پرتره

 

‏حمید رضا ایروانیان

پیرمرد روی پله ها نشسته بود .. کنار او تابلویی بود بزرگ و شگفت انگیز .. تابلویی از چهره پیرمرد .. گویی هر کسی وارد آتلیه می شد اولین چیزی که نظرش را جلب می کرد همین تابلو بود . نقاش جوان کناری می ایستاد . دستش را به سینه اش قفل می کرد و با احتیاط اطراف را می پایید .. گه گدار نگاهش را به پدر پیرش که روی پله های سنگی نشسته بود می انداخت .. !!
پیرمرد آب دهانش را قورت داد .. اندکی جابجا شد . ملتمسانه به پسرش نگاهی انداخت . اما چیزی عایدش نشد .. گویی پیرمردذ از این وضع .. از این تکرار و کار سخت به تنگ آمده بود . هر روز .. هر زما ن .. ، باید ساعت های مدیدی می نشست تا بازدیکنندگان می آمدند و می رفتند تا شباهت بی نظیر او با تابلو را بسنجند .!! صدایی شنید ..
دختری ده یازده ساله روبرویش ایستاده بود . دستانش را به پشت قفل کرده بود . با تعجب نگاهش می کرد .. !!
--آه خدای من ..چه دختر قشنگی .. ..
شکلاتی از جیبش بیرون آورد . گفت : بیا بگیر دخترم ..
دختر بی آنکه قصد گرفتن شکلات را داشته باشد بر و بر پیرمرد را نگاه می کرد..!!
--نمی خوای .. خجالت می کشی ..؟..
اما دخترک بی توجه به او از کنارش رد شد و رفت ..!! نفس عمیقی کشید . آتلیه پر شده بود از زن و مرد و کودک ..
کمرش درد می کرد .سردرد شدیدی داشت . سرمای پله پشتش را بی حس کرده بود .خودش را تکانی داد . با بغض نگاهی به پسرش که کنار تابلو ایستاده بود انداخت . اما پسر بی توجه به او دائم با این و آن حرف می زد .. گویی تعداد زیاد بازدیدکنندگان او را به هیجان آورده بود ..!!
--خواهش می کنم نگاه کنید .. این تابلو و این هم ...
--تا کی باید اینجا بشینم . تا کی ... !!؟
خود را اندکی جابجا کرد .احساس تنهایی شدیدی می کرد.!! .با خودش گفت :
--راستی .. بذار ببینم ...واقعا من شبیه این تابلو هستم .. ؟
اندکی خم شد . به تابلو نگاهی انداحت .بزرگ بود و زیبا . گویی همه پهنای دیوار را گرفته بود . آب دهانش را قورت داد .. نیم نگاهی به پسرش انداخت.لبخند معنی داری زد . با خودش گفت ..
--واقعا زیباست .. پسر من یه هنرمند واقعیه .. یه هنر مند واقعی ...!!
بیرون باران تندی می بارید، مرد نقاش کنار تابلو ایستاده بود . !! صدایی شنید . سرش را برگرداند .. خانمی جوان و زیبا بود . تا دختر را دید لبخندی روی صورتش نقش بست . دختر بی درنگ به طرف تابلو بزرگ رفت . و نقاش شروع کرد به حرف زدن ..
--آه خانم محترم .. نگاه کنید .. شباهت این دو را .. ببینید .. !!

زن لحظه ای به تابلو بزرگ ، خیره نگاه کرد .سرش را اندکی برگرداند . نگاهش را دوخت به قاب عکس کوچکی که کنار پله ها بود . عکس پیرمرد بود !! در حالی که نوار سیاهی کنارش نصب شده بود ..!!

15 اسفند ماه 1388




 اول صفحه

یادداشت

ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

آدمی خسته است و هنرمند خسته تر

مشکل بند اول

شعر

داستان

جهانی رنج در خنده‌های پنهان

ماکسیم گورکی، نمونه‌ی مجسم انسان آفریننده

روایت تنهایی، ترس و جنگ

معرفی کتاب

ارتباط با ما