
آدمی خسته است و هنرمند خسته تر
علیرضا ذیحق
نگاهی
به جایگاه هنر و هنرمند در جهان خشن
آنانی که در دهههای پنجاه قرن بیستم و چندسالی این ور و آن ور،
پای در زمین نهاده اند و شاهد سریع تحولاتی بوده اند که در
حوزههای تکنولوژی، جامعه شناختی و ارزشمداری در جهان رخ داده و به
تطبیق خود با آن دگرگونی ها نکوشیده اند، دچار نوعی سرگیجه گی اند.
تعارضی که باعث شده افراط گرایی های قومی، عقیدتی و سنتی را در بین
پاره ای از جهانیان و خصوصا نسل هايي كه خود تربيت كرده اند و حامي
آنهايند، شدت ببخشد و آنان با به کار گیری جدیدترین و مدرن ترین
دستاوردهای صنعتی و دیجیتالی عصر،به جنگ ِ آنچه در پذیرش اش عناد
یا تردید دارند، بروند و تحرک آنهایی را نیز باعث شوند که در بستر
این تحولات رشد نموده اند و نگران ِ بینش های افراطی در جهان اند.
لذا باهمه ی مشکلاتی که دامن گیر آدمیان از نظر گرسنگی، آموزش،
بهداشت و اوهام در حوزههای مختلف جغرافیایی وجود دارد و بشریت هم
کم و بیش امکان ریشه کن کردن آنها را دارد، نه تنها این مسائل حل
نمی شود بلکه روز به روز نیز با دستاویز ساختن مسائل جهانی، منطقه
ای و ملی و فرقه ای، از طریق جنگ افروزی ها و طلب قدرتمداری بیشتر
و محور شدن اصل فزون خواهی و رفاه فردی به جای رفاه عمومی، موجباتی
رادر روابط کشورها و حتی مردم یک کشور فراهم آورده که بشریت را
دچار فاجعه ساخته است. خشونتی فجیع که روزانه هزار تصویر آن را
درواقعیت های زیستی و قاب های الکترونیکی و مجازی به عیان می
بینیم.
بیشترهنرمندان، اندیشمندان و دانشوران نیز به پیروی از این موج،
عافیت طلبی را دیگر نه یک گرداب، بلکه اوج مدنیت پنداشته و به
تولید انبوهی از تازههایی می گرایند که در قبالش،لغزش به دامن
افراط گرایی از هر نوعی را برای خود مجاز می شمارند. بستگی به
بازار دارد و چرخش زمان و بازی سیاست. نه که معنویت مرده باشد و
عطوفت آدمی، سنگ بگردد، نه ؟ قلبها همچنان می تپند و اما بیشتر با
شوها و جنجال هایی که برای مردم تدارک می بینند. می بینی مردم دنیا
چند ساعتی است که برای نجات یک پسر بچه ی شش ساله که تو کنج خانه
اش می خندد آرام و قرار ندارندو ولی رسانهها به دروغ و برای جلب
بیشتر آگهی های تجاری و خبرهای جهت دار، او را در بالنی رهاشده تو
فضا تصویر می کنند و در همان لحظه نیز، سیاستگران، با انحراف افکار
عمومی می کوشند تاعیار کشتارووسعت تخریب سلاحهای نوساخته شان را،
با بهانههای واهی و با دامن زدن به تفکرات افراطی و با به خاک و
خون کشیدن جان و زندگی آدمیان، آزمایش بکنند. آن هم به بهای ویرانی
و یأس وجدانها ی بیداری که در گوشه کنار جهان، هنوز به فطرت پاک
بشری ایمان دارند.
روزی مروج ساختن جوک و ایدههای متعصبانه می شوند به دست یک قوم و
ملت علیه یک ملیت، مذهب و کشوردیگر ،و روزی دیگرنیز هم با همان
لطایف، کینه ای می افروزند برای ایجاد تفرقه و فروش جنگ افزار هایی
که دارند تو انبارهاشان خاک می خورد. روزگاری نیز، ندای صلح در می
دهند و اینکه باید به تعادل قوا در منطقه کمک کرد و کشورها
نیزناگزیر از تجهیز خود می شوند به انواع سلاحها یی که مبادا جنگی
آنها را تهدید کند و اما غافل که وقتی دنیا را دهکده ای می پنداریم
و در کاشانه ای جنگ است، یعنی که دنیا در جنگ است و اما ما چشم خود
را بر حقایق بسته ایم.
متفکران روزی از چه باید کردها می گفتند و بازگشت به خویشتن و اگر
بذر خشمی هم از سوی مبارزان، هنرمندان و اندیشمندان پاشیده می شد
برای بهینه سازی و بیداری وجدانها بود و این که می شود کاری کرد و
با خون، ریشه سعادت را آب داد. اما الآن، راهکارها همه به آسایش
وکینه ختم می شوند و کسی که با کسوت روشنفکری و پابندی به افراط
گرایی ها، تا دیروزها به تحمیق

متفکران روزی از چه باید کردها می گفتند و بازگشت به خویشتن و اگر
بذر خشمی هم از سوی مبارزان، هنرمندان و اندیشمندان پاشیده می شد برای
بهینه سازی و بیداری وجدانها بود و این که می شود کاری کرد و با خون، ریشه
سعادت را آب داد
 |
ملت اش می کوشید و فراوردههای هنری
و فکری اش در خدمت همان آتشبازی ها ی فرقه ای و قومی بود و هدفش،
توجیه هر چیزی که منافع وی را توجیه می کرد، حالا تو ینگه دنیا شده
ناجی قوم و چون لطف سخنوری هم دارد و خریداری نقد وبه اندازه ی
افلاک رو، عوض راه، چاهی را فراراه آنانی می گشاید که به شکلی
طبیعی، دلی دردناک دارند و می دانند که می شود رنجباری را زدود و
اما گوشها چنان پر از امواج آنهاست که صدای مصلحان دردمند را کس
نمی شنود. به این درد مشترک، همه ی تبار آدم مبتلایند و در جوامع
بسته این درد افزونتر است و القائات مؤثر ترو تلقين شبههها بر
دخالت بیگانگان در سرنوشت یک کشور، در میان پاره ای اذهان، باور
پذیر تر.
یکی دعوای روس و تاتار دارد و آن دیگری ها دعوی های ترک و ارمنی و
عرب و عجم، و دیگرانی نیزبا صلیب شکسته به جنگ کوه طور می روند.
آدمی خسته است و هنرمند خسته تر. هر آدمی نیز دچارهزار درد. از نان
و امنیت و آرامش درون گرفته تا جستن کلیم پاره ای تا جان خود را در
هجرتی دور و نزدیک مأوا دهد.
آدمیان اما بعضا هم می آسایند و به چیز هایی دیگر می اندیشند. آن
چیزها که آدمیت آدم را به او پس می دهند. نیایش، تفکر،عشق ورزی،
احساس خوشی و بیش از همه سرگرمی با هنر.
اما هنر باید چیزی فراتر از سرگرمی باشد بخصوص در کشورهایی که،
هنرمند، هیچ توشه ای از نوشتن نمی اندوزد و نه تابلوی آن فروش می
رود و نه فیلم اش گیشه دارد و نه شعر و قصه اش خریدار. دولت ها
خریدار عمده اند و آنها نیز، کمپانی ها و آدمهای خود را
دارند.
هنرمند نیزنا چاراست برای دل خود بنویسند و بسازد وبسراید و اما بی
انگیزه بودن و عدم برگشت سرمایه و مسائل روانی و حاشیه ای، توأم با
سرخوردگی هامی شود و جز گرایشی برای پاسخ به یک نیازدرونی که فقط
تا حدی می شود سد راه آن جوشش نشد، هنر و هنرمند، سترون می ماند و
شبه هنرمندِ سفارش بگیرو بازاری کار، می بالد و مرتب هم تو بوق و
کرنا، نام اش را به گوشها می رسانند و پاداش عافیت جویی خود را
سریع در یافت می کنند.
هنرواقعی که مبشر برابری و آزادگی است و دعوتگر اندیشه و مبیٌن
پیروزی خیر بر شر، تحت تأثیر پاره ای القائات که هنرمند وطنی را
مجال رشد نمی دهد و اینکه هرچه اعلاست در بیرون مرزهاست که می
تراود، هنرمندان را بی مخاطب بر جا می نهدو هنرمند هم، به خیال
اینکه الهام و تراوشات ذهنی او چیزی است در رده ی کهنه اندیشی، به
تکنیک و بازی با عناصر می پردازد و بدین ترتیب خون نبوغ، از جان
هنرمند گرفته می شود و گوش به حرف این و آنی می دهد که او را به یک
شئی آنتیک در آثار خانه ی جشنوارهها و نمایشگاهها ، سوق می دهد و
خصلت مردمی بودن را از هنرمند می گیرد. صنعتگر وهنروری که با ذوق
ونبوغ و الهام خود می توانست نهالی نو در جهان مکاشفات هنری و
روشنگرانه باشد، می شود یک درخت تزیینی و بی جان. صفات نیک انسانی
و پایبندی به
ریشهها در وجود آن تنی چند نیزکه هنرشان از آمال
مردم جدا نیست، فروکش می کند و ناخواسته یا نابود می شوند و یا به
راهی می روند که نقشه ی آن را دیگران کشیده اند و برای او فقط آب و
نانی می ماند و اما نامی ماندگار نه. غافل که اگرامروزه در غرب هم
خبری هست نه که مطلق بلکه تا حدودی افزون، به پاس میراث شرقی است و
تمدنی که باتأثیرات عظیم خود، بذر آن را در جهان افشانده است و
تکههایی از جهان نیز با تکیه بر ارادهها ی فردی و جمعی و اعتماد
به نفسی که ازنوآوری ها و پژوهش ها به دست آورده اند، خود را بر
قلههای آرزوی بشری نشانده اند.
اما حالا که مرزها جز در نقشههای جغرافیایی و اذهان دولتمردان جنگ
افروز، معنی روشنی به اهمیت ِ پیش ازجنگ جهانی اول و مقارن آن
ندارد و آدمها از هر رنگ و زبان و ملیتی در جهان پراکنده اند،
هنرمند واقعی تنها در اعتراض اش ویا در درک او از زیبایی شناسی و
تکنیک نیست که باید ارزیابی شود، بلکه ارزش وی با فهم او از
همزیستی در جوامعی با افکار و آراء متفاوت نیز بایدمرتبط باشد و
هرگز خلاقیت اش،در خدمت جزم اندیشی ها و افراطی گرایی ها در برتر
پنداشتن یک ملت، زبان و یا هیچ فرقه ای نباشد.
گوهر انسانی، یگانه و سرشار است و باید که هر وجدان بیداری، آرزو
وآمال اش این باشد که برای همه ی جوامع، امکان زندگی، آموزش و
پرهیز ازتعصب، خشونت و درگیری فراهم آید و تا بشریت به چنین
دستاوردی نرسد، آدمی در هر جغرافیایی که باشد، بی نصیب ازرنج،
خشونت و فاجعههای انسانی و زیست محیطی نخواهد بود.
از آنجا که جوهره ی هنر با عواطف آدمی درگیر می شود و قلب او را به
تپش وا می دارد و اندیشه اش را از همان کودکی با خود همراه می کند،
لذا هنرمند بودن، دشواری و ظیفه نیز هست و باید که هنرمند در تهذیب
عملکرد ها و باور مندی هایش به فردا یی بهتر بکوشد ودر ساختن جهانی
صلح مند و پاسخگو به فجایع انسانی، کوشا و پویا، قدم بردارد.
گامهایی که می توانند آخرالزمان بشریت رابا فجایع محتمل خود به
تأخیر بیندازند.
 |