ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

 

‏فتح‏الله بى‏نياز
 

نکاتی درباره تکنیک جریان سیال ذهن در داستان نویسی

زياد پيش مى‏آيد كه اين و آن مى‏پرسند: «چرا داستان‏هايى كه توى ذهن شخصيت‏ها مى‏گذرد، بيشر وقت‏ها موفق از آب در نمی آيند.» و مثال‏هايى از متن‏هاى ايرانى و خارجى مى‏زنند. بيشتر اين انتقادها به‏جاست و حتى نويسندگانى كه وظيفه تدريس و نقد و بررسى محافلى را به‏عهده دارند، در نوشتن اين نوع روايت‏ها دچار لغزش مى‏شوند. شمارى از منتقدين برجسته جهان حتى روى كارهاى جيمز جويس، ويرجنيا وُلف، دورتى ريچاردسون و فاكنر انگشت مى‏گذارند؛ خصوصاً روى آثار وُلف و ريچاردسون.
هدف از اين مقاله كنكاش درباره اين رويكرد نيست، چون بحث خيلى طولانى‏تر و عميق‏تر از آن است كه با يك مقاله به آن خاتمه داد. لذا به نكات عمومى كه مى‏تواند سرفصل پژوهش نويسندگان جوان باشد، اشاره مى‏شود.
#
با بى‏حوصلگى قابلمه را برداشت و آن را روى كابينت گذاشت.
- خودتو خسته نكن عزيرم.
همچنانكه كلمه عزيزم در مغزش طنين مى‏انداخت و قيافه ميترا جلو چشم‏هايش بود، بشقاب را برداشت.
- خوشخالم كه مى‏بينم در كارهاى خونه كنارمى نادرجون.
بشقاب را كه شست، به هال برگشت، سيگارى روشن كرد و روى راحتى لم داد. اين بار ميترا نمى‏خنديد: «من از اينحا متنفرم! چرا نمياى بريم آمريكا؟»
پك عميقى به سيگار زد .............
#
اين روزها شمار کثیری از مجموعه داستان‏ها را كه می خوانیم ، با چنين رویکردی روبه‏رو مى‏شويم؛ داستان‏هايى كه نويسندگان‏شان آنها را سيال ذهن مى‏خوانند و براى نمونه در يك متن پنج (5) صفحه‏اى با قطع رقعى بين پانزده تا سى بار شخصيت را وارد عرصه يادآورى يا رجعت به گذشته (Flashback) ساده مى‏كنند؛ درحالى‏كه هر رجعت به گذشته‏اى به معناى تكنيك جريان سيال ذهن نيست. در نتيجه طبق بضاعت فكرى نگارنده، به‏تقريب نود و پنج در صد اين نوع داستان‏ها جريان سيال ذهن نيستند - خصوصاً به اين دليل كه يادآورى خاطرات گذشته، آن‏هم درحالى‏كه محور داستان از اين خاطرات تأثير نمى‏پذيرد و شخصيت (چه از ديد اول شخص و چه سوم شخص) كار خود را مى‏كند و دنبال قضيه ديگرى است، با تكنيك جريان سيال ذهن نه تنها به لحاظ كيفى كه حتى از حيث ماهوى نيز متفاوت است.
به‏عنوان مقدمه، ضرورى مى‏دانم اشاره كنم كه در ساختارگرايى، قصه (Story) ترتيبى است كه اگر تجربه‏هاى معمولى و رويدادها واقعى بودند، به همان صورت اتفاق مى‏افتاد. اين قصه مى‏تواند هم به صورت داستان معمولى در آيد (ميترا و نادر عاشق مى‏شوند، ازدواج مى‏كنند، ميترا از زندگى در ايران دلزده مى‏شود، پيش از شوهرش به خارج مى‏رود تا بعداً نادر به او بپيوندد، اما با نوشتن يك نامه از او جدا مى‏شود.) ممكن است اين قصه به‏صورت گفتمان (Discourse) درآيد، مانند مثال بالا كه فلاش‏بك كلى از طريق جريان سيال ذهن نادر، موضوع را به ما مى‏گويد و »بايد بگويد«؛ چون به‏هر حال فلاش‏بك يكى از عناصر كهن گفتمان است - كه البته در اينجا گفتمان همان روايتى است كه موقع خواندن ما »گشوده« مى‏شود. #
وقتى شما از تكنيك سيال ذهن استفاده مى‏كنيد، اولاً بايد لايه‏هاى پيش از گفتار (Prespeech Leve) را بر گفتارهاى عقلانى (Rational Verbalization)) برترى تعيين‏كننده‏اى بدهيد، زيرا چيزهايى كه در ذهن شخصيت (يا شخصيت‏ها) به صورت گفتار (كلمه) ماديت پيدا نكرده‏اند، بايد نوشته شوند و بايد خواننده هم (خوب دقت كنيد) آنها را حس كند. ثانياً وقتى شما اين تكنيك را به كار مى‏بريد و گذشته را به‏صورت درهم‏ريخته‏اى به ذهنى شخصيت مى‏آوريد و به قول خودتان از «رجعت خطى» امتناع مى‏وزيد، بايد كارى كنيد كه خواننده از كنار هم گذاشتن سرراست آن تكه‏پاره‏ها يك‏جا به كليت گذشته پى نبرد؛ زيرا در آن‏صورت شما داستان جريان سيال ننوشته‏ايد، بلكه ارجاع‏هاى شما به گذشته خصلت سيستماتيك پيدا كرده است (كارى كه در داستان‏هاى روانشناسانه (Psychological Stories) پيش مى‏آيد.) از سوى ديگر خواننده شما به علت گسست‏هاى مكرر نبايد گيج شود، به همين دليل شما بايد يك مركز مختصات ذهنى روايى برايش تدارك ببيند؛ به قول «هارالد واينريش» براى بازنمايى گذشته يك سطح پديد آوريد. اين سطح صاف يا مواج چه بسا در جريان پيگيرى رخدادهاى زمان حال به يك مارپيچ تبديل شود و خواننده بتواند به اتكاى آن موقعيت شخصيت را در زمان‏هاى مختلف شناسائى كند. ثالثاً و به‏ويژه در حالتى كه داستان از ديدگاه سوم شخص روايت مى‏شود، بهتر است شما نمايش و توصيف‏هاى «جريان ذهنى» شخصيت را دنبال كنيد و تجربه‏هاى معمولى و واقعه‏ها و ديگر شخصيت‏ها را در خدمت اين «طرح و پيگيرى» به كار گيريد. در اين صورت البته حق «دخالت» در اين طرح و پيگيرى را داريد؛ براى مثال مى‏توانيد در توالى رويدادها و گفتگوها و حتى ساختار نحوى انديشه دخالت كنيد، اما به‏هيچ وجه «حق دخالت در كيفيت، جهت‏گيرى و جلوه عام گفتگوى درونى» را نداريد.
نكته چهارم اين‏كه هرگاه از تجربه و رويداد عادى داستان جدا مى‏شويد و خواننده را به درون ذهن شخصيت مى‏بريد، گسست پديد مى‏آوريد. بارِ درك اين زمان‏گسستى، يا در شكل عام‏تر گسيختگى، بايد به لحاظ فرم و محتوا از جانب كنش (رفتار و كردار) و نوع «گفتگو و تفكرشان» دنبال و حمايت شود؛ وگرنه نفوذ شما به ذهن شخصيت پا در هوا مى‏مانند و خواننده آن را به حساب هذيان‏هاى يك فرد افيونى يا مبتلا به اسكيزوفرنى مى‏داند.
نكته پنجم موضوع همزمانى(Synchrony) است. ما مى‏دانيم همان زمان كه نادر ظرف مى‏شويد، خودگويى درونى هم دارد و چيزهايى از رابطه‏اش با ميترا در ذهنش جولان مى‏دهد و حتى مى‏توانيم از ديد (ذهن) نادر صداى زنى را بشنويم كه با سرخوشى و خوشبختى دارد فرزند كوچكش را در كوچه صدا مى‏زند و به او وعده و وعيدهايى مى‏دهد. به‏عبارت ديگر، اينجا بر خلاف قصه معمولى كه ما معمولاً با پديده درزمانى (Diachrony) مواجهيم، از زاويه ذهن نادر با شمار زيادى پديده روبه‏رو هستيم. شما به‏عنوان نويسنده كداميك را اول و كداميك را دوم و سوم و... مى‏نويسيد؟ اين پرسش جواب قطعى ندارد و خود داستان و شكل روايت، آن را تعيين مى‏كند.
نكته ششم ايحاد پديدار است كه مكمل نكات دوم و سوم است. در مطالعه شمار كثيرى از داستان‏هاى ايرانى كه به اين شيوه نوشته‏اند، متأسفانه متوجه شدم كه اين نويسنده‏ها نمى‏دانند در اين تكنيك، نه‏تنها بايد چرايى حال بازنمايى شود، بلكه تأثير عقيده يا كنش يا رخداد را روى روحيه و وضعيت روانى شخصيت‏ها به‏تصوير بكشيم. براى نمونه وقتى ميترا در چرخش ذهنى نادر مى‏گويد: »تو رو خدا از ايران بريم! توى اروپا يا آمريكا زندگى‏مون خيلى بهتر مى‏شه.« چنانچه قرار باشد نويسنده از شيوه جريان سيال ذهن استفاده كند، بايد در همان وجه ذهنى (يعنى جنبه برتر داستان) نشان دهد كه چرا روحيه اين زن با شرايط كنونى ايران سازگارى ندارد، از چه زمانى و چگونه اين عدم‏سازگارى با كاهش علاقه‏اش به شوهر و دلسردى‏اش نسبت به وضع مالى آينده، ناخشنودى از اطرافيان و وجوهى مثل جاه‏طلبى، حسادت، عقده حقارت، برنامه‏ريزى براى فرار از دست شوهر يا برعكس نجات شوهر از كار طاقت‏فرسا و كم‏درآمد پديدار شده‏اند. صِرفِ بيان آزاد افكار داستان نمى‏شود. به‏بيان دقيق‏تر نويسنده بايد زيربناى روحى - روانى شخصيت را به تصوير بكشد. هيچ اشكال ندارد كه جمله‏هاى نويسنده ساده خبرى نباشد و گاه از مرز شاعرانگى تا محدوده عشق‏لاتى پيش رود، ولى حق ندارد از درون شخصيت غافل شود.
و بالاخره نكته بسيار مهمى هست كه به زبانشناسى متنِ «جريان سيال ذهن» برمى‏گردد. شما مى‏دانيد كه «فعل‏ها» در سراسر يك متن داستانى گسترش مى‏يابند. و البته در جريان سيال ذهن، كه اين فعل‏ها اساساً به واقعيت ذهنى تعلق دارند تا واقعيت عينى، با پيام ضميرهاى شخصى تكميل مى‏شوند. موقعيت شما به عنوان گوينده(يا به قول ياكوبسون فرستنده) و موقعيت خواننده(يا شنونده يا گيرنده) و موقعيت »بقيه ناگفته‏ها« (يا هر چه باقى مى‏ماند) بايد طورى باشد كه حتى به‏رغم وجود درهم‏ريختگى زمان، معلوم باشد شما به‏عنوان نويسنده (خصوصاً وقتى راوى هستيد) كجا قرار داريد، قصه كجاست و حتى(بله درست خوانده‏ايد!) خواننده كجا؟ به‏عبارت ديگر بايد بين زمان كنش (خصوصاً كنش ذهنى) و زمان قصه خيلى دقيق باشيد. تكرار مى‏كنم: به‏حدى دقيق باشيد كه اگر رخدادها و تفكرات چند زمان را در هم مى‏تنيد، ذهن خواننده براى هر كدام‏شان حساب جداگانه‏اى باز كند. نگارنده از اين حيث دو رمان «گور به گور» نوشته فاكنر و «امواج» اثر وُلف بسيار قوى و خوش‏ساخت ديده است، لذا خواندن‏شان را توصيه مى‏كند.
حال ممكن است بپرسيد چرا؟ جواب ساده است: گرچه به امر همزمانى اشاره كردم، ولى شما مى‏دانيد كه يك زمان واحد نمى‏تواند هم به نظام قصه تعلق داشته باشد و هم به نظام تفسير يا تصورى كه به اين يا آن بخش (پاره‏ساختار) تعلق دارد و از شخصيتى به شخصيتى ديگر و از گروه اول به گروه دوم گذر مى‏كند. اگر روى اين نكته متمركز شويد، چه بسا در رمان‏هاى پُرآوازه جريان سيال ذهن جهان هم نقاط ضعفى پيدا كنيد.
اكنون كه با مثالى مشخص و به‏شكلى مقدماتى به محدوده كار خود در عرصه تكنيك جريان سيال ذهن پى برديم، مى‏توانيم (Terminology) تعاريف زير را نيز به‏عنوان كارپايه به ياد داشته باشيم:
جريان سيال ذهن (Stream of Consciousness) آن‏گونه كه من فهميدم: جريان سيال ذهن، شيوه‏اى است در نوشتن؛ به آن‏شكل كه تفكرات و ادراكات شخصيت‏ها، همان‏گونه كه به‏طور اتفاقى در ذهن پيش مى‏آيد، ارائه مى‏شود. در اين شيوه، عقايد و احساسات بدون توجه به توانى منطقى و تفاوت سطوح مختلف واقعيت، گاهى با به‏هم ريختن نحو و تركيب كلام آشكار مى‏شود. جريان سيال ذهن تكنيكى است در روايت رمان و داستان كوتاه، كه در جريان آن نويسنده تمام احساس‏ها، تفكرات و تداعى‏هايى را كه در ذهن شخصيت داستانى شكل مى‏گيرد، بدون تصوير يا توضيح و تحليل روى كاغذ مى‏آورد. در روايت معمولى، سعى مى‏شود افكار و احساس‏ها به‏صورت ساختمند و منطقى نوشته شوند، اما در شيوه جريان ذهن سيال، جريان كامل، يعنى آن‏چه كه در درون ذهن شخصيت مى‏گذرد، روى كاغذ ثبت مى‏شود. در جريان سيال ذهن، تداعى آزاد نقش اصلى را به‏عهده دارد؛ هرچند كه برخى از تداعى‏ها آشكارند و به‏سهولت قابل تشخيص‏اند.
براى نوشتن جريان سيال ذهن، معمولاً از تكنيك تك‏گويى درونى استفاده مى‏شود كه :1) معمولاً طولانى است. 2) بيان احساسات و افكار شخصيتى است كه تك‏گويى مى‏كند. 3) احساسات و افكارى كه در تك‏گويى گفته مى‏شوند، ممكن است به‏وسيله عناصر منطقى با هم ارتباط پيدا كنند يا فقط ازطريق تداعى آزاد ارتباط پيدا كنند. بروس كوين درباره اين تكنيك مى‏نويسد: «شيوه‏اى است براى نمايش‏گويى مستقيم و بدون واسطه رشته سيال افكار، دريافت‏ها، تداعى‏ها، خاطرات، تأثرات نيمه‏دريافت‏شده يك يا چند شخصيت. تلاشى است براى تقليد از حيات كاملاً ذهنى كه در زمان جارى خود را به‏نمايش در مى‏آورد.»
تك‏گويى (Monologue)
بيانى است تك‏نفره كه ممكن است مخاطب داشته باشد يا نداشته باشد. تك‏گويى ممكن است پاره‏اى از داستان يا نمايشنامه باشد يا به‏طور مستقل كل داستان (يا نمايشنامه) را به خود اختصاص دهد. در تك‏گويى عادى، افكار و احساسات به گونه‏اى بيان مى‏شوند كه بين‏شان رابطه آشكار و منطقى وجود داشته باشد. «ناطور دشت» نوشته سالينجر به اين شيوه نوشته شده است.
حديث نفس: يكى از انواع تك‏گويى است كه در آن، شخصيت، افكار و احساساتش را به زبان مى‏آورد تا خواننده (يا تماشاچى) از نيّات و مقاصد او باخبر شود (البته خودِ شخصيت از حضور ديگران بى‏اطلاع است) به اين ترتيب، اطلاعاتى در مورد شخصيت به خواننده داده مى‏شود. و با بيان احساسات و افكار شخصيت، به پيشبرد داستان كمك مى‏شود. البته خصوصيت روانى راوى نيز براى خواننده آشكار مى‏شود. در حديث نفس، شخصيت با صداى بلند حرف مى‏زند، درحالى‏كه در تك‏گويى درونى، گفته‏ها در ذهن او مى‏گذرند. حديث نفس تنها به‏عنوان بخشى از اثر به‏كار مى‏رود و خود نمى‏تواند اثر مستقلى باشد. بخشى از خشم و هياهو به اين شكل نوشته شده است.
تك‏گويى نمايشى: در اينجا، شخصيت براى خود مخاطب و براى حرف زدنش دليلى دارد. او با صداى بلند حرف مى‏زند و خواننده يا شنونده پى به موقعيت او مى‏برد. نمونه آن را در داستان »سقوط« اثر آلبر كامو مى‏بينيم.
تك‏گويى درونى (Interior Monologue)
گفتگويى است كه در ذهن شخصيت جريان دارد. اساس آن، »تداعى معانى« است و به‏كمك آن، به‏طور غيرمستقيم در جريان افكار، احساسات، و واكنش‏هاى شخصيت نسبت به محيط پيرامون و ديگران، و نيز مسير انديشه‏هاى او را نشان مى‏دهد. اگر »صحبت‏كننده« به محيط واكنش نشان دهد، تك‏گويى او داستانى را تعريف مى‏كند كه در همان موقع در اطراف او مى‏گذرد، اگر افكارش بر محور خاطره‏هايى مى‏گذرد، تك‏گويى او بعضى از حوادث گذشته را كه با زبان حال تداعى مى‏شود، مرور مى‏كند. اگر تك‏گويى او اساساً واكنشى است، مسير انديشه صحبت كنند، نه زمان حال را گزارش مى‏كند نه يادآور زمان گذشته داستان است.
تك‏گويى درونى مى‏تواند تمام احساسات، افكار و تداعى‏هاى ذهن شخصيت را در خود بازتاب دهد، ممكن هم هست كه فقط افكار منطقى و ساختمند او را شامل شود.
گفتيم كه در اين تكنيك از تداعى آزاد (= همخوانى آزاد Free Association) استفاده مى‏شود كه عموماً در روان‏شناسى به‏كار مى‏رود، اما به نقد و نظريه ادبى هم راه يافته است. واژه يا انديشه‏اى، برانگيزنده يا محرك يك سلسله واژه‏ها يا انديشه‏هاى ديگر است كه ممكن است پيوند منطقى با هم داشته يا نداشته باشند. برخى نوشته‏ها »شبيه« تداعى آزاد است. بيشتر نوشته‏هاى شبيه به تداعى آزاد شايد نتيجه انديشه دقيق و نظم و ترتيبى حساب شده است. در تداعى آزاد، افكار و تصورات به همان ترتيبى كه به ذهن مى‏آيند و بدون فرامينى كه مانع ترادف تداعى‏ها شود، موجوديت مى‏يابند. اما در تداعى كنترل‏شده Controlled) (Association فقط تمايلات خاص ذهن را پوشش مى‏دهند.
در تكنيك جريان سيال ذهن از تداعى (= فراخوانى = مجاورت Association) نيز استفاده مى‏شود. تداعى ايجاد رابطه بين آن گروه از تصورات ذهنى فرد است كه در يك زمان اتفاق مى‏افتد. اين تصورات ممكن است از لحاظ ماهيت يكسان تا حتى متضاد باشند. به عبارت ساده تداعى درواقع پيوند مشترك بين موضوع و يادها را نشان مى‏دهد. به‏قول ساموئل تيلر كولريج: «يادها از لحاظ مجتمع بودن‏شان قدرت تداعى يكديگر را پيدا مى‏كنند. به‏عبارت ديگر هر بازنمايى جزئى موجب بازنمائى كلى مى‏شود كه خود بخشى از آن بوده است.» هرگونه ادراك حسى با ياد كردن چيزى در گذشته همراه يا متداعى گردد.




 اول صفحه

یادداشت

ژرف‏ساخت داستان جريان سيال ذهن

آدمی خسته است و هنرمند خسته تر

مشکل بند اول

شعر

داستان

جهانی رنج در خنده‌های پنهان

ماکسیم گورکی، نمونه‌ی مجسم انسان آفریننده

روایت تنهایی، ترس و جنگ

معرفی کتاب

ارتباط با ما