شعر

 






خیر الله فرخی

چشم‌های‌ام

این خط چشم من را به خاموش می کش اد
می کش ام نقطه ها با خط روشنی به چشم
یک چشم کور می زند
یک چشم بعد می گیرد از کور دیگری
خط می گیرم از چشم ویران دیگری
و این چشم انداز می اندازم به جای دیگری
رنگ خط ام با افق تاق می زنم
چشم دیگرم از تو می بین ام
از جهت هایی که تا من دارد...
چشم های تو نقطه های سیاه دارم می کش ام به خط
دورم که می بینی
نقطه از یک چشم می کش ام به تو
چشم ات از دور دیگرم می کند
یک خط می گیرم به رنگ فاصله
از نقطه هایی به تر ببینم ات .


********************************************
 

سميرا حسن جان زاده
فانوس مزرعه

بهتر است روي صندلي اين سطر خوابم را بسازم بساز!
من از مترسك اين گندم/زار سياه – سفيد مي ترسم
و معناي بادي كه در دامن گندم ها مي پيچد را نمي دانم
فقط بلدم قاب عكسي از اين رقص دسته جمعي را بچپانم توي جيب هاي شعرم
و بگويم ؛ حيف همه ي تمشك هايي كه زير پاي بچه شغال هاي گندمخوار آب شدند
(روزي تيغ ها خجالت را توي پاهايشان فرو مي روند/نترس!)
كلاغ ها را دور بريز كه نه!
بيا بيرون و دنيا را خارج از اين پنجره هاي بخار كشيده ببين
كه آسمان چشم غره مي دهد
(اين گلوي باد كرده وارِش1 ندارد ... باد بزن!)
چرا خورشيد چادر غروب را سر نگذاشته رفت؟
نـ/فهميدم!
شب شروع شده با اشباح وحشت سپارش!
و من واژه واژه بيدار مي شوم كه از روز جلو بزنم
يكي فانوس هاي گل آلود را به كار بيندازد
هنوز صبح نشده!


********************************************




علیرضا بخشعلی


شکوفه و آهن

جهان منبسط می شود
آن گونه می خواهی.
در میان آرزوهای تو
ایستاده ام.
من همان برگ برنده ام
که می خواستی.
دست هایم را از فولاد ساخته ای
گل ها از روح ام می گریزند.
این بهار غریب است
میان کتاب های قدیمی
بدنبال شکوفه می گردم.
کتاب ها تجدید نظر شده اند.
اسکناس از انگشتان سربی
به جیبم لیز می خورد.


********************************************





صدف قزلباش


خیلی سردم است

ناگاه به یاد گرمی آغوشت می افتم
می ترسم
  به گرمای آغوشت نخواهم آمد
  می دانم آغوشت چون مادر، همیشگی نیست
پس در خیالم در آغوش او خود را گرم می کنم
و آغوش تو را برای روز مبادا می گذارم
  از خیال گرمم که بیرون می آیم
هنوز سردم است
از خود می پرسم
آیا روز مبادای من گرم خواهد بود؟
باز سردم می شود
به خیال گرم خود پناه دوباره می برم
هرچند که می دانم
  تا هنوز خیلی سردم است



 اول صفحه

یادداشت

ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

آدمی خسته است و هنرمند خسته تر

مشکل بند اول

 شعر

داستان

جهانی رنج در خنده‌های پنهان

ماکسیم گورکی، نمونه‌ی مجسم انسان آفریننده

روایت تنهایی، ترس و جنگ

معرفی کتاب

ارتباط با ما