براى بردن تو نيامده‏اند شاهدخت!

 

‏فتح الله بی نیاز
 

تعريف و تأويلی بر «آناستازيا» نوشته مرى موريسى*

رمان «آناستازيا» روايتگر تأثيرات مخرب روحى و روانى كمبود محبت در دوران كودكى، و نيز بروز عوارض آن به اشكال گوناگون در دوره نوجوانى، بلوغ و بزرگسالى است. چون چنين انسان‏هايى براى كسب محبت به هر وسيله و شيوه‏اى متوسل مى‏شوند، لذا نقاط اوج بازنمايى داستان بايد حول همين محور شكل گيرد؛ كه البته چنين اتفاقى هم مى‏افتد. داستان ساختار درهم‏ريخته و چندوجهى و خصلتى معماگونه و سؤالى دارد. به‏عبارت دقيق‏تر، خواننده بايد بخش‏هاى مختلف را كه رخدادهاى‏شان در زمان‏ها و مكان‏هاى مختلف صورت واقع به‏خود گرفته‏اند، در ماتريكسى ذهنى بگنجاند تا به‏نتيجه برسد؛ البته نتيجه‏اى كاملاً باز و فارغ از قطعيت. ناگفته نماند كه نگارنده پاره‏ساختارهاى «داستان» را كنار هم گذاشته است تا خواننده نقد به‏مفهوم «قصه» پى‏ببرد و تا حدودى به روانكاوى شخصيت اصلى دست يابد.
بارى، «فرانتسيسكا شانتسكوفسكا» دخترى سه‏ساله است كه در خانه به او سى‏سى مى‏گويند. البته خود اين موضوع زير سؤال است كه فرانتسيسكا همان سى‏سى است يا نه. اين پرسش با توجه به كاركرد ذهن و عين شخصيت اصلى داستان مطرح مى‏شود؛ نكته‏اى كه خواننده طى پيشرفت روايت به آن پى مى‏برد.
سى‏سى سخت مورد توجه پدرش است. پدر، او را شازده‏خانم صدا مى‏زند، با او بازى مى‏كند، مى‏رقصد و هميشه او را كنار خود مى‏نشاند. سى‏سى دخترِ زن دوم اين مرد است و از زن اول پدرش خواهرانى به اسم «ماريا» و «گرتى» و برادرى به‏نام «والرين» دارد. سى‏سى همچنين يك برادر عقب‏مانده به‏نام «فليكس» و برادر كوچكتر و سالمى به اسم «والتر» دارد كه سى‏سى ديوانه‏وار دوستش دارد. البته چون مثل گذشته مورد توجه پدر نيست، به والتر كوچولو حسادت مى‏كند. او حس مى‏كند روح همسر اول پدرش در خانه و مزرعه سرگردان است و دوقلوى ماريا- كه در رحم مادر مرده بود- هميشه از داخل آب نگاهش مى‏كند. از همين‏جا خواننده پى مى‏برد كه بايد در فرايند داستان بين سى‏سى و آب يك ارتباط غيرعادى پديد بيايد و چه‏بسا به‏صورت سمبليك درآيد. اشاره به »قلوى مرده ماريا« اين تأويل را برمى‏تابد كه نويسنده در كل ماجرا نبايد جايى براى گناه يا پشيمانى براى شخصيت‏ها باز كند؛ همان‏طور كه قلوى زنده‏مانده نه گناهكار است نه حق پشيمانى دارد.
بارى، يك‏روز پدر براى سى‏سى يك عروسك مى‏خرد كه چهار عروسك كوچكتر در آن، جا گرفته‏اند. سى‏سى از توجه پدر خيلى خوشحال مى‏شود و به پيشنهاد او اسم عروسك‏ها را اولگا، تاتيانا، ماريا، آناستازيا و آلكسى (نام گرانددوشس‏هاى روسيه و برادرشان) مى‏گذارد. اين خاطره براى هميشه در ذهن سى‏سى نقش مى‏بندد؛ شايد به دليل اين تأويل كه خود سى‏سى در حد عروسك‏هايى كه نماد دوشس‏هاى واقعى است، بايد اسير جبر باشد. به‏عبارتى به شكلى نمادين، آسيب‏پذيرى سى‏سى در حد عروسك‏هاى معمولى است؛ همان‏طور كه نماد اعضاى خانواده تزار تا حد عروسك تنزل پيدا مى‏كند.
در دوازده‏سالگى تنفر و عشق شديدى نسبت به والتر پيدا كند و در سيزدگى سالگى، پس از رسيدن به بلوغ جنسى، احساس مى‏كند دوست دارد همه‏چيز را تخريب كند. روزى كه والتر به‏تنهايى به رودخانه مى‏رود، با اين ذهنيت كه «همسر اول پدرش است و به‏خاطر رانده‏شدن فرزندانش از خانه و چيزهاى ديگر بايد انتقام بگيرد.» اين ذهنيت به يك شخص عادى تعلق ندارد؛ و در عين‏حال رابطه رمز و رازدار دخترى سيزده‏ساله را به تصوير مى‏كشاند. ناخودآگاه او يك‏باره جانبدار همسر اول پدر و فرزندان مطرود او مى‏شود و براى رضايت‏خاطر اين ناخودآگاه، بى‏اختيار از آب كمك مى‏گيرد. آن‏قدر سر والتر را زير آب نگه‏مى‏دارد كه خفه مى‏شود و جسدش سه روز بعد پيدا مى‏شود. پدر چندى بعد مى‏ميرد و سى‏سى پس از مرگش از خانه فرار مى‏كند. از همين‏جا نوعى روان‏رنجورى در سى‏سى مى‏بينيم كه مى‏توانيم آن را از دو منظر بررسى كنيم؛ اين‏كه پرسش ما درباره روان‏رنجورى است يا حس روان‏رنجورى. نويسنده ابهام شخصيتِ هنوز شكل‏نگرفته سى‏سى را ابتدا از طريق علاقه افراطى او به پدر، سپس شيفتگى‏اش نسبت به والتر، آنگاه نفرتش از والتر و بالاخره شيفتگى‏اش نسبت به آب مطرح مى‏كند و اين سؤال را پيش مى‏كشد كه قربانى اصلى والتر است يا سى‏سى؟
بارى، سى‏سى به برلين مى‏رود، دخترى به‏نام »دوريس وينگندر« او را به‏عنوان مستأجر به خانه‏اش مى‏برد. فرداى آن‏روز به استخدام يك كارخانه مهمات‏سازى درمى‏آيد. با مردى به‏نام »هانس فروليش« دوست مى‏شود. چندى بعد هانس به خدمت احضار مى‏شود و درحالى‏كه سى‏سى از او حامله است، در جنگ كشته مى‏شود. انفجار مواد منفجره در كارخانه، سى‏سى را بى‏هوش و او در بيمارستان بچه‏اش را سقط مى‏كند.ظاهراً مسيرى مستقيم از سرنوشت محتوم را در برابر سى‏سى مى‏بينم. عناصر مهاجم محيط اجتماعى و كليت جبر به‏نوعى در صدد آسيب‏رسانى به او هستند و او را سرگشته‏تر از پيش مى‏كنند. پس از بهبودى، خانم وينگندر با مشاهده حالت‏هاى غيرعادى، او را به تيمارستان مى‏برد. پس از مدتى حالش خوب مى‏شود، ولى خانم وينگندر با ديدن حالت‏هاى غيرعادى براى بار دوم او را به تيمارستان مى‏برد. سى‏سى پس از ترخيص از تيمارستان، اتاقى اجاره مى‏كند و در يك مزرعه مشغول كار مى‏شود. ديده مى‏شود كه عملاً هيچ پناهگاه ثابتى براى سى‏سى وجود ندارد. مزرعه، تيمارستان، كار، هانس، كارخانه و ابزار و مصالح كار همه و همه عواملى هستند كه از يك‏سو شور و نيروى جنسى سى‏سى را به اضمحلال بكشانند، و از سوى ديگر اعتبار قراردادهاى اخلاقى و اجتماعى را براى او مخدوش سازند.
طى مدتى كه او بين خانه و تيمارستان در نوسان بود، تزار روسيه سقوط مى‏كند و خانواده او دستگير مى‏شوند و خبر گم شدن دختر كوچك تزار آناستازيا در روزنامه‏ها چاپ مى‏شود. سى‏سى يك شب پس از بازگشت از كار درحالى‏كه كنار كانال قدم مى‏زند، متوجه مى‏شود مرد جوانى تعقيبش مى‏كند. مرد خود را »الكساندر چايكوفسكى« معرفى مى‏كند و مى‏گويد بإ؛ك‏ك دختر كوچك تزار، آناستازيا، قصد فرار به بخارست را داشته است، در راه فرار با او ازدواج مى‏كند و پسرى به‏نام آلكسيس از او دارد. سى‏سى بعد از رفتن مرد دوباره كنار كانال باز مى‏گردد و به آب خيره مى‏شود و اسكناس‏هايى را كه مرد به او داده بود، در آب مى‏اندازد. بعد با اين تصور كه والتر دارد از درون آب او را صدا مى‏زند، خود را در آب كانال مى‏اندازداين‏جا شيفتگى سى‏سى نسبت به آب تا حد روان‏پريشى پيش مى‏رود و خواننده درمى‏يابد كه گرايش سى‏سى نسبت به آب، گونه‏اى فرار از خود و وضع موجود است كه به صورت نمادين غرق شدن تصوير شده است. به هرحال پليس سر مى‏رسد و او را از كانال بيرون مى‏كشد و به بيمارستان منتقل مى‏كند. آنجا پس از مداوا، دكترها و پرستارها در مورد هويتش از او سؤال مى‏كنند. به‏جاى پاسخ فقط سكوت مى‏كند. نسبت به بيماران ديگر يك حس همدردى دارد كه با حس نفرت از خود تؤام است. سى‏سى گذشته‏اش را فراموش كرده است. او از رؤياهايى حرف مى‏زند كه نمى‏تواند به‏معناى آنها پى ببرد؛ در عين‏حال هيچ علاقه‏اى هم به شناخت خود ندارد. يك روز مريض جديدى به‏نام «كلارا» به بخش مى‏آيد. او يك‏بار براى او روزنامه مى‏خواند؛ اخبارى درباره فرار دختر كوچك تزار به‏نام آناستازيا؛ و عكس تزار و خانواده‏اش را به او نشان مى‏دهد. سه دختر با يك پسر كوچك همراه با تزار و همسرش. اسم يك‏يك آنها را به سى‏سى مى‏گويد، اولگا، تاتيانا، آناستازيا و آلكسى. سى‏سى با دقت به آنها نگاه مى‏كند و به صورت‏شان دست مى‏كشد. شبى كه خواب آلكسى پسر كوچك تزار و عده‏اى ديگر را مى‏بيند، دچار اين توهم مى‏شود كه آناستازيا است. با اين احساس روزنامه‏اى را كه كلارا زير بالشش پنهان كرده بود، به پرستارى كه با او قبلاً دوست شده بود نشان مى‏دهد. با نشان دادن عكس كوچكترين دختر تزار به پرستار، مى‏گويد آن دختر شبيه اوست. در همين‏جا خواننده نكته‏سنج، رمز و راز رابطه بين جنون و خلاقيت را در مى‏يابد و بر حرف ارسطو كه جنون(ماليخوليا) و نبوغ را دو روى يك سكه مى‏دانست، صحه مى‏گذارد.
كلارا خبر را پخش مى‏كند. سى‏سى براى هويت دادن به خود، با توجه به خاطرات جسته و گريخته گذشته و اطلاعاتى كه از روزنامه به‏دست آورده بود، باورش مى‏شود كه آناستازيا دختر كوچك تزار است كه بعد از تحمل شكنجه و كشته شدن خانواده‏اش توسط يكى از نگهبان‏هاى قديمى به‏نام الكساندر چايكوفسكى نجات پيدا مى‏كند. به‏تنهايى راهى برلين مى‏شود و در آن‏جا پسرى به‏نام سرگئى او را همراهى مى‏كند و وقتى كه به برلين مى‏رسند، پسر در يك درگيرى خيابانى كشته مى‏شود و او از شدت غصه خود را به آب كانال مى‏اندازد. كلارا به مهاجران روسى خبر مى‏دهد كه دختر كوچك تزار در تيمارستان است. يك بارون روسى او را از تيمارستان مرخص مى‏كند و به خانه خود مى‏برد. بارون فكر مى‏كند در صورت تغيير اوضاع روسيه، آناستازيا مى‏تواند كمك زيادى در تثبيت وضعيت او بكند. در خانه بارون روس‏هاى زيادى به ملاقات سى‏سى مى‏آيند، همه او را شاهدخت و والاحضرت مى‏نامند و احترام زيادى به او مى‏گذارند. پس از مدتى سى‏سى از اين وضع خسته مى‏شود و فرار مى‏كند و در شهر برلين سرگردان مى‏شود. به‏طرف كانال مى‏رود. يكى از مهاجران روسى به او نزديك مى‏شود و مى‏گويد «والاحضرتا» و بازويش را جلو مى‏برد. سى‏سى دست در بازوى او مى‏اندازد و به خانه بارون برمى‏گردد.
عجز بيش از حد سى‏سى و پذيرش پيشنهاد مهاجر، تظاهر مادى محتواى آشفته و پريشان افكار او است. اين پذيرش و نيز رفتارهاى پيشين سى‏سى معّرف ماهيت تثبيت‏ناپذير موجودى است كه از آنى به آنى ديگر دستخوش تغيير است؛ تغييرهايى كه حتى خود نيز بر پيدايش و محو آنها آگاهى ندارد.
پس از مدتى بالاخره با فردى به‏نام «گلب»، دوست ادعايى دوران كودكى آناستازيا، به آمريكا سفر مى‏كند. گلب او را به خانه دوستش «جك ماناهن» مى‏برد. جك نجيب‏زاده‏اى چهل و هشت ساله، استاد تاريخ و يك دودمان‏شناس است و افتخار مى‏كند كه ميزبان »آخرين بازمانده يك خانواده سلطنتى« است. البته وقتى براى اولين‏بار آناستازيا را مى‏بيند خيال مى‏كند او يك زن روستايى است، ولى بعدها ظاهر و رفتار غيرعادى او به تحمل شكنجه نسبت مى‏دهد. عكاس‏ها و خبرنگاران زيادى براى ملاقات آناستازيا به خانه جك مى‏آيند. پس از يك ماه گلب به جك مى‏گويد كه موعد ويزاى آناستازيا تمام شده است و براى نجات آناستازيا از دربه‏درى به جك پيشنهاد مى‏كند كه با او ازدواج كند. جك بيست سال از آناستازيا كوچكتر است، با اين حال به‏خاطر اين‏كه نامش در شجره خانوادگى تزار ثبت شود، با آناستازيا ازدواج مى‏كند و بعدها درحد پرستش به او علاقه‏مند مى‏شود. سى‏سى چه خوشبخت و چه بدبخت، به‏هرحال مظهر و نماد انسان‏هاى رنج‏كشيده و سرگردان قرن بيستم است؛ قرنى كه دهه دو آن به يكى از خونين‏ترين و ناانسانى‏ترين پديده‏هاى بشرى، يعنى كودتاى لنينى در روسيه آلوده شد. سى‏سى نه‏تنها نماد انسان روسى آواره و بى‏هويت، كه سمبل انسانى است كه مى‏خواهد رابطه خود را با كابوس شكنجه‏آور و دهشتناك گذشته قطع كند. به اين ترتيب نويسنده نشان مى‏دهد كه تنها پناهگاه واقعى براى سى‏سى، فقط عشق است و بس.
در سال 1983، در فصل پايانى كتاب، پليس در حال بازداشت مرد مسنى است كه همراه پيرزنى است. اين مرد جك ماناهن است كه آناستازياى پير را از زندان فرارى داده است؛ زيرا پيرزن دستش كج است و از اينجا و آنجا قاشق و چيزهايى شبيه آن مى‏دزد. جك از پليس مى‏خواهد با احترام با شاهدخت (آناستازيا) صحبت كند. پليس در جواب مى‏گويد: «اگر آن پيرزن شاهدخت است، پس تو هم بايد شاهنشاه باشى«، و درحالى‏كه مى‏خندد به آنها مى‏گويد «شاه مرده است.» سپس آنها را به اداره پليس مى‏برد.

در اين داستان تبديل هر چيز به ضدخود، به‏صورت بن‏مايه در مى‏آيد. سى‏سى كه از پدر خشمگين است، تا آنجا پيش مى‏رود كه به‏شيوه‏اى بيمارگونه در صدد جلب رضايت جنسى او بر مى‏آيد و درحالى‏كه به والتر حسد مى‏ورزد، بى‏ميل نيست كه او بيشتر و بهتر »لمس« كند و بعد، اين لمس عاشقانه به قتل منجر مى‏شود. سى‏سى بعدها ظاهراً به نقطه تثبيت شخصيت مى‏رسد، اما در همان‏حال از چنين چيزى مى‏گريزد. نمى‏توان او را نمونه بى‏بند و بارى اخلاقى يا لجام‏گسيختگى آگاهانه تلقى كرد. او قربانى تضادهاى درونى و تعارضات شخصيتى است. او به كهنسالى مى‏رسد، اما «عمرى در حال فروپاشى است.» مدام دچار لغزش مى‏شود، اما اين لغزش‏ها از عدم‏ثبات ذهنى - روحى‏اش نشأت مى‏گيرد نه از بى‏اعتقادى‏اش به سّنت‏ها و ارزش‏هاى اخلاقى. از كودكى به رختخواب برادر مى‏خزد، براى پدر طنازى مى‏كند و در نوجوانى با بريدن موهايش از خود و اطرافيان انتقام مى‏گيرد. اعمال او در اوج آگاهى، دقيقاً ناآگاهانه است؛ مثل همبسترى‏اش با آن روس پرمدعا و انداختن اسكناس‏ها در آب. هر خواننده‏اى، گرايش غريزى او را به زشتكارى تشخيص مى‏دهد؛ امرى كه در سنين بالاى هفتاد به شكل دزدى كارد و چنگال از رستوران‏ها نمود پيدا مى‏كند. نكته رواشناختى ديگر اين‏كه، سى‏سى سعى نمى‏كند خطايى را جبران كند يا حتى به آن اعتراف كند و انديشه‏اى را كه به‏ذهنش خطور كرده است، پس براند. به‏رغم پنهان‏كارى‏هايش براى او »راز شخصى« معنى ندارد. البته مريسى موريسى نتوانسته در حد و اندازه‏هاى «ديزى ميلر» اثر هنرى جيمز يا «هدا گابلر» نوشته هنريك ايبسن شخصيتش را درونكاوى كند و بيشتر به روايت رخدادها پرداخته است و آنجا كه به ذهنيت رسوخ كرده، در سطح باقى مانده است؛ تا حدى شبيه كارهاى نويسنده عامه‏پسندى همچون فرانسواز ساگان. با اين وصف، قصه‏اى تكرارى را در داستانى پركشش مى‏گنجاند و با چندوجهى كردن ساختار روايت، مدام ذهن خواننده را درگير فرايندها و ارزش‏هاى متفاوت و حتى متضاد يك بازى شلوغ قرار مى‏دهد؛ به‏گونه‏اى كه تشخيص راست از دروغ يا به‏طور كلى ايجاد يك دستگاه مختصات براى شناخت راستين مواضع شخصيتى - اخلاقى بازيگران به‏دشوارى صورت مى‏گيرد؛ هرچندكه غيرممكن هم نيست. به‏هر حال سى‏سى سرشار از نمادها، تمثيل‏ها و رمز و رازهاى بى‏شمار است و داورى درباره او كار ساده‏اى نيست. درواقع ما با يك «بيمارِ سالم» روبه‏رو هستيم، به‏همين دليل متن داستان مرتباً او را از تيمارستان‏ها دور مى‏كند. بيمارِ سالم، پارادوكسى است حاصل از ظاهر و باطن، ماهيت و نمود كه سى‏سى در گرداب آن به دام افتاده است. تقلاى جنون‏سرانه او براى »فرار« - حتى از نام و هويت خودش- تجلى گونه‏اى رهاطلبىِ فارغ از ملاحظه‏كارى است. سى‏سى به لحاظ فرهيختگى يك انسان معمولى و عامى است، اما نهاد او چيزى است كه فقط فرهيختگان توان بيان آن را دارند. روزگارى از بودلر پرسيده بودند: «ترجيح مى‏دهى كجا زندگى كنى؟» و او گفته بود: «هر جا، به‏شرطى كه خارج از اين جهان باشد.» خودآگاه سى‏سى به‏نوعى - و البته تا حدى - تظاهرات اين «از خود خارج‏شدن» را به ما نشان مى‏دهد. ميل مستقل از اراده او اين است كه با تغيير شخصيت خود به ديگرى، خويشتنِ خويش را در موقعيتى دلپذيرتر از يكنواختى و خشكى زنذگى روزمره قرار دهند. وجد وشوق جنون‏آميز او در خويشتن‏رهاسازى، مثل اين است كه حتى راه رفتن او را به كشاندنش از سوى اين و آن تبديل مى‏شود. اين «فرديت‏زدايى» نه منبعث از عشق و عامل بيرونى، كه حاصل تلاطم درون است و بحث مفصلى در عرصه روانشناسى را مى‏طلبد كه در حوصله اين نقد نمى‏گنجد.


* رمان "آناستازيا" ترجمه زهرا تابشیان




 اول صفحه

یادداشت

براى بردن تو نيامده‏اند شاهدخت!

عشق یا تعهد

آميزه هاي هنر و ادبياتي انديشه ورز

شعر

داستان

فردیت و "سفری در مه"

نورَس ایمان و ملکه آفاق

سهراب سپهری؛انسان چند ساحتی

ياد بعضي نفرات ...

معرفی کتاب

ارتباط با ما