانها همه از نور خدا بهره دارند و گبر و مسلمان، همه حرف است
. هرکسی که گلچین خوبیها ست، او را به فردوس برین راه است. "
" عاشق صادق " دید او از چشمه ی جوشان حقیقت جرعه ها نوشیده و
استادی ورزیده داشته و پرسید :
" نگارین عرش را کدام لوح و قلم تصویر کرد و آدم و حوا، چسان بر هم
حلال شدند و کفن خاتم پیامبران، از چه بود ؟ "
" عاشق ایمان " با پنجه بر ساز، جواب اش را با نای و نوا چنین گفت
:
" رضای خدا عین حلالیت است و لوح و قلم اوست که عرش و هستی را طرح
کرد. لباس آخرت پیامبر را نیز فرشتگان آسمان بودند که با بافه های
نور آغشته و هدیه کردند."
نوبت به " عاشق ایمان " رسید و ببینیم سؤال اش چه بود و چه شد :
" کاشا نه ای با پنج در. هر دری بسته وبر هر کدام نقشی از مانی ِ
رسّام. قفل در ها از سنگ و کلیدش مستانگی. هر پنج در را نقطه
کانونی در عرش وافق ازنور آنها در طلسم. از این خانه ی جادو، هرچه
می دانی برمن بگو !"
" عاشق صادق " این معما را پاسخی نیافت و خوار و کِنِفت، پیش خلق
بر شانه ی عاشق ایمان بوسه ای داد و گفت :
" بعد از این ما تورا " نورَس ایمان " خواهیم خواند و در قفقاز
پیر، آوازه ات خواهد پیچید وردای استادی مبارکت باد."
" عاشق صادق "، او را میهمان خود کرد و شبانه بزمی آراست و در طعام
اش زهری ریخت و اما " نورس ایمان " با اشاره و چشمک زیبارخی
دُردانه که دختر " عاشق صادق " بود، دست بر غذا نبرد و گفت :
" قلب باید سرشار محبت باشد وانسان،چه مرد و چه زن، ظاهر و باطنش
یکی. بر سرِ سفره ی مردی که خنیاگر ایل است، جان دادن سخت است و
مرا از این بزم معاف دار. "
" عاشق صادق " که این حرفها را شنید عرق شرم مثل باران بهار، از
یمین و یسارش سرازیر شد و گفت :
" آرمونی بود و خواستم که خلوص قلبت را نشانه بروم و حالا که تو با
خدایت چنین صاف و صادقی، تا دم مرگ همپای تو خواهم بود. "
همان شب اما " نورس ایمان " تا خوابید، در رؤیایش دختری رعنا دید
مثل قرص زرین آفتاب و آراسته چون کبک خرامان. با دیدن اش عقل و هوش
تاراج شد و وقتی از احوال اش پرسید و فهمید " ملکه آفاق " است و
دختر سلطان مراد ِ رومی، پریشان از خواب برخاست و فوری پا دررکاب
اسب گذاشت و به جویایی دخترِآفتاب روی ِ موطلا، ترک تفلیس کرد.
اسیر چرخ گردون از کوههای پر پلنگ و دریاهای پر نهنگ گذشت ووقتی به
دیار سلطان مراد پانهاد، قصر ها چون خورشید تابنده بودند و شهر،
بهشتی از حور و غلمان. چند صباحی به تفرج و عیش پرداخت و روزی که
از دیوار باغ ملکه آفاق بالا رفت، خود را به زیر درخت کاجی رساند
وبا زمرمه ی ساز و نوایش، ملکه آفاق از قصر بیرون آمد و جوانی دید
قَدَر و خوش سیما که خطاب به او می گفت :
" درد و بلای چشم مستت به جانم که در فراقت چون شمعی در سوز و
گدازم. دیدارت در خواب نصیبم شده و با سرعت اجل، اینجایم و اگر ریز
– ریزم نیز کنند، دست ازعشق تو بر نخواهم داشت."
ملکه آفاق هم تا " نورَس ایمان " را دید یک دل نه بلکه صد دل عاشق
او گردید و چنان به سرعت،کمند مهر او در گردن اش افتاد که به
کنیزان سپرد بزمی بیارایند و بستری از حریر بگشایند.
هر دوچشم ملکه آفاق، چون نرگس شهلا، خیره در چشمان " نورس ایمان "
بود و هفتاد تارِ گیسو راچون انوار خورشید، بر اطراف خود ریخته و
به عیش و طرب مشغول بودند که یکی از خبر چینان، خبر به سلطان مراد
برد.
" نورس ایمان " را پای در زنجیر به قصر شاهی بردند و اما او دل به
لطف خدا بست و هیچ نگفت. جلاد همچون رعدی خروشان، به میدان آمده و
با چنگ و چنگال خونین، تبر به دست آماده بوده که ناگهان چشم سلطان
مراد به سازِ نورس ایمان افتاد و به حرمت ساز، درنگی کرد و گفت :
" تا مادرت را به عزایت ننشانده ام، سرپنجه هایت را با ساز آشنا کن
و کلامی از حکمت بگو که ببینم سپهرِ غدار امانت می دهد یا نه ؟"
نورس ایمان با نغمه های دلنواز و آوازی که از حنجره ی طلایی اش بر
می خاست، سلطان را چنان مدهوش و مفتون کرد که از جلاد خواست برود و
بعد، نگاهی به دخترش شاهزاده آفاق کرد و و از او، کم و کیف ماجرا
را پرسید. وقتی حدیث دل او را شنید و حکایت رویایی که نورس ایمان
را بدینجا کشانده، فقط سؤالی ازایمان پرسید و گفت :
" از چه رو چنین بی باک، دل به خطر داده و بیم ِ سرنکرده ای ؟ "
نورس ایمان گفت :
" عاقبت آدمی مرگ است و شیرین ترین لحظه ها، لحظه ی عشق. پس از چه
رو باید می ترسیدم ؟ "
سلطان مراد را این حرف خوش آمد و دست ملکه آفاق را به دست نورس
ایمان داد و به دستور او، شیشه های عطر و طبق های گل، نثار قدم های
آنها کرده و مدت چهل روز، شهر را آذین بسته و همه در جشن و
سرورآنها، دلی شاد و سری گرم داشتند.
 |