معجز‌ه‌ی ‌سكه‌ها

 

‏عليرضا ذيحق



باضرب پاهايي كه از دل تاريكي بيرون زد، يكهو لرزيد. سر وريخت اش همان بود . با شَتَك‌هاي سرخِ ماسيده رو صورتش. جلو آمد و خنده ي تلخي كرد :
" دل نگران گلوله ها بودم . بازار همه شده جنس چيني . درست مثل اينكه سربازهاي چشم بادامي تو شهر رژه بروند . اما خيالم تخت شد كه گلوله هاشان حرف ندارند . لخته ي اين چند گلوله را هم بشوركه با خون داغ، حسابي ترگل ور گل مي شوند ."
بعدش نشستند دورِآتش و با نان وشراب و كبك هايي كه سيخ به تن كباب مي شدند، سير و پيمان از شكار امروز گفتند . خستگي شان كه در رفت يكي از كوه پايين آمد و ديگري سرحوصله، غلت خورد ته دره اي كه آن زير، رود مي غريد .
زني كه آن پايين دامن اش چرخ مي خورد و با بادي تو آستين، چشم اش به اوبود، كمي ترساندش و رفت بيبند كه كيست . خودش بود . چهره اي كه درمهتاب، مثل اناري آفتاب خورده و لهيده،سرخ مي زد. كرخت شد و گفت :
" بند دلم را پاره مي كني كه چي ؟ تاته دره نگاهم به توبود و فكر نمي كردم كه باز به خط هم بخوريم . "
اوكه زير پستان اش قد ِپستانكي ازهم شكافته بود آتشي شد و داد زد:
" بند دلم را پاره كردي وبازحرف داري ؟ زق زق دردي كه تو استخوانهام تير مي كشيدند بس نبود ؟ "
مرد سرش داغ شد و هولكي، چند گلوله در كرد و زن، مثل ابري كه تودل هواباشد نه وارفت و نه جنبيد . باز قرص و قايم با بغضي تو گلو،جلوش قد كشيد :
" گلوله ها يي كه در كردي بدلي بودند . شايد هم مشقي. پوكه ي خالي!"
مرد كه داشت خشن مي شد گفت :
" مي دانم كه زيرآبي آمدي و خواستي بر سرم آوارشوي و يك جورهايي خلاصم كني . اما من با كسي پدر كشتگي ندارم . اين را هم بالاي كوه به ات گفتم . يك مرد اجاره اي كه كسب و كارش اين جوري يه . روزي تصميم گرفتم كه هيچ وقت نصفه نيمه زندگي نكنم . مسيح هم نبودم كه چك بخورم و سرم را بيندازم پايين . معجزه ي سكه ها حاليم شده بود وزدم به سيم آخر .يعني اول مرا زدند و بعد من زدم . آن قدر كه حسابش از دستم در رفت . نارو خوردم و عشقم رفت هوا. از پل آمد پايين وبا سيل رفت.زندگيش شده بود نكبت. شوهر مشنگ اش اندازه ي پدربزرگ ها سن داشت ...توهم بيشتر ازاين جلونيا ! من هم اين كار را نمي كردم يكي ديگر مي كرد. اصلا چرا نمي روي سراغ يك شناس. كسي كه شايد بيشترازهمه به تو نزديكه. خيانت يعني ذاتش اينه ! "
شب داشت وول مي خورد كه چيزي تركيد .فك هاش را روهم فشرد و سرخ لزجي،ازتخم چشم اش زد بيرون.
مردي كه منتظر ايستاده بود، باپوزخندي خنده اش را رها كرد و گفت :
" اين شكار نبود . شاه شكار بود ...اين آخري ها داشتي هوايي مي شدي ووقت و بي وقت وِر مي زدي . اين هم كه كُشتي،خودي بود و قضيه توفير مي كرد . نگين بود، خواهر ناز نازي ام .سوزني شده بود و سربه هوا. گفتند نتيجه اش مثبته، ايدزي! نمي خواستم مثل شمع آب بشود . دلم تاب نمي آوُرد. توهم مي ماندي موي دماغم بودي. دلت شده بود شكل نئون هاي قرمزي كه رو سينه ي شيشه ها مرتب مي لرزند . من دل سنگ مي خواستم ... اين روز وزمانه، اين جور آدمها خيلي زيادند.نرخشان هم پايين."
با ضرب پاهايي كه در دل تاريكي دور مي شد، شانه ي مرد تكان سختي خورد وبي نَفَس افتاد، خُرد و بي جان.




 اول صفحه

یادداشت

ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

آدمی خسته است و هنرمند خسته تر

مشکل بند اول

شعر

داستان

جهانی رنج در خنده‌های پنهان

ماکسیم گورکی، نمونه‌ی مجسم انسان آفریننده

روایت تنهایی، ترس و جنگ

معرفی کتاب

ارتباط با ما