مرده ی اين همه سال

 

‏حمیده واعظ زاده
 

بازم می تونی رو مبل بشينی و پا رو پا بندازی و سيگاری لای انگشتات بذاری و هی اون رو بين لبات ببری و دود رو بيرون بدی تا با بوی تنت بياميزه و همه ام از تو سرشار شه . بعد م به اين در و اون در بزنی و از سقراط و ارسطو بگی و برسی به اسپينوزا و هگل و نيچه تا من فراموش كنم منتظر شنيدن چه كلمه ای از دهن تو هستم. تازه وقتي رد نگاه من رو تا لبات دنبال كردی فقط بگی :‌ « عجب» و به حركات بچه وار من بخندی و با نگات بگی كه چرا هنوز بزرگ نشدم و جوری نشون بدی كه انگار نمی دونی منتظر شنيدن چی هستم.
 
اما منم ديگه نگام به درنمی مونه تا تو بيای و يه چيزی زير پوستم گز گز كنه . بلند می شم و اون لباسی كه تو دوست داری می پوشم و پرده ها را می كشم و پليور آبی رنگت رو بر می دارم و در آغوش می گيرم و شروع می كنم به چرخ زدن تا از بوی تنت پر شم . بعد يله می شم روی تخت و پلك هام رو هم می افتن. اون وقت همه چی جون می گيره حتا رد دستای تو رو بازوای من تازه می شه و داغ . من دستمو رو خطای صورتت می كشم و گوش می دم به صدای ضربه هايی كه بارون به شيشه می زنه . تو هم هرچی دلت می خواد می تونی پشت پنجره بذاری يا بياری تو اتاق حتا يه فوج پرنده ی مهاجر. با صدای بارون و حركت دستات ، مرده ی اين همه سال آروم آروم بيدار می شه؛ ترو تازه ، پر از رمز و راز . بعد حركت دستا و لبات رو رو تنش حس می كنه و يه چيزی به جونش چنگ می زنه. حالا عطر نفست ، اونو شوريده و بی قرارمی كنه وهمه چی تو نفس نفس لباس نيلی گم می شه. اما وقتی برای آخرين دفعه لبات رو به لاله ی گوشش می چسبونی و اونو آروم می بوسی بازم می گی : « عجب » و من دوباره می شم همون مرده ی پيش از اين و همه چيز با مرگ من می ميره . اونوقت از ترس و تنهايی پر می شم و گوشی رو بر می دارم وشمارت رو می گيرم اما فقط صدای بوق آزاد رو می شنوم و پژواك صدام رو تو سرم «مرد با من چه كردی ؟ »


 اول صفحه

یادداشت

ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

آدمی خسته است و هنرمند خسته تر

مشکل بند اول

شعر

داستان

جهانی رنج در خنده‌های پنهان

ماکسیم گورکی، نمونه‌ی مجسم انسان آفریننده

روایت تنهایی، ترس و جنگ

معرفی کتاب

ارتباط با ما